دفتر شعر محمود گندم کار

منتشر شده توسط ADMIN در

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

آتشکدهٔ آذَرجو
یادگارِ خاموشِ دارابگرد

آنجا که گُنبدی نمکی‌ست بر صخره‌های شور
در خاکِ کُرسیای کهن، منشورِ کوهِ نور

زیباترین ترانهٔ رنگین‌کمانِ سنگ
سرخ و سپید و سبز، نمک‌هایِ هفت‌رنگ

در دشتِ جاودان و در آغوشِ کوهسار
یک طاقِ بی‌نشانه و گم‌گشته در غبار

آذَرجو همچو مشعلِ خاموشِ آتش است
آتشکده نشانی از مرگِ سیاوش است

روزی که کاشته گشته کُناری کنارِ رود
اُوغلان‌قِز از تولدش می‌خوانده یک سرود

در پایِ آن کُنارِ کهنسال یک بناست
آتشگهی بلند و شکوهی جهان‌نماست

بر بامِ کُرسیا، به بلندایِ تاجِ کوه
یک ارگِ شاهیِ کهن مانده‌ست باشکوه

اسرارِ ناشنیده و رازِ نگفته داشت
تابوت‌هایِ سنگیِ در گور خفته داشت

اِشکَفتِ شاه‌نشینِ آن غمگین و خسته است
با ضربه‌هایِ گرزِ گران، درهم‌شکسته است

در خاکِ کُرسیای کهن، رازی نهان هنوز
از عهدِ آتش و خِرَد، آید به جان هنوز

اینجا که طاق و گنبدی بر دوشِ آتش است
گویی هنوز شعلهٔ خاموش، سرکش است

اینجا صدایِ پایِ سواران هنوز هست
پژواکِ سنگ و برقِ سمِّ اسبان هنوز هست

اینجا زمین به سینهٔ خود رازها نهفت
صد داستانِ کهنه در آغوشِ خاک خفت

اینجا هنوز سایهٔ مردانِ باستان
بر کوه و دشت مانده چو تندیسِ جاودان

اینجا اگرچه گنبدِ آتش فرو نشست
نامِ بلندِ آتش و آیین هنوز هست

اینجا هنوز رودِ خموشی ز سوی چاه
می‌برده قصه‌هایِ نیاکان بسویِ ماه

اینجا هنوز باد، پیامِ کهن بَرَد
در قلعهٔ شکسته، ز گُل پروانه می پرد

اینجا هنوز قصهٔ شاهی کهن به‌جاست
در هر شکستِ سنگ، نشانِ وطن به‌پاست

اینجا اگرچه گنبدِ آتش فرو نشست
اما هنوز نامِ نیاکان به صخره هست

هر سنگِ آن حکایت از دورانِ دور داشت
گویی که نقشِ مردگان در گور می‌نگاشت

در گورهایِ کهنه، در زیرِ نم و غبار
خفته‌ست پیکرِ شه و مردانِ نیزه‌دار

تابوت‌هایِ سنگیِ پنهان درونِ خاک
خوانند قصه‌هایِ شهان را بر دلِ مُغاک

هر پشته‌ای نشانهٔ اجسادِ در نقاب
هر گورِ صخره، قصه‌ای از یک کهن‌کتاب

گویی شکوهِ آتش و آیینِ باستان
برجاست آن حماسهٔ پیکار و داستان

دیروز بر فرازِ همین خاکِ بی‌پناه
خورشید می‌دمید به ایوانِ پادشاه

اکنون سکوت، وارثِ آن روزگار گشت
گویی تمامِ شهر، اسیرِ غبار گشت

آثارِ تلِّ یونجه‌اش اکنون نهان شده
در جاده‌ها و مزرعه‌ها نیمه‌جان شده

دستانِ سبز و خسته و فرتوتِ آن درخت
بر آسمان بلند شده با ناله‌هایِ سخت

دیری‌ست ریشه‌هایِ کهنسالِ کُنارِ پیر
در دامِ خشکسالی و غفلت شده اسیر

اما هنوز آتشِ پنهان درونِ غار
گرما دهد به صخره‌ها در موسمِ بهار

شاید هنوز زیرِ همین خاکِ بی‌قرار
خفته‌ست خاطراتِ سوارانِ روزگار

شاید هنوز در دلِ این سنگ‌هایِ سرد
یک آتشی‌ست مانده زِ آن آتشِ نبرد

شاید هنوز نغمهٔ موبد، میانِ باد
پیچیده در شبِ سیه، از عهدِ پارس و ماد

شاید هنوز شعله‌ای از آتشِ نخست
در ژرفنایِ سنگِ سیاهی دوباره جست

هر صخره چون کتیبه‌ای از روزگارِ دور
هر ذرّه گویی از نفسِ مردمانِ نور

گوید که این دیار، زمانی شکوه داشت
در سینهٔ های دشت ، سرودی ز کوه داشت

گوید که این خرابه اگرچه غبار هست
روزی دوباره مشعلِ شب‌هایِ تار هست

روزی اگر پژوهشِ مردانِ باخِرَد
از زیرِ خاک، پردهٔ این رازها دَرَد

روزی اگر دوباره نفس‌ رود زنده گشت
افتد ز قلب خاک، سرودی به گوش دشت

روزی اگر زِ خاک برآید صدایِ راز
آن سِدرِ پیر، فسانه‌ای گوید به کوه باز

آن‌گاه سنگ‌ها ،کفن از خویش وا کنند
رازِ هزارسالهٔ خاک را برملا کنند

آنگه صدایِ آتشِ زرتشت ز کوهسار
پیچد دوباره در دلِ تاریخِ زرنگار

از زیرِ خاکِ خاموش، اگر برخیزد این ندا
باز آید از دلِ زمان، آوازِ آشنا

آن‌گاه کوهِ پیر، سخن با زمان کُند
افسانه‌هایِ خفتهٔ خود را بیان کُند

آتش زِ خاک سر زند و شعله برکشد
فریادِ رفته‌گان زِ دلِ سنگ سرکشد

این خاک، یادگارِ نیاکانِ دور هست
این سنگ، حافظِ نفسِ خاکِ گور هست

آذَرجو! ای نشانهٔ خاموشِ سرزمین
ای یادگارِ مانده زِ دارابِ نازنین

تا هست در دلِ کوه، نشانِ تو ای چراغ
نامت نمانَد از دلِ تاریخ در فراغ

آن‌گاه از میانِ سنگ و همان رودِ پرخروش
برخیزد آتشی که نگردد دگر خموش

گوید: منم گواهِ هزاران هزار سال
گویم سخن به دوستان با آتشِ خیال

حالا که دشمنان همه هستند در کمین
تاریخِ سرزمین چرا گردیده این‌چنین؟!

