دفتر شعر سهیلا سعدی
دفتر شعر سهیلا سعدی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
همکلاسی قدیم
تقدیم به دوست عزیز
وهمکلاسی سالهای دورم طیبه
خیلی وقتا که میام گوشه ی ایوون خیال
خاطراتت مثِ سیل
رو سَرَم آوار میشه
فاصله ،نمیتونه بین ما دیوار بشه
ما مث سَروای کنج مدرسه
برگامون سبزه هنوز
تَنَمون جدا شده
ولی ریشه ها، بهم وصله هنوز
صدای زنگ کلاس
تا ابد تو گوشمه
سختی جبر و حساب
همیشه رو دوشمه
من هنوز تو کوچه های کودکی
با تو پرسه میزنم
زنگ تفریح که میشه
می دوئیم تا پای آب
صدای قهقهمون ،میپیچه تو گوش باد
ناظم از پشت حیاط ،مثل داروغه میات
غم ناخونده میشه، وسط بزم خیال
مشق شب داریم و باز
اضطراب امتحان
چاییمون سرد شده
توی ذهن استکان
حوض فیروزه گذاشت،عکستو رو دامنش
عطر مقنعت اومد،روی شونه های باد
تیک تاک ساعت شب
میکوبه روی سرم
میگه اون روزا گذشت
هیشکی نیست دور و برم
هیچکسی نمیدونه، که چه دلگیره هوام
کوچه ها بدون تو،مثل دهلیزه برام
تل تنهایی
من دلم میخواهد
که ببافم با اشک
رج به رج
قالی احساسم را
وَ به تصویر کشم
نقش بی تابی را
با نخِ زرد ملال
هر گره ریشه ی دردیست عمیق
سرِ دار است قالی
شانه اش افتاده
در سکوت شب حصر
در هیاهوی جهانی که پر از دشنام است
تار و پودم زخمی
زخمهایم عریان
چه خرابم امروز
روی مژگانم
گَرد اندوه نشست
مثل برفی که سرِ شانه ی کوهی مانده
خونِ دلهایم
از شفق سرخ تر است
بر سرم آوار است
تَل تنهایی
برگ زردی شده ام که در آغوش نسیم
جان خود از کف داد
چه کسی درد مرا میداند
یا که اندوه مرا میفهمد
ذره ای در دل باد
قطره ای در ته اقیانوسم
آسمان خوابیده
نرم و آسوده
روی گهواره ی شب
شاپرک خواب گل و شب پره را میبیند
کور سویی مانده
عطر مریم ها، خانه را پُر کرده
پاسبان گل یخ بیدار است
و زمین روی سرانگشت خدا می چرخد.
سلام
سلام میکنم به صبح
به بوته های نم زده
به روشنی
که پل زده
از آسمان به پنجره
به چشم خیس شبنم و
به لاله های غمزده
به بوی نان تازه ای که مادرم خریده و
به غلغل سماورش
به عطر چای دم زده
سلام میکنم به عشق
که گرم میکند مرا
به زخمهای باورم
که ترک میکند مرا
به شعر مانده در گلو
به عابران غرق گفت وگو
به شوقِ پرسه در پیاده رو
به سطر اول نگاه تو
که قلب عاشق مرا به بند واژه ها کشانده است
سلام میکنم به قصه ی بلوغ دانه ای جسور
که از دلِ سیاهِ سنگ
به روشنی رسیده است
به رقص ریشه ی درخت
میان دستهای خاک
به نبض کُند قاصدک
نگاهِ تندِ باد
سکوت پایدار مرگ
به تیک و تاک ساعتم
به پیچک حیاطمان
که طعنه زد به قامتم
