شعر شب دهم محرم – شب عاشورا

شعر شب دهم محرم – شب عاشورا

شب عاشورا

وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد
شیون و گریه و آهم به ثریا برسد
به لب خشکِ تو دِق می کنم از غصه اگر
تیغِ خورشید بر این پهنه صحرا برسد
کوکبِ بختِ جدایی ز تو تقدیرِ من است
چشم ، از رویِ تو بر هم نزنم تا برسد
به تنِ اصغرِ تو یک سرِ سوزن حس نیست
با کمی آب تلظّیش به لالا برسد
علی ات را بشناسند نخواهند گذاشت
بویی از پیرهنش نیز به لیلا برسد
بدنش مثلِ فدک پخشِ زمین خواهد شد
پای عباسم اگر بر لبِ دریا برسد
گرگ ها یوسفِ خواهر به سرت می ریزند
چاره ام چیست اگر کار به این جا برسد؟
نیزه، خون، چکمه، سراشیبی گودال، سرت
عمرِ زینب به گمانت به تماشا برسد
رویِ تَل دخترِ مضطر شده می میرد اگر
پای اسبی به لبِ تشنه ی بابا برسد
وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود
دست بی عاطفه بر چادرِ زن ها برسد
آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست
هیچ کس نیست به دادِ منِ تنها برسد
نفسِ سینه ی زینب، نفست می گیرد
وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد

جلال محمدی تبریزی

 

شب عاشورا

خواب دیدم که گل روی تو پر پر می گـشت
ولبت بسکه ترک داشت ز خون تر می گشت
خواب دیدم نفسِ تنگ کبوترها را
قفس دست شما را که پُر از پَـر می گشت
خواب دیدم نظرت کار مسیحا می کرد
هرچه پر بود کنار تو کبوتر می گشت
راستی گوشه ای از خواب ، مرا آزرده
که چرا از حَرَمت چشم ترت بر می گشت
بی مهابا که دلم در دل آتش می سوخت
قحطیِ آب که نه…. قحطیِ معجر می گشت
هرکه از کاشتۀ نـیزه خود بر می داشت
هرکسی پارچه ای داشت پی سر می گشت
زیر باران پر از سنگ و شن و خاک و کلوخ
افق دید من و چشم تو کمتر می گشت
صحبت از نعل که شد لعل لبت ریخت زمین
سینۀ دشت زِ عطر تو معطر می گشت
گرچه بـــــودند در اطراف تنت خیلی ها
دور شش گوشه ای ازجسم تو مادر می گشت
تکیه ام داده بـه دیوار بلند حاشا
آخر خواب که انگار مُقَدَر می گشت
خوب شد نیزه به دستی به کنارت آمد
قاری من ، سر تو در پی مِنبر می گشت

رضا دین پرور

 

شب عاشورا

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
امشب از شوق شهادت به جهان می‌خندد
ظهر فردا ز غمش، جنّ و بشر گریان است
بوی پیراهن یوسف همه جا می‌پیچد
ظهر فردا همه‌ی کرب و بلا، کنعان است
مرده بودیم ولی عشق تو احیامان کرد
تا ابد در رگ ما، خون تو در جریان است

حبیب الله موحد

 

شعر شب دهم محرم

شب عاشورا

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

شعر شب چهارم محرم

دو طفلان حضرت زینب (س)

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان
تا دهد آداب سر هدیه نمودن را نشان
در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان
در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان
وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید
قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید
از نفیر ، عشقِ الهی ، به روح دل دمید
رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید
کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر
حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر
حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر
عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر
این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان
وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان
من نمی دانم چه سِرّی گفت او در گوششان
کرد از جام شهادت واله و مدهوششان
آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

گفت یا ابناء زینب آبرو داری کنید
تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید
از ابوفاضل مدد گیرید و سالاری کنید
من زنم اما شما باید علمداری کنید
جانتان قربان یک تاری ز موی اکبرش

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود
هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود
لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود
خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود
دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

مو پریشان بِینِ خیمه ذکر یا حیدر گرفت
بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت
هر دو دست مستجابش را به روی سر گرفت
تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت
دیده آورده حسین دو یار خونین پیکرش

به سر دوش حبیبش کعبۀ آمال او
چون همای پر شکسته خون چکد از بال و
تا که دید آن انکسار چهره و احوال او
از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او
این اصول عاشقی آموخته از مادرش

قاسم نعمتی

 

دو طفلان حضرت زینب (س)

برگرد سمت خیمه ها … تنهای تنها
من بی تو خواهم مُرد ، ای آقای تنها
آماده کردم هرچه باشد را برایت
آورده ام عون و محمد را برایت
حالا که پَر ، وا می کنند آقا نگو نه
آقا بزرگی کن بیا حالا نگو نه
راضی نشو با گریه برگردند خیمه
هرآنچه می خواهی بگو اما نگو نه
من یادشان دادم که پیش تو بگویند:
”  دایی به جان مادرت زهرا … نگو نه”
حالا رها هستند و میدان روبروشان
پای رکاب تو شهادت آرزوشان
آن طور تربیت شدند این ها که بی تو
پایین نخواهد رفت آبی از گلوشان
خونی که جاری می شود از جسم آنها
در بین مقتل می شود آب وضوشان
دل کنده ام از دسته گل هایم برادر
حالا چنان کوهی سَرِ پایم برادر
پنهان نگشتم تا که اشکم را نبینی
همواره با این اشک پیدایم برادر
تا که خجالت را نبینم در نگاهت
از خیمه ام بیرون نمی آیم برادر

مجتبی حاذق

 

دو طفلان حضرت زینب (س)

آن‌ شد امروز كه‌ ما را به‌ تو كاری‌ افتاد
كار ما در گرو چشم‌ِ نگاری‌ افتاد
بی‌ نیاز از همه‌ و خلق‌ گرفتار غمش‌
گر چه‌ در خلق‌ كسی‌ نیست‌ سزاوار غمش‌
لیك‌ با من‌ سر و سِرِّ دگری‌ داشت‌ حسین‌
نیم‌ قرن‌ از من‌ِ دل خون‌ خبری‌ داشت‌ حسین‌
گردش‌ چرخ‌ ببین‌ ، روی‌ به‌ دلبر زده‌ام‌
دست‌ بر دامن‌ عرفانی‌ داور زده‌ام‌
یا حسین‌ بن‌ علی‌ دست‌ من‌ و دامن‌ تو
تا ابد باد پُر از جسم‌ تو پیراهن‌ تو
به‌ دعایم‌ برهانی‌ ز غم‌ خود نفسی
یَسَّرَ اللّه‌ طریقاً بك‌ یا مُلتَمسی‌
به‌ منای‌ تو من‌ آن‌ صاحب‌ ذبح‌ اَزَلم‌
كمتر از نجمه‌ نی‌ ام‌ مادر شهد و عسلم‌
به‌ تمنای‌ تو از بس كه‌ شدم‌ شهرۀ‌ مهر
شدم‌ انگشت‌ نما هم چو مه‌ِ نو به‌ سپهر
تو مپندار كه‌ از غم‌ دل‌ من‌ خواهد ریخت‌
یا كه‌ در آتش‌ غم‌ حاصل‌ من‌ خواهد ریخت‌
دختر شیرم‌ و شیرم‌ اثر شیر دهد
ذكر لالایی‌ من‌ جرأت‌ شمشیر دهد
دینم‌ امروز به‌ اكمال‌ رسد می‌دانم‌
آیۀ‌ روز غدیر است‌ كه‌ من‌ می‌خوانم‌
من‌ كه‌ در راه‌ تو از جان‌ نكنم‌ پروایی‌
خواهشم‌ هست‌ كه‌ اتمام‌ نِعَم‌ فرمایی‌
چرخ‌ بر هم‌ زنم‌ اَر غیر مرادم‌ گردد
زینب‌ آن‌ نیست‌ كه‌ با دست‌ تهی‌ برگردد
گر تو خواهی‌ كه‌ نریزم‌ به‌ هم‌ این‌ چرخ‌ دنی‌
سعی‌ كن‌ دست‌ ردی‌ بر من‌ مسكین‌ نزنی‌
سال ها پیش‌ كه‌ با حكم‌ رسول‌ متعال‌
نهی‌ فرمود خداوند زنان‌ را ز قتال‌
به‌ تو سوگند كه‌ جانم‌ به‌ لبم‌ آمده‌ بود
تب‌ این‌ حكم‌ خدا ، فوِ تبم‌ آمده‌ بود
لاجرم‌ تا كه‌ كنم‌ عشق‌ تو را ترویجی‌
خواستم‌ محض‌ رضای‌ تو كنم‌ تزویجی‌
تا خداوند دو شمشیر زنم‌ بفرستد
دو علی‌ زاده‌ ، دو سیمین‌ بدنم‌ بفرستد
حالیا سیم‌ تنانم‌ دو كفن‌ پوش‌ توأند
سائل‌ گرمی‌ یك‌ لحظۀ‌ آغوش‌ توأند
دو غلامند به‌ دربار علی‌ اكبر تو
دو اسیرند به‌ چشمان‌ علی‌ اصغر تو
دو علی‌ طینت‌ و جعفر صفت‌ و حمزه‌ نسب
دو نَبی‌ صولت‌ و زهرا دل‌ و عباس‌ ادب‌
دو ملك‌ جلوه‌ و قدیس‌ رخ‌ و نورانی‌
دو فدك‌ وارث‌ و تسبیح‌ دل‌ و عرفانی‌
به‌ كمر كرده‌ حمایل‌ علوی‌ تیغ‌ و نیام‌
هر دو بر عشق‌ تو مایل‌ به‌ كمال‌ و به‌ تمام‌
سرمه‌ از خاك‌ كف‌ پای‌ تو بر داشته‌اند
ز شفا بخشی‌ این‌ خاك‌ خبر داشته‌اند
قصه‌ كوتاه‌ ذبیح‌ تو دو طفلان‌ منند
تحفۀ‌ مور به‌ دربار سلیمان‌ منند

محمد سهرابی

 

شعر شب چهارم محرم

دو طفلان حضرت زینب سلام الله علیها