دفتر شعر شهلا غلامی
دفتر شعر شهلا غلامی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
آرام جان
آرام جانم، جان به لب آمد، كجايي
ای خوب،خوبان را نشاید بی وفایی
گم گشته ای دارم کلافه کرده حالم
پیدا و پنهانم تویی پنهان چرایی
افتاده ام از پاي، دست تو نیاز است
تا این تن افتاده را بالا نشانی
مات است و مبهوت دو چشمت دیدگانم
سامان و سر ده دیدگانم با نگاهی
من خود سرانه نامدم، من میهمانم
از پرده بیرون شو به رسم میزبانی
در این شلوغی و هیاهو من غریبم
حضرت، عنایت کن سلام آشنایی
چشم و دلت سیر است می دانم ولیکن
این یک نفس مانده اگر قابل بدانی
مژگان شهلایم قدمگاهت بفرما
پا بر حريم چشم ما بگذار گاهي
شب
در دیده نمی آیی، من غرق توام شاید
دریا ز غریق خود رخساره نمی تابد
صد راز به دل دارم تا با تو كنم افشا
صدها گره جا مانده تا دست تو بگشايد
در پیچ و خم زلفت مجنون و پریشانم
این زلف پریشانت بس فتنه به سر دارد
شب چتر سیاهش را گسترده و خاموشست
هنگامه ی رسواییست خورشید چو باز آيد
مردم همه در خواب و بیدار من و زاهد
من مست ولی او سر برخاک تو می ساید
بیمار شبانگاهم خوابست طبیب من
جانم به لبم آید تا شام به سر آید
با هر نفسم آهي از سينه برون ريزد
بيچاره دلم هر دم ميسوزد و ميسازد
گفتند كه مي آيي فردا سر بالينم
افسوس كه بيمارت تا صبح نمي پايد
دل شكسته
ساده بودم كه تو را روح و روان مي خواندم
همدم و مونس و آرامش جان مي خواندم
رازها فاش تو كردم به خيال خامي
كه تو را محرم اسرار نهان مي خواندم
خام بودم، به شرار سخني سوختي ام
مشق بي مهري و بي عاطفه آموختي ام
دگر از عشق مگو لاف مزن قَره مشو
كه خروشيدي و بر كام زبان دوختي ام
من به ساز تو دگر پاي نكوبم هرگز
سخن از عشق تو هرجاي مگويم هرگز
گر به ره مانم و شب آيد و دزدان به كمين
بر در خانه ي تو كوبه نكوبم هرگز
پاره شد رشته ی عشق من و تو اما باز
نقطه ی عطف دعایم تویی در راز و نیاز
از خدا خواسته ام آنقدرت شاد کند
كه گشايي پر و در عرش نمايي پرواز
سرت ای جان به سلامت،دلت آرام،سرایت آباد
خاطرت جمع، گمانت زهمه کس آزاد
بخت و اقبال بلند و به سرت سایه ی عشق
خاطرات خوش و احوال خوشت پرتعداد
اكنون
جهان من زیاد پهناور نیست
فقط همین حياط و همین درخت مجنون است
اگر تو باشی و من زیر برگ های رو به زمین
همین بس است همین برای من خوبست
تمام کوچه ی ما رو به خورشید است
و شب به نور ماه مزین همه در و بومست
نگاه کن نگارم ستاره هم اینجاست
همان که گوشه ی چشمش ز ابر بیرونست
میان پنجره ی رو به حیاط باز نسیم
به رقص آمده و از بهار ممنون است
گذشت عمر ز نیمه بهانه مگير
نگو چنین و چنان شد،نگو چرا چون است
کنون نه وقت خاطره بازیست،غرق اکنون شو
گذشت آنچه گذشته مهم هم اکنون است
ياد تو
تلخ اگر شد روزگاران باك نيست
ياد تو قند است و شيرين مي كند كام مرا
در دلم بلوا به پا ميگردد از آواي تو
چونكه مي كاري به لبهايت گل نام مرا
چشم هايت در تلاقي با نگاهم برق زد