به زندگیِ تازه با
امید بی نهایتم
جهان من خلاصه میشود
میان این سلام ها
و هر سحر
دوباره تازه میشود قرارها
سلام میکنم به عشق
به وسعت بهار ها
کسی را دوست میدارم
(برای همسرم محسن)
کسی را دوست میدارم
که با جادوی چشمانش
مرا مسحور خود کرده
و با هر خنده اش گویی
برای کودک نابالغ احساس من
آغوش میسازد
برایم حکم آزادی گرفت
از دست سرد سرنوشتی گنگ و نامعلوم
و من با نور ایمانم
جهان خویشتن را
پر از آغاز میبینم
کسی را دوست میدارم
که در بزم گل و پروانه ها
شمعی فروزان است
و شاه بیت غزل های پر از عرفان مولاناست
گشوده پیله ی تنهائیم را هُرم دستانش
و مدیونم به او زیبایی پروانه بودن را
کسی را دوست میدارم
که در جغرافیای قلب او هرگز
هراس از خشم دریاها
و بیم باد و توفان نیست
برایم مأمن امنی شده آوار احساسش
همان شاهی ، که با اسب سفیدش
گوشه ی فنجان فال قهوه ام
هر روز می آمد
من او را عاشقانه دوست میدارم
من او را عاشقانه دوست میدارم
ققنوس
به افق مینگرم
و به عمری که گذشت
و به دیروزی که
رد پاهایش ، روی رخسار و جبین جا مانده
و به فرداهایی
که مرا می خوانند
تکیه باید کرد به سرانگشت خدا
و به آن باور نابی که مرا آموخت
نور می بارد در پس هر شب تار
خوب میدانم
که زمان یک خط نیست
بلکه یک دایره است
هر سحر نقطه ی آغازیست
شُکر باید کرد عطر ریحان ها را
رقص ماهی ها را
در دل حوض حیاط پدری
بوسه ای باید زد ،روی لبهای نسیم
که به دل ، درس رهایی می داد
تا شقایق هست ،عاشقی باید کرد
و به چشمان پر از قافیه، دل باید بست
زندگی چیزی نیست به جز این حس قشنگ
زندگی خیسی بال و پر یک مرغابیست
داغی ریگ بیابان هاست
و سپید مثل برفی که نشست روی کوهستانها
درد و غمها را،زیر خاکستر شب،دفن باید کرد
مثل یک ققنوس،
باید از نو متولد شد.
چل و یک سالگی
اولِ تیر است
چل و یک سالم شد
من به این تقویم
وَ به آدمهایی که کنارم ماندند
و به مادر
تکه ای نور که میتابد بر دل تاریکی
و پدر
خاطره ای دور
ولی زنده و پابرجا
و به پژواک صدای پسرم
موقع خندیدن
تا ابد مدیونم
به جوانی که گذشت
و به پایان برد ذوق بالیدن را
و به شبهایی که نشستم تا صبح
و به اشکی که چکید روی گلبرگ خیال
و پرستوی مهاجر که مرا آموخت
از دلِ سردِ سیاهی ها کوچ باید کرد
تا ابد مدیونم
من به لبخندی که
غنچه ی باور من میزد
وقت باریدن عشق
و به رُز هایی که
از دل باغچه بیرون می جَست
و نسیمی که ، با خودش سوغاتی ، قاصدک می آورد
و سپیداری که
سایه اش داد به من
خاطراتی شیرین
تا ابد مدیونم
بر من و باغچه این روز مبارک باشد.
