دفتر شعر
آمنه صادقی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، منع شرعی , پیگرد قانونی دارد

شعر و ترانه های - آمنه صادقی

لب واکنم ...

می خندم اگر باشی و خوشحالم اگر هیچ نباشی

بنشین و نگو هیچ که آرامش من را نخراشی

پلکی نزنی

چشمانِ تو تصویرِ مرا قاب گرفت

آرامش محض است مرا خواب گرفت

برای من

باید امشب بروم باز به دیدار خودم

دست بردارم از این حالت بیمار خودم

یاد تو

قهوه ام تلخ است ، با یاد تو شیرین می شود

بوی تلخَ ش تا تو باشی ، عطر آگین می شود

تنهایی

نه من ازخاطر تو می روم ای دردِ عزیز

نه تو از خاطرِ من، داشته ای قصدِ گُریز

پریشانی

اعصاب ندارد دلم از دست غزلخوانی تو

چندیست که در فکر توام فکر پریشانی تو

شبیه خودم

من رسیدم به تو اما زخودم ، فاصله پیدا کردم

از سکوتِ دلِ خود رد شدم و مشغله پیدا کردم

جواب

من برای هر سوال یک جواب می خواهم

حرف عاشقانه واژه های ناب می خواهم

رابطه

باز باید بروم ، رابطه تب دار شده ست

مثلِ یک کودکِ نوپاست ، که بیمار شده ست

رویای یک دیوانه

بی خبر آمد شبی، دیوانه ام نامید و رفت

بر تمامِ آرزوهای دلم خندید و رفت

شده...؟

شده عاشق بشوی پای دلت لنگ شود؟

نشود تاب بیاری و دلت تنگ شود؟

شکوه

این شب که مانده در دلم ، سر نمی شود

حالم از این که هست، بهتر نمی شود

دلخوش

کجا؟ کی؟ گم شدی در شب که ویران گشته دنیایم

چنان گشتم به دنبالت ، که پینه بسته پاهایم

پرندۀ رهگذر

چقدر ساده آمدی ، چه ساده است رفتنت

همیشه آه…رهگذر…محال بود دیدنت

تو مثل باران

می شود باران شوی ، بر من بباری یا که نه؟

مثلِ من در انتظاری؟ بی قراری؟ یا که نه؟

آرزو

اگرچه دیدنت همیشه جز خیال نیست

بیا بگو که آرزوی من محال نیست

آخرین لحظه

ای که بعد از من گَهی هم شادمانی می کنی

مثل هر شب امشبم را آسمانی می کنی؟

خاطره

گرچه چندیست دلت با دلِ من بد شده است

باز از خاطر من خاطره ات رَد شده است

فرار از سکوت

مشق امشب غصّه، بی خواب، غمِ هر ماه و سال

خط بزن پرواز را ، چون کفتری بشکسته بال

نمی رسد ...

