شعر شب سوم محرم – شهادت حضرت رقیه (س)

شعر شب سوم محرم

شهادت حضرت رقیه (س)

من که بعد از تو به کوه درد‌ها برخورده ام
از یتیمی خسته ام از زندگی سَرخورده ام
دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود
زهر دوری تو را با دیدۀ تر خورده ام
دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف
از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام
صحبت از مسمار اینجا نیست، اما چکمه هست
با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام!
زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر
بی هوا سیلیِ محکم مثل مادر خورده ام
حرف‌های عمه خیلی سخت بر من میرسد
گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام
ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین
گردنم آسیب دیده بس که با سَر خورده ام
آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد
زخم‌ها از خنده‌ی این چند دختر خورده ام
دخترت با دردِ پا طیِ مَسافت میکند
پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

پوریا هاشمی

 

شهادت حضرت رقیه (س)

پدر هرجا که بودی یا نبودی مثل هم بودیم
به صورت در سپیدی در کبودی مثل هم بودیم
تو از بالای نی من از فراز ناقه افتادم
صعودش جای خود ، در هر فرودی مثل هم بودیم
من و تو در حقیقت رد پای مشترک داریم
من و تو از فراق هم دعای مشترک داریم
یکی موی پریشان و یکی فقدان دندان و…
من و تو در نداری درد‌های مشترک داریم
منو تو هر دو از دلواپسی عمه می‌ترسیم
چنین از کربلا در دل بلای مشترک داریم
پدر جان قسمت زجر آور این داستان مانده
پدر جان بعد تو یک نیمه جان از عمه جان مانده
خدا صبرش دهد این نیمه جان را ٬ عمه جانم را
که غیر از حرف دشمن٬  طعنه‌های دوستان مانده
پدر حق می‌دهم از آسمان خون سر کند آخر
سرِ بر نیزه‌ی تو در گلوی آسمان مانده
تو رفتی و عمو رفت و علیِ اصغرت هم رفت
ولیکن زجر‌های حرمله پیش سنان مانده
سه شعبه رفت، سر هم رفت، دنبالش پسر هم رفت
رباب، اما هنوز‌ای وای با قد کمان مانده
حسابش را بکن من با رباب و نجمه و لیلا
نگو دیگر چرا از عمه مُشتی استخوان مانده
تو خوردی چوب را در تشت زر، اما چرا بابا
به لب‌های رقیه ردِّ چوب خیزران مانده؟
رقیه رفت، اما غصه‌ی غسّاله اش باقی ست
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان مانده

مهدی رحیمی

 

شهادت حضرت رقیه (س)

ای از سـفر برگشـته بابا، پیکرت کو؟
سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو؟
بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی
حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو؟
از من نمی پرسی چه شد این چند روزه؟
از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو؟
آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود
قربان قرآن خواندن تو، حنجرت کو؟
لب های من مثـل لبت دارد ترک ها
با این لب عطشان بگو آب آورت کو؟
کاری ندارم که چه شد موی سر من
اما بگو بـابـای من موی ســرت کو؟
می گفت عمه با عمامه رفته بودی
حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو؟
بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!
من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو؟
این چند روزه هر کسی سوی من آمد
فریاد می زد خارجی پس زیورت کو؟
بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست
خیلی دلم تنگش شده، پس اصغرت کو؟
آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک
حوریه ای دیدم شبیـه مادرت، کو
با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت
می گفت ای دردانه ی من، معجرت کو ؟
دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد
من را ببــر، گــر چه کبــوتر پر ندارد

مصطفی هاشمی نسب

 

شعر شب سوم محرم

شهادت حضرت رقیه (س)

 

 

 

شعر شب اول محرم – حضرت مسلم بن عقیل

شعر شب اول محرم

شعر شهادت حضرت مسلم (ع)

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه
کاش برگردی ازاین راه و نیایی کوفه
درشب عید خضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه
بین یک کوچۀ باریک گرفتار شدم
کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه
وای اگر آیۀ قرآن وسط راه افتد
وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه
نگذارم که شود حج تو بی قربانی
بین بازار به پا کرده منایی کوفه
گر به جسم پدر تو نرسیده دستش
می کند با تن من عقده گشایی کوفه
موی آشفتۀ من تحفه بازار شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه
فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد
آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه
صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند
بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه
شرط بستند سر چشم علمدار حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه
زیر چادر گره مقنعه را محکم کن
که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

قاسم نعمتی

 

شعر شهادت حضرت مسلم (ع)

با لب پاره ؛ لب بام ؛ سلامم به شما
تا بگیرد دلم آرام؛ سلامم به شما
آخر از عشق تو راهیّ سر دار شدم
ای علی زاده ببین میثم تمار شدم
باز هم شکر ، زن و بچّه ندیدند مرا
موقعی که وسط کوچه کشیدند مرا
هیچ کس نیست دگر دور و بر مسلم تو
بسته شد مثل علی بال و پر مسلم تو
سر عباس و پسرهات سلامت آقا

گر شکستند در این کوچه سر مسلم تو
قسمت این بود ؛ لبِ تشنه شهیدم بکنند
پیش مرگ جگرت شد جگر مسلم تو
لب من خشک و دو چشمم تر و قلبم سوزان
زده اند آتش بر خشک و تر مسلم تو
به فدای سر یک موی عزیزان تو باد
جان هر دو پسر دربه در مسلم تو
کاش می شد بنویسم که نیایی اینجا
که می آید به سر تو چه بلایی اینجا
حاصل این سفرت بی علی اصغر شدن است
بی برادر شدن و بی علی اکبر شدن است
همه ی ترسم از این است که مضطر بِشَوی
مثل این نائب دل سوخته ؛ بی سر بِشَوی
وای اگر گَرْد بر آیینه ی تو بنشیند
شمر با چکمه روی سینه ی تو بنشیند
وای اگر کار به توهین و جسارت بکشد
وای اگر خواهرتان بار اسارت بکشد
وای اگراهل و عیال تو زمین گیر شوند
دخترکهات پس از رفتن تو پیر شوند
بدنم نقش زمین است میا کوفه حسین
خواهش مسلمت این است میا کوفه حسین

محمد قاسمی

 

شعر شهادت حضرت مسلم (ع)

از سـرِ دار به دلـدار نگـاهی دارد
آه این مرد چه چشمان پر آهی دارد
زیر لب زمزمه دارد که گرفتار شدم
به ره مکـه هر از گاه نگـاهی دارد
مثل حیدر دلش از کوفه به درد آمده است
روی بام است ولی میل به چاهی دارد
با لب پر ترکش غرق تمنا می گفت:
سخن آخر من ، سوی تو راهی دارد؟
همۀ حرف من این است میا کوفه حسین
کوفـه بهر تو خیــالات تبــاهی دارد
همه بهر علی اصغر پی تیر سه پرند
یک نفر نیست بگوید چه گناهی دارد؟
تو به همراه خودت اهل و عیالی داری
کوفه امـا سر راه تو سپــاهی دارد
قصد دارند عزیـزان تو را خـوار کنند
پس نیا، که حرمت عزت و جاهی دارد
بیشتر از همه دلواپس زینب هستم
بیـن این قـوم مپنـدار پنــاهی دارد
الغرض اینکه بساط همه جور است نیا
سهمت از بیعتشان کنج تنور است نیا

مصطفی هاشمی نسب

 

شعر شب اول محرم
حضرت مسلم بن عقیل