سروده‌شده در ۲۶ خرداد ۱۳۹۹

روایتِ آتشِ خاموش:
در روایتِ مسعودی در مروج‌الذَّهَب، آذَرجو با افسانهٔ آتشِ مقدسِ جمشید گره خورده است؛ آتشی که به فرمانِ اشو زرتشت، یِستاف‌شاه در خوارزم بازمی‌یابد و به دارابگرد می‌آورد. برای پاسداری از آن، آتشکده‌ای برپا می‌شود و از فروغِ آن، شهرِ داراب به رونق و شکوه می‌رسد؛ گویی شراره‌ای از آتشِ نخستین، از دلِ اسطوره به خاکِ پارس آمده بود.
آذَرجو، بر پشته‌ای بلند در کنارِ آب و درهٔ کِرسیا، هنوز سایهٔ آن روزگاران را بر سنگ‌های خویش دارد؛ چهارطاقیِ خاموشی که روزگاری گنبدش رو به آسمان داشت و آتشِ آیین در سینه‌اش می‌سوخت. در فرازِ کوه‌های شمالی، دژِ «شاه‌نشین» همچون دیده‌بانی سنگی بر سرزمین ایستاده و چشمهٔ «اُغلان‌قِز»، که زمانی در جوارِ آتشکده می‌جوشید، اکنون در سکوتِ خشکسالی فروخفته است.
سنگ و گچ و ساروجِ بنا، در نبردِ هزارساله با باد و باران و فراموشی، شکسته و فرو ریخته‌اند؛ اما ویرانه نیز گاه حافظِ حقیقت است. هر سنگِ افتاده، گویی پاره‌ای از یک نیایشِ فراموش‌شده و هر شکافِ دیوار، دریچه‌ای به روزگاری است که مردمانِ فارس، در برابرِ آتش، رازِ خویش را با آسمان در میان می‌گذاشتند.
در پیرامونِ آذَرجو، تل‌ها و محوطه‌های باستانی، از جمله «تلِّ یونجه»، همچون مُهرهای مدفونِ تاریخ در دلِ خاک خفته‌اند؛ گورستان‌هایی از زمان که شاید هنوز نشانه‌های آیین، زیست و فرهنگِ مردمانی را در خود نهفته دارند که قرن‌ها پیش، نامشان در غبارِ روزگار گم شده است.
آذَرجو تنها ویرانه‌ای بر پشته‌ای خاموش نیست؛ قطعه‌ای از شناسنامهٔ کهنِ داراب و پژواکی از حافظهٔ ایران‌زمین است. سنگ‌های شکسته، چشمهٔ خشکیدهٔ اُغلان‌قِز و سِدرِ پیرِ ایستاده در خشکسالی، همچون سه نگهبانِ خاموش، بر رازِ گذشته ایستاده‌اند.
آتش فرو مرده است، اما روایت هنوز زنده است؛
و شاید روزی، از زیرِ خاکسترِ این خاموشی، شراره‌ای برخیزد و به ما یادآوری کند که تمدنی که گذشتهٔ خویش را فراموش کند، بخشی از خویشتن را در تاریکیِ زمان به خاک سپرده است.

قاموسِ آتشِ خاموش:
آذَرجو: آتشکدهٔ کهنِ داراب؛ یادمانِ خاموشِ آیینِ آتش.
کُرسیا: نامِ کهنِ ناحیه و درهٔ پیرامونِ آذَرجو.
اُغلان‌قِز: چشمهٔ کهنِ آذَرجو؛ اکنون خشکیده.
شاه‌نشین: دژ و اشکفتِ مرتفعِ مشرف بر کُرسیا.
اِشکَفت: غار یا پناهگاهِ سنگی؛ نهان‌خانهٔ راز.
کُنارِ پیر: درختِ کهنسال؛ نمادِ پایداری و حافظهٔ زمان.
تلِّ یونجه: محوطه‌ای باستانی؛ لایه‌ای از حافظهٔ مدفونِ داراب.
آتشِ نخست: نمادِ آتشِ مقدس و فروغِ آغازینِ آیین.
موبد: نگاهبان و کارگزارِ آیینِ زرتشتی.
مُغاک: ژرفای تاریکِ زمین؛ نهان‌خانهٔ تاریخ.
زرنگار: آراسته به زر؛ نمادِ شکوه و درخششِ تاریخی.
تابوتِ سنگی: گورِ سنگیِ باستانی؛ نشانهٔ آیین‌های تدفینِ کهن.
دارابگرد: شهر و دژِ کهنِ داراب؛ کانونی دیرین در فارس.
فروغِ آتش: نمادِ خرد، آیین و استمرارِ معنوی.
خاکِ خاموش: استعاره‌ای از تاریخِ مدفون و رازهای ناگشودهٔ نیاکان.