نه می رسد کسی از این غریبه ها به دادِ من

نه دستهای ساده ی یک آشنا به دادِ من

پاییز

غروبِ سردِ پایان کدامین روز پاییزم

که در تقویم هر سالت چنین سرد و غم انگیزم

می آیی

نه هزیانی ، نه رویایی ، تو با هر دیده پیدایی

به در، من چشم میدوزم و میدانم که می آیی

نشانی

که بود آن روزها می گفت با من ، غصّه هایش را

و ناگه گم شد و گم کرده ام اکنون ، صدایش را

یا علی

مانده با ما ، مانده اینجا یارِ بی همتا علی

عاشق ذکر و دعا و یاور فردا علی

پرواز

آمد و خندید و من را ، باز هم آغاز کرد

قفل و زنجیرِ تباهی را ز قلبم باز کرد

دوباره ترانه

مرور می کنم تو را تمامِ شعرهای من

دلم گرفته خوبِ من بیا تو باش جای من

هجرت

بارِ سفر را بسته ام ، یک کاسه آب آماده کن

گر خواستی تا آمدن چشمی به راهِ جادّه کن

تلنگر

بزن تلنگری به من ، دوباره عاشقم بکن

هوای عشق در سرم ستاره عاشقم بکن

بیهوده

دلم گرفته است و این ، غزل که وا نمی کند

گرفته جنگ با دلم ، و هیچ تا نمی کند

خداحافظ

برو هرچند من از غصّه لبریزم ، خداحافظ

و عکس تو غروبِ سرد پاییزم ، خداحافظ

تقدیر

وقتی برسد به پای تو پیر شوم

مانند همیشه از خودم سیر شوم

سکوت

مرا که دورم از خودم دوباره انتخاب کن

دلیلِ خوبِ بودنم ، بیا مرا مجاب کن

برگرد

در وصف امام زمان (عج)

ای رفته شبی از این حوالی ... برگرد

برگرد و بگو که رد چه حالی ... برگرد

مثل من

عمریست

روی پای سایه ام

ایستاده ام

بیا ...

بیا جایمان را عوض کنیم

تو ، من باش

و من “ تو”

آخرین خاطره ۱

ایستاده ...

برآخرین ایستگاه خاطره ها

آخرین خاطره ۲

ایستاده …

بر پیکره ای از خاطرات

بار گران

بیهوده ، باری گران

بر دوش زندگی ام ، خواهم بود

وقتی هستی

وقتی نباشی

برای بودن بهانه نیست

دوبیتی های آمنه صادقی

تا فردا

من هم که اسیرِ خنده های تو و عشق
این تازه ترین غزل فدای تو و عشق

با درد و دلم ببین به جانِ من و عشق
یک عمر نشسته ام به پای تو و عشق

شِکوِه

نشستم کنجِ ویرانه ، منِ دیوانه دلتنگ
چه می خواهم درین دنیا ، درین دنیای بی رنگ

چو می دانم همان دشمن ، هزاران دوست اَرزد
که عمری شیشه بودم دوستانم یک به یک سنگ

هوای دلم

باز باران و دلم کرده هوایت ، چه کنم؟
چند وقتیست که خالی شده جایت ، چه کنم؟

روی دستم اثر دستِ تو ماندست هنوز
غصه دارد دلِ تو؟وای…برایت چه کنم؟

جواب

به چشمهای خسته ام دگر بگو جواب را
بریز روی پلک من تو قصّه های خواب را

دلم شب است باز هم اسیرِ دستِ تیرگی
بکش به روی زندگی حریر آفتاب را

دوباره

من اعتماد میکنم به شانه های بادها
به عشق باز می دهم درود و زنده بادها

ببین .. ببین چه آمده دوباره بر سر دلم
شکسته چینی دلم به جرم اعتمادها

قسمت

با تو قسمت می کنم خاموشی و فریاد را
آسمان و آبها و صخره ها و باد را

روز و شب را می شمارم پر ز اعدادم ببین
با تو قسمت می کنم این بازی اعداد را..

مهتاب

خدا می داند و مهتاب و مهتابی
تو امشب غصه داری، باز بی خوابی

غریبه نیستم،با من بگو چیزی
که می دانم بلور غصه ی نابی

تنهایی

لبی تر کن دلم تنگ است امشب
غزل حتی چه بی رنگ است امشب

نگاهم کن مرا دیوانه تر کن
ولی گویا دلت سنگ است امشب

تنها در خاک

امشب برای مرگِ من هر کس کلامی خواند و رفت
هر آشنا آمد دمی با گریه اینجا ماند و رفت

از خاطرِ خود برده اند اکنون مرا در خاکها
اما یکی آمد مرا در یادِ خود گنجاند و رفت

تو بگو

آخر تو بگو با غمِ غربت چه کنم؟
جا مانده در این جاده ی خلوت چه کنم؟

سهل است تحمل شب و غربت و غم
بی چشم تو و عشق و محبت چه کنم؟

تنها

انگار کسی جز غمِ من با من نیست
دیوانه شده این دلِ من ، یا من نیست؟

یک روز بیایید به اینجا که جُز
یک کوچه ی ناقابل و کم تا من نیست.

شعر و ترانه های آمنه صادقی