برق چشمانت به هم زد حال آرام مرا
گفته بودي بي خيال حال و احوالم شدي
راست ميگويي چرا بشكسته اي جام مرا؟
دل گواهي مي دهد حال دلت با من خوشست
قلب، بهتر مي شناسد حال رَسام مرا
من به عطرت سرخوشم این تحفه را از من مگیر
از شميم عطر خود آكنده كن شام مرا
ای به من نزدیکتر از من, در آغوشم بگیر
پیله شو با من دگرگون ساز فرجام مرا
در خیالم با رقیبان دست بر پیمانه ای
رخ نمایان کن که در هم کوبد اوهام مرا
چشم جادوی تو همسازست با شهلای من
کوک کن سازی که گیرد مکث اندام مرا
جستجو
مانده ام حیران میان راه راه زندگی
ره فراوان است و راهی رو به سوی یار نیست
شهر را می بینم از مردم شده پر ازدهام
من ولی تنهای تنها،هیچ کس انگار نیست
مردم چشمم به هر سو می دود در جستجو
نیستی در دیده و از بودنت آثار نیست
من غریب شهر خویشم آشنایانم غریب
در نبودت هیچ کس گنجینه ی اسرار نیست
روز یادت همدم و شب با خیالت هم نشین
عمر از نیمه گذشت و وصلتی در کار نیست
من شکسته سجده ام مسجد نمی آیم دگر
جای دیگر وعده کن این ره مرا هموار نیست
گفته بودی هر کسی در وُسع خود عاشق شود
با ریاکاران بگو در عاشقی اجبار نیست
دیده از نامحرمان می گیرم اما بی گمان
دیده ی نامحرمان را حلقه و افسار نیست
در رجا و ترس می ترسم که جان بر لب شوم
بین امید و هراسم پرده و دیوار نیست
دیده از من بر نگیر و با نگاه نیمه ای
چاره در کارم نماجز تو مرا غمخوار نیست
عهد می بندم تو هم عاشق شدی،کتمان مکن
کوزه ی بشکسته دیگر قابل انکار نیست
سراب
عهد بستم با خودم،عاشق شوم
اما نشد
با جنون از عقل و دين فارق شوم
اما نشد
قهر و بغض و كينه را از دل زدودم تا دمي
بر نگاه چون تويي، لايق شوم
اما نشد
دور بودي دل به تصویر سرابی داشتم
سر به دوش بختک و رویای خوابی داشتم
شوکران بود آنچه در پیمانه ام می ریختند
من ولی شوق لب و جام شرابی داشتم
طاقتم نا چیز بود و ره دراز و شب سیاه
آسمان تاریک و کوکب در حجاب و مه به چاه
در سیاهی گم شدم ای صبح پیدا کن مرا
ای فروغ روشن ای گرمای جانبخش پگاه
غرق چشمانت شدم،راه دلت را باز كن
در نيازم سوختم كمتر برايم ناز كن
مشق نام تو مرا آرامش جان و دل است
خوب من،ليلاي من عشقی تو هم ابراز کن
من اگر هیچم،تو ای بسیار افزون كن مرا
از حجاب لاوجود فقر بيرون كن مرا
اي غني دست عطا از آستين بيرون بیار
بي نياز از غيرخود وز گنج قارون كن مرا
سکوت
افطار کن، شکستن قلبم شنیده شد
کارم به بغض و اشک دمادم کشیده شد
بر صورتم نشست چروک و به دل دریغ
روی لبم مزه ی حسرت چشیده شد
من آه سر میکشم هر روز و شب ولی
این حالتم برای تو دیگر کلیشه شد
دردی درون سینه ی سردم نهان شده
کو با دلم رفیق و شفیق و قرینه شد
محرم فقط تویی و تو گوشَت گرفته ای
صد حرف محرمانه به حلقم تنیده شد
باور کن از صدای سکوتت کلافه ام
خاموش کن سکوت، دلم غرق کینه شد
گفتی مرا که پای به پایت روان شوم
پا در رکاب تو روحم تکیده شد
احساس من به پای تو افتاد بر زمین
