شعر شام غریبان

شعر شام غریبان

شام غریبان

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت
سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت
آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید
سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت
ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد
همه سر ها به روی نیزه ی لشگر می رفت
خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست
بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت
از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند
گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت
نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد
یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

علی صالحی

 

شام غریبان

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم
سراغ سرت را من از آسمان و
سراغ تنت از بیابان بگیرم
تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه
من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم
حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است
من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم
رسیده کجا کار ِ زینب که باید
سرت را من از این و از آن بگیرم
کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا
برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم
تو گفتی که باید بسوزم، بسازم
به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم
قرار ِ من و تو شبی در خرابه
پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم
هلا! می‌روم تا که منزل به منزل
برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

محمد رسولی

 

شام غریبان

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده
در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده
سر ِ تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند
از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده
آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند
آتش آن است که در خیمه یِ ما افتاده
دم ِ گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟
حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده
عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید
آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده
من به میل خود از اینجا نروم، میبَرَدَم
تازیانه که به جانِ تن ما افتاده
میشمارم همه طفلان حرم را دائم
وای که دخترکت باز کجا افتاده؟
زجر رفته ست سراغش که بیارد او را
آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده
هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم
دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

محمد رسولی

 

شعر شام غریبان

شام غریبان

شعر شب دهم محرم – شب عاشورا

شعر شب دهم محرم – شب عاشورا

شب عاشورا

وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد
شیون و گریه و آهم به ثریا برسد
به لب خشکِ تو دِق می کنم از غصه اگر
تیغِ خورشید بر این پهنه صحرا برسد
کوکبِ بختِ جدایی ز تو تقدیرِ من است
چشم ، از رویِ تو بر هم نزنم تا برسد
به تنِ اصغرِ تو یک سرِ سوزن حس نیست
با کمی آب تلظّیش به لالا برسد
علی ات را بشناسند نخواهند گذاشت
بویی از پیرهنش نیز به لیلا برسد
بدنش مثلِ فدک پخشِ زمین خواهد شد
پای عباسم اگر بر لبِ دریا برسد
گرگ ها یوسفِ خواهر به سرت می ریزند
چاره ام چیست اگر کار به این جا برسد؟
نیزه، خون، چکمه، سراشیبی گودال، سرت
عمرِ زینب به گمانت به تماشا برسد
رویِ تَل دخترِ مضطر شده می میرد اگر
پای اسبی به لبِ تشنه ی بابا برسد
وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود
دست بی عاطفه بر چادرِ زن ها برسد
آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست
هیچ کس نیست به دادِ منِ تنها برسد
نفسِ سینه ی زینب، نفست می گیرد
وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد

جلال محمدی تبریزی

 

شب عاشورا

خواب دیدم که گل روی تو پر پر می گـشت
ولبت بسکه ترک داشت ز خون تر می گشت
خواب دیدم نفسِ تنگ کبوترها را
قفس دست شما را که پُر از پَـر می گشت
خواب دیدم نظرت کار مسیحا می کرد
هرچه پر بود کنار تو کبوتر می گشت
راستی گوشه ای از خواب ، مرا آزرده
که چرا از حَرَمت چشم ترت بر می گشت
بی مهابا که دلم در دل آتش می سوخت
قحطیِ آب که نه…. قحطیِ معجر می گشت
هرکه از کاشتۀ نـیزه خود بر می داشت
هرکسی پارچه ای داشت پی سر می گشت
زیر باران پر از سنگ و شن و خاک و کلوخ
افق دید من و چشم تو کمتر می گشت
صحبت از نعل که شد لعل لبت ریخت زمین
سینۀ دشت زِ عطر تو معطر می گشت
گرچه بـــــودند در اطراف تنت خیلی ها
دور شش گوشه ای ازجسم تو مادر می گشت
تکیه ام داده بـه دیوار بلند حاشا
آخر خواب که انگار مُقَدَر می گشت
خوب شد نیزه به دستی به کنارت آمد
قاری من ، سر تو در پی مِنبر می گشت

رضا دین پرور

 

شب عاشورا

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
امشب از شوق شهادت به جهان می‌خندد
ظهر فردا ز غمش، جنّ و بشر گریان است
بوی پیراهن یوسف همه جا می‌پیچد
ظهر فردا همه‌ی کرب و بلا، کنعان است
مرده بودیم ولی عشق تو احیامان کرد
تا ابد در رگ ما، خون تو در جریان است

حبیب الله موحد

 

شعر شب دهم محرم

شب عاشورا