شعر ظهر عاشورا

شعر ظهر عاشورا

ظهر عاشورا

توفقط دست به زانومزن و گریه مکن
گیرم ای شاه کسی نیست ، خودم یاور تو
لحظه ای فکرکنی پیرشدم ، مدیونی
در سرم هست همان شوق علی اکبر تو
من خودم یک تنه سرباز توام ای حسین
چه کسی گفته که پاشیده زِ هم لشگر تو
تو برایم نگرانی چه می آید سر من
من برایت نگرانم چه می آید سر تو
همه را بدرقه کردی و به میدان بردی
میروی ، هیچکسی نیست به دور و بر تو
بده پیراهن خود را که خودم پاره کنم
نمی ارزد سر این کهنه شده…پیکر تو…

وای از معجر من ، معجر من ، معجر من
وای از پیکر تو ، پیکر تو ، پیکر تو
سَعیَم این است ببینم بدنت را ، اما
چه کنم؟ شمر نشسته جلوی خواهر تو

 

ظهر عاشورا

نگران بودم از این لحظه و آمد به سرم
زینب و روز وداع تو!؟ امان از دل من
این همه رنج و بلا دیدم و چشمم به تو بود
تازه با رفتنت آغاز شده مشکل من
شوق دیدار، تو را می‌کِشد اینسان، اما
ای همه هستی زینب! کمی آهسته برو
تو قرار است به میدان بروی … آه ! ولی
جان من آمده بر لب، کمی آهسته برو
خواستی پیرهن کهنه چرا یوسف من؟
گرگ‌های سر راه تو چه دینی دارند؟
این جماعت سرشان گرم کدام اسلام است؟
که از آیینۀ پیغمبرشان بیزارند
تو که از روز تولد شدی آرامِ دلم
نرو اینگونه شتابان و نکن حیرانم
بوسه‌ای زیر گلویت زده‌ام اما باز
بروی، می‌روم از حال، خودم می‌دانم
با تو آمد دم میدان دل آواره‌ی من
پر زد انگار در این فاصله روح از بدم
من که بی عطرت از اول نکشیدم نفسی
می‌شود از تو مگر جان و دلم! دل بِکَنم؟
روی تل بودم و دیدم که چه تنها شده‌ای
نیزه دیدم که به دستان غریبت مانده
همه رفتند، همه … قاسم و عباس و علی
نه برای تو زهیرت، نه حبیبت مانده
سنگ در دست همه آمده‌اند استقبال
مومنانی که به تو نامه نوشتند حسین!
در پی کوثر و جنات، … پیِ ریختنِ
خون آقای جوانان بهشتند حسین!
دیدم از نور خدا گفتی و آغوش نبی
ولی آواز تو را هلهله ها نشنیدند
سنگدل‌ها به خیام تو نظر می‌کردند
سنگ‌ها صورت زیبای تو را بوسیدند
زینت دوش نبی را به چه حالی دیدم
خون پیشانی بر صورت او جاری بود
غیر از این صحنه اگر هیچ نمی‌دید دگر
کار زینب همه‌ی عمر عزاداری بود
تو رجز خواندی و دیدم همگی لرزیدند
یا علی گفتی و دیدم که چه غوغایی شد
کاش عباس و علی اکبرت اینجا بودند
صحنۀ رزم تو لب تشنه! تماشایی شد
هر چه از خیبر و از بدر شنیدم، دیدم
هر کس از خوردن یک تیغ تو بر خاک افتاد
با خدا، عالم و آدم به تماشا بودند
ناگهان ناله‌ای از عرش در افلاک افتاد
مادرت فاطمه بود آه کشید از ته دل
تا تو را دید چنین از سر زین افتادی
من ندیدم که چه شد کارِ تن و آن همه تیر
چشم بستم به خدا! تا به زمین افتادی
ناگهان معرکه‌ی دور و برت ساکت شد
کاش دست از سرت ای دلبر من بردارند
چیست در دست سیاهی؟ نکند …! یازهرا !
یعنی این مردم بی‌رحم چه در سر دارند؟