دیدی که قامتم سر این غم خمیده شد؟
عمری دگر نمانده که تاخیر می کنی
تعجیل کن ،شمارش وارونه دیده شد
شاید گمان کنی، تو که اغراق می کنم
اینکه دلم به حال کلامت ضمیمه شد
تو را نشاید
درون تك تك گلبرگهاي رز قرمز عشق پنهان بود
نديده پرپرش كردي، بماند
مرام عاشقي اين نيست، بشنو
تو را نامهربان بودن ،نشايد
کلامم با نگاه تو شکوفا شد،شکفتم روبرویت
تو نشنیدی كلامم را بماند
رها كردي مرا با بي خيالي
تو را بي اعتنا بودن نشايد
نگاهم را نيازم در تمام تار و پودت شعله ور كرد
به سردي از نگاه من گذر كردي،بماند
مرا خاموش كردي،رخت بستي
تورا بيگانه خو بودن نشايد
تمام حس خود را پيش پايت ذبح كردم
به احساسم ندادي قطره ي آبي،بماند
مرا سرخورده و مغموم كردي
تو را اجحاف در حقي نشايد
تو رفتي من ولي در پشت پايت آب پاشيدم
اسير الوداع آخرم كردي،بماند
مرا با نيم خند آخرت اميد دادي
تو را بيهوده خنديدن نشايد
سكوت
بی صدا آزار کردن کار توست
غصه ها را بر سرم آوار کردن کار توست
لب فرو می بندی و در این سکوت پرصدا
خانه را پر قیل و قال مبهم و تب دار کردن کار توست
می نشینم روبروی آینه خود را به چالش می کشم
حاصلش هیچ است
تا وقتی که مشق عشق را،انکار کردن کار توست
من سراپا گوشم از راز مگو با من بگو
از چه رو بر این سکوت، اصرار کردن کار توست؟
چشم می بندم به امیدی که خوابم می برد
ساعتی بی مهری ات را خواب یادم می برد
می شود کابوس خوابم می کند دیوانه ام
این من دیوانه را بیدار کردن کار توست
آرزوهاي دلم بر سينه ام آوار شد
راه آمال مرا هموار كردن كار توست
يك غزل راه است تا طبعم دوباره گل كند
شعر نوپاي مرا تكرار كردن كار توست
توبه
از عشق مگو که خون به دل خواهم شد
از روی چو ماه تو خجل خواهم شد
ماندی سر عهدی که شکستم صدبار
هر لحظه ز شرم، مشتعل خواهم شد
اینبار قسم که بی وفایی نکنم
با غیر تو قصد آشنایی نکنم
يك بار دگر مرا در آغوش بگیر
شاید که دگر قصد جدایی نکنم
من با تو هزار راز پنهان دارم
درد دل و شکوه ی فراوان دارم
تقصیر تو نیست پرده ای گر افتاد
من دادِ سخن با همه رندان دارم
تو با مني و من از تو دورم انگار
خورشيدي و من جدا ز نورم انگار
رودي و مرا به قصد دريا خواندي
من غرق شنا خلاف رودم انگار
هر چند كه جوي و رود و سرچشمه تويي
سجاده و جام و ساقي و قبله تويي
من سجده به سجده در پي ات مي گردم
درياب مرا كه غايت بنده تويي
غم پر تكرار
اين چه عهديست كه بستي و وفا نيست تو را
تن بيمار من و قصد شفا نيست تورا
گفته بودي كه مرا دوست تر از جان داري
جان به لب آمده ام چاره چرا نيست تو را
هر كجا مي نگرم روي تو را مي بينم
پيچ و تاب سر گيسوي تو را مي بينم
فارغ از خوب و بد هر دو جهان مي گردم
چون كمان خم ابروي تو را مي بينم
من به هر در كه زدم خانه ي محبوب نبود
من به هر جا كه شدم حال دلم خوب نبود
تو چه كردي كه براي دل ديوانه ي من
هيچ حرف و سخني آيه ي مطلوب نبود
هيچ بودم تو دَمي دادي و هستم كردي
ز شراب نفست بي خود و مستم كردي
تو مرا در حرم كون و مكان آوردي
دست من گير كه تو حلقه به دستم كردي
اي دريغ از گذر عمر و فراق و غم يار
چشم بر راه و شب تار و ره نا هموار
دوستان بر دل رنجيده من چاره كنيد
كه دگر نيست توانم ز غم پر تكرار
تكامل
وقتی که می خزيد، پرواز را نمی شناخت
حال خوش فرود و فراز را نمي شناخت
بر برگ گل به عشوه نشستن سراب بود
بر آنکه بال گشودن،به ناز را نمی شناخت
پيچيده بود چهچه بلبل به دشت و باغ
اما چه سود، صاحب آواز را نمي شناخت
بر خاك و برگ، پي نان و آب بود
چيزي فراتر از اين دو نياز را نمي شناخت
از دور باطل و تسلسل و تكرار خسته شد
گويا دگر خودِ غرق نياز را نمي شناخت
از عمق جان تنيد و فرو شد به پيله اش
چون انفرادی پر رمز و راز را نمی شناخت
وقتي به خود آمد درِ سلول بسته بود
چيزي دگر بجز اعجاز را نمي شناخت
گفتا كه باز ميكنم رهي به سوي نور
طول زمانه و راه دراز را نمی شناخت
بي خود ز خود شد و راهش گشوده شد
با آنكه اعتكاف و نماز را نمي شناخت
پروانه بال گشود و به آسمان پريد
گويا دگر آن شمايل آغاز را نمي شناخت
آري،كسي كه پشت در بسته نا اميد شد
آنست كه تواناي چاره ساز را نمي شناخت
براي دختركانِ …
مرا ز كودكي ام دزديدند
جوراب سفيد و كفش تق تقي ام را دزديدند
هنوز دفتر چهل برگم سفيد بود ولي
به دوره گرد فروختند و
مداد قرمز و مشكي ام را دزديدند
كنار حوض به ماهي قرمز غذا ميدادم
كه با كتك و حيله و زبان بازي
يگانه ماهي حوض آبي ام را دزديدند
كف حياط كشيدم جدولي به زغال
و پابرهنه شدم دیدم از کنار حیاط
ذغال و سنگ و لنگه ی دمپایی ام را دزدیدند
عروسك نازم گرسنه بود آخر
چرا اجاق و كاسه و ليوان بازي ام را دزديدند
به سختی به موهای خرگوشی ام زدم روبان
به حقه ی تاج و میکاپ و لباس عروس
گلِ سر و روبان صورتی ام را دزدیدند
تمام زندګی ام زير پايشان له شد
به دست قابله چون طفلِ عروسكي ام را دزديدند
عاشقانه
می شکنم من عاقبت از تو سبو که بشکنی
قفل سکوت خویش را، جام تهی زباده را
نیک نگر به من که من جان به ستوه آمدم
راه بده مرا به دل این من صاف و ساده را
با خس و خاک خفته ام راز به چاه گفته ام
بر تو نمی برم دگر راز دل و گلایه را
گر چه فتاده ام زپا باز به راه می زنم
تا به دل رحیم خود چاره کنی فتاده را
هم نفس خرابه ام همدم بوم و سایه ام
با نفسی نوا بده ساکن این خرابه را
گر که نسیم آورد رایحه ای ز عطر تو
نور به دیده آورد این شه ملک سایه را
چشم من آستان تو پای بنه بر آن بیا
با قدمت شرف بده این در و بوم و خانه را
چشم به چشم اگر شویم مست شوی ز باده ام
دیده ی شهلا بکشد جور خم و پیاله را
دیدمت
روی شنها،توی ساحل دست در دست که بودی دیدمت
توی بارون پابه پای من نبودی ،با که بودی دیدمت
در میان بازوانش زلف می دادی به باد
همچو آهو بره در دام که بودی دیدمت
چشم می بندم بیا انکار کن
روبرویم عشق را اقرار کن
غرق دریای نگاهت کن من لب تشنه را
شاید این را خواب می دیدم