درد پنهان
من مادرم، یک مادر تنها
با کوله ای از درد و بی حالی
با بغض و غمهایی که جا مانده
از باور یک عشق پوشالی
کوهم برای کودکم اما
آتشفشانی در درون دارم
میخندم و طفلم نمیداند
در سینه ام دریای خون دارم
هم کیشمو هم ماتِ این دنیا
زهری به دستم داده ، مینوشم
بر چهره ام دارم نقابی که
هر صبح و شب با گریه میپوشم
دنیای طفلم جای تلخی نیست
او نور را در سایه میکارد
با بوسه های گاه و بیگاهش
از درد من هر روز میکاهد
امروزِ من، کابوسِ دیروز است
آن روزهایِ رفتهی روشن
از من فقط جسمی به جا مانده
از پنجره مانده فقط روزن
هدیه ی عشق
بوی بارون
بوی خاک
بوی سبزه توی باغ
انگورای سَرِ تاک
یکی عاشق ،یکی خواب
یکی زلفش مثل موجا
پُرِ چین و شکنه
سُرمه ی چشم سیاهش
گَرد اندوه و غمه
یکی بی خیال دنیا
یکی بی درد و غمه
یکی چشماش پر اشکه
میکشه درد فراق
یکی اصلا نمیگه
یه جایی داره یه یار
تخت و راحت خوابیده
زیر سایه ی یه طاق
هدیه ی عشق فقط بی کسیه
غم و اندوهه
و دلواپسیه
مثل آفتاب سر ظهریه که
اجل آدمکای برفیه
اول قصه ی عاشق
همیشه دل باختنه
بعد اون با غم و دوریای عشقش ساختنه
تو دل حادثه ها
مصیبتا
تاختن و
مثل پروانه ی عاشق،تا ابد
سوختن و ساختنه
درسوگ آسمان
سنگ نگاه سرد تو
آینه ی قلب مرا شکسته است
و چشم من
ستاره ایست بی فروغ
در انحصار سایه ها
که تا ابد
به سوگ آسمان نشسته است
غبارِ غم نشسته بر تمام تار و پود من
هزار پرسش از دلت
که بی جواب مانده است
حبس ابد گرفتم از محکمه ی نگاه تو
چه زخمها که بر دلم
به یادگار مانده است
به سان شمعِ خسته ام
که نور میدهد هنوز
ولی تمام قامتم
یک شبِ آب گشته است
صدای شیون زنی میان باد گم شده
در این سرای بی کسی
در این هُبوط هولناک
برای جان شاپرک
کسی خطر نمیکند
شبی فرار میکنم از این حضور دردناک
میان مرگ و زندگی
مرگ انتخاب میکنم
پایان راه
رفتی و من شکستم در کوچههای غربت
عطرت هنوز اینجاست، در خاطرات این دست
هر گوشه از نگاهم ،نقش تو را کشیدم
با این که گفته بودی ،پایان راه ما هست
دریای چشمهایم، با ابر گریه پر شد
توفان رفتن تو،آشفته کرد حالم
من خواستم که باشم، چون سایه در رکابت
افسوس، دست تقدیر، بشکست هر دو بالم
صد بار گفته بودم از سردی نگاهت
از قلب عاشقی که افتاد زیر پایت
با دستِ بسته رفتم تا پای دار احساس
یکبار هم نگفتی از غصه مُرد شاید
از درد رفتن تو،با باد صبح گفتم
با شعله ی فراقت،آتش گرفت جانم
من ماندم و غروبی غمگینتر از همیشه
داس فلک درو کرد خورشید آسمانم
هرشب کنار عکست ،تا صبح می نشینم
چیزی نمانده باقی، جز حسرت و ندامت
بغض مرا ندیدی مانند اشکهایم
من ماندم و نگاهی ،غمگین تا قیامت
چی میشد
چی میشد میون فصلا دیگه پاییز نبود
خونه ی مترسکا رو سر جالیز نبود
وقتی که عشق، تو قلب من و تو خونه میکرد
سهم من از دل تو ، اینهمه ناچیز نبود
چی میشد بغض من از شونه ی شب وا میشد
دل من جای غم و حسرت و پرهیز نبود
توی این شهرِ پر از همهمه و خاموشی
تُنگ احساس من از عاطفه سرریز نبود
چی میشد ابر غمت روی دلم سایه نداشت
برق چشمای من اینگونه غم انگیز نبود
کااش میشد گل من ،فاصله از ما دور و
راه دل با خَم این جاده، گلاویز نبود
حسرت دیدن تو، باز خرابم کرده
چی میشد قلب من از خاطره لبریز نبود
قصر آرزو
تو رو توو دلِ نازکِ باغچه
رویِ بالِ پروانه ها یافتم
توو رویام با برگ گل رازقی
یه قصر پر از آرزو ساختم
تو قاموس من نیست تنها شدن
واسه عاشقت، تحفه ای جور کن
برام یک بغل، یاس آبی بیار
غمو از حصار دلم دور کن
من از هرچی حسِ بَده خالیم
با شهد نگات ، قلبمو سیر کن
اگه خواستی از غصه داغون بشم
سر هر قرارت یه کم دیر کن
چه آرامشی میده بوسیدنت
کنار تو راحت نفس میکشم
به دورِ غم و غصه و بی کسی
با پلکام میشینم ،قفس میکشم
میسوزه تنم تو تب عشق تو
طبیبی به جز چشم زیبات نیست
برام وقتی دور از منه ،جسم تو
پناهی به جز قاب عکسات نیست
اسیر
تو برام معنی عشقی
توو نگاهت پُرِ آینَست
تو اگه روزی نباشی
قلب من ،تیکه و پارست
تو برام یه سایبونی
مث آبی ، تو بیابون
مثل احساس درختی
که نشسته زیر بارون
دل من میخواد بدونه
اگه یک روزی بمیره
جور عشق تو رو باید
چه کسی رو دوش بگیره
توی رویاهام میبینم
اومدی تاجِ سرم شی
واسه پرواز نگاهم
اومدی بال و پرم شی
توی دریای نگاهت
مث ماهیا ،حقیرم
توی تورِ ناز چشمات
خیلی وقته که اسیرم
رو به کعبه ی خدا ،من
عمریه نماز کردم
قصد من قربت نبوده
فقط التماس کردم
خوش قدم بودی عزیزم
مث یاسای تو باغچه
دیگه هیچکس نمیگیره
جاتو، تو قاب رو طاقچه
مهربونی مث آفتاب
تو قشنگی مث پونه
همه ی دنیارو گشتم
از تو بود، فقط یه دونه
خانه ی عشق کجاست
دو سه فرسخ راه است تا سر آبادی
برده هوش از سر باغ
عطر تن پوش نسیم
و دل باغچه ها رفته به دیدار کسی
که الفبای گل و خاطره را میداند
ظهر تابستان است
از سر و صورت تقدیر ،عرق می ریزد
قاصدک افتاده گوشه ی دنج خیال
دست دهقان طبیعت داسیست
میرود تا سر گندم زار
خوشه ها بی تاب و آسیابان خوشحال
پای آن کوه بلند
چشمه ای جوشان است
مادری غمزده ،اندوه دلی میشوید
کودکی گوشه ی لبهایش
هوس آبتنی کرده هَزار
گلّه برمیگردد سمت آبادی
بره ی بازیگوش ، پشت کوه ،جا مانده
و شبان خسته
سر چوبش بسته
بقچه ی نان و پنیرش را
دوره گرد آمده است
دامنی از گل سرخ در بساطش دارد
توی خورجینش کیسه ای باران است
دختری از ده بالادست
کوزه بر دوش
به پابوس غزل می آید
موج گیسوهایش
دل چوپان را برد تا سر قله ی عشق
غنچه ی احساسش جامه اش را برکند
و گلی شد که به آغاز تبسم میکرد
دست سرو است گل و آینه و شمعدانی
خانه ی عشق کجاست
شاید این نزدیکی.
عطرگل یاس
شکستی قلبمو اما
دلم بازم گرفتاره
از افسون نگاه تو
بریدن خیلی دشواره
نمیخوام خونه ی قلبم
تهی باشه مث خوابام
میخوام بازم تو برگردی
بشی شهزاده ی رویام
هنوز هر گوشه از خونه
منو یاد تو میندازه
هنوز تن پوش احساسم
پر از عطر گل یاسه
تو رو داشتن مث خوابه
یه خواب ساده و شیرین
که میگیره غمو از من
که دردامو میده تسکین
تو اون راهی که باید رفت
مث مردن که تقدیره
مث آواز اون مرغی
که بدجوری دلش گیره
یه روزی باورت کردم
من از اعماق احساسم
بیا اینجا کنارم باش
شاید عاشق شدی بازم
هنوز هر گوشه از خونه
منو یاد تو میندازه
هنوز تن پوش احساسم
پر از عطر گل یاسه
غم دلتنگی
( برای پدر )
نشسته ام به در نگاه میکنم پدر
غبار غصه بر دلم چه سهمگین نشسته است
تمام خاطرات رفته را مرور میکنم
دلم برای خنده ات
برای چالِ گونه ات
دوباره تنگ میشود
صدای پای باد ، سکوت مبهم اتاق را شکست
و باز عطر یاسهای خسته از گذار باد
مرا فریب میدهد
صدای ساز خسته ای
زِ دورها
هوای کوچه را غریب کرده است
وخانه ی نگاه من ،که غرق آب میشود
تجسم ندیدنت چقدر جانکاه است
و باور نبودنت مرا به دار میکشد.
عشق یکطرفه
غم شده همخونه ی من ،منو رها نمیکنه
کسی دیگه به پای من ،عمرو فنا نمیکنه
افتادم از چشم خدا،دیگه منو نمیبینه
صبری دیگه از جانبش، به من عطا نمیکنه
دلم میخواد یه گوشه ای ، بشینمو زار بزنم
اما دیگه گریه ی من ،دردی دوا نمیکنه
میگن تو که عاقل بودی، چطور یهو عاشق شدی
آخه مگه یه عاقل هم،گاهی خطا نمیکنه
از غم دوریت می میرم امروز و فردا،عزیزم
ولی بدون هیچ ظالمی،اینقد جفا نمیکنه
قربونی چشمات میشه این قلب پاره پاره ام
لابد میگی قربونیم هم دفع بلا نمیکنه
وقتیکه بعد من یکی اومد و قلبتو شکست
میفهمی هیشکی مثل من بهت وفا نمیکنه
هنوز دیر نیست
بگو به نگاه پر از پرسشم
به چشمی که از دیدنت سیر نیست
چرا پشتِ پا خوردم از باورت
واسه عذرخواهیت هنوز دیر نیست
چی بود جرم من ، یا چی بود خبط تو
چرا پس گرفتی تو دست خطتتو
چرا خواستی از عشق تو کورشم
یه بازیچه باشم توی دست تو
به بارون بگو خاطراتو بشور
بزار این دلِ خسته یادش بره
به قلبم بگو که تمومش کنه
تا این چشم گریون خوابش بره
به حرف دلم میرسی عاقبت
یه روزی که دیگه دلم گیر نیست
بیا تا هنوز چشمام تره
واسه عذرخواهیت هنوز دیر نیست
مرگ عشق
دیگه اَصلی با کَرَم،لیلی و مجنون نداریم
یه نگاه منتظر،با قلب داغون نداریم
ناز شیرینو دیگه، هیچکسی نمیکشه
فرهاد کوهکنی، تو کوه بیستون نداریم
سفر عاشق و معشوق تو خیال جاده هاست
دیگه معشوقه با یک ،عاشق حیرون نداریم
شبای کویری و صافی ناب آسمون
گریه ی ابر سیاه، رو دوش ناودون نداریم
روزای ابری و خیس ،تو خلوت خیابونا
عاشق بدون چتر ، به زیر بارون نداریم
تلخی قهوه و فالی که دیگه گفتنی نیست
ردی از اسب سفید،گوشه ی فنجون نداریم
خیلی وقته شاپرک ،به غنچه سر نمیزنه
گل سوسن سفید،تو کنج ایوون نداریم
بلبل از دوری گل ،کنج قفس پیر شده
مرغ عشقی که باشه، شاد و غزلخون نداریم
وعده های عاشقا ،چه زود فراموش میشه
کسی که مونده باشه رو عهد و پیمون ،نداریم
اصلی و کرم مثل لیلی و مجنون ، از شخصیتهای اصلی داستانهای عاشقانه ی آذربایجان هستند.
ویرانه ی غم
و شب از نیمه گذشت
کنج ویرانه ی غم
زیر آوار سکوت
به تو می اندیشم
بقچه ی خاطره را زیر و رو کردم باز
عطر یادت همه جا پر شده بود
عکسهایت را یک به یک بوسیدم
سینه ام می سوزد
اشک می لغزد و از دیده فرو میریزد
چشمهایت انگار
روی دیوار دلم حک شده است
و نگاهت که هنوز غم و اندوه مرا می بیند
و تقلای مرا میفهمد
کاش دنیا به عقب برمیگشت
و تو را باز نشانم میداد
من تو را باز بغل میکردم
و از این مرگ نجاتم میداد
سراب
به زیر تازیانه ی نگاه تو
بالهای شعر من شکست
و باز گرد نفرت از حضور تو
روی بندبند باورم نشست
اشکهای من دمی
بر دل سیاه تو
ذره ای اثر نمیکند
دستهای سرد تو
از شکستن دمادم غرور من
لحظه ای حذر نمیکند
کودک درون من
گوشه ای نشسته آه میکشد
روی بوم خسته ی نگاه من
طرحی از شب و سراب میکشد
پای صحبت دلم کفتری نشسته است
با هجوم اشک من، چشمه آب میشود
غم سوار میشود ،روی شانه ی امید
زیر دست و پای باد ،گل هلاک میشود
روی دوش میکشم، حسرت گذشته را
رو به قبله ی خیال ،غرق خواب میشوم
پدر
پدر
تو سالهاست که رفته ای
اماهنوز جای قدمهایت
درذهن بیقرار کوچه ها
به یادگار مانده است
صدای الله اکبرت هنوز
صبح های زود
از اتاق کوچک ته حیاطمان
به گوش میرسد
باغچه هرروز بیصدا،
در فراغ یاسهایی که شاعرانه کاشتی و بعد از تو خشک شدند
گریه میکند.
چه کنم با هجوم دلتنگیت پدر
کاش بادبادکی بودم
در دست پرحرارت یک کودک چموش
آنقدر بالایم میبرد
که در میان ابرها گم میشدم
و در آسمانها
کنار تو خود را میافتم پدر
زندگی بدون عشق
من با تو زیستم
ده سال
اما بدون عشق
و زندگی بی عشق
یعنی دست و پا زدن در منجلاب درد
و فرورفتن در باتلاقی سرد
زندگی بی عشق
یعنی رسیدن به حس کبوتری که بالهایش را چیدند
و ظالمانه فرصت پرواز را از او گرفتند
و چقدر غریبانه انتخاب کردم
کنار تو ماندن را
بی عشق زیستن را
در خانه ای که از باور حقیقت یک زن ،خالی بود
مرده ی زمینی
وتو را می بینم
در آن دوردست ها
به زیر سایه ی مهربان یک درخت
کنار آبی روان
آبی زلال،به زلالی دوستی های کودکانه مان
می دانم چهره ات هنوز هم زیباست
و چشمهایت ، هنوز هم گیراست
و هربار که میخندی
مثل همیشه ، بلند بلند
قشنگترین ، بنفشه ی آن باغ میشوی
و من اینجا هرروز دلتنگتر و
هرروز تنهاتر میشوم
بغض میکنم در خلوتی غریب
به وسعت اندوه یک غروب
و چون پروانه
گرد شمع یادت
میسوزم و خاکستر میشوم
امروز هم موهایم سفیدتر شدند
و گونه هایم زردتر
نه دستهای سردم را جانیست
و نه پاهایم را توان همراهیست
آری بدون تو
من مرده ای بیش نیستم
تقدیم به روح پاک رفیقم بنفشه شهریاری
سربه راه
خیال دیدنت مرا،دوباره خام میکند
و خواب را به چشم من
باز حرام میکند
هزار وعده ی دروغ
به قلب و دیده داده ام
در این میانه،اشک و آه
مرا، تباه میکند
میان ما غریبه ای
نشست و خاست کرده است
همان که از حسادتش
مرا خراب میکند
شکنج زلف دختری
میان دست های باد
تمام نقشه ی مرا
نقش بر آب میکند
کسی که خنده اش مرا
حیات تازه می دمید
بخاطر کرشمه ای
مرا جواب میکند
من از هزار سمت وسو
به جستجویت آمدم
ببین مرا ندیدنت چه سر به راه میکند
بوی خاک نم زده
خانه دلگیر است و سرد اطلسی ها، یخ زده
روی دیوار اتاق قاب عکسی نم زده
بین آب و آینه کودکی خوابیده است
مادری آشفته حال با نگاهی غمزده
رد شلاق سکوت بر تن عریان شب
قاصدک پنهان شده از دو چشم پنجره
روشنی مدفون شده زیر پای سایه ها
شهد گل را برده باز با زبانش شب پره
جغد هوهو میکند بر خرابیهای دل
نحسی بخت من و زخمهای حنجره
کوچه باغ خلوتم باز بارانی شده
بر مشامم میرسد بوی خاک نم زده
خواب زمستونی
چه داغونم بدون تو
نگاهم سرد و بارونی
نمیدونم این از عشقه
یا از عمق پشیمونی
چقد تاریک و دلگیره
اتاق خاطرات من
دل زودباورم پاشو
از این خواب زمستونی
میون موج دریاها
شدم بی قایق و تنها
خیال ساحلو کشتم
تو این اوج پریشونی
دلت تخت سلیمانه
منم قالی کرمونی
نگات چوب حراجی زد
به من وقت فراوونی
گل خشکی شدم امروز
میون دفتر چشمات
ولی دنیا نمیمونه
همیشه هم به این منوال
دفتر شعر
سهیلا سعدی
جدول کامل هم قافیه ها

112 دیدگاه
بهار · 2026/06/07 در
مانند همیشه شعرهاتون آدمو از این بُعد به پرواز در میاره و سوق میشه به بُعد معنوی
اِما فکستون · 2026/06/07 در
شاعره ی گرامی از شعرهاتون بسیار لذت بردم امیدوارم در راه موفق بشید ❤️ ❤️
فاطمه زهرا کریمی · 2026/06/06 در
سلام و عرض ادب خدمتتون
لطفا دوباره دست به قلم بشید
اشعارتون دوست داریم💓💓💓
سهیلا سعدی · 2026/06/07 در
لطف داری عزیزم
گلنار مهرانی · 2026/05/31 در
سلام و درود برشما.شعر پایان راه بسیار زیبا و دلنشین سروده شده امیدوارم همیشه موفق و ماندگار باشید.
علی دیواندری · 2026/05/31 در
درود برشما قلمتان زیباست ماندگار باشید🌺
فاطمه زهرا کریمی · 2026/05/29 در
سلام بسیااار عالی
جلال زمانی · 2026/05/27 در
سلام ودرود
پایان راه خیلی زیبا و بااحساسه
آفرین
اما یه پشنهاد
رفتی و من شکستم در کوچه های غربت
عطرت هنوز اینجاست، در خاطرات بن بست
چون در مصرع اول کوچه اومده میشه مصرع دوم اینگونه باشه
البته نظر خودتون ملاکه ومحترم
ممنون
علی دیواندری · 2026/05/26 در
درود برشما شعر هاتون زیباست دست مریزاد🌺
علی دیواندری · 2026/05/26 در
درود برشما اشعارتون زیباست دست مریزاد🌺
علی دیواندری · 2026/05/26 در
درود برشما اشعارتون زیباست 🌺