آن سیاهی به تو نزدیک شد و زانو زد
چشمهای من از این صحنه سیاهی رفتند

قاسم صرافان

 

ظهر عاشورا

کمی آهسته رو بگذار تا زینب شود یارت
حیاتم بخش، یک‌بار دگر از فیض دیدارت
به جان مادرم رخصت بده، ای یوسف زهرا
که زینب با کلاف جانِ خود گردد خریدارت
علمدارت اگر ، بی‌دست و سر افتاده من هستم
به عباست قسم، بگذار تا گردم علمدارت
بیابان، پر ز گرگ و یوسف من، یکّه و تنها
چگونه بسپرم، بر یک بیابان گرگِ خونخوارت
الهی آب گردم، همچو شمعی در شرار دل
که می‌بینم ز بی آبی پریده رنگ رخسارت
به دنبال تو آیم یا به سوی خیمه برگردم
بگریم با ربابت، یا بگردم دور بیمارت؟
مرو تا آتش قلب تو را با اشک بنشانم
که باشد، داغ روی داغ روی داغ بسیارت
دلم چون پرده ی گل، در غمت صدپاره گردید
که هفتاد و دو گل، یک روزه پرپر شد ز گلزارت
میان دشمنان، ناموس خود را می‌نهی تنها
تو که یاری نداری، پس برو دست خدا یارت

غلامرضا سازگار

 

شعر ظهر عاشورا

ظهر عاشورا

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن حسن (ع)

شعر شب پنجم محرم

عبدالله بن حسن (ع)

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت
بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت
بُغض می كرد یتیمانه به خود می پیچید
در عسل خواستن آری به برادر می رفت
تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد
با گلِ اشك به پا بوسیِ مـعجر می رفـت
دیـد از دور كه سر نیزه عمـو را انداخت
مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت
دیـد از دور كه یـوسف ز نـفس افتاد و
پنجۀ گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشاءالله

دید یـك دشت پِـیِ كُشتـنِ او آمـاده
تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده
دید راضی است به معراجِ شهادت برسد
مطمئن است و به خون كرده وضو آماده
آه، با كُندۀ زانو به رویِ سینـه نشست
چنگ انـداختـه در طرّۀ مو، آمـاده
هیچكس نیست كه پایش به سویِ قبله كِشد
ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده
ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند
خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشاءالله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت
درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت
استخوان خُرد ترك، دست شد آویز به پوست
آه از این صحنۀ جانسوز دلِ سنگ گرفت
گوهـرش را وسـطِ معـركۀ تاخت و تاز
به رویِ سینۀ پا خوردۀ خود تنگ گرفت
با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو
مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت
بـاز تیر و گلـو و طفل به یـك پلك زدن
باز هم چهرۀ خورشید ز خون رنگ گرفت

علیرضا شریف

 

عبدالله بن حسن (ع)

صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم
صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم
ذكر الغوث بریده ز لبت می آید
سعی كن تشنۀ اذكار صریحت باشم
آمدم باز بخندی و بگویی پسرم
كشته و مردۀ لبخند ملیحت باشم
دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف
دَم دَهَم تا دَمِ گودال مسیحت باشم
بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل
تن پر زخم رسیدم كه ضریحت باشم
مانده ام مات ، كه با سنگ تو را زد چه كنم
خون زخم سر تو بند نیامد چه كنم
خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم
عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم
دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود
پیكرت را هدف نیزه و آهن دیدم
سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود
دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم
شمر ملعون تو را از بغلم كرد جدا
پشت و رو كرد تو را لحظۀ مردن دیدم
زیر لب آه كشیدی و پر از درد شدم
سهم ، از درد تنت برده ام و مرد شدم

محسن حنیفی

 

عبدالله بن حسن (ع)

آی لشگر منم آن یار اباعبدا…
عاشق و تشنه ی دیدار اباعبدا…
بس که میسوزم و تبدار اباعبدا…
یوسفم لیک خریدار اباعبدا…
باکلافی سر بازار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

ره گشایید که ظرف عسلی می آید
عاشق و تشنه ی خیر العملی می آید
پسر کوچک شیر جملی می آید
نوه ی حیدر کرار، علی می آید
هستم امروز سپه دار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