مرا بیدار کن
وای اگر با او شبی را سر کنی
یا که از پیمانه اش کنج لبی را تر کنی
وای اگر وقت سحر مدهوش در دامان او
آخرین گل غنچه ی عشق مرا پرپر کنی
چشم می بندم بیا انکار کن
روبرویم عشق را اقرار کن
غرق دریای نگاهت کن من لب تشنه را
شاید این را خواب می دیدم
مرا بیدار کن
لیلای بی همتا (خدا)
آسمان آبستن است اما نمی بارد چرا؟
روی برگ سبزه ها شبنم نمی کارد چرا؟
پاسخ لب تشنگان آب است،باران گوش کن
خاک نجوا می کند باران نمی آید چرا؟
باد می پیچد میان کوه ها
می زند فریاد
اما از میان سنگها،آوا نمی آید چرا؟
موج عاشق می شود
رو به ساحل می رود
در میان دیده بوسی های موج و ساحل آرام و سرد
ماهیان تشنه را دریا نمی خواهد چرا؟
پشت ابر لایه لایه
تک گل زردی نهانی
پنجه در دریا زد و بر شانه اش خوابید و رفت
واندر این خاموشی و تاریکی آب و هوا
چلچراغ آسمان بر ما نمی تابد چرا؟
فکر گل دادن به گلبوته نشاطی تازه داد
نم نم باران چکید و شوق بی اندازه داد
جویباری راهی دریا شد و با ماهیان همراه شد
چشم ما روشن به سیما و جمال ماه شد
عشقبازی را جهان از سر گرفت
زندگی دلخواه شد
در میان این همه ناز و نیاز و انتظار
با دلم لیلای بی همتا نمی سازد چرا؟
عشقت ای معشوق نا پیدا مرا آواره کرد
دل تو را نادیده می خواهد نمی داند چرا؟
دریا
من بودم و دریای آروم و نم بارون
من بودم و موجی که ساحل را نوازش کرد
تو آمدی طوفان به پا کردی
من موندم و دستی که از دریا ،
یک لحظه ی آرومو خواهش کرد
فریاد شد نجوای من دیگر چه میخواهی
بر باد شد رویای من دیگر چه می خواهی
من دل به دریایت زدم طوفان به پا کردی
از قلب بی پروای من دیگر چه می خواهی
من مانده ام بی تاب وتنها و تو ناپیدا
من در میان دست کابوس و تو در رویا
یک شهر از وصف من و تو قصه می سازند
در قصه من بشکسته ام اما تو پابرجا
فریاد شد نجوای من دیگر چه می خواهی
بر باد شد رویای من دیگر چه می خواهی
من دل به دریایت زدم طوفان به پا کردی
از قلب بی پروای من دیگر چه می خواهی
دریا بیا آغوش خود را روی من واکن
در پیچ و تاب موجها با من مدارا کن
غرق طراوت کن مرا از عشق لبریزم
فردا نمیخواهم مرا بی قید فردا کن
من
آن گلی که بسرشت و نفسش داد منم
آنکه با مزه ی سیبی گشت بر باد منم
قفس و مرغ قفس هر دو منم
دیده ی مضطرب طعمه ی صیاد منم
گر جهان را غزلی خوانم و خالق شاعر
شاه بیت غزل عرش منم
از بلندای فلک آمده تا فرش منم
شهر آباد منم
وادی متروکه ی آوار منم
ظالم و داد منم
مجمع اضداد منم
کوچه تاریک و نگاهم به در و کوبه ی در
صاحب خانه تویی در بگشا یار منم
گرچه گاهی به خطایم ،تو بپوشان گنهم
بفشارم ز محبت تن تب دار منم
به سر انگشت اشارت تو به من جان دادی
جان درون قفس تن به اسیری شد و
بیمار منم
این جهان گر چه وسیع است ولی حوصله ای نیست مرا
خسته از قافیه ی زندگی و این همه تکرار منم
انتظار
به هوای دیدن تو همه چشمم و نگاهم
به امید آنکه روزی ز کرم دهی پناهم
همه جا به جستجویت دل و دیده ام روانه
به سرای می پرستان و به خانه ی خدا هم
به شنیدن صدایت همه گوشم و سکوتم
به چشیدن وصالت همه روز و شب به راهم
بشکفته بر نمازم گل سرخ جام عشقت
ز شراب کهنه ی تو بنموده سجده گاهم
چو سبو شکسته مانم که ز می ندارد عطری
دل پرز رنج و دردم که شده است مبتلا هم
تویی لطف نو بهاران منم از خزان نشانه
توجواب گرم عشقی به سوال سرد آهم
دل بیقرار شهلا ز تب تو می گدازد
ز تو دارد انتظاری ز کرامت و شفا هم
پاییز
من از پاييز ميگويم
من از دنياي رنگارنگ
واز پس كوچه هاي خيس ميگويم
من از باد خزان پيچيده در نيزار، كه ديگر نيست ميگويم
ببار ای ابر،مارا غرق رحمت کن
که من از قطره های ناب روح انگیز میگویم
كجا رفتند مرغان مهاجر از ديار ما
من اينجا چشم بر راهم
و از لبهاي تاول دار تالابي ز شن لبريز ميگويم
به بام خانه هامان وعده داديم عشق بازيهاي لك لك را
ولي اوار شد خانه
و من از كركسان زشت رعب انگيز ميگويم
به دستم بذر گندم دارم و درچشم اشك و خون
و در اغوش خشك رود
با خون جگر، از مرگ اب وخاك حاصلخيز ميگويم
ببار اي ابر بارانزا
من و پاييز را درياب
كه او از برگ ريزان و من از نخلان حلق اويز ميگويم
لیلا
با ساز زمانه انقدر مي رقصم
تا كوك كند زمانه با سازم ساز
اين رسم من است جا زدن جاماندن
اين رسم تو است شوق و ذوق پرواز
با قصه ي سنگ و كوزه سرگرم شدم
ليلاي مرا برد حريفم با ناز
اينجا همه جا قصه ي ليلاي من است
نقلش به زبانها و به دل سوز و گداز
با پنجه به سينه ام نوشتم نامش
اما زگلو برون نيامد اواز
صد راه نرفته بود و پايی خسته
صد حرف نگفته مانده در پيله ي راز
بر جوي نظر كردم و عمرم طي شد
گم شد ره كوتهم به بيراه دراز
من خام خروشيدم و طغيان كردم
او پخته ي روزگار بود از اغاز
شهلاي نگاهم به نگاهش چو نشست
نازش بنشست و بنشاندم به نياز
دفتر شعر
شهلا غلامی دیزیچه
جدول کامل هم قافیه ها

46 دیدگاه
فاطمه زهرا کریمی · 2026/02/24 در
قلم زیبایی دارید
موفق و پایدار باشید
جلال زمانی · 2026/02/20 در
درود
لیلا قطعه ی زیبای شده
آفرین
سهیلا سعدی · 2026/02/18 در
قلم روان وقشنگی دارید موفق باشید
جلال زمانی · 2026/02/09 در
سلام ودرود
غزل شب خیلی زیباست
آفرین
سهیلا سعدی · 2026/02/04 در
اشعارتون خیلی پخته وبااحساسندبنظرمن که درحدشاعران طرازاولی
یاس توکلی · 2025/12/25 در
درود شعر پاییز رو دوست داشتم ممنون
یاس توکلی · 2025/12/17 در
درود خانم غلامی شعر دیدمت بسیار زیبا بود مانا باشید
یاس توکلی · 2025/12/17 در
درود خانم غلامی شعر لیلا به دل میشینه قلمتون مانا
بابک بابایی · 2025/09/19 در
درود بانو شعر آرام جان زیبا ودلنشین شده امید که همواره بدرخشید
بهین بهادرانی · 2025/08/11 در
شهلاجان عزیز، دوست دیرین و نازکخیال من، شعرهایت هنوز عطر روزهای دور را به یاد میآورد. این مجموعه، آینهای از پختگی و زیبایی نگاهت است. بیتبهبیتش راخواندم وحظ کردم، واژههایت همچنان پلی میسازند میان دلها.