پاسارگاد؛ نگینِ جاودانِ پارس

ای پاسارگاد، ای شکوهِ خفته در آغوشِ سنگ
ای سروشِ صلحِ کوروش در میانِ خشمِ جنگ

ای فروغِ داد و دانش، در نبردِ شامِ تار
ای صدایِ پارسِ جاویدان، زِ خاکِ این دیار

هر ستونِ واژگون، هر ذرّه‌ای از خاکِ تو
قصّه‌ای دارد زِ فرهنگِ اصیل و پاکِ تو

تختِ سنگینِ تو بر دستانِ تاریخِ کهن
هر ستونش مُهرِ خورشید است بر خاکِ وطن

در شکافِ سنگ‌ها، گویی نفس‌هایِ کهن
می‌تپد همچون دلِ یک پهلوانِ خسته‌تن

کوروش از اقوامِ گوناگون، یک ایران آفرید
تا فروغِ آفتابِ پارس زِ آنجا بردمید

نه به نیرنگ و نه با زور، بلکه با آیینِ داد
سرزمین‌ها را به هم پیوست آن نیکونهاد

مرزهایِ پارس و ماد را با خرد پیوند کرد
دشمنانِ سختِ ایران را همه در بند کرد

تا زِ اقوامی پراکنده، به خاکِ پارس و ماد
کشورِ ایران‌زمین را کرد مهدِ اتّحاد

پیکرِ تندیسِ او با تاج و بال آراسته
گویی از ژرفایِ اَسرارِ اَزَل برخاسته

نقشِ بالَش بر سرِ دیوارِ خاموشِ زمان
می‌کند پرواز تا مرزِ زمین و آسمان

در نیایش هست و رو سویِ اهورایِ جهان
پاسدارِ شوکتِ میهن، زِ بیمِ دشمنان

در سکوتِ سنگ‌هایِ پلکانِ گورِ او
می‌تراود نورِ مهر، از گور چون منشورِ او

ای پاسارگاد، ای طلوعِ کشورِ ایرانِ پیر
ای غرورِ خفتهٔ اجدادمان، در جانِ شیر

از دلِ خاکِ تو گویی یک سروشِ باستان
می‌رسد آرام و پنهان تا سراید داستان

کوروش از دامانِ تو برخاست، چون خورشیدِ مهر
تا برافروزد چراغِ عدل در شامِ سپهر

هر که با چشمِ خِرَد بر لوحِ کوروش بنگرد
پردهٔ اوهام را با تیغِ دانش بر دَرَد

کاخ‌هایش معبدِ پیوندِ انسان با خداست
سقفِ آن آیینه‌دارِ مردمانِ آریاست

تک‌ستونِ استوارش در گذرگاهِ زمان
همچو یک پرچم زِ میهن، بر بلندایِ جهان

آن ستونش، سروِ مینویی‌ست در این سرزمین
یادگارِ ماندگارِ مردمانی راستین

پلکانش، نردبانِ نور سویِ آسمان
می‌بَرَد اندیشه را از خاک‌ها بر کهکشان

کاخ‌هایش گرچه خاموش‌اند، از ده‌ها سده
در دلِ خود زنده دارند آتشِ آتشکده

آن کتیبه، گرچه ویران گشته از باران و باد
یادمانی باشکوه است از نبردِ پارس و ماد

بادِ صحرا چون وزد بر صخره‌هایِ باستان
می‌برد آوازِ ایران را به گوشِ دشمنان

ای نگینِ پارس، ای میراثِ فرّ و اقتدار
ای چراغِ شامِ تارِ انتظارِ روزگار

طاق و درگاه ایستاده چون نگهبانانِ راز
پاسبانِ رازهایِ روزگارانِ دراز

در غبارِ دشتِ تو، اسبِ زمان آرام نیست
چرخِ تاریخ از تپش‌هایِ نهانش رام نیست

شب، چو بر دامانِ تو گیسویِ خود را وا کند
ماه، بر پیشانی‌ات تاریخ را معنا کند

در دلِ این خاکِ خاموش، آتشی پنهان هنوز
می‌درخشد زیرِ خاکستر، چراغِ جان هنوز

در گذرگاهِ زمان، ایران فقط یک نام نیست
سرگذشتِ کوروش و اسکندر و بهرام نیست

تا جهان بر محورِ خورشید، گردان بوده است
نامِ ایران بر سرِ گیتی درخشان بوده است

دروازهٔ رازهایِ کهن:
پاسارگاد در ظاهر، شهری از سنگ‌های فرسوده است؛ اما در حافظهٔ ایران، گویی سنگری از زمان است؛ جایی که گذشته هنوز در زیرِ غبارِ خاک نفس می‌کشد.
در این دشت، کوروش برخاست و نخستین پایتختِ هخامنشیان را بنیاد نهاد. کاخ‌ها، ستون‌ها، نقش‌ها و آرامگاهِ سنگی، بخشی از جهانی را به یادگار گذاشتند که پس از قرن‌ها فرو ریخت، اما همهٔ معناهایش فرو نریخت.
آرامگاه همچنان ایستاده است؛ چنان‌که گویی دستی از ژرفایِ هزاره‌ها آن را برای روزی نامعلوم به امانت سپرده است.
در نقشِ مردِ بالدار، در شکوهِ ستون‌ها و در سکوتِ پلکان‌ها، چیزی هست که به آسانی در زبانِ تاریخ نمی‌گنجد. آیا این سنگ‌ها فقط یادگارِ یک شاه‌اند، یا نشانه‌ای از اندیشه‌ای کهن دربارهٔ پیوندِ انسان، زمین و آسمان؟
فرّه در جهان‌بینی ایرانی، فروغی مینوی بود؛ نشانه‌ای از شکوه و شایستگی که با داد و راستی پیوند داشت. شاید از همین‌جاست که در خیالِ اساطیری، خورشیدِ پاسارگاد تنها بر سنگ‌ها نمی‌تابد؛ گویی بر خاطره‌ای می‌تابد که هنوز خاموش نشده است.
روزها آمدند و رفتند.
شاهان برخاستند و فرو افتادند.
اسکندر از راه رسید.
کاخ‌ها شکستند.
باد، باران و قرن‌ها بر سنگ‌ها گذشتند.
اما چیزی باقی ماند؛ که نه ستون بود، نه کتیبه و نه تاج.
نام.
نامی که هر بار بر زبان می‌آید، گویی دریچه‌ای در دیوارِ زمان گشوده می‌شود.
شب که بر پاسارگاد فرود می‌آید، ماه بر سنگ‌های آرامگاه می‌تابد و سایهٔ ستون‌ها بر خاک کشیده می‌شود. باد از میانِ ویرانه‌ها می‌گذرد؛ و اگر گوشِ زمان را به سنگ نزدیک کنیم، شاید هنوز صدایِ مردانی را بشنویم که هزاران سال پیش در این دشت گام برداشته‌اند.
شاید آنچه می‌شنویم، باد باشد.

نخستین واژهٔ آفرینش

ای خاک، ای پناهِ هزاران هزار جان
ای سینه‌ات نهفته زِ اسرارِ بی‌کران

ای گاهوارهٔ نخستِ هر انسان به کودکی
ای آخرین سرایِ تن، ای گورِ مردگان

هر استخوان که خفته در آغوشِ خسته‌ات
غم‌نامه‌ای‌ست مانده زِ یک برگِ در خزان

هر جمجمه، کتابِ سکوتِ هزار سال
هر دنده، یادگارِ نفس‌های بی‌امان

بر شانه‌های سردِ تو، مهتاب و آفتاب
هر روز و شب گذشته‌اند، چون تیر از کمان

در تو هزار پادشه و درویش و بینوا
خفتند دوش‌به‌دوشِ یکدگر در گورهایشان

نه نام ماند و نه تاجِ کیانیِ پادشاه
نه جامِ زر بماند و نه آن کاخِ زَرنشان

آیین و نامِ هر که به گیتی نشانه داشت
گم‌گشته است در گذرِ کوچهٔ زمان

آن پهلوان که لرزه می‌افکند بر زمین
امروز مانده از تنِ او خاک و استخوان

این دخمه‌ای که گشته کنون آشیانِ قوش
زآن شهریارِ خفته بر اورنگِ پرنیان

ای خاکِ سرد، چه عادلانه در آغوش می‌کشی
بدکار و نیک‌مرد و ستمکار و قهرمان

بر سفرهٔ تو، مرگ برابر نهاده است
جامِ شرابِ آخرِ شاه و گدایِ نان

آموختم زِ سرو که آزاد زیستن
برتر بُوَد زِ تختِ زر و تاجِ خسروان

پرسیدم از نسیم که منزل کجاست؟ گفت:
آنجا که گم شود اثرِ نام و داستان

پرسیدم از ستاره که پایانِ راه چیست؟
خندید و گفت: در دلِ رازِ نو اختران

دیدم که کوه و دشت، درخت و نسیمِ صبح
تسبیح‌گویِ نامِ همان دادارِ لامکان

هر کوه، سجده‌گاهِ هزاران هزار سال
هر صخره، حافظِ قدمِ یک مردِ باستان

پرسیدم از زمین که چرا کرده‌ای سکوت؟!
گفتا: درونِ خاک، هزاران سر و زبان

خوانند این سرودهٔ خاموشِ مرگ را:
«هر مشت خاک، خاطرهٔ یک جسمِ ناتوان؛

هر آنچه دیده‌ای، چو امانت به دستِ توست،
روزی سپرده می‌شود از نو به میزبان

ای رهگذر، مبند دل بر برقِ این سراب؛
باید گذشت تشنه در گرمایِ جان‌ستان»

این جسم همچو جامِ سفالینِ شکستنی‌ست
جان، باده‌ای‌ست ریخته،از جامِ مهرگان

آری، تمامِ هستی، اگر نیک بنگری،
یک بیتِ عاشقانه است زِ یزدانِ جاودان

آنجا که هر ستاره، چراغی زِ یک حضور
تابیده از حقیقتِ آن سویِ کهکشان

این راه، راهِ عشق و فنا در حضورِ اوست
نی راهِ نام و ننگ و نه سودایِ این و آن

از خاک آمدیم و در آن بر فنا رویم
این خاک، منزلِ گذری هست، نه آشیان

این خاکِ تیره، پلهٔ پروازِ جان شود
چون قُلّه ای که سر نهد بر اوجِ آسمان

آنگاه می‌رسد نَفَسی از دیارِ نور
سَرشارِ از طنینِ خداوندِ مهربان

پایانِ راه، مرگِ تنِ خاک‌خورده نیست
آغازِ پرگشودنِ جان است در جنان

هر کس اسیرِ نام و خیالاتِ خویش گشت
گم کرده راهِ معرفت، در کوچهٔ گُمان

آزاد، آن‌که جسمِ خویش نبیند میانِ راه
چون تشنه‌ای که می‌گذرد از چشمه‌ای روان

نه تاجِ پادشاه بمانَد، نه تختِ زر
نه آتشِ شبان و نه غوغایِ کاروان

جز نیک‌نامی و اثرِ مهرِ آدمی
برجا نمانده از گذرِ عمر در میان

پس تا نَفَس زِ سینه برآید، چراغ باش
بر ظلمتِ زمانه بِتاب، چو ماهِ زرفِشان

هر ذرّه، چون زِ خویش رَهَد، نورِ خدا شود
این است رازِ آخرِ افلاک و خاکدان

زیرا که آخرین سخنِ دفترِ وجود
عشق است و نور، مبدأ و پایانِ این جهان

سرودهٔ
ققنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکدهٔ خیال
۱۵ مرداد ۱۴۰۵

پی‌نوشت
کتیبهٔ خاموشِ خاک؛ رازِ میانِ زمین و افلاک:

پیش از آن‌که انسان نامی داشته باشد، خاک بود؛
و پیش از آن‌که کاخی بر زمین برپا شود، سکوتِ خاک، نخستین سرودِ آفرینش را می‌خواند.
خاک، گورستانِ فراموشی نیست؛ حافظهٔ پنهانِ هستی است.
در هر ذرّهٔ آن، ردِّ قدمِ کاروان‌هایی نهفته است که روزگاری از جاده‌های زمان گذشتند؛ پادشاهانی که تاج بر سر نهادند، پهلوانانی که جهان را به لرزه افکندند، و انسان‌هایی گمنام که بی‌هیاهو، چراغِ زندگی را روشن نگه داشتند.
گوردخمه‌های کهن، دهان‌های خاموشِ کوه‌اند؛ دریچه‌هایی که زمین به سوی رازهای مدفونِ خویش گشوده است.
در تاریکیِ آن سنگ‌ها، نه مرگ، که پرسشی جاودانه خفته است:
آنچه انسان می‌سازد، ماندگارتر است یا آنچه از خویش در جهان به یادگار می‌گذارد؟
زمان، همهٔ نقش‌ها را از لوحِ جهان می‌شوید؛ زر را به خاک بازمی‌گرداند، فریاد را به سکوت، و شکوه را به خاطره.
اما در میانِ این ویرانیِ باشکوه، نوری باقی می‌ماند؛ نوری که نه در کاخ‌ها، بلکه در قلبِ انسانیِ بیدار زاده می‌شود.
کوه، پیرترین شاهدِ آفرینش است؛ سنگ، دفترِ خاموشِ قرن‌ها؛ و ستاره، چراغی از آن سویِ کهکشان که بر سفرهٔ تاریکِ خاک می‌تابد، تا یادآوری کند که زمین و آسمان، دو فصل از یک کتاب‌اند؛ کتابی که آغازش در خاک است و افقش در بی‌کرانگیِ نور.
انسان، مسافری میانِ دو بی‌کرانگی است؛ از خاک برمی‌خیزد، در زمان قدم می‌زند، نامی بر خویش می‌نهد، رؤیایی می‌سازد، عشق می‌ورزد و سرانجام به همان خاکی بازمی‌گردد که نخستین گهوارهٔ او بود.
اما رازِ بزرگ این نیست که جسم به خاک بازمی‌گردد؛ راز آن است که در هر ذرّهٔ خاک، خاطره‌ای از نور نهفته است؛ همان نوری که ستارگان را روشن می‌کند، بر قلهٔ کوه‌ها می‌تابد و در ژرفای جانِ انسان، اشتیاقِ جاودانگی می‌آفریند.
پس خاک، پایانِ انسان نیست؛ آستانه‌ای است میانِ دیدنی و نادیدنی، میانِ زمین و افلاک، میانِ خاموشی و حضور؛ جایی که مرگ، شاید نه فرجام، بلکه دگرگونیِ صورتِ هستی باشد.
و شاید رازِ گوردخمه‌های خاموش همین باشد:
سنگ، جسم را در آغوش می‌گیرد؛
خاک، نام را می‌پوشاند؛
زمان، شکوه را می‌فرساید؛
اما حقیقت، اگر در جانِ انسان بیدار شده باشد، راهِ خویش را به سویِ نور ادامه می‌دهد.
آخرین کتیبهٔ آفرینش چنین نوشته شده است:
«هر که از خویش بگذرد، به نور می‌رسد؛
و هر که از سایهٔ خویش رها شود، آسمان را در ذرّه‌ای خاک خواهد یافت.»
زیرا نخستین واژهٔ هستی، خاک بود؛
اما آخرین تفسیرِ آن، عشق است؛
و آخرین طلوعِ آن، نور.
و شاید تمامِ رازِ آفرینش همین باشد:
از خاک آمدیم،
در زمان گذشتیم،
و اگر خویشتن را شناختیم،
به سویِ نوری بازمی‌گردیم
که از نخستین لحظه، در ژرفایِ هستی منتظرِ ما بود.

فرهنگ‌نامهٔ خاک و افلاک:
خاک: نخستین گهوارهٔ آفرینش
آفرینش: طلوع هستی از ازل
جان: شرارهٔ پنهان نور
افلاک: مراتب رازآلود هستی
گور: آستانهٔ خاموش فنا
گوردخمه: دروازهٔ سنگی ابدیت
دخمه: خلوتگاه خاموش مردگان
استخوان: سند خاموش فنا
جمجمه: کاسهٔ اندیشه‌های مدفون
دنده: حلقهٔ قفس نفس
خزان: فصل فروریختن حیات
مهتاب: آیینهٔ اسرار شب
آفتاب: فروغ آگاهی و حضور
زمان: رود بی‌بازگشت هستی
پادشه: نماد شکوه فناپذیر
درویش: رها از بند دنیا
بینوا: انسان بی‌پناه جهان
تاج: نشان قدرت گذرا
تخت: نماد فرمانروایی ناپایدار
زر: فریب درخشان دنیا
کاخ: شکوه فرسودهٔ زمان
خسروان: شهریاران روزگاران کهن
پهلوان: نماد نیروی انسانی
شهریار: فرمانروای جهان خاکی
اورنگ: تخت شکوه شاهی
پرنیان: نماد ناز و شکوه
قوش: شاهد خاموش ویرانه‌ها
سرو: نماد آزادگی جاودان
نسیم: پیام‌آور گذر زمان
ستاره: چراغ دوردست کیهان
نو اختران: زایش دوبارهٔ کیهانی
کوه: ستون کهن زمین
صخره: حافظ اسرار تاریخ
دادار: سرچشمهٔ نظم هستی
لامکان: ورای مرزهای مکان
تسبیح: ستایش خاموش آفرینش
سراب: فریب خواسته‌های دنیا
جان‌ستان: ربایندهٔ فرصت زندگی
مهرگان: جشن کهن مهر ایرانی
باده: رمز شور و سلوک
یزدان: سرچشمهٔ نور هستی
حضور: آشکارگی حقیقت الهی
فنا: رهایی از خویشتن
آشیان: منزل موقت بودن
نور: حقیقت ناب هستی
عشق: پیوند جان با مبدأ
راز: حقیقت پنهان هستی
ابدیت: بی‌آغازی و بی‌پایانی
خاکدان: جهان موقت خاکی
سرای: منزل گذرای انسان
افق: مرز زمین و ناشناخته

صفیرِ باد، به اَعماقِ غار و دخمه دمید
زِ سازِ سنگیِ دخمه، نَفیرِ مُرده وزید

کمانِ ماه چو خنجر، زِ دستِ ایزدِ نور
گرفت و آذرِ تیغش، زِ اَبر و قُلّه جهید

به رزم، سایهٔ اَشباح زِ استخوان برخاست
سروش، مِهر و اَمُرداد، زِ بامِ دخمه پرید

زِ صخره، سایهٔ اَشباح و پرتوِ مهتاب
شدند روانه، به‌سویِ فروغِ صبحِ سپید

دِئویِ اَنگره‌مِینو، زِ ترسِ اَمشاسپَند
به غارِ اهرمنِ بدسرشت زود خزید

زِ سایه‌هایِ سیاهی، خِدیوِ تاریکی
به قعرِ چاه، گُریزان زِ پرتوِ ناهید

در آن سیاهیِ شب، جغد، ناله‌ای سر داد
زِ بامِ قلّه برون جَست، ایزدِ خورشید

شبِ نبردِ دئوهایِ شوم، ایزدِ باد
وزید و شُست رُخِ ماه، زِ اَبرهایِ پلید

عقابِ قُلّهٔ خورشید، بال و پَر بگشود
شغالِ سایهٔ شب را، به چنگ و پنجه درید

بتاخت بر سرِ تاریکی و ندا سر داد
به خشم، پنجهٔ نورش در آسمان چرخید

بزد به جامِ شبِ تیره، ضربه‌ای کاری
شکست جام و سیه‌دیوِ شب زِ هم پاشید

بشد گسسته طنابِ طلسمِ جادوگر
سروشِ اَشَه‌وَهیشتَه، زِ بندِ چاه رهید

سپیده سر زد و خَشَثرَه‌وَیریه بیرون گشت
شبِ حماسه به پایانِ باشکوه رسید

و داستانِ اساطیر و آتش و ققنوس
نگاره گشت زِ زرتشت و آرش و جمشید

سرودهٔ
ققنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید

از مجموعهٔ «پژواکِ فریاد»
دفترِ «آتشکدهٔ خیال»
۸ اسفند ۱۴۰۴
مصادف با سپندارمذگان و روزِ زمین

تأملی در جهانِ رزم‌نامه:
این رزم‌نامه، روایتِ غلبهٔ نور بر تاریکی در پهنهٔ جهان نیست؛ روایتِ بیداریِ فروغی است که از ازل، در ژرفایِ جانِ انسان به ودیعه نهاده شده است.
نور، فروغی نیست که از آسمان فرود آید؛ حقیقتی است که از ژرف‌ترین لایه‌های وجود سر برمی‌آورد. تاریکی نیز فقدانِ روشنایی نیست؛ حجابی است که آگاهی را در آینهٔ خویش به آزمون می‌خواند.
استخوان‌ها در این رزم‌نامه، استخوانِ مردگان نیستند؛ ستارگانِ خاموشِ زمین‌اند؛ یادگارهایی که کیهان، پس از خاموشیِ تن، برای به‌یاد آوردنِ رازِ جاودانگی در دلِ خاک به امانت نهاده است. آن‌ها ستون‌هایِ ناپیدایِ معبدِ زمان‌اند؛ جایی که مرگ، زبان می‌بازد و خاطره، به روشنایی بدل می‌شود.
غار، حافظهٔ خاموشِ هستی است؛ جایی که زمان، بر دیواره‌های سنگیِ خویش، سرگذشتِ هراس و امید را نگاشته است.
دخمه، مرزِ میانِ فراموشی و شهود است؛ آستانه‌ای که هر روح، پیش از رسیدن به سپیدهٔ حقیقت، ناگزیر از عبور از آن است.
دِئوان، موجوداتی اساطیری نیستند؛ صورت‌های بی‌شمارِ جهل، آز، غرور و هراسی هستند که در تاریک‌ترین لایه‌های آگاهی خانه می‌کنند.
اَمشاسپندان نیز تنها نام‌های کهن نیستند؛ جلوه‌های جاودانهٔ راستی، مهر، خرد و فرزانگی‌اند که در هر عصر، جامه‌ای تازه بر تن می‌پوشند. آنان، بیش از آنکه ساکنانِ جهانِ اسطوره باشند، دو جریانِ ازلیِ هستی‌اند که از گردشِ کهکشان‌ها تا تپشِ دلِ انسان، بی‌وقفه در کشاکش‌اند.
در این منظومه، باد، نَفَسِ بیداریِ کیهان است؛ ماه، آیینهٔ جان؛ خورشید، شهودِ حقیقت؛ و ققنوس، رازِ جاودانِ روحی است که هر بار از خاکسترِ تجربه، روشن‌تر از پیش برمی‌خیزد.
آنگاه که جامِ شب فرو می‌شکند، تنها تاریکی فرو نمی‌ریزد؛ مرزهایِ وهم نیز از هم می‌گسلد و افق‌های تازه‌ای از آگاهی گشوده می‌شود. سپیده، صرفاً طلوعِ خورشید نیست؛ لحظه‌ای است که انسان، در ژرف‌ترین سکوتِ خویش، صدایِ نور را می‌شنود و درمی‌یابد که از آغاز، میدانِ نبرد، آتشکده و کهکشان، همگی در گسترهٔ بی‌کرانِ جانِ او برپا بوده‌اند.
شاید رازِ بزرگِ آفرینش همین باشد که جهان، پیش از آنکه با نورِ خورشید روشن شود، با شراره‌ای خاموش در دلِ انسان آغاز شده است؛ شراره‌ای که اگر زنده بماند، هیچ شب، آخرین فصلِ هستی نخواهد بود.
و شاید جهان، معبدی خاموش از نور باشد؛ معبدی که کهکشان‌ها چراغ‌های آن‌اند، ستارگان اذکارِ آن، زمان ستون‌های آن، و جانِ انسان واپسین آتشی است که هنوز شعلهٔ آغازِ آفرینش را در خویش نگاه داشته است. در این معبد، هر سنگ، ذکری کهن بر زبان دارد؛ هر باد، سرودِ سپیدهٔ نخستین را زمزمه می‌کند؛ و هر انسان، بی‌آنکه بداند، زائری است که در جست‌وجویِ فروغِ گمشدهٔ خویش گام برمی‌دارد.
شاید همهٔ این رزم، از ازل تا ابد، تنها برای آن باشد که آن شرارهٔ ازلی، امانتِ نخستینِ آفرینش در جانِ انسان، هرگز خاموش نگردد؛ زیرا تا آن فروغ زنده باشد، تاریکی هرگز آخرین واژهٔ جهان نخواهد بود و شاید همان فروغ، رازی باشد که کیهان، از نخستین سپیدهٔ آفرینش تاکنون، آن را در ژرفایِ جانِ انسان به امانت نهاده است.
و اگر روزی آخرین ستاره نیز خاموش گردد، شاید هنوز در ژرفای استخوانی فراموش‌شده، شراره‌ای از نخستین آتش آفرینش باقی باشد؛ زیرا جهان نه با خورشید، که با آگاهی روشن است، و آگاهی، همان فروغی است که هیچ شب توان خاموش کردنش را ندارد

واژه‌نامهٔ رازهای شعر:
آذر: آتشِ آگاهی.
آتش: گوهرِ دگرگونی.
آسمان: گسترهٔ بی‌کرانِ معنا.
اَبرِ پلید: پردهٔ فراموشی.
اَشَه‌وَهیشتَه: راستیِ جاودان.
اَشباح: پژواکِ ارواحِ کهن.
اَمشاسپَند: فروغِ مینَویِ اهورایی.
اَنگره‌مِینو: اندیشهٔ ویرانگرِ تاریکی.
اَهرمن: سرچشمهٔ تباهی.
اَمُرداد: جانِ بی‌مرگِ هستی.
آرش: مرزبانِ جان.
ایزدِ باد: پیام‌آورِ بیداری.
ایزدِ نور: بیداریِ ازلیِ انسان.
باد: نَفَسِ جهان.
پرتو: نخستین گامِ نور.
جامِ شب: پیکرِ تاریکی.
جادوگر: فریبگرِ اندیشه.
جمشید: شهریارِ فرّه.
جغد: بانگِ شومِ شب.
چاه: زندانِ جهل.
خِدیوِ تاریکی: فرمانروایِ سایه‌ها.
خَشَثرَه‌وَیریه: فرمانرواییِ نور.
دئو: پیکرِ اهریمنیِ تباهی.
دخمه: حافظهٔ سنگیِ تاریخ.
رزم: نبردِ نور و نادانی.
روشنایی: پیروزیِ آگاهی.
زرتشت: پیام‌آورِ روشنایی.
سپیده: زایشِ آگاهی.
ستاره: چراغِ سرنوشت.
سنگ: حافظِ خاطرهٔ جهان.
سروش: ندایِ حقیقت.
سایه: غیبتِ روشنایی.
سیه‌دیو: پیکرِ ظلمت.
شغال: آزمندیِ تاریکی.
شب: قلمروِ آزمون.
صبحِ سپید: تولدِ حقیقت.
صخره: حافظِ خاموشِ زمان.
صَفیر: بانگِ بیداری.
طلسم: زنجیرِ پندار.
طنابِ طلسم: بندِ جهل.
عقاب: ارادهٔ رهایی.
غار: ژرفایِ ناپیدایِ جان.
فروغ: تجلّیِ حقیقت.
قُلّه: مرزِ زمین و آسمان.
ققنوس: نمادِ جاودانگی و زایشِ دوباره از دلِ آتش.
کمانِ ماه: تیغِ خاموشِ آسمان.
ماه: آیینهٔ فروغِ پنهان.
مِهر: پیمانِ جاودانِ روشنایی.
مِهتاب: فروغِ خاموشِ امید.
نَفیر: فریادِ تباهی.
ناهید: بانویِ فروغ و پاکی.
نگاره: یادگارِ جاودانِ زمان.
نور: حقیقتِ بی‌زوال.
استخوان: میراثِ خاموشِ نیاکان.
خورشید: چهرهٔ پیروزِ حقیقت.
تاریکی: فراموشیِ حقیقت.

خورشید و ستاره، ماه و مریخ
تابیده همه به شامِ تاریخ
فانوسِ غروبِ گور دَخمه
مصلوب شده به دارِ یک میخ

کابوسِ شَبَح به خوابِ فانوس
درهم شده با طنینِ افسوس
پیچیده در اُستخوان چو شیپور
پژواکِ صَفیرِ باد و ناقوس

این گور نِبشته‌های ویران
هستند فسیلِ عمرِ انسان
آن جمجمه‌های سرد و خاموش
چون بذر، به زیرِ خاک، پنهان

پوسیده شده به باد و باران
گشتند جدا ز بزمِ یاران
خوابیده درونِ گور دَخمه
در شامِ بلندِ روزگاران

رفت آن هَمهٔ شکوهِ دیرین
با خاطره‌های تلخ و شیرین
گردیده سرا و گور، ویران
گم گشته نشان و جامِ زرین

آن کالبدِ فتاده در خاک
پنهان شده در غبار و خاشاک
از صَیحهٔ بادِ اُستخوان‌سوز
خاموش شد آن چراغِ غمناک

در خاک دمیده نالهٔ نی
از تاک رَهیده ، بادهٔ می
بر پنجهٔ دستِ مرده در گور
بنشسته غبارِ آذَر و دِی

در پیچ‌ و خمِ زمانِ پر درد
جغدی شده پاسبان و شبگرد
بر سنگِ اجاقِ مرگ، قُقنوس
فریاد زند به ناله‌ای سرد:

ای رفته ، چه زود رفتی از یاد
در دخمه ز رقصِ مرگ در باد
ای خفته به گورِ کهنه در دشت
برخیز ز جا ، به بانگِ فریاد

دیریست که خاک شد نشانت
خاموش شده فروغِ جانت
بی‌نام شدی در این گذرگاه
در گور شکسته اُستخوانت

هر چند که خفته در نهانی
بیدار دلی و خسته‌ جانی
در قعرِ سیاهچالِ یک گور
از جسمِ تو نیست یک نشانی

فانوسِ دلت اگرچه خاموش
در ظلمتِ شب شدی فراموش
از جامِ میِ اَجَل چشیدی
تا شامِ اَبَد، همیشه مدهوش

پاییزِ تنت ، چو برگ‌ ریزان
روحت شده در زمان گریزان
از دخمه به لامَکان پریدی
با پرتوِ نور، سوی یزدان

در کورهٔ راز، پیکرش سوخت
شد گوهرِ عشق و دل برافروخت
بشکست حجابِ رنگ و پِندار
پروانه شدن ز خویش آموخت

چون ماه به‌ سوی گور تابید
از قطره به بَحرِ نور غَلطید
بگشود ز خویش رازِ هستی
شد جلوه‌ گهِ فروغِ توحید

چون قَوسِ قزَح به دامِ مَنشور
چرخید غبارِ جسم در گور
جان رفت به نردبانِ اَفلاک
تن ماند اسیرِ صخره و مور

تا جمجمه در غبار رقصید
ناقوسِ اَزَل دوباره نالید
تن در دلِ گور مانده خاموش
جان سوی دیارِ نور کوچید

خاموش شد آتشِ تنِ او
بیدار شده، ز خوابِ جادو
در خلوتِ بی‌کرانِ آن دشت
پیچیده نفیرِ مرغِ مینو

این مرگ، خروشِ زندگانیست
آوایِ سروشِ جاودانیست
هر ذَرّه ز تن که خاک گردید
سرچشمهٔ نورِ آسمانیست

از رقصِ غبارِ اُستخوان‌ها
بشکست سکوتِ اُستودان‌ها
در آینهٔ ابد ، چو منشور
تابید بر اوجِ کهکشان‌ها

رقصید غبارِ مرگ در باد
بگشود ابد ، درِ دگر زاد
تن گم شد و اُستخوان فنا شد
جان ماند و خدا و نور و فریاد

سرودهٔ قُقنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید

از مجموعهٔ اشعار پژواکِ فریاد
دفتر آتشکدهٔ خیال
۱۱ فروردین ۴۰۵

پژواکِ اندیشه‌های کیهانی،فلسفی در شعر:
در گسترهٔ بی‌کرانِ هستی، آن‌جا که کهکشان‌ها در اقیانوسِ سکوت شناورند و زمان، موجی گذرا بر ساحلِ ابدیت است، پیکرِ انسان چیزی جز غباری بر چهرهٔ تاریخ نیست.
اُستخوان‌هایی که روزی سرودِ زندگی را نواخته بودند، اکنون در رقصِ باد، حکایتِ فنا را زمزمه می‌کنند؛ امّا همان غبارِ پراکنده، در آینهٔ کیهان، رازِ بقا را آشکار می‌سازد.
روح، چون پرنده‌ای از جنسِ نور، از قفسِ تن رها می‌شود و از مرزهایِ زمان، مکان و اندیشه فراتر می‌رود؛ از خاموشیِ گور تا روشنایِ لامکان، از سکوتِ خاک تا حضورِ جانان. فانوسِ دل، هرچند در طوفانِ مرگ خاموش می‌شود، امّا نورِ حقیقت هرگز خاموش نمی‌گردد؛ زیرا آن نور، پرتوی از سرچشمهٔ ازلی است، نه شعله‌ای از جهانِ فانی
در این برزخِ رازآلود، انسان درمی‌یابد که مرگ پایانِ راه نیست، بلکه آستانهٔ دگرگونی است؛ آنچه فرو می‌ریزد کالبد است و آنچه برمی‌خیزد حقیقتِ جان. باد، آخرین اُستخوان را نیز با خود خواهد برد و نام‌ها در غبارِ روزگاران گم خواهند شد، امّا جان، که از نور آفریده شده است، راهِ بازگشت به مبدأِ خویش را هرگز فراموش نمی‌کند.
شاید سراسرِ هستی، از گردشِ کهکشان‌ها تا رقصِ ذرّه‌ای غبار بر اُستخوانی فرسوده، تنها یک سرود را زمزمه می‌کند؛ سرودِ بازگشت. بازگشتِ هر ذرّه به اصلِ خویش، هر روح به جانان و هر نور به نورالانوار.
و آنگاه که آخرین ناقوسِ زمان خاموش شود و آخرین ستاره در دریایِ ابدیت فرو رود، آنچه باقی می‌ماند نه اُستخوان است و نه خاک، نه نام است و نه نشان؛ بلکه حقیقتِ ازلیِ جان است که در بی‌کرانگیِ خدا، به صورتِ نور، عشق و ابدیت، جاودانه می‌درخشد.

قاموسِ نمادهایِ کیهانی فلسفی شعر:
مصلوب: اسیرِ زمان
شامِ تاریخ: غروبِ دوران
فانوس: فروغِ جان
گوردخمه: آستانهٔ ابد
کابوس: سایهٔ نیستی
شبح: پژواکِ غیاب
طنین: ندایِ حقیقت
افسوس: زخمِ زمان
شیپور: بانگِ بیداری
صفیرِ باد: پیامِ خاموشان
ناقوس: ندایِ دگرگونی
گورنبشته: حافظهٔ سنگ
فسیلِ عمر: نقشِ زمان
جمجمه: تاجِ خاموشِ فنا
بذر: رازِ رویش
باد و باران: دستِ زمان
بزمِ یاران: بزمِ حیات
شکوهِ دیرین: فروغِ فراموش
جامِ زرین: جامِ شکوه
کالبد: جامهٔ جان
خاشاک: غبارِ فانی
بادِ استخوان‌سوز: نَفَسِ فنا
چراغِ غمناک: فروغِ خاموشی
نالهٔ نی: فریادِ هجران
بادهٔ می: مستیِ جان
آذر و دی: گردشِ زمان
جغد: نگهبانِ شبِ راز
شبگرد: شاهدِ شب
اجاقِ مرگ: کورهٔ دگرگونی
ققنوس: فنایِ زاینده
بانگِ فریاد: ندایِ بیداری
گذرگاه: پلِ عمر
سیاهچالِ گور: ژرفایِ خاموشی
جامِ میِ اجل: جامِ سرنوشت
پاییزِ تن: خزانِ کالبد
لامکان: وطنِ جان
جانان: حقیقتِ مطلق
کورهٔ راز: آتشِ پالایش
حجابِ رنگ و پندار: پردهٔ وهم
پروانه: روحِ عاشق
بحرِ نور: اقیانوسِ حقیقت
توحید: وحدتِ مطلق
قوسِ قزح: پلِ نور
نردبانِ افلاک: راهِ عروج
مور: وارثِ خاک
ناقوسِ ازل: ندایِ آغاز
مرغِ مینو: پرندهٔ نور
سروش: پیامِ ازل
استودان: آرامگاهِ استخوان
رقصِ اُستخوان در باد: فنایِ تن، بقایِ جان
فریاد: پژواکِ جان
نور: تجلّیِ حقیقت
غبار: خاطرهٔ جسم
رقص: نبضِ هستی
ابد: اکنونِ بی‌پایان
ازل: سپیدهٔ هستی
روزگاران: رودِ زمان
فنا: مرگِ صورت
بقا: جاودانگیِ جان
کهکشان: شکوهِ کیهان
ستاره: چراغِ هدایت
خورشید: سرچشمهٔ نور
ماه: آینهٔ راز
مریخ: اخترِ سرنوشت
فروغ: تابشِ حقیقت
حقیقت: ذاتِ پایدار
جان: گوهرِ جاودان
خدا: حقیقتِ بی‌کران
غروب: آستانهٔ دگرگونی
خاک: گهوارهٔ صورت
منشور: تجلّیِ وحدت در کثرت
آینه: مَظهرِ حقیقت
ذرّه: جلوهٔ کل
غبارِ جسم: بازگشتِ صورت
دَرِ دگرزاد: آستانهٔ بقا
باد: نَفَسِ زمان
آینهٔ ابد: سیمایِ حقیقت
غبارِ مرگ: پردهٔ دگرگونی
جلوه‌گاه: مَطلعِ حقیقت
دَرِ ابد: آستانهٔ جاودانگی
نورالانوار: سرچشمهٔ همهٔ نورها

آنسویِ گور صخره‌هایِ ابدی

آن گورهای گم‌ شده در درّه‌های دور
این دخمه‌های پُر شده از صخره‌های گور
چون سایه‌های اُستُخوان بر بامِ استودان
یا پنجه‌های یک شَبَح بر حلقه‌های نور

هر گورصخره، مَعبدِ یک روحِ خسته است
یک جغدِ پیر با شَبَح بر آن نشسته است
اعماقِ گور جاده‌ای آنسویِ مرگِ ماست
هر جمجمه چو جامِ می درهم شکسته است

با پنجه‌های کرکسِ در دخمه آشیان
یک اُستخوان برون شده از عمقِ خاکدان
در لابه‌لای شیونِ جغد و صفیرِ باد
گم‌گشته نالهٔ شبح در چاهِ استودان

از صخره‌های کهنه و پوسیده در غبار
آید به گوش نالهٔ یک روحِ بی‌قرار
در دخمه‌های ساکت و تاریکِ مردگان
کافور می‌چکد ز کفن‌های مرگبار

آن دم که سایهٔ شبح از دور می‌رسید
پژواکِ ناله‌های لحد را درّه می‌شنید
گویی که رستخیز شده در خاکِ کوه و دشت
یک روحِ خسته بر سرِ شیپور می‌دمید

آن شب، گذارِ من به شبح در دخمه‌ها فتاد
کردیم گفتگو ز هبوطِ تن و معاد
از قصه‌های صبحِ اَزَل گفتیم تا ابد
زآن پس شبح روانه شد سوی خدایِ باد

من ماندم و سکوتِ شب و آن درّهٔ سیاه
با پرتوِ ستاره و فانوسِ زردِ ماه
پَروازِ جغد بر سرِ آن گورصخره‌ها
در شامِ تارِ دخمه تا ژرفایِ سردِ چاه

از گفتگوی با شبح دریافتم چنین:
آن دم که جسمِ ما رود در خاکِ سهمگین
ذرّاتِ اُستخوانِ تن در آفتاب و باد
گردد غبار و با گُل و رِیحان شود عَجین

از مرزِ خاک بگذرد آن هُدهُدِ نُشور
تا اوجِ کهکشان بِپَرَد از نردبانِ نور
آنجا که باد، آینهٔ بی‌کرانگی‌ست
آنجا که مرگ، می‌شود خلوتگهِ حضور

آنگاه که روح پَر کشد در شامگاهِ مرگ
در گور اُستُخوانِ ما گردد خزانِ برگ
پنهان شویم چون صدف در لابه لای خاک
خاموش شمعِ ما شود در حملهٔ تگرگ

ققنوسِ خفته می‌شویم در آتشِ زمان
پَروازِ مرغِ جانِ ما آنسویِ کهکشان
گر مانَد اُستخوانِ ما در گور یا نَماند
پَر می‌کشیم در معاد از خاکِ اُستخوان

سرودهٔ ققنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید
از مجموعهٔ اشعار
پژواکِ فریاد
دفتر آتشکدهٔ دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

پی نوشت ؛درنگی بر رازِ مرگ و ابدیت:
مرگ، پایانِ راهِ انسان نیست؛ واپسین پردهٔ ادراکِ اوست.آنچه در گور خاموش می‌شود، پیکر است؛ نه حقیقت
استخوان به خاک بازمی‌گردد، امّا جان، حافظهٔ نور را با خود به فراسویِ زمان می‌برد
گورصخره، در چشمِ عارف، آرامگاه نیست؛ آستانهٔ عبور است
استودان، خزانهٔ استخوان نیست؛ معبدِ دگردیسیِ هستی است؛ جایی که خاک، امانتِ تن را پس می‌گیرد و نور، امانتِ جان را. در آن سکوتِ سنگی، باد دفترِ نامرئیِ ارواح را ورق می‌زند و ستارگان، روایتِ ناتمامِ آفرینش را ادامه می‌دهند
هُدهُدِ نُشور، ققنوسِ زمان و شبحِ خاموشِ درّه‌ها، سه نام برای یک حقیقت‌اند: جانی که از هبوط تا معاد، از خاک تا کهکشان، و از فنا تا حضور، پیوسته در سفر است. از این‌رو، مرگ، خاموشیِ زندگی نیست؛ بیداریِ آن لایه‌ای از هستی است که زمان هرگز توانِ فرسودنِ آن را ندارد
آنجا که واپسین سنگِ گور پایان می‌یابد، نخستین پلهٔ ابدیت آغاز می‌شود؛ و آن‌سویِ هر گورصخره، نه تاریکی، که سپیده‌دمِ بی‌پایانِ حقیقت است.

قاموسِ اشاراتِ فلسفی و عرفانیِ شعر:
گور: آستانهٔ دگردیسیِ وجود
گورصخره: محرابِ خاموشِ ابدیت
دخمه: خلوتگاهِ عبور
استودان: حافظهٔ سنگیِ تن
اُستُخوان: واپسین صورتِ کالبد
جمجمه: جامِ خاموشِ آگاهی
روح: حقیقتِ رها از کالبد خاکی
جان: شرارهٔ ازلیِ وجود
تن: جامهٔ موقّتِ جان
شبح: سایهٔ ناپیدایِ حضور
مرگ: گشودگیِ افقِ دیگر
لحد: مرزِ سکوت و بیداری
رستاخیز: ظهورِ حقیقت
هبوط: نزولِ نور به خاک
معاد: رجعتِ نور به اصل
خاک: بسترِ تجلّیِ صورت
غبار: حافظهٔ پراکندهٔ مادّه
باد: نَفَسِ ناپیدایِ هستی
نسیم: زمزمهٔ غیب
نور: جوهرِ ظهور
آتش: کیمیایِ دگردیسی
زمان: نقابِ ابدیت
اَبد: اکنونِ بی‌انتها
کهکشان: طریقِ بی‌کرانِ جان
ستاره: نشانهٔ هدایت
درّه: وادیِ مکاشفه
چاه: ژرفایِ ناپیدایِ نفس
صخره: قامتِ استوارِ حقیقت
جغد: دیده‌بانِ شبِ معرفت
کرکس: نگهبانِ خاموشِ فنا
شراب: مستیِ شهود
جام: ظرفِ ادراک
شیون: پژواکِ فراقِ ازل
صفیر: بانگِ بیدارباشِ هستی
کافور: تطهیرِ واپسین
کفن: جامهٔ وداعِ کالبد
ماه: چراغِ شبِ جان
ققنوس: بقایِ برخاسته از فنا
هُدهُدِ نُشور: راهنمایِ بازگشت
نردبانِ نور: مراتبِ صعود
پرواز: رهاییِ وجود
صُور: ندایِ آغازِ ابد
شیپور: بانگِ بیداری
سکوت: زبانِ حقیقت
حضور: شهودِ بی‌واسطه
بی‌کرانگی: افقِ ذات
حقیقت: وحدتِ وجود
فنا: فروریختنِ تن
دگردیسی: تداومِ آفرینش
آگاهی: بیداریِ جان
معبد: کانونِ تجلّی
خلوتگه: اقلیمِ شهود

دهار
قلهٔ همیشه‌ بیدارِ زاگرس

ای خروش کوهساران، ای دهار
ای سروشِ چشمه‌ساران در بهار
صخره‌هایت ،همنشینِ مهر و ماه
بر تَنَت تاریخِ رنجِ این دیار

ای دهار ، ای قلهٔ اَفراشته
ای بلندایت ، ز سنگ اَنباشته
دستِ باران بر فرازِ قامتت
اَرژن و هوم و آویشَن کاشته

ای دهار، ای بامِ بی‌پایانِ نور
ای شکوهِ صخره‌هایِ بی‌عبور
سرکشیدی از زمین تا آسمان
همچو یک تندیسِ سرشار از غرور

بر فرازَت آفتاب آرام گشت
ماه، از بامِ تو می‌تابد به دشت
ای پناهِ خستگی‌هایِ شبان
در شبانگاهی که از آنجا گذشت

ای دهار ، ای قلهٔ ماه و پلنگ
کز پیِ شب‌ها برون آید به جنگ
در زمستان می‌شوی در دستِ باد
طبلِ رزم‌آراییِ طوفان و سنگ

سینه‌ات از شوقِ برف آکنده است
پاسبانِ آب در آینده است
در هجومِ تندر و طوفان و باد
صخره‌هایت چون دژی پاینده است

بر کلاهت ردِّ برف و آفتاب
همچو خَطّی مانده بر لوحِ کتاب
تا که آید تیرماه، چهل چشمه‌ات
جان دهد ،هر تشنه را با جرعه آب

مومیایی خفته در سَر بَررِه‌ اَت
گم شده یک استودان در درِّه‌ اَت
شاخهٔ سبزِ گَوَن آویخته
بر جبینِ صخرهٔ مَهر اَرّه‌ اَت

بر ستیغِ شانه‌ات پیچیده نور
تا کُند از خستگی‌هایت عبور
گر سکوتِ استودانت می‌شکست
بازگو می‌کرد از آن اسرارِ گور

ای دهار، ای تخته‌سنگِ باشکوه
ای فروغِ جاودان بر بامِ کوه
جامِ سیمینی تو، در این سرزمین
تا کُنی هر خسته را پاک از ستوه

ای دهار، ای صخرهٔ فریادِ درد
ای شکوهِ صخره در طوفانِ سرد
با وجودِ خستگی‌ها ، استوار
مانده‌ای در اوج، چون یک پایمَرد

ای که در طوفان و رعد آویخته
با شمیمِ بوته‌ها آمیخته
در بهاران خفته در آغوشِ ابر
بر سرَت ، برفِ زمستان ریخته

ای غرورِ ماندگارِ این دیار
در گذار روزگاران ، ای دهار
زادهٔ آن زاگرسِ خاموش و پیر
در کنارِ چشمه ماه و یک چنار

ای دهار، ای همنشینِ آسمان
ای به دامانت فروغِ کهکشان
تا ابد باشی ستونِ سرزمین
تا بماند با تو نامش جاودان

سرودهٔ ققنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید
۲۶ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵
از مجموعهٔ اشعار «پژواکِ فریاد»
دفترِ «چشمه ماه»

پی نوشت اساطیری شعر:
دهار، این قله ی سترگ، حافظِ خاموشِ زمان است؛ جایی که سنگ، زبانِ تاریخ می‌شود و باد، روایتگرِ قرن‌هاست
هر صخره، صفحه ای از کتابِ زمین است و هر سپیده، تعظیمی دوباره در برابر شکوهِ قلّه ای که همچنان ایستادن را به انسان می‌آموزد
دهار تجسّمِ جاودانگی بر بامِ خاک،
حکایتی از سنگ و نور،
در سکوتی که خود، آوازی‌ست از ابدیت و در صبوریِ بی‌پایانش،
باد درسِ ایستادن می‌آموزد،
و بر شانه‌هایش فصل‌ها یکی‌یکی عبور می‌کنند بی‌آنکه از شکوهش بکاهند.
آنجا که صبرِ زمین به بلندای آسمان رسیده است، هر شکافِ صخره‌اش ردّی‌ست از عبورِ زمان بر چهره‌ی صبورِ کوه.
و هر سپیده از دامنه‌هایش سر بر می آورد؛
در سکوتِ بلندش،تاریخ با احترام نفس می‌کشد
سکوتی که چون دعایی کهن،
بر دامنه‌ها جاری‌ست.

واژه‌نامهٔ اساطیری شعر:
دهار:
بامِ جاودانِ چنارناز؛ بلندترین قلهٔ شهرستان مروست یزد با بلندای ۳۲۴۰ متر، ستونِ زمین، نگهبانِ خاموشِ زمان و پاسدارِ فروغِ زاگرس؛ جایی که سنگها، حافظهٔ تاریخ و شکاف‌های کوه، دفترِ رازهای نیاکان‌اند و فروهرِ کوه، میانِ خاک و سپهر، از ازل تا ابد به پاسبانی ایستاده است
مَهر اَرّه‌:
ستیغِ فروغِ اَزَل ،تاجِ سنگیِ دهار؛ دندانه‌های رازآلودی که گویی از نبردِ مهر با تاریکی بر جای مانده و هنوز نگهبانِ مرزِ زمین و سپهرند
سَربَررِه:
چشمهٔ حافظِ جان ،چشمهٔ راز؛ آستانهٔ سنگیِ زمان، جایگاهِ آرام‌گرفتنِ دخترکِ اشراف‌زاده‌ای از روزگارانِ کهن، خفته در حوضچه‌ای از سنگ و ساروج، تا یادِ نیاکان را به فردا بسپارد
چشمه ماه:
آینهٔ فروغِ شب؛ چشمه‌ای مینوی که ، ماه هر شب سیمای خویش را در زلالِ آن می‌شوید و آبش، یادگارِ پیمانِ نور و زمین است، رگ‌های جاودانِ دهار؛
چهل چشمه:
چشمه‌سارانی رازآلود که از دامانِ کوهِ کهن دهار می‌جوشند، گویی چهل چشمِ بیدارِ زمین‌اند که از ازل، نگهبانِ جانِ دشت و راویِ خاموشِ روزگاران بوده‌اند
مِهر:
خورشید،فروغِ پیمان و روشنایی، نمادِ راستی و نگاهبانِ زندگی در فرهنگِ ایرانِ باستان
پایمرد:
استوارِ شکست‌ناپذیر؛ نمادِ پایداری، شکیبایی و ایستادگی در برابرِ گذرِ زمان و هجومِ سختی‌ها
خروش:
آوایِ ازلