دفتر شعر جلال زمانی (واعظ)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر جلال زمانی (واعظ)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

در روی تو، غورِ منِ دیوانه ثوابست
در چشم چو آهوی تو،مهرست و شهابست

هر کو که بدید، از تو لبِ لعلِ روانبخش
گویی که دلش، بر منِ آشفته کبابست

از بوی سرِ زلف تو، هوشیار چه کس باد!
چون عطر خوشت، مُسکر و خود عین شرابست

در پیشِ خلایق منما ، آن لبِ شیرین
کین کارِ تو خود، عین خلافست وعذابست

گفتی ،که صبوری کنم اندر غمِ وصلت
این وعده ی جانسوز تو ، آخر چه جوابست؟

در حسرتِ دیدار تو، چون شمع بگریم
تا در نظرم، بر رخُ خوبِ تو نقابست

پیرانه سرم، عشقِ نگاهت به دل افتاد
آری نه فقط، عاشقی از عهدِ شبابست

در وصفِ تو، صدها غزل از عشق بگفتم
هر خوی تو، دیباچه ی صد جلدِ کتابست

واعظ، چه دهد شرحِ غمت روزِ جدایی!
تا دیده یکی خون و یکی چشمه ی آبست

مستفعل مستفعل مستفعل مستف

یادِ شیرین دهنان، مست کند جانِ مرا
ذکرِ خوبان بِبَرد ، خوش غمِ هجرانِ مرا

گل شکوفا شده ، در وسعتی از این برهوت
گو چرا برده زیادش، غمِ بستانِ مرا

تو ندانی چه کشم، از غمِ شیرین دهنان
تا نبینی به تعجّب ، شبِ پایانِ مرا!

دستِ پر مهر بکش ، بر سر من بهر خدا
تا که سامان بدهی ، حالِ پریشانِ مرا

جای شک نیست، که نازت بخرم هر شب و روز
بیم من این که کنی رد ، همه احسانِ مرا

کوله بارِ غمِ تو ، شانه ی صبرم بشکست
لیک نتوان شِکند، قوّتِ ایمانِ مرا

سحرِ وصل شود چیره به من،خوابِ گران
چون که غفلت ببرد، مرغِ سحر خوانِ مرا

صد غزل گفتم و هجرت نه بشد، ختمِ به وصل
موجِ اشکم بِبَرد ، حاصلِ دیوانِ مرا

واعظا سر خوشی من، به جهانی دگرست
گو که طوفان بِکَند ، پایه ی زندانِ مرا

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

سَرِ گیسو ،تو وا کردی
دلم لرزید و آب افتاد
نفسهای وجودِ من
درین سینه به تاب افتاد

دلم آشوبِ چشمانت
نگاهت آتشی دارد
شهابِ چشمِ نیلی ات
به قلبِ عاشقم بارد

سَرِ گیسو تو وا کردی
طنابِ دامِ من گردید
چه صیدی شد به دامِ تو!
ز لعلت دانه ها بر چید

شباهنگِ دو چشمانت
به جانِ من منوّر شد
که در آیینه ی سینه
شکوهِ تو مصوّر شد

نشانم ده سرِ گیسو
که جانِ تازه ای گیرم
که در دیرِ فنا ناگه
به نا کامی ز تو میرم

مفاعیلن مفاعیلن

اتّفاقِ ساده ای اصلاّ نبود
آمدی در سرنوشتم بی هوا
عاشقم کردی به ناکامی، برو
داستان شد، سر گذشتِ من و ما

دلبری کردی زمن، حدّ جنون
تا که عقلِ دل ، به کُل دیوانه شد
تا بدین جا اکتفا، اصلا نکرد
شمعِ عشقت را دلم، پروانه شد

عقل و احساسم بشد ، در کام عشق
دامنِ جانم از او، آتش گرفت
غمزه پوشی تو نکردی، بی وفا
تا که دل را، دردِ آهو وش گرفت

داغِ داغت، بر دلم بنشسته است
جانِ دل، در حسرتِ بوی تو مُرد
شامِ تارم گریه ها دارد بسی
اشک و آه و حسرتت، سینه فِشُرد

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

همش دلتنگِ تو میشم
خرابه حال وروزِ من
به تو حالم چه آرومه
پناهِ آه و سوزِ من

نگاهت قوّتِ قلبم
کلامت مرهمِ دردم
بدونِ دستِ گرمِ تو
مثِ مرده چقد سردم

تو احساسم نمی فهمی
نمی بینی که داغونم
ازین دوریِ تو مُردم
به لب آمد همه جونم

به عشق تو دلی دادم
که دیگر پس نمی گیرم
تو صد بارم کنی طردم
نمی گویم ز تو سیرم

مفاعیلن مفاعیلن

بی جمالت نبُود، میلِ تماشای بهار
بوی کویت بدهد، مژده ی فردای بهار

در سرِ زلف تو سازد دلِ من، لانه ی عشق
خوش بُود مسکنِ مالوف و تمنّای بهار

راحِ روح است ، نشینم به برت شکر خدای
صبحِ میمون، که ببینم به تو سیمای بهار

گلشنِ روی تو را ، هر که سحرگاه ندید
چه ثمر گر که ببیند ، گل حمرای بهار

وعده ی وصل بده، تا بکشم بارِ فراق
ورنه خاطر نکنم خوش، به تولای بهار

شد گلستانِ خیالم ز رخت، مملوِ گل
هم مشامم شده خرم، ز سمن سای بهار

چشم و ابرو که تو داری، به جهانی ندهم
چون بُود نقش و نگارش، به دلارای بهار

هر نسیمی که دهد، بوی خوشِ عطر تورا
می کشم منّت و دیده بنهم پای بهار

تا که واعظ بشنید از تو، نوای خوش عشق
تا ابد گشت زجان، عاشق و شیدای بهار

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

از پرده برون افتاد عشقِ منِ دیوانه
ای شمع مسوزانی، بال و پرِ پروانه

از حالِ درونِ ما واقف چه کسی باشد
سرمست چه غم دارد،از داخلِ این خانه

گفتم که ز روی تو، نقشی بزنم در دل
تا جای تو منشیند، خال و خطِ بیگانه

زنجیرِ سرِ زلفت، بندست به پای دل
وا کن گره از دامم، تا خوش بکنم شانه

از چشمِ خمارِ تو هشیار به عالم نیست
زین معجزه کی باشد، یک عاقل و فرزانه

یادم نرود هرگز، هر آیتی از رویت
گلگونه ی سرخت را، هم زیر لبت دانه

در عشقِ تو مغروقم، کز خویش برفتم من
در عالمِ هشیاران، نامم شده افسانه

در حسرتِ لعلِ تو، آرام نمی گیرم
تا آنکه ننوشم من، زان باده و پیمانه

رخساره برافروزی، تا واعظِ ما سوزی
ای فعلِ تو جادویی، وی خویِ تو فتانه

مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن

بی وفا شد چرخِ گردون، کز بَرم مادر گرفت
در خزان شد باغِ من، کز من گلِ صد پر گرفت

سوزِ آهم شعله گشت و سینه ام سوزاند و سوخت
زین غمِ سوزان، خدایا خانه ی دل در گرفت

بی کس و یاور شدم، پشت و پناهم رفت و رفت
مجمرِ سینه از این پس، تا ابد آذر گرفت

مادرم سلطانِ قلبم بود و من نوکر ولی
چاکرش ماند و چرا دستِ اجل سرور گرفت

تاجِ من بود و تو گویی حکمِ شاهی داشتم
شد ستمگر گردشِ گردون، که تاجِ سر گرفت

مرغِ باغِ سبزِ دل بود و زبانش عندلیب
باخدنگِ دستِ صیادِ اجل او پر گرفت

همچو لو لو در صدف، در عمقِ دریای حیات
می درخشید او، که طوفانِ بلا گوهر گرفت

همچو آیینه دلم، از روی او صد گونه نقش
منعکس دارد، که جان و دل از او اخگر گرفت

تا که واعظ ظرفِ عمرِ مادرِ من شد تمام
غم مخور، پیکِ اجل را با عَطش در بر گرفت

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشقِ تو مرا ، بهشتِ جانست
مهرِ تو ، دوای عاشقانست

پایت چو کشی، زکلبه ی من
بعد از تو، صدای الامانست

چشمِ تو خدنگِ غمزه دارد
درچلّه ی ابرویِ کمانست

یک بوسه، حواله ی لبم کن
گر که صنما، به رایگانست

حالم نگرانِ دوریِ توست
از خوف، که دیگری میانست

نقشست به لوحِ سینه ی من
چشمت، که چو چشمِ آهوانست

هر جا چو روی، به تو بگویند
وه حوریِ آخرالزمانست

از پرده برون مشو، تو با ناز
ورنه، پیِ تو دلم دوانست

یک روز بیا و کامِ ما ده
گو بی کس و عاشقِ جوانست

واعظ منشین به وصلِ او خوش
چون رفت و بکامِ دیگرانست

مستفعل فاعلات مستف

به چشمِ خیسِ من امشب، دگر شادی نمی آید
خدا را گو که بر من، ساغر لعلش ببخشاید

خط و خالت ز چشمِ بی کسان، پنهان مکن جانا
که بی حکمت نمی باشد ، رخت خالق بیاراید

مرادِ دل تویی امروز ومحرومم مکن شاها
ز صحبت با جنابِ خود، که عمرم خوش نمی پاید

بدستِ ماه وشی دل ده، کان را محترم دارد
نه مست و لا اوبالی کو، به جامی آن بیالاید

دلی کو در غمِ وصلت، نباشد هر شب و روزی
نشاید در خیالِ لعلِ چون قندت بیاساید

بتا ناوک فشاند غمزه ات، بر این دلِ ریش
دلِ مجروحِ من تا کی، تحمّل را بیفزاید

هزاران کشته ای داری و از تو بر نمی آید
همی لبخندِ پر مهری، که با تو باده پیماید

ز درگاهت نگیرم رو، که دل معطوفِ آن در شد
به خاکِ پاکِ آن درگه، سَرِ عشقم جبین ساید

به چینِ زلفِ او واعظ ، نظر بستی چو مشتاقان
دو تا کن قامتِ خود را، به پیشش آنچه فرماید

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

خاک نشین

سحرم خاک نشینِ، درِ میخانه شدم
وز پیِ دیدنِ مهرِ، رخِ جانانه شدم

تا بدین جا، دلِ من مست و خرابِ مه اوست
بیخود از خویش و عیال و وطن و خانه شدم

فارغ از گردشِ گردون شده ام، تا دمِ حشر
همنفس با مِی و میخانه و پیمانه شدم

شمعِ عشقم چو بر افروخت، همی محضر گل
گردِ آن شعله ی جان سوز، چو پروانه شدم

پیشِ آن سرو وش و ماهرخ و چشم سیه
به بهای کرمش، عاشقِ دُردانه شدم

از فسونش چه کنم ، با دلِ سودا زده ام
پیشِ خلقی به زبان، سَنبل افسانه شدم

از عنایات و افاضاتِ عزیزِ دلِ ما
از فسونِ دگران، سر خور و بیگانه شدم

زاهدی کردم و عمرم عُقلایی سپری
نرگسِ مستِ تو را دیدم و دیوانه شدم

واعظم گفت به ساقی، سَرِ تقصیر تو بود
کز میِ عشق بنوشیدم و مستانه شدم

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

غمِ تنهایی

بی خبر از غمِ تنهایی و شامم شده ای
خوش به جلوه، سببِ تلخیِ کامم شده ای

عاشقم لیک کجا شد، صنمم ساقی ما
بی خبر از من و دلدارم و جامم شده ای

تا که خالِ رخِ تو پیشِ نظر، جلوه نمود
دل به دامیست که تو، دانه ی دامم شده ای

از بَسم مهر تو ،در جان و دلم جای گرفت
پیشِ خلقی سببِ شهره ی نامم شده ای

با سرشکم بنوشتم، خطی از دردِ فراق
پیک ما گفت ، که مسرورِ پیامم شده ای

گر که در پیشِ خلایق ، بُودم منزلتی
خود خسی بیش نیم، فخرِ مقامم شده ای

غزلِ چشم تو شعرم شده و آهِ درون
خواب دیدم که شبی، مستی و رامم شده ای

حرمِ روی تو شد، قبله ی دل تا به ابد
صبح وشامم، نظر و جانِ کلامم شده ای

آب و رنگِ رخِ تو در دلِ واعظ بنشست
همچو می نابی و گو ، شُربِ مدامم شده ای

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

عاشقِ خون جگر

ای که در مسلکِ تو،عاشقی ام خون جگرست
دل سپردن به ولای تو، دگر بی ثمرست

برمدارِ دهنت، خالِ سیاهیست عجیب
که بر آن معجزه،صد گونه خیال و نظرست

خنده ی قندِ تو عشّاق بَرد، باغِ بهشت
لیک این نعمت عُظما، چه مرا مختصرست

بر سرِ بامِ جهان، چون که قمر کرد طلوع
هر که رخ دید ز تو، گفت مثالِ قمرست

هر سخن از لب و دندانِ تو، چون می شنوم
بر مذاقِ دلِ دیوانه ی من، چون شکرست

هر که از عنبرِ زلفِ تو شود، مست و خراب
گو که آندم ز حیاتش، به جهانی دگر ست

آنکه نادیده ی رویت، بزند نقشِ تو را
خود بُود عاشق و هم مظهرِ فضل و هنرست

نا خلف باشم اگر، زحمتِ مادر نکشم
آنکه آموخت به من، رنجِ تَعشّق پدرست

کامِ واعظ بده و کارِ جهان را بگذار
که اجل تازه نفس آمده و پشتِ درست

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

تخمِ شادی

شیوه ی چشمت، برایم خطّی از عشقت نوشت
تا دگرگونم کند، باری طریقِ سر نوشت

خو گرفتم کنج هر خلوت، به یادت روز و شب
دیر و میخانه مرادم باد، هم طَرفِ کُنشت

جای خوشحالی نباشد آدما، در این دیار
خوردن آن خوشه ی ممنوعه شد، ترکِ بهشت

آری آن دولت که دارد، جلوه ای خوش در نظر
خود نصیب کس نمی گردد، مگر رندی بِهشت

زاهد و کافر اگر باشم، فقیری یا غنی
خاکِ قبرم می شود آخر، گل و دیوار وخشت

تخمِ شادی می نروید، هیچ در دارالقرار
تا کسی در دارِ فانی، بذرِ نیکویی نکشت

یوسف اندر چشمِ عشاقی نمی شد، خود عزیز
گر نمی زایید مادر، کودکی نیکو سرشت

واعظ از مجنون چه دیدی، کو بتش لیلی بُود
چون که سیرت دید وشد، فارغ ز زیبایی و زشت

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

شمعِ عشقم

عاشقانت همه را، بی سر و سامان بینم
در غمِ وصلِ تو، گریان و پریشان بینم

چونکه بر دیده نشینی به صفا، سرو بلند
دشتِ تفتیده ی دل را، همه بستان بینم

بر سرِ زلفِ تو گر دستِ طمع ، نتوان زد
جمله عشّاق درت را، همه حیران بینم

جلوه ای کن که ببینی همه را، صف در صف
خاص و عامت به وفا، گوش به فرمان بینم

چو ببیند مهِ تو، عاشقی از روی غرض
ای بسا او به ابد، بیدل و بیجان بینم

شمعِ عشقم نشود خامُش از این، هجر دراز
هر چه تا صبحِ غمت ، بازی طوفان بینم

بر سرِ کوی تو آیم ، به دف و غرّشِ نی
گر به ره هر قدمی، خارِ مغیلان بینم

آخر افتد ز رخت ، پرده ی ناموس جهان
زنده باشم که جهان، شاد و گلستان بینم

واعظا چاره ی دردِ تو بُود، روی حبیب
ورنه دردِ سرِ تو ، قابلِ درمان بینم

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بی تو

بی تو در باغ و چمن، گشت و گذاری نکنم
گوشِ جان باز، به آوازِ هَزاری نکنم

بی تو در گوشه ی عزلت، بدهم شرحِ فراق
هجرِ جانسوزِ تو سودا، به عذاری نکنم

بی تو من ناله و فریاد زنم، تا شبِ وصل
شمع روشن به برم، در شبِ تاری نکنم

بی تو آرام نگیرم، به جهان تا دمِ مرگ
خوش کنی جلوه، دگر ناله و زاری نکنم

بی تو مستی نکند، دردِ فراقِ تو علاج
تا که. هستی به برم، حسِِّ خماری نکنم

بی تو کامم نشود نوش، از این فصلِ بهار
روحِ مجروح و خزان دیده، بهاری نکنم

بی تو بر هیچ کسی، این دلِ عاقل ندهم
طمعِ هیچ لب و بوس و کناری نکنم

با تو واعظ نرود میکده، رندی نکند
شرم آرم ز تو و باده گساری نکنم

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

مقامِ عاشقی

یارِ ما باشد به سیرت، هم به صورت بی بدیل
قامتش چون سرو و گیسویش ، لطیفست و جمیل

در مقامِ عاشقی باید ، دلا از جان گذشت
چون که شد با تیغِ ابرویش ، دو صد بیدل قتیل

تا که مهمانِ توام، حور و بهشتِ من چه سود
نوشِ لعلت بِه ز کوثر، هم صفای سلسبیل

غنچه ی روی تو چشمم را، به باغ ات خیره کرد
می خورم حسرت که خرما هست، لیکن بر نخیل

آتشِ هجرش خدایا، دامنم را در گرفت
تا گلستان کی شود ،این آتشم همچون خلیل

از چه منظر عشق را، معنا کنی ای عاشقا
حالِ این افتاده بنگر،خود جوابست و دلیل

قامت و چشم ولبت، هر دیده ای را می نواخت
نوبتِ ما چون رسد، ظاهرمپوشان چون بخیل

واعظا می کوش، کامِ دل از او بستانیش
چونکه عمرم کوته است و راهِ وصلش بس طویل

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عطرِ حضور

کی برسم به وصلِ تو، ای همه آرزوی من
عطرِ حضور تو رسد، شام و سحر به کوی من

باده ی وصلِ تو خورد ، آنکه عنایتش کنی
من چه کنم که تشنه ام، پر نکنی سبوی من

روزِ نخست گفتمش، عاشقِ روی دلکشم
لیک نکرده اعتنا، پیر نموده روی من

دل به کسی نداده ام، تا که به تو سپرده ام
گو که چرا نمی شود، میلِ دلت بسوی من

سختی راه دیده ام، جور وجفا کشیده ام
تا که ببینم از تو رو، ای مه خوش نکوی من

تیغ کشیده بر سرم، دشمنِ بی مروّتم
تیغه ی ابروت نما، زهره دَرَد عدوی من

زآتشِ عشقِ او دلم ، دود شود به آسمان
بادِ صبا، به کوی او خوش ببری تو بوی من

عمر گذشت و او نشد، همدمِ ما به روزگار
نیک ببین که واعظا، گشته سپید موی من

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

سرو خرامان

از دل و یادِ من آن سرو خرامان نرود
جان ز تن گر برود، از سرِ پیمان نرود

شیوه ی چشمِ فریبت ، چو مرا جذب نمود
عکسِ رویِ خوشِ تو، از دل و از جان نرود

گُلبن حُسنِ تو آمد، که خزان رخت ببست
ورنه با حادثه ی گردش دوران، نرود

این نفس تنگی بلبل که ببینی، به قفس
چون که آزاد شود، بی تو به بستان نرود

شبِ طولانیِ من؟با غمِ وصلش چه کنم
دیرشد صبح! چرا ظلمت هجران نرود

از خیالِ منِ افتاده و سر گشته ی عشق
سختیِ راهِ وصال و تبِ سوزان نرود

هر که از جرعه ی لعلِ لبِ تو گشت شفا
تا ابد درد نبیند، پیِ درمان نرود

هر که کوبید درت، حلقه و رویِ تو بدید
همچو واعظ به یدِ ، خالیِ احسان نرود

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

چه کنم

چه کنم، که روزگارم، نشود موافقِ من
نه کلک نه حیله دانم
که به زیر کشم، جهانم
همه نامرادی من، شده رنج وغصه ی من
چه کنم، به روزگارم
که رفیقِ نیمه راه است
و چه سخت و بی مروّت
به در آورد، دمارم
تو بیا کنارِ من باش، که شکوفه ی نویدی
به نتیجه می رسم من
به تو ، اوج نا امیدی
تو بهشت و لاله زاری ، تو نسیمِ دلربایی
تو جهانِ پر فروغی
بَرِ من، که مات و تارم
من وتو حریف دنیا، بشویم به مهرِ دلها
دستِ عشقم و همی گیر
که رسیم به خطِ پایان
و نشینمت بَرِ خود
به سیاحت بهاران
و خوشم کنارِ عشقم
به سبوی می دمی را
و دمی، به بوسه باران

می نویسم

می نویسم
ازدلم، از تمامِ آرزوهای محال
از دلی که گُم شده
لابلای هر خیال
می نویسم
له شدم، زیرِ بارِ روزگار
زیرِ غمهای وزینِ
این شبِ بی ماه و تار
می نویسم
از غمِ تنهایی ام
از هوای حالِ این بی حالیم
چرا که،عمرِ من رفته زدست
آرزوهایم خیال و از بُنِ دل
همچو مرغی، جَست و جَست
می نویسم
آشکارا، مرده ام
قالبِ تن مانده و
از روحِ خود پژ مرده ام
تا مگر بازم بگردانی
به دنیای قشنگِ آرزو
با نفسهای بهشتی و
به عطر، دلنواز مویت و
نوش سبو، ای آرزو

بادِ نوبهاری

بر من چه مژده داری، ای بادِ نو بهاری
بگذر ز کوی یار و بر من رسان غباری

خاکِ درش ببوس و بر او سلامِ ما گو
کی بی وفای عالم، در شد ز من دماری

با کس نگفته بودم، از آتشِ درونم
سوزم ز مهر شوخی، بشتاب و کن تو کاری

هر کو که دیده بودم، غرقِ سرشکِ هجران
آهی کشید و گفتا، مُردم ز دستِ یاری

گفتم قضای عشقم، با تو چه حاصلی داشت
گفتا مخور غمم را، بنشانمت کناری

باغِ بهشت و حور و آب روان ببخشم
با جامِ می و نوشِ بوسِ لبِ عذاری

مطرب بزن نوایی وز غم رهاییم بخش
ساقی به جامِ نوشین از من ببر خماری

در راهِ عشقِ یاران ، صدها بلا و رنجست
بلبل به پای هر گل، شاخست و تیغ و خاری

در آرزوی وصلش، هجران ثمر ندارد
واعظ در این فراغت، رو کن به می گساری

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن

مرغِ دل

مرغِ دل از سرِ زلفت، نشکیبد نفسی
گو که افتاده و وا مانده، به دامِ قفسی

همچو آیینه دلم می شکند، شامِ فراق
شرط انصاف نباشد، که به دادم نرسی

جامِ می نوشم و در کارِ جهان غور کنم
که چه شد، رنگ و ریا بر سرِ ما رفته بسی

روزِ اوّل چو دم از عشقِ پری روی زدیم
همچو پروانه نگردم، به خدا گردِ کسی

گل چو بر نغمه ی مرغانِ چمن خنده کند
مرغک دل چه کند، ز آتش این بلهوسی

ای خوشا حالت مستی، که بُود از لبِ یار
ویژه آنکس که کند، در طلبش ملتمسی

از چه مجنون نکند، خوابِ خوشش را دمِ صبح
کاروان حاملِ لیلی، بنوازد جرسی

آتشِ عشق بسوزد تنِ من، همچو خلیل
خود گلستان بشوم، با تو میانِ قبسی

ای گل از دیده ی واعظ، چه کنی رخ تو نهان
که شود، صحبت شام و سحرش خار و خسی

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

گفتم

گفتم که ماهِ رویت، تا کی نهان بماند
آبِ دو دیده ی من، بی تو روان بماند

صحبت شبی نکردی، تا کامِ دل بر آید
این آرزوی دیرین، تا عمقِ جان بماند

دولت ز وصلِ رویت، نابرده ام سحرگاه
بوسی حوالتم کن، تا دل جوان بماند

گر لعلِ چون انارت، مستی به من فزاید
فرصت مرا همی ده، اندر دهان بماند

از ناله های ما گو، مرغِ سحر به تفصیل
تامطّلع ز حالم، پیرِ مغان بماند

رازِ نهفته ی می، با ما نگفت ساقی
مستم چنان به می کن، تا آن عیان بماند

چون مارِ زلفِ جعدت، نیشی به ریشِ من زد
این دل ز زهرِ هجرش، اندر فغان بماند

خون شد دلِ رحیمم ، از دستِ روزگاران
دنبالِ آرزوها، دایم دوان بماند

چنگ و رباب و دف را ، مطرب بزن که واعظ
با بانگ پر خروشش، از غم امان بماند

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن

طوفانِ بلا

رویِ تو همچون گل است و ،قدِ تو سروِ روان
سوی عشّاقِ قلندر، کی نمایی رخ عیان

با تو عهدی را که بستم، در نگاهِ اوّلت
عار می دانم، که پیمان بشکنی دامن کشان

در رهِ عشقت، زطوفانِ بلا باید گذشت
ورنه بی تو، بوسِتانم می شود همچون خزان

بی جمالِ همچو مهرت، روزِ من چون شب بُود
شب چو روزم می شود، گر مه در آید از نهان

زیرِ شمشیرِ غمت ، سر می نهم تا روزِ وصل
یا به قتلم می رسان، یا ده به عشّاقت امان

روزگاری شد، که سودای رخت دینِ منست
بارِ عشقت می کشم، افتان وخیزان تا جنان

گر که استادم، بیاموزد حدیثِ عاشقی
عشقِ تو معنی نخواهد شد، به صد شکلِ زبان

کرده ای چشم و دلِ واعظ، چنان مشغولِ خود
کز پیت منزل به منزل، در مغیلان شد دوان

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

تا کی

تاکی رخِ چو ماهت، دور از همه نظرهاست
تا کی غمِ فراقت، مهمانِ این جگرهاست

تا کی گل از جمالت، در باغِ دل نباشد
تا کی حجابِ رویت، خاری به این بصرهاست

از جان گذشتم آخر، تا رویِ تو ببینم
بادا که راهِ وصلت، پر پیچ وهم خطرهاست

خواهم شدن به کویت، از شوقِ بوی مویت
بنگر چه اشتیاقی، از عطرِ تو بسرهاست

بستم نظر به یادِ، رویت به شمع محفل
در دیده ام نظر کن، از داغ تو شررهاست

چشمت چو نرگسِ خوش،زیرِ کمانِ ابرو
دیدم به خواب دوشم، در طرحِ آن هنرهاست

آن خنده ای که بر لب، بنشانده ای تو چون گل
بر کامِ تلخِ جانم، شیرین تر از شکرهاست

بگذار سر کُله را واعظ که در رهِ عشق
تیرو کمان و نیزه، هم تیغ،و هم سپرهاست

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن

دلِ فرهاد

تا یادِ لبت کردم، یادِ شکر افتادم
از دستِ تو ای شیرین، همچون دلِ فرهادم

بر من مگذر ای جان، تا نرگسِ آهویت
دل را نبرد از من، افزون نکند دادم

با دلبرِ خود بستم، پیوند وفاداری
وایم که بُرید از من، هرگز نکند یادم

سیلاب سرشکم شد، بر دامنِ من دریا
ترسم ببرد موجی، آخر همه بنیادم

آنگه که تماشایت، قسمت نکند بختم
ولله که نیم خامُش، می سوزم و فریادم

گفتم که در این سینه، از تو نبُود کینه
باغصّه ی تو در غم، با شادی تو شادم

دلدادگی ام با تو، آوازه ی عالم شد
آموخته ام درسش، از حضرت استادم

تا سروِ دلارامم، بنشست به باغِ دل
واعظ تو خوش آمد گو، با آن قدِ شمشادم

مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن

خاکِ میخانه

ساقیا جامِ میم ده، تا نباشم در حزین
خاکِ میخانه بیاور، تا کنم مهرِ جبین

این شبِ تارم ، ندارم ره به جایی ساقیا
خود نشانم ده، ره میخانه را روزِ پسین

بیدل افتادم، ولی یاری نمی باشد کنار
ای صبا، از من خبر بر نزدِ یارِ نازنین

اشکِ چشمم می شود، سیل و به صحرا می رود
در رهش، لعلِ بدخشان می کند سنگ زمین

گوشه ی میخانه ساقی، جای این دیوانه نیست
یا مگر باشد، می و ساغر در آنجا آتشین

روی پُر نقشِ نگارم، چشمِ مه را خیره کرد
تا که این طلعت ، برفت تا آسمانِ هفتمین

کامِ تلخم ، از لبِ لعلش مبادا بی نصیب
همچو انگشتر، که جا گیرد به رویِ آن نگین

جعدِ مشکینش بگیر و لعلِ عنّابش ببوس
واعظا، در این طرب تا کی کنی شک و یقین

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نر گسِ مست

نرگسِ مستِ تو راکیست، تماشا نکند
آن شکر خنده ی لعلِ تو، تمنّا نکند

آن سهی سروِ روان ، جلوه کند رقص کنان
گو که بلبل به چمن، غمزده آوا نکند

گلبن حُسن مده ، دستِ نسیم سحری
چون که نازش چو منت، از سرِ شیدا نکند

مکن از تشنه لبان ، جرعه ی لعلت تو دریغ
که لبِ سوخته ترکِ، لبِ دریا نکند

بوسِتانی ز خدا خواهم و خرّم صنمی
تا که اندیشه دلم، در غمِ دنیا نکند

در خمِ زلف تو بستم ، دلِ عاشق به امید
تا که فردا به کسی، وعده ی سودا نکند

یوسف ازقصر، به زندان شدنت بهرِ چه بود
گو زلیخا، ز تبِ عشقِ تو حاشا نکند

ساقی امشب، قدحی ده که بنوشم به سرور
چون که عاقل نفسی، فکر به فردا نکند

گر بداند، به وصالِ تو سرانجام رسد
واعظ از جامِ صبوحِ تو مُحابا نکند

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فععلن

عاشقم باشی

ای لب و گفتارِ تو، بر دل نشیند همچو قند
لحظه ی آواز تو، خوش می نماید هر نژند

آن لبت، شِکّر به مستان داد و چشمت می همی
من بدین حرمان، ز تب نالم به انفاسِ بلند

داغِ شوقِ نرگسِ مستت، چو لاله بر دلست
زلفِ مشکینت، مرا پیچیده در خود چون کمند

شد فسانه، آن خم ابروی تو در شهرِ ما
تا کمانداران ببردی، دل ز حسنت تا به چند

عاشقم باشی، ندارم غم ز اوضاع جهان
تلخ و شیرین، در کنارت می نماید دلپسند

حسنِ روز افزونِ تو، آرامشِ چشم و دلست
سالکان از این جهت، دنبالِ عشقت می دوند

بر درِ میخانه بنوشتم ، که معشوقم کجاست
پیر فرزانه خبر دادم ، که رخت اینجا فکند

یا رب از دیدارِ رویش، خلوتم نورانیست
می کند ،واعظ، دعا، تا او کنی حفظ از گزند

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

شقایق

شقایق گونه بودم ، در جوانی
به غفلت طی بشد، این زندگانی

نشد واقف ز افکارم، درین دهر
نه خورشید و نه ماه و کهکشانی

بهارِ عمرِ من بیهوده بگذشت
ندیدم هم ، وفایی از خزانی

همی گویی که قفلست این دهانم
ندارم یک فهیم و هم زبانی

هلاکت گشته ام، از دورِ گردون
مگر کردی تو با بختم، تبانی

سعادت همنشینم بود و خوش بود
به کامم ، آنچه را تلخش تو دانی

نه روزم، روز و نه شامم شبِ خوش
کمر بستی ، به معدومم کشانی

چو بلبل، نغمه ها دارم جگر سوز
نه باغست و نه گل، نه باغِبانی

چه کس ،واعظ، بگفت این شعرِ جانسوز
گمانم ، بوده باشد اصفهانی

مفاعیلن مفاعیلن فعولن

خرمنِ بلبل

مرغکِ خوبِ من چرا، وقت سحر نمی رسد
خلوتِ تار من چرا، نورِ قمر نمی رسد

گریه ی شام من چو کس، فهم کند عجب مدار
سیلِ سرشکِ دیده ام، گو به نظر نمی رسد

نرگسِ لاله ام ببین، خرمنِ بلبلت بسوخت
چهره ی شمعِ بی زبان، جز به شرر نمی رسد

حاجتِ زاهدان شب، بوده وصالِ عاشقان
راهِ خطا گرفته شد، کان به ثمر نمی رسد

عهدِ شبابِ من چه شد، شاهدِ گلعذارِ من
پیری من کجا شدی، کز تو خبر نمی رسد

مستی یارِ من شده، آیتِ می گساریم
صد خمِ می به پای آن،لعلِ شکر نمی رسد

گل نشگفت و باغبان، بانگ هزار بر نخاست
جوشش رودِ ما چه شد، سبزه دگر نمی رسد

واعظِ مشفقم بگو، نزدِ پسر نصیحتم
کین سخن پدر تو را، هیچ ضرر نمی رسد

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

پاورقی مصرع اول بیت سوم
نرگس کنایه دیده یا چشم یار
لاله ام کنایه از یار ومعشوق
خرمن کنایه از هستی ودارایی یا عمر
منظور اینکه
ای چشمهای یار من ببین هستی ودارایی عاشق به پای معشوق سوخت.

نامه ی تلخ

ای که دل، در غمِ عشقِ تو کبابست، بیا
چشمه ی دیده ی من ، جاری آبست ،بیا

خانه ی دل ، ز وصالت شود آباد ولیک
از غمِ فرقتِ روی تو، خرابست ،بیا

من نه آنم ، که کشم دستِ طمع از درِ تو
التفاتت به منِ خسته ، ثوابست ،بیا

من که بنوشته بُدم ، نامه ی تلخ از دلِ ریش
خود نخواندی که مرا، درد و عذابست ، بیا

هر چه من ، پیر و همی بی کس و نالان شده ام
تا کنارِ تو بُوم ، عهد شبابست ، بیا

چشمِ مست تو، خرابم بکند تا به ابد
گوییا، چشمه ی چشمِ تو شرابست، بیا

سعیِ وافر بنمودم ، که ببینم مه نو
ای که بر روی مهت، زلف نقابست، بیا

بی وفایی مکن و ارج بِنه عهدِ قدیم
کین وفای تو به من، عینِ صوابست ، بیا

گفته بودی نشوی، شمعِ شب افروزِ شبم
غمزه ات کم کن و باز آ ، چه جوابست، بیا

مصلحت باد، که من گوشه ی عزلت بروم
گو که امّیدِ به تو، همچو سرابست ، بیا

شرحِ عشقم به تو، از حدِ توان شد بخدا
وصف ،واعظ، زتو، صد جلدِ کتابست، بیا

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

عشقِ پری رویان

مرا عشقِ پری رویان ، زسر بیرون نخواهد شد
قضایم راچنین گفتند و دیگر گون نخواهد شد

دوای من لبِ یار و لبِ جوی و بَرِ ساقی
بُود، امّا صد افسوسم که آن اکنون نخواهد شد

شرابِ ناب و یارِ دلنواز و طرفِ بستانها
عجب دارم که در کیشم، چرا قانون نخواهد شد

ز تابِ آن سرِ زلفین مشکینش شدم شیدا
که کس را اینچنین، فرهاد و هم مجنون نخواهد شد

بنازم آن خم ابرو، که دل را می برد امروز
چه دانی از سرِ تیغش ، دو چشمم خون نخواهد شد

محبت گر کند بامن، رواقِ طاقِ ابرویش
به دامانم سرشکِ عاشقی ، جیحون نخواهد شد

فضا ی سینه ام اکنون، بُود بی حاصل از عشقت
چو بنشانی تو لاله از رخت ، هامون نخواهد شد

به صد غمزه برون گشتی و کردی رخنه در دلها
وگر نه صد دلِ پیر و جوان مفتون نخواهد شد

شبِ صحبت غنیمت دان و بوسی از لبش بستان
که ،واعظ، فرصت شیرین ، ز حد افزون نخواهد شد

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

شمعِ دل

بیدل شدم و کارم ، صبرست و شکیبایی
می سوزم و می سازم، تا روی تو بنمایی

در منظرِ چشمِ من ،هردم که کنی جلوه
در خواب و خیالِ من، چون نور تو پیدایی

گر از نظرِ لطفت، محروم همی گردم
با یادِ تو می نالم، در خلوتِ تنهایی

بی عشقِ گلِ رویت، این عمر هدر گردد
وقتست که ای جانا، با شور تو بازآیی

بر یادِ دو چشمِ تو، دل خونم و افتاده
وایم چه کنم با این، شیدایی و رسوایی

بیرون نرود مهرت، از عمقِ وجودِ من
حتّی اگرم بینم، چون تو قد و بالایی

دنبالِ تو می گردم، در مغرب و در مشرق
تا جان به تنم دارم، هم قوّتِ بینایی

من شمعِ دلم روشن، در راهِ تو بگذارم
تا وقتِ گذر بابی، بر سوخته بگشایی

افسرده مشو واعظ ، در راهِ وصالش کوش
چون او نشود پیدا، زیبایی وهمتایی

مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن

خوش باد

خوش باد، نسیم و چمن و رویِ نگاری
قمری به سرِ بید و هَزاری به چناری

خوش باد، که در باغِ جنان غصّه نباشد
ساقی به میان، مطرب و یاران به کناری

خوش باد، که زایل شود از سینه غمِ عشق
با باده ی ناب و نفسِ بادِ بهاری

خوش باد، تماشایِ رخِ آن گلِ رعنا
از روی تمنّایِ وصالش شبِ تاری

خوش باد ، که‌ با یارِ گل اندام نشینی
تا از دلِ سودا زده ات ، خنده برآری

خوش باد، که وامق بشوی موسمِ نوروز
بر سنبل و نسرین و خطِ روی عَذاری

خوش باد، که دایم مخوری حسرت دنیا
زین غصّه بسوزی و نیاید ز تو کاری

خوش باد، سرِ کویِ نگارم بنشینم
تا بادِ صبا آوردم گرد و غباری

خوش باد، دمی ساحلِ چشمم بنشیند
یارم که ببیند فوران چشمه ی جاری

خوش باد، که آتش بزنم دفتر شعرم
،واعظ، چو نیاید به برم لعلِ اناری

مستفعل مستفعل مستفعل مستف

مرغِ غزلخوان

همه جا سوزِ سخن ، از شبِ هجرانِ تو بود
مست و هشیار، دراین میکده حیرانِ تو بود

جان به لب آمد و خارج بُود از علم طبیب
هم طبیبم ز ازل ، خود پیِ درمانِ تو بود

روز ها رفت ، که از دستِ غمت خوار شدم
هر چه آمد سرِ من از سرِ پیمان تو بود

از لبِ قندِ تو هیچم نکنم خوابِ سحر
خوابِ آشفته ی من زلفِ پریشانِ تو بود

پیشِ چشمانِ سیاهت نزنم دادِ سخن
لکنت من ز سرِ ، حیرت مژگانِ تو بود

سویِ ما سوخته دل ، همچو صبا کی گذری
ای که درمانِ دلم ، نرگسِ مستانِ تو بود

جلوه ی روی تو، مستم بکند، دل ببرد
خوش غزالی، که دلم مرغِ غزلخوان تو بود

شاعری کردم و ، وصفت نه بشد ، جانِ غزل
خود همه شعری و دل، غافلِ دیوانِ تو بود

ساقیا باده ی نوشین بده این ،واعظِ ، ما
چون که او حلقه بگوشِ خطِ فرمانِ تو بود

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

جامِ عشق

عهدی که باتو بستم، در پای تو نشستم
روی مه ات چو دیدم ، دل بر کسی نبستم

ای درگه امیدم، چشم و چراغ و دینم
با من نظر نمودی، کز غیر تو گسستم

در ده بکامِ جانم ، از شربت وصالت
کز این می گوارا ،تا روزِ حشر مستم

در خواب خوش دو چشمت بر من نظر همی کرد
کی عاشق فدایی ، برخیز با تو هستم

تا جانِ من بشد مست ، از جام عشقِ رویت
جام و خم و سبو را ، بوسیدم و شکستم

بتهای روزگارم ، اندازه ای ندارند
جانا بیا که از جان ، تنها تو را پرستم

تا با توام نشاید ، رفتن به باغ و بستان
چون منظرِ رخت را، صد دل نظر ببستم

دامن کشان چو رفتی ، از هجرِ تو بسو زم
دامانِ وصلِ خود را ، بازم بده بدستم

از آن زمان که ،واعظ، در بندِ مویت افتاد
از دامِ کَیدِ دنیا ، بُبریدم و بِرستم

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن

فالِ خوش

با لبِ خاموشِ او، امشب ندارم حالِ خوش
ساقیا می ده ، به یادِ آن مه و آن خالِ خوش

عشقِ رویت ، با لبی خندان مرا جان می دهد
گر خطا بر من روا داری، و یا افعالِ خوش

مژده ی وصلِ تو از حافظ ، بخواهم مو به مو
نیّتی کردم ، که باشد دولتِ من فالِ خوش

عمرِ ما نَبوَد مجالِ وعده ی فردای تو
نک مرا دریاب ، باشد بهتر از یک سالِ خوش

فکر و ذکرم تا بُود ، هر شب به امیّد وصال
هر سحر بینم به خوابم ، از تو یک تمثالِ خوش

گفته بودی ، از تو بیزارم خدا حافظ برو
پس به رویا ، در کنارم دیدمت با شالِ خوش

گر به وصلم می رسانی ، سوزِ دل خامُش شود
وانگهی گویم ، به عالم از تو و اقبالِ خوش

از هیاهوی جهان ، حالم مکدّر می شود
صرفِ آنجایی ، که از عشقِ تو باشد قالِ خوش

عاقبت ، من بر سرِ راهت بمیرم چون غریب
کاش ، واعظ، را تو می دیدی، به استقبالِ خوش

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

شمعِ شب افروز

خنده ی روی لبت ،فکرِ شب و روزِ منست
طلعت روی تو ، درمانِ تب وسوزِ منست

نقشِ آن زلف و قد و گوشه ی چشمت به سحر
شورِ عشقست و همی شمعِ شب افروزِ منست

دوش در حلقه ی زلفت، دلِ من گشت اسیر
لیک تا صبحِ ابد مسئله آموزِ منست

ساقیا جامِ پیاپی بده ، تا صبحِ وصال
کین ضیافت که نصیبم شده، نوروزِ منست

آتش و دود که از کلبه ی من شد به هوا
گو به لیلی، ز غمت آهِ جگر سوزِ منست

گر رسد دست، به آن زلفِ پریوش نفسی
آن دمم شاهِ جهان بی کس و دریوزِ منست

،واعظا، عمرِ گران بر سرِ معشوقه گذشت
بختِ بد غالب و صد مرحله پیروزِ منست

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بیدل

بی رخِ انورِ تو خوردنِ می باد حرام
رونقِ مجلسِ ما باد ، می و ماهِ تمام

جان بسوزد ز غمت، شمع صفت تا دمِ صبح
تا که پروانه به گِردم بزند، چرخ مدام

من نه تنها شده ام بیدلِ چشمت به نظر
دل بِبُرد از همه کس، پیر وجوان خاصه وعام

قامتم حلقه بشد، بر درِ میخانه ی عشق
تا به یادِ لبِ لعلِ تو ببوسم لبِ جام

هر که در آتشِ عشقِ تو شد وهیچ نسوخت
بی خبر باد که دارد، سرِ سودایی خام

بر لبم ذکرِ تو افتاده به یادِ شبِ وصل
تا که در فرقتِ رویت، شکری باد بکام

صبح با عشقِ تو بر خیزم و شب صبح کنم
به امیدی که رسد، از سرِ کوی تو پیام

،واعظ، از جورِ فراق لبِ تو خسته نگشت
گر وصالم بدهی، یا که بُود جور دوام

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

صورتِ بی مثالِ تو

برده دلِ مرا ز کف ، صورتِ بی مثالِ تو
مرغِ دلم اسیرِ آن ، دانه و دام و خالِ تو

دل به توام سپرده ام ، هیچ شبی نخفته ام
خسته شدم زهجرِ تو ، کی برسد وصالِ تو

هر که به باغ و بو سِتان ، می رود از پیِ طرب
چون که به هر گلی رسد ، یاد کند جمالِ تو

نامِ تو بر سَرِ زبان رفته ، به هر کجای شهر
کس نبُود به دور ما ، بی خبر از خصالِ تو

دل به کسی نمی دهم ، نازِ کسی نمی کشم
جز به قدِ چو سرو و هم ، دیده ی چون غزال تو

حالِ دلِ خرابِ من ، بِه نشود شبِ فراق
گر که روم ، به عمقِ تصویر و همی خیالِ تو

مست نمی کند مرا ، کهنه ترین شرابِ خُم
مست شوم ، ز باده ی لعلِ لبِ زلالِ تو

حال و هوایِ من بد و ، آتشِ غم زده به جان
حالِ مرا عوض کند ، ناز و ادا و حالِ تو

زود در آ ، به پیشِ من، زهر مزن به ریشِ من
هر چه کنی به ،واعظت، باز کشد ملالِ تو

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

عمارتِ دل

صنما ز سوزِ عشقت، ز توانِ جان فتادم
سحرم به یاد رویت، به فلک رسیده دادم

تو عمارتِ دلم کن، به شرابِ قندِ لعلت
که جهانِ بی مروت، نشده دهد مرادم

نکند وفا به حالم، نه رفیقم و نه خصمم
ز تو هم روان به دامن، همه اشکِ من دمادم

ز جهانِ آرزوها طلبم، تو را به حسرت
به نظر امیدِ دل را، ز کفم به باد دادم

خبر از دلم نداری، ز بَسم که ناز داری
ز چه رو غرور محضی، که نمی کنی تو یادم

دلِ عشقِ من نداری ، مزن از وفای خود دم
درِ دل خطا نمودم ، که به رویِ تو گشادم

نه سبو نه سازِ مطرب ، نکند هوای دل خوش
فقطم به یک اشارت ، ز تو با نشاط وشادم

ببرد نسیم مهرم ، به هوای کوی جانان
که فراقِ تو ببرده دلِ نازک از نهادم

بنشین دمی به ،واعظ، که اساسِ عمر بادست
تو به بوسه سر خوشم کن، ندهی به دستِ بادم

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

لب ساحل

چگونه فارغی از ما، چو دل با عشوه بستانی
به امیدم، کنارِ خود دمی ما را تو بنشانی

هوا خواهِ تو می مانم، چو صبرم می شود مبهم
مرا دریاب و این مشکل ، مبدّل کن به آسانی

بُود کارِ منِ عاشق، گِرو در آن خم ابرو
فراخِ کارِ من در این، تو بگشا چینِ پیشانی

به دامِ تابِ موی تو دلم افتاده، مدتهاست
اسیرش تو مخوان ، زیبد کنی رفتار انسانی

دوچشمانم شده دریا، ازین هجرانِ بی پایان
بیا بنشین لبِ ساحل، و بنگر موجِ طوفانی

به قهرت می روم زین شهر و غا یب می شوم دایم
نمی بینی مرا دیگر، به صد عذر و پشیمانی

بدست بادِ بنیان کن مده ، گیسوی موزونت
که رقصِ هر یکی تارش بُود ، خاطر پریشانی

به بالای تو می بالم ،که چون سروِ چمن هستی
همه گلهای بستان را ، به رقصِ خود برقصانی

به بوی عطرِ وصلِ تو بمانم تا فلق بیدار
که بازآیی و حلقه بر درم را خوش بجنبانی

ز حُسن روی تو ،واعظ، ندارد روز و شب اینک
تو چون یوسف به چاهی و منم چون پیرِ کنعانی

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

ای صنم

بُود رویت چو خورشیدِ جهان تاب ای صنم
جمالِ عارضت بادا ، چو مهتاب ای صنم

شرابِ لعلِ تو قسمت بُود شامِ وصال
حیاتِ جان شود، نوشین ز نوشاب ای صنم

هلالِ طاقِ ابرویت چه صنعِ نادریست
شگفت ار، آورم زین منظرت تاب ای صنم

بُود عشقت چو دریا و نگاهت مهلکه
چو از یم بگذرم ، غرقم به گرداب ای صنم

وفاداری نکردی با منِ عاشق چرا
که چشمم مبتلا گشته به خوناب ای صنم

شدم در بوته ی عشقت به آسانی مذاب
چو سنگی کان شود آنی به سیماب ای صنم

نه در بیداریم با تو به سودا می رسم
نه می آیی شبی یکدم تو در خواب ای صنم

چو مجنون ساکن کویت شده ،واعظ، بیا
چو لیلی باش و وا کن روی او باب ای صنم

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن فعل

شرحِ عشق

با کسی جز سرِ زلفِ تو صفا نتوان کرد
شرحِ عشقِ تو بجز بادِ صبا نتوان کرد

در دلم دردِ فراقِ تو چنان پیچیده
که بجز با می و میخانه دوا نتوان کرد

دودِ آهم ز سرِ سینه هوا خاست سحر
جز به وصلش، دلِ پُر سوز، رضا نتوان کرد

از سرِ کویِ نگارم چو رقیبم گذرد
تا که وفقِ نظرِ اوست چرا نتوان کرد

گر که باطل بشود سعی من و قصدِ وصال
قسمتم را چه کنم، مسخ قضا نتوان کرد

خاطرم گر ببرد مفلسِ سیمین عارض
نه عجب، با دل خود شاه و گدا نتوان کرد

گر که مستم نکند ساقیِ ما وقت مَلول
گو که در حقِّ توام هیچ دعا نتوان کرد

من صبوری کنم و جورِ رقیبم بکشم
که روا نیست تلافی و جفا نتوان کرد

چون که دامانِ وصالش به کف آری تو به رنج
رایگان طالعِ بهروز رها نتوان کرد

،واعظا، راهِ وصالش خطری جان فرساست
چون ازین ره گذری ، دفع بلا نتوان کرد

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
فاعلاتن

آتشِ دل

آتشی در دل ز هجرانش، بسوزاند مرا
سر خوشم از گلبنِ مهرش، بخشکاند مرا

گفتمش دل را، به رویت گر بخندد دامِ اوست
گو فریبِ خنده خوردی، کز تو بستاند مرا

از فسونِ چشم او ای دل، حذر کن کو بُود
در کمینِ تو، که خونین دل بگرداند مرا

ساغرِ جان کرده ام پر، از شرابِ عشقِ او
ترسم اش جامم ننوشد، یا که بشکاند مرا

چون غباری در رهش افتان و خیزان می روم
تا که در دامانِ خود مستانه بنشاند مرا

در خراباتِ دلم، صد شوق او افتاده مست
همت پیرِ مغان کو، می بنوشاند مرا

می روم میخانه از مسجد ،که هست اینجا ریا
تا که ساقی خرقه ی زهدی، بپوشاند مرا

گشته جان بذرِ محبت، در رهش عطشان و مست
تا به آبِ لعلِ میگونش ، برویاند مرا

باده از جامِ بُتِ فرزانه ای خوردم سحر
تا به جمعِ می گسارانش بگنجاند مرا

جانِ شیرین را شرابِ وصلِ او سازم، که او
،واعظا، نوشد، نه بر خاکم بیفشاند مرا

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشقِ طوفانی

نظر بر تو نکردم، رو بگردانی ز من
نخواندی از نگاهم، عشق طوفانی زمن

پیامِ دل ندیدی از نگاهِ مستِ من
دریغا، چون نخواندی رازِ پنهانی ز من

هوایم پر تلاطم بود وحسِ والگی
نفهمیدی چرا، احوالِ حیرانی ز من

نشانت کرده دل، در جمعِ مه رویان چرا
به قهرت بگذری، خود سر به آسانی ز من

چو مرغِ دل که عاشق بود و بر بامت نشست
یقین شد،تا پراندی یا س وحرمانی ز من

هزارت کشته داری بیدل و مست و خراب
ولیکن کس نباشد، همچو قربانی زمن

نبینم با حقارت ، تو به جرمِ عاشقی
چه شد، کردی دریغ ات لطف و احسانی زمن

دلم هرگز نباشد، هرزه و فاشق که تو
حرامش کرده ای رفتارِ انسانی ز من

هوای دل شود ظلمت چو بر بندی نقاب
محبت کن، مپوش آن ماهِ نورانی ز من

بُود حالم خراب و دیده ابری از غمت
نبینی از غرورت، چشمِ بارانی ز من

دوای دردِ ،واعظ، آن لبِ شیرینِ توست
مگیری از جفا، اکسیرِ درمانی ز من

مفاعیلن مفا عیلن مفاعیلن فعل

شمعِ بی فروغ

آرزوی وصل تو ، تا کی به پایان می رسد
گو تمنّایِ دلم ، با رحلت جان می رسد

این بساط آرزوها کی میسّر می شود
تا بجنبی نوبت دیدار یزدان می رسد

گفته ام دیگر نگردم، گردِ شمعِ بی فروغ
گر چه دانم بی رخش شامِ غریبان می رسد

از بتانِ پرده پوش ای دل، وفاداری مخواه
پرتوِ خورشیدِ پنهان، کی به کیهان می رسد

دل چو پرگاری که می گردد به هر سو بی هدف
کی به خطّ ِ عارضِ آن ماه تابان می رسد

یادِ نامِ نیک آن پیر خراباتی کنم
کز کرم لطفش به دردِ جمله مستان می رسد

بر سرم سایه فکن ای قامتت سرو چمن
نک که ظلِ زلفِ تو بر طَرفِ بستان می رسد

مطربا با ساز دل، امشب به سازِ خود نواز
ساقیا با جام می این دل به درمان می رسد

ابرِ چشمانم برای عشق کس باران نشد
جز برای مهرِ تو اشکم به دامان می رسد

،واعظا، غصّه مخور از این سپهرِ تیز رو
کلبه ی احزانِ تو روزی به سامان می رسد

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

چه شود

چه شود شبی تو با ما ز ره وفا نشینی
نه که از سَرِ ترحّم عَوضِ خدا نشینی

شنوی حکایت دل که جهانِ خاطراتست
چه ثمر که بی دلِ من تک و بی صفا نشینی

غمِ کهنه ی دل من نرود به ساغر می
تو بیا به جام لعلت که سِزد به ما نشینی

به خیال تو روم من به جهانِ آرزوها
چه شود که در خیالم توی دلربا نشینی

تو که می روی سفرها چه کنم به انتظارت
تو بگو که بی حضورم، به چه کس کجا نشینی

به خدا قسم، که هرشب به نماز من در آیی
چه کنم که در نیایش به کفِ دعا نشینی

شه گلرخانِ مجلس شده ای تبارک الله
چه شود که بی تمنّا به منِ گدا نشینی

ز رقیبِ من حذر کن به دلِ منت نظر کن
که صلاح تو نباشد، بَرِ او خفا نشینی

همه سعی ،واعظت، این به بَرت دمی نشیند
نکنی اگر عنایت، تو به صد بلا نشینی

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

لاله رخ

گشته ام خاکِ رهش تا پا گذارد بر سرم
جان دهم، سر می دهم، واثق بُوم در باورم

می ببازم دین و دنیا را به عشقِ سر کش اش
دولتِ جنت نخواهم من به روزِ محشرم

خواب خوش از من ربود و با خیالش، زنده ام
در خیالاتم ، خیال او بُود در بسترم

دیده را گفتم رُخش را ساعتی، سیرش ببین
او بگفتا ، وه که نادیده ، میانِ آذرم

روی چون گل بر رقیبم می نماید بی وفا
خوش همی دارد ببیند ناله و چشمِ ترم

از رخ و رنگ و لعابش در شگفتی ، می روی
من ازین منظر مدامم ، بیدل و غم پرورم

همچو فرهادم ، به ناکامی ز شیرین ، می دهم
جانِ شیرینم، که چون عودی میانِ مجمرم

شمعِ رویش را نگردم من اگر پروانه وار
خود، ز اشکِ بی امانِ شمع سوزان کمترم

لاله رخ، نرگس خمار و غنچه لب یارم بُود
کی توان ،واعظ، ازین اوصاف دلکش بگذرم

بغضِ شعرم

دردِ عشقم ، باغزل گفتم کنم معنا نشد
بغضِ شعرم در گلو هم با رباعی وا نشد

منتظرکاغذ، که سوزِ شعرِ من درمان کند
این قلم از خود برفت و هم نوا با ما نشد

عشقِ پاکم را نخواندی از نگاهِ من چرا
راز دل چندی بگفتم ، خود کنم افشا نشد

این همه احساس من آخر به نا کامی کشید
دفترِ احساس من هیچم زتو امضا نشد

می کنی باور، که با تو هر کسی شد روبرو
دل نشد از او جدا، آشفته و شیدا نشد

وعده های بی محل دادی به عشقم بی درنگ
گفتی ام امروز و فردا، عاقبت فردا نشد

برکه ی چشمم به دامن شد سرازیر از غمت
بر خیال اینکه چشمت می شود دریا نشد

دل نوشته های خود دادم به تو از روی شوق
ای دریغا، از تو یک خط با مَنت انشا، نشد

ساحل چشمت نشستم موجِ موهایت ببرد
،واعظت، راقعرِ چشمت کو دگر پیدا نشد

دلِ شیدایی

بر خاکِ درت ریزم اشکِ غمِ تنهایی
باز آ و نظر بنما بر این دلِ شیدایی

مستانه به پای تو جان می دهمت امروز
تا بر منِ جان داده آغوش تو بگشایی

در باغِ جمال تو دل محو گلِ سُرخست
زین گلشن زیبایت هرگز نرود جایی

آسوده چه سان باشم از فرقت جان سوزت
چون شمع بسوزم من ، لیکن تو بیاسایی

خاطر نشود راحت ، امشب ز بساط عشق
تا آنکه به پای من ، خوش، باده بپیمایی

از چشم ولبِ مستت ، آرام نمی گیرم
زان رو که به دل رفتی، با آن همه زیبایی

در باغِ جنان گیرم ، حورانِ سیه چشم است
آیا ، چو تو مهتابم ، هستند تماشایی

بگذار که ، واعظ، را عشقِ تو بسوزاند
حال آنکه نداری تو با او سرِ سودایی

مادر

چو عمری غمگسارم مادرم بود
تو گویی تاجِ شاهی بر سرم بود

نگاهش خوش صفا و عالمی داشت
همه روح و روان و پیکرم بود

شبِ بیماریم همچون فرشته
طبیبانه کنارِ بسترم بود

در این دنیا که هیچم کس به کس نیست۰
خدا داند که او بال و پرم بود

چو می ماندم میانِ لشکر غم
به تدبیرش سپاه و لشکرم بود

نشد یک شب به تنهایی بخوابم
که تا صبحم نوازش پرورم بود

ندیدم مهربان چون دستِ مادر
نوازش گاهِ او چشمِ ترم بود

ز مادر مهربانتر می نیابم
مگو مادر، که تنها گوهرم بود

ولی اینک دگر مادر ندارم !
که در فقدانِ او کی خوشترم بود

برو ،واعظ، بدان تو قدرِ مادر
که عمری بی تمنّا چاکرم بود

می شود آیا ؟

می شود آیا، به می در این جهان فرزانه شد
یا که باید، مست و عاشق یا همی دیوانه شد

می شود آیا، ندیمِ ساقی و سا غر شویم
یا که باید، هم مرید پیرِ این میخانه شد

می شود آیا، ز خوی نا کسان دوری کنیم
یا که باید، عاقلانه، شمعِ هر پروانه شد

می شود آیا، تو باز آیی، انیس ما شوی
یا که باید، نا امید و همدمِ بیگانه شد

می شود، در کعبه ی دل با توام مُحرم شوم
یا که باید، با خیالت راهیِ بتخانه شد

می شود، خود جامِ عشقم باشی و لعلت شراب
یا که باید، غمزده دمسازِ هر پیمانه شد

مرغِ دل را می شود از بامِ چشمت پَر دهی
یا که در دامِ لبِ لعلت اسیرِ دانه شد

کاخِ رویا ای که دل با عشقِ رویت ساخته
با جفای ترکِ تو از بیخ و بُن ویرانه شد

چون ننوشاندی به ،واعظ، جرعه ای از جام عشق
نزدِ پیرِ میکده اهلِ دل و دُردانه شد

شمعِ سحر

چون شمعِ سحر گریم در هجرِ نکو رویی
جان می رودم آخر پای قدِ دلجویی

بیمار رخِ اویم از باده خرابم کن
ساقی، که رود امشب ذکرِ تو به نیکویی

در تیره شبِ هجران مژده ز وصالش ده
ای باد سحرگاهان، از جانب خوشخویی

آن طره که هر جعدش دیوانه کند عاقل
زنجیر دلِ ما شد تابِ سرِ هر مویی

باز آ، که شب و روزم وقفِ نظرت گردید
هم شد، سرِ کوی تو از دیده روان جویی

در کعبه وضو کردم دیوانه کنم دل را
محرابِ نمازم شد طاقِ خمِ ابرویی

ما خود، که گل از باغ حُسنِ تو همی چیدیم
گو، بعدِ منت جانا از بهر که میرویی

هر شب به فراقِ گل خاموش نمی باشد
شمعی به سرشک و هم ،واعظ، به عزل گویی

آبِ حیات

بلبلان از بوی گل مستند و من از جامِ او
می برد از خود مرا، آن زلفِ بی آرامِ او

آن دهانِ تنگ و شیرینش ، چو مُهرِ خاتمست
بهر تاییدِ کلام و نامه و پیغامِ او

آن لبش آبِ حیاتست و همی جان می دهد
جان گرفت آن کس که افتاده به سر در دامِ او

می تپد دل، در فضای سینه هر شب بی قرار
تا که بادا در نظر، آن لعلِ آتش فامِ او

مست وعاشق در بیابانِ غمش ، گریان شدم
تا که منزلها ، بپرسیدم نشان و نامِ او

دارم امیدی که باشد او به بالینم شبی
تا که کامِ تلخِ من ، شیرین شود از کامِ او

آرزویم گشته اینک، در وصالش بی شکیب
ای صبا گو ، از تمنّای من و فر جامِ او

موی چون شام ولبی عنّاب وخالِ زیر لب
در کسی ، واعظ ، ندیدم جز که در اندامِ او

غزل خوان

عاشق و مست و غزل خوانِ سرِ کوی توام
کُشته از غمزه ی آن چلّه ی ابروی توام

عیسی ام داد نفس، از دمِ اعجاز چو دید
مُرده از داغِ چلیپا ی سرِ موی توام

گر چه در روزِ جزا حور و بهشتم ندهند
بلعجب نیست، که مهمانِ گلِ روی توام

یوسُفا گر چه به ظاهر شده ای طعمه ی گرگ
پیرِ کنعانم ومدهوش تو و بوی توام

پا به میدانِ محبت چو نهم سر بدهم
چون به چوگانِ خمِ زلف خوشت گوی توام

هر طرف می نگرم خاطرِ تو در نظرست
هر کجایی که روم گو به نظر سوی توام

چون که ، واعظ ، ز لبِ لعلِ تو شد کامروا
تا ابد مست و غزل خوان و دعا گوی توام

عاشقانه

از عشقِ روی خوبت ما را نمانده حالی
در وهم می نگنجد، جز از توام خیالی

شد عمر طی به پایت، رحم آر بر دلِ من
کین لحظه های پایان، حاصل شود وصالی

در ده شراب ساقی، وز خلوتم برون آر
تا عاشقانه بینم، خال و خط و جمالی

آندم که با تو هستم، ساعت چو لحظه باشد
وآندم که بی تو باشم، روزم بُود چو سالی

عشّاق در به در راحُسنت به آرزو کُشت
حال آنکه کُشته ات را، باد ایمن از زوالی

آن شکل و آن شمایل هر کس که دیده از تو
دلداده گشت و قامت، از او شده هلالی

صورتگر ازل را صد آفرین توان گفت
کز قرصِ ماهِ رویت نا دیده کس مثالی

،واعظ، اگر ببوسی لعلِ لبش، بشارت
خُوش می روی ز دنیا بی پاسخ و سوالی

رقصِ بتان

ای دل اگر عاشقی با غمِ عشقش بساز
ورنه ره عاشقی پیچ و خم است ودراز

درپیِ وصلش بکوش ار بکند امتناع
خاکِ قدومش ببوس ار برود او به ناز

رقص بتان را مبین ورنه بسوزی چو شمع
شمع رخِ مهوشان کوره و تو در گداز

عشوه ی لعلِ لبش جانِ جهانی بسوخت
خاطر روز و شبش می رودم در نماز

سوزِ دل عاشقی در دلِ شبها چه سود
جز که به لطفِ نظر می شود او سر فراز

غصّه ی ما قصه شد از لبِ خندانِ یار
عاقبتم فاش شد از منِ دلداده راز

عاشقِ رویت نشد آنکه دلش با تو نیست
خیره سری دیده ای بوده ز تو بی نیاز

خاطر مجموع ما از پیِ عهد تو است
،واعظ، ما را بگو دل بدهش باز و باز

فالِ دل

شده از یارِ عزیزت دِق و دلگیر شوی
یا که از عمرِ تلف کرده ی خود سیر شوی

شده آفاق و زمین وفقِ مرادت نشود
یا که از مردمِ اطرافِ خودت پیر شوی

شده آیینه ی عبرت بشوی در ره عشق
یا به اندیشه ی بد صحنه ی تفسیر شوی

شده از یارِ جفا پیشه ی خود دل بِبُری
یا که در چنگِ غم و ناله ی شبگیر شوی

شده یک شب نَروی از نظرم بهر خدا
یا که در فال دلم، عاشقه، تعبیر شوی

شده یک شب تو در آیی ز درم لمعه ی نور
یا به دیوارِ اتاقم ، شده تصویر شوی

کاش آیینه ی بختم ندهی دستِ قضا
صنمم گردی و خود بانی تقدیر شوی

حالِ ،واعظ، شده آشفته زشامِ غمِ دل
همچو مه کاش برآیی، شبِ تغییر شوی

ماهِ مجلس

ساقیا می ده که یارم مهربانی می کند
چین ابرویش گشود و دلستانی می کند
ساغر می درکفش نِه، چون که ماه مجلسست
بزم ما را اوکنون عنبر فشانی می کند
بوسه ی لعلِ لبش شیرین و جان افزا چُنان
تا که خاطر یادِ ، حلوا تن تنانی می کند
گلبن حُسنش نه اینکه رونق مجلس بُود
پرتو مِهرش فیوضاتِ جهانی می کند
از سخن افتاده بودم، از غمش در گوشه ای
شد به بالین و به شورش، هم زبانی می کند
خوش بُود آندم که مهمانِ نگاهی مهوشم
مرحبا کو از نگاهم میزبانی می کند
در طریق عشق، باید پخته و فرزانه بود
تا مگویندت که خامست وجوانی می کند
یارب آن سرو خرامان ترکِ ما را گر کند
از غم هجرش دلم دایم فغانی می کند
همچو شاخِ گل دلم را می کنم تقدیم یار
مطمئن ،واعظ، که آن را باغِبانی می کند

نمکدان

ای که درمانی ندارد دردِ بی درمانِ ما
خود تو درمانِ همه دردی بیا ای جانِ ما
با لبِ نووشت ببستم عهد، تا روز ابد
دست از آنش بر ندارم ، چشمه ی حیوانِ ما
رویت از خورشید خاور روشن و افضل ترست
جسمت اندر پیرهن چون یوسفِ کنعانِ ما
تا که از بویِ سرِ زلفت شدم مست و خراب
پیش اربابِ خطا پوشم برفت ایمانِ ما
از نمکدانِ عقیق ات ، جان شیرین ده مرا
تا که در حسرت نمیرد ، این دل بریانِ ما
این دلِ سر گشته چون سر بر سرِ زلفت نهاد
گو، نشسته همچو بلبل سایه ی ریحانِ ما
پسته و بادامِ تو دور از نظرگاه منست
کی چنین حرمان دهد، آرامش و سامانِ ما
همچو نی ، واعظ، نویسم از بلای عاشقی
یا بنالم، کز نفیرم کر شود کیهانِ ما

فرجام عشق

ای که جان دادن به عشقت می شود فرجامِ ما
کوی مهرت منزل و مآوایِ صبح وشامِ ما
ای که کامِ جانِ من از فرقتت گردیده تلخ
خود کند شیرین حضور تو مذاق وکامِ ما
ساقیا، لب تشنه ام ازشطِ عشق آبم بده
یا بگردان از شرابِ لعل خود پُر جامِ ما
صبحِ امیدم بیا ای غنچه ی نشکفته پر
تا مرنجاند خزانِ شب همه اوهامِ ما
تا به کی سوزم چو شمعِ شب فروزم در غمت
ای شه مُلکِ دل و درمانِ صد آلامِ ما
باده ی وصلت بنوشانم شبی در پای شمع
تا بماند خاطره بر سینه ی ایامِ ما
شاهدی خواهم سحرگه برتر از حور وپری
تا دهد تسکین به شورش حالِ بی آرامِ ما
گرچه زلف تو پریشان میشود در دستِ باد
هان بدان هر رشته اش گردیده پُودِ دامِ ما
قطره ی باران بشو ، واعظ، به باغستان ببار
تا گل و بلبل شود سر خوش ازاین اکرام ما

شبِ هجران

شبِ هجران شبِ اشک و شبِ آه
شبِ راز و نیازم تا سحرگاه
شبِ تاری که مهتابی ندارم
شبِ سردو غریب و سوزِ جانکاه

شدم تنهای، تنها بی کس و یار
به دردِ هجرِ او هستم گرفتار
مپرس از من که یار تو کجا شد
برفت و او نشد با من وفادار

غمِ عشقش مرا آزرده کرده
خیالش، جان و دل، افسرده کرده
گلی ازعشق او در سینه کِشتم
گلستانِ مرا پژ مرده کرده

بیا امشب تو ساقی در برِ من
که فکر و غصّه باشد در سرِ من
به جام می رهایم کن اَزین درد
که می سوزد ز تب این پیکرِ من

شا پسر

چه آسون میگذری ازمن،دلت بامن مگرنیس !
دلی عاشق بهت دادم ،اَزو در تو اثر نیس ؟
شدم محو دو چشمانِ سیاهت روز اوّل
نگفتی، عاشقه ، دل توو دلِ این شا پسر نیس
تو ماهِ من شدی در آسمونِ دیده رفتی
توو آفاق دلم هم جز تو حتّی یک قمر نیس
زمن دوری مکن ، یک لحظه هم ،واسم یه ساله
کسی مانند من دلداده و هم ، در بدر نیس
یهو عاشق شدن ، خود یک کتابِ ، عاشقانست
ولی ناکامِ از پاسخ ، بدونِ چشم تر نیس
دلی دادم به تو ، با شور عشقت ، پس نگیرم
که دل دادن و پس گیری، توو قاموسم هنر نیس
شبِ تار و شبِ تنهایی و اوقات تلخم
کند آزرده ام ، چون کامِ عشقِ من شکر نیس

خریدار

خوشگلی، از دل خریدارت شوم
بی تو امشب غرقِ افکارت شوم
جان من با عشق تو دارد نفس
از نفس افتم، چو بیمارت شوم
در غریبی و فراقت، عاشقم
در کنارت، مست دیدارت شوم
دیده ام شبها به تو ، نورانیست
زین سبب خواهم که بیدارت شوم
تا که دیدم چشمه ی نوش لبت
ساغرم در دست و می خوارت شوم
حاصل از نازت، شدم ناخوش ولی
هان نگفتی، من پرستارت شوم
همچو یوسف من تَهِ چاهم ،بگو
کی رضای تو، وبازارت شوم
می زند بر دل ز مژگان تیر جور!
آنکه، واعظ، گفته غمخوارت شوم

ای دل

ای دل ز عشق او گذر ترسم گرفتارت کند
عشرت زتو بستاند و رنجور و بیمارت کند
از بندِ گیسویش درآ ، بر خود مکن چندین جفا
گر او نگیرد جان تو! پیوسته آزارت کند
گر بگذری تو بر درش ، اشکِ غمت ریزی بَرش
او بیند و نامهربان تکذیب وانکارت کند
چون یوسف کنعان مشو ،حیران وسرگردان مشو
ورنه ز چَه بیرون شوی، ارزانِ بازارت کند
برخیز و با ساقی نشین، با ساقیان مه جبین
تا با میِ شاد آفرین، خالی ز افکارت کند
امشب بیا با اهل دل، کن روی غمها را خجل
کین مجمعِ سر خوش ز می خرسندِ بسیارت کند
بگذر ز عشق ناکسان، بنشین تو با شوریدگان
آنجا، که بازارِ نکو رویان خریدارت کند
ترکِ می و مطرب مگو، زین انجمن سودی بجو
باشد ز خوابِ غفلتت، آگاه و بیدارت کند
با قدسیان همخانه شو، هم باده و پیمانه شو
واعظ، که تا روز ابد ، مدهوش ومی خوارت کند

صبح وصال

ای که نسیمِ کوی تو مست کند همی مرا
شادی من حضور تو از در مرحمت درا
لاله ی روی مشفقت خواب سحر ز من ربود
دیده ی شب فروز خود شمع نمی کنی چرا
صبح وصال روی تو همدم جان من بشد
یا که به غمزه ات بکُش یا که به وعده کن وفا
حلقه ی زلف عنبرت دام بلای عاشقان
گشته ، چرا به مهرِ خود بس نکنی تو این جفا
از می چشمِ نیلی ات میکده آبرو گرفت
وه که شرابِ مست تو داده به جانِ ما صفا
کار جهان نمی شود گر نکنی به ما نظر
تا دمِ صبح صادقم گر بشود همه دعا
خرقه ی زهد ما به کی دست گزند ما گرفت
حلقه ی اشک زاهدان برده ز جانِ ما بلا
ذره ی خاک کوی تو سرمه ی چشمِ واعظ است
ای که نگاه تو همی داده به نا خوشان شفا

شب یلدا

امشب شبِ یلدا شد غصّه زدلم وا شد
در جمع عزیزانم شادی ز من و ما شد
این جشنِ شب یلدا در برف و یخ وسرما
با جمله ی خویشانم شایسته چه بر پا شد
این سُنت دیرینه فارغ زهمه کینه
در خانه ی مادرجان با همّت بابا شد
شادیم همه امشب با نغمه ی خوش بر لب
کامِ همگان اینجا چون شکّر وحلواشد

شب یلدا بخوان شعر و ترانه
بزن تنبور و دف ، تار وچغانه
شبِ یلدا که کرسی داغِ داغست
بخور سیب و انار و هندوانه

در یادِ توام امشب در تاب و تبم امشب
با نام توام یلدا بَه بَه که چه زیباشد
این سرخی هندونه مانندِ لب و گونه
هم مثلِ تو می ماند هم چون لبِ لیلا شد
عاشق شده ام امشب از سوز توام در تب
باذکر صفای تو یلدا به تو معنا شد

شبِ یلدا بخوان شعر وترانه
بزن تنبور و دف ، تار و چغانه
شبِ یلدا که کرسی داغِ داغست
بخور سیب وانار و هندوانه ‌‌‌‌

مستفعل/مفعولن /مستفعل/مفعولن
مفاعیلن/مفاعیلن/فعولن

بُت

حُسنت بلای جان شد زآن رو که بی مثالی
فریاد از این شگفتی وز کار لایزالی
دوشم بخواب پیری گفتا که دلبرت کیست
گفتم بُتی که دارد ابرو چو مه هلالی
حال آنکه نوش لعلت ما را به آرزو کُشت
بر تربتم گذر کن روزی و ماه وسالی
چشمت به غمزه می خَست احوال عاشقان را
هم از جمال رویت از کس نمانده حالی
بگشا به عشوه لب را وز عشق من همی پرس
کز نرگس خمارت خواندم دو صد سؤالي
از رنگ وبوی زلفت شد مجلسی پریشان
بگشا نقاب و مجلس آسوده کن خیالی
مرغان باغ و صحرا این قصه را شنیدند
کز بلبل چمن شد آواز و قیل وقالی
واعظ مشو مشوش ایام غم سر آید
نیّت بکن که وصلش حاصل شود به فالی

وصال

از وصل تو ما راخبری نیست که نیست
وز باغ تو ما را ثمری نیست که نیست
از حُسن جمالت همه اینگونه بگفتند
این آینه در هیچ سری نیست که نیست
زیباتر از آنی که شود وصف جمالت
جز ماه تو هیچم قمری نیست که نیست
دانی، که نخفتم شب وروز از غم عشقت
زین دیده ی خونین بصری نیست که نیست
ما را عسل وحاجت زنبور نباشد
ازقند لب تو شکری نیست که نیست
گفتم همه اوصاف تو را نکته به نکته
لیکن همه اش مختصری نیست که نیست
جان باختنم در ره تو عین صوابست
مقتول ره ات را خطری نیست که نیست
از ناوک ابروی تو جانم به عذابست
جز جان بلا کِش سپری نیست که نیست
از فتنه ی چشمان تو عالم به تمناست
باز آ که بجز تو نظری نیست که نیست
واعظ بنگر گوشه چشمش شده پر آب
سستی چو کنی زو اثری نیست که نیست

دفتر شعر
جلال زمانی
( واعظ )

جدول کامل هم قافیه ها


184 دیدگاه

یعقوب اسدی · 2026/09/01 در

درود استاد عزیز
چشم آهو هم مثل همه اشعارتون زیبا بود

مرتضی وفائی زاده · 2026/08/29 در

شعر چشم آهو پایان بندی زیبایی داره

هماره در اوج باشید.

مرتضی وفائی زااه · 2026/08/17 در

استاد زمانی عزیز
درود بر شما
مثل همیشه عالی
پاینده باشید

    جلال زمانی · 2026/08/18 در

    سلام ودرود
    از اظهار لطف شما کمال تشکر را دارم
    انشاالله در زمره ی ادب دوستان همیشه بدرخشید

مرتضی وفائی زاده · 2026/08/09 در

درود بر استاد عزیز جناب آقای زمانی

شعر جدیدتان مثل همیشه دلنشین و خواندنیه

پاینده باشید، قلمتان مانا.

    جلال زمانی · 2026/08/10 در

    درود بر شما
    خیلی ممنون از لطف و عنایت شما
    انشاالله در عرصه ی فرهنگ و ادب همیشه بدرخشید

هاجرعسکری · 2026/08/05 در

درود جناب آقای زمانی عزیز🙌💜
شعر مادر بسیار زیبا و حس دلتنگی رو تداعی میکنه و یه رد غریبی توی ابیات اون واقعا موج میزنه .مادرتون الان توی بهترین شرایط هستند ..ما باید برای این دنیای خودمون و وضعیت. مون ناراحت باشیم اونایی که پر کشیدند مطمئنم جای خیلی زیباتری رو دیدند و خودشون انتخاب کردند…
روح مادرتون وتمامی اسیران خاک در آرامش ابدی….🤍

    جلال زمانی · 2026/08/07 در

    درود بر شما خانم عسگری
    خیلی ممنون خدا همه ی مادران آسمانی را رحمت کند
    روحشان شاد
    مادر بنده جند سالی هست که آسمانی شده این شعر را برای یکی از دوستان که تازه مادرشان از دنیا رفته گفتم که شامل همه ی مادران در خاک آرمیده می شود .
    خیلی ممنون از لطف و عنایت شما شاعره گرامی

مرتضی وفائی زاده · 2026/08/02 در

دست مریزاد استاد
قلمتون مانا

چون قبلا فرمودین که اشعارتون الهی و عرفانیه ، مصرع ” ” یک بوسه حواله ی لبم کن ” یه کم برام عجیبه..

مطمئنید؟

    جلال زمانی · 2026/08/02 در

    درود بر شما و ممنون از نظر ارزشمند شما
    اولا ممکنه همه ی اشعار عرفانی نباشه یا اینکه ممکنه یک شعر دو پهلو یا چند پهلو باشه که درکش به مخاطب بر می گردد
    دوم اینکه مگر قرار است در عالم معنا و عشق واقعی لذت نباشه
    اصلا لذت واقعی آنجاست که می توان از مصادیق ظاهری ومجازی برای آن استفاده کرد.

مرتضی وفائی زاده · 2026/07/24 در

درود بر شما جناب زمانی عزیز

شعر از نظر فضاسازی و حال‌وهوای عاشقانه زیباست، اما با بیت «بیخود از خویش و عیال و وطن و خانه شدم» کمی ارتباط برقرار نکردم. اگر عشق انسان را از خانواده، وطن و مسئولیت‌هایش بی‌خبر کند، این دیگر چندان فضیلتی به نظر نمی‌رسد. شاید عشقِ کامل، به‌جای دور کردن انسان از عزیزان و تعهداتش، او را مهربان‌تر، مسئولیت‌پذیرتر و عمیق‌تر کند. به نظرم اگر این مضمون کمی متعادل‌تر بیان می‌شد، پیام شعر برای مخاطب امروز باورپذیرتر و اثرگذارتر بود.

ضمن اینکه در مصرع دوم بیت سوم یک ” و ” اضافه است.

    جلال زمانی · 2026/07/24 در

    درود بر شما
    ممنونم از اظهار نظر ارزشمند شما
    بله در مصرع دوم بعد از پیمانه ( و) اصافه است اشتباه تایپی شده آفرین
    اما به نظر من خدا یکی وعشق واقعی هم یکی است
    عشق ما به عیال خانه و وطن و ….. عشق واقعی نخواهد بود وقتی یکی در عشق معشوقش ذوب می شود دیکر ظواهر دنیوی براش معنی ندارد و گویی در عالم دیگری سیر می کند بنا براین فرق است بین عشق حقیقی و مجازی .
    البته هر کسی یه برداشتی از عشق داره و به نظرم عشق عیال و وطن و خانه عشق نیست بلکه علافه و وابستگی هست نه عشق واقعی.
    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *