شعر ” محفل حوری وشان ” – رضا یگانی

محفل حوری وشان

درمحفل حوری وشان
مستان مست دردی کشان
جزتو نمیبیند جرا
این دیده گان اشک فشان

پایان هرشب روشن است
صبح فرحبخش می رسد
بی توشب تاریک من
ازصبح ندارد هیج نشان

خون در رگم آتش شود
با هر نگاه گرم تو
ترسم رسد دستم به تو
جانم شود آتش فشان

آری تواحساس مرا
درجان خود حل کرده ای
احساس بی حسی کنم
برحوریان و مهوشان

آرام نمیگیرد دلم
جون باد صر صر بیقرار
هرسو تورا میجوید او
هم در زمین هم کهکشان

یک قطره از شهد لبت
جانی دوباره میدهد
برآرزو مندان عشق
پرکن دوباره جامشان


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” دل خونین” – رضا یگانی

دل خونین

هوای آسمون ابری و تاره
زمین سردو پراز گردوغباره
نمیدونم جرا بارون نمیاد
تمیزمیشه اگه بارون بباره

دلم رنگه هوای اسمونه
میگیره لحظه لحظه دل بهونه
گاهی با آسمونو ابر میجنگه
گاهی با سایه های توی خونه

شبم تاریکو روزم بدترازشب
داره میسوزه دل با هورم این تب
فراموش کرده هرجایی خدا هست
میخواد برسونه جونمو بر لب

خداوندا گواهی بیگناهم
جوآتش گشته یارب سوز آهم
نمیخوام این دل دیوونه روجون
کارش جیدنه دامه سر راهم

همه دلتنگیهام گناهه اونه
دلم ازدست این دل خونه خونه
کجاست دستی که باقدرت بتونه
دلو ازسینه بیرون بکشونه


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” گناه ” – رضا یگانی

گناه

آسمون وقتیکه ابره ستاره دیده نمیشه
وقتی سرما توی باغه میوه رسیده نمیشه

نامه هایی که گلسرخ مینویسه واسه بلبل
اگرقاصدک بخونه غنجه ای جیده نمیشه

نی اگرروزی جدا کرد راهشو ازراه نیزار
اینو فهمید تو هیاهو صدا شنیده نمیشه

اگه معیارهرانکس زرو سیم ومال دنیاست
تاابد دراشتباهه مال که سنجیده نمیشه

کسیکه دراشتباهه همیشه غرق گناهه
توبه نامه هم بیاره جایی بخشیده نمیشه

گناه تن پوش منوماست هرکس اندازه یی داره
لباسهای تنگ پارسال امسال پوشیده نمیشه

ادما گناها تونو پای شیطون ننویسین
به شراب میلی نباشه بزورنوشیده نمیشه

دیگه بسه درس اخلاق هممون گناه کاریم
نباشه تا اتش داغ اهن آبدیده نمیشه


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” نگاه بی گناه ” – رضا یگانی

نگاه بیگناه

نگاه بیگناه من اسیر و رام توشده
جو کودکی بهانه جو جادوی نام تو شده

زبانه میکشدزدل شرارهای عاشقی
کبوترنا بلدیست که جلد بام توشده

دانه وابش ندهی رها شود ز این خیال
پندمرانمیشنودمحوپیام توشده

دل بفغان درامده زگرمی نگاه تو
ترسم بسوزددل ودین گاه قیام توشده

به هرطرف که میروی براه تونشسته است
جزتونمی بیندکسی گویی غلام توشده

گویندکه عاشق بیهراس تاقلب اتش میرود
افسون جه خواندهای براواینگونه خام توشده

افسانه ها افسانه اندلیکن سلیسندوروان
افسانه ای دیگربخوان این می بجام توشده

راهی ندارداین دلم غیرازتمنا ودعا
بال وپرش رابسته ای دنیا بکام توشده


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” بهار شد ” – رضا یگانی

بهارشد

گفتی بهار شد بیا دنبال من
فصل شکوفه ها بپرس حال من
نم نم بارون وبیادت بیار
تا برسی به شانسو اقبال من

قشنگترین فصل خدا بهاره
بهاره که عشق هدیه میاره
لباس سبز میده به هرگیاهی
کناربرگها شکوفه میکاره

نامه های زمستونی نمیخوام
حدیثی از پریشونی نمیخوام
میخوام که گلها همه آزادباشن
گلی توگلدون زندونی نمیخوام

سلام عشقو بی جواب نذارین
بذرمحبت تو دلا بکارین
حاصل عشق مهرومحبت میشه
بارون مهر ازآسمون ببارین


دفتر شعر رضا یگانی
اینجا کلیک کنید

شعر ” رنگ رخسار ” – رضا یگانی

رنگ رخسار

نگه بررنگ رخسارم نکردی
ترحم بردل زارم نکردی
اگر در دام صیاد خفته بودم
جرا یارا تو بیدارم نکردی

بزیر سایه آن بید مجنون
برایت قصه گفتم ازدلی خون
توان و تاب و یارایی ندارد
فراموشت کند آن بیدل اکنون

نگاهی بامحبت کن دوباره
بر این بیجاره مرد جامه پاره
خمار یک نگاه بی بدیل است
گواهش این شب و ماه و ستاره

نیازمنداست نیازمند است نیازمند
به جهد تو رها گردد از این بند
رهایی را در اغوش میفشارد
ببیند بر لبت روییده لبخند

دل ازکف داده را ازخود مرانید
به کوی و برزنش مجنون مخوانید
اگر دیدید که بد خلق است و عاصی
کمی ازشهد مهر بر او جشانید

لطیف است اسمان درفصل باران
به فصل رویش سبز گیاهان
نماز عاشقی واجب شود بر
گل سرخ و خیال جمله یاران

من آن صیدم که اکنون دلشکسته
به رای خویش بردامت نشسته
جدا کی میشود صیاد از صید
جون این عهد از ازل گردیده بسته


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

ترانه ” گل یاس ” – رضا یگانی

گل یاس

عطر لطیف گل یاس و پونه
پرشده امشب همه جای خونه
حوض قشنگ و ابی تو باغجه
ترانه زندگی رو میخونه

ماهیهای قرمز حوض ابی
میخوان قناری براشون بخونه
کتاب مجنون و باید ببندیم
بریم سراغ مستی شبونه

شمعهای عاشقی رو روشن کنیم
به یاد عاشقای این زمونه
ایوونو با مخمل سبز فرش کنیم
وقتیکه مهتاب توی اسمو نه

بال و پر کبوتر و باز کنیم
پر بکشه به سوی آشیونه


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” گمگشته ” – رضا یگانی

گمگشته

ز هر کوره راهی گذر کرده ام
به هرکوجه باغی نظر کرده ام
بدنبال تو شهر به شهر گشته ام
تلاش تاکنون بی ثمر کرده ام

نشانی ندارم نشانم بده
رفیقان راه راخبر کرده ام
قفس را شکستم بهنگام شب
جه عمری دران من هدر کرده ام

بلند اختر ای سرو نازم ببین
مهیا برایت گهر کرده ام
تو لیلای مجنون این دوره ای
جو مجنون به صحراخطرکرده ام

بیا ای بت بی بدیل زمان
تو را جستجو مستمر کرده ام
نیفتم ز پا تا نبینم تو را
هجاهای عشق را ز برکرده ام

به هر انجمن نام تو بوده است
شجاعانه سینه سپر کرده ام
کی افتم ز پا تا نبینم تو را
شبم را بیادت سحر کرده ام


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید

شعر ” در این زمانه ” – رضا یگانی

دراین زمانه

هرکس دراین زمانه دارد به سر کلاهی
درحشر و نشر دنیا در سینه دارد اهی
بی غم کسی ندیدم تا دم به دم بخندد
نرفته باشد هرگز از جاله سوی جاهی

در هر سری خیالیست زیبا گاهی هم زشت
پندارزشت کشاند دلرا سوی تباهی
محکوم به زندگی کرد هر زنده را خداوند
حیوان و مور و انسان یا هر گل و گیاهی

یاران ندارد ارزش بی عشق نفس کشیدن
اینست شعار عشاق هم کتبی هم شفاهی
سرعت عقربه ها سریع مثال نوراست
باور اگر نداری به اینه کن نگاهی


دفتر شعر رضا یگانی

اینجا کلیک کنید