باد ها سوی مدینه خبرش را بردند
بر مشام همه بوی جگرش را بردند
هم کلاخود سرش هم سپرش را بردند
دیدم ای وای که شال کمرش را بردند
که کشیده ست کجا کار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

شده دعوا سرسکه، سر لقمه، سر نان
شده دعوا به سر غارت گل پیرهنان
به نیایش چوگشود آن شه مظلوم زبان
حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان
نیزه شد پاسخ هربار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

گرگها! پاره تن یوسف زهرا نکنید
اینقدر نیزه به پهلوی عمو جا نکنید
اینقدرحفره در این موم عسل وا نکنید
لااقل نیزه ی خود در تن او تا نکنید
مادرش آمده دیدار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

همه ی دشت شده ناله ی وا حزن و محن
مادرش آمده و عمه و بابام حسن
هی از این فاصله ی کم به لبش تیر نزن
دست من هست، نگو از سر معشوق سخن
دست من هست جلودار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

عاقبت ناله شدم در همه جا پیچیدم
بغل حضرت معشوق کمی خندیدم
یک کسی نیزه زد و من به عمو چسبیدم
دست من قطع که شد هیبت سقا دیدم
ای به قربان علمدار اباعبدا…
حسین ابا عبدالله

سید علی رکن الدین

 

شعر شب پنجم محرم

عبدالله بن حسن علیه السلام

شعر محرم ، عاشورا ، اربعین

اشعار امام حسین (ع) و یارانش
اشعار امام حسین (ع) و یارانش
اشعار امام حسین (ع) و یارانش شعر ولادت امام حسین شعر میلاد امام حسین شعر روز پاسدار شعر شهادت امام حسین شعر محرم شعر ورودیه کربلا شعر ورودیه به کربلا شعر شب اول محرم شعر شب دوم محرم شعر شب سوم محرم شعر شب چهارم محرم شعر شب پنجم محرم شعر شب ششم محرم شعر شب هفتم محرم شعر شب هشتم محرم شعر شب نهم محرم شعر شب تاسوعا شعر روز تاسوعا شعر ظهر تاسوعا شعر شب دهم محرم شعر شب عاشورا شعر وداع شعر وداع حضرت زینب شعر ظهر عاشورا شعر روز عاشورا شعر شام غریبان شعر ورود به شام
شعر اربعین
زندگینامه حضرت زینب شعر ولادت حضرت زینب شعر میلاد حضرت زینب شعر روز پرستار شعر شهادت حضرت زینب زندگینامه حضرت عباس شعر ولادت حضرت عباس شعر میلاد حضرت عباس شعر روز جانباز اباالفضل ابوفاضل عباس حضرت عباس عمو عباس شعر شهادت حضرت عباس زندگینامه حضرت مسلم شعر مسلم ابن عقیل شعر مسلم شعر شهادت حضرت مسلم زندگینامه حضرت علی اکبر شعر ولادت حضرت علی اکبر شعر میلاد حضرت علی اکبر شعر روز جوان شعر شهادت حضرت علی اکبر شعر شهادت حضرت علی اصغر شعر شهادت حضرت رقیه شعر رقیه شعر حضرت کلثوم شعر عبدالله شعر حضرت قاسم شعر قاسم شعر طفلان زینب شعر مذهبی اشعار امام حسین (ع) و یارانش شعر ولادت امام حسین شعر میلاد امام حسین شعر روز پاسدار شعر شهادت امام حسین شعر محرم شعر ورودیه کربلا شعر ورودیه به کربلا شعر شب اول محرم شعر شب دوم محرم شعر شب سوم محرم شعر شب چهارم محرم شعر شب پنجم محرم شعر شب ششم محرم شعر شب هفتم محرم شعر شب هشتم محرم شعر شب نهم محرم شعر شب تاسوعا شعر روز تاسوعا شعر ظهر تاسوعا شعر شب دهم محرم شعر شب عاشورا شعر وداع شعر وداع حضرت زینب شعر ظهر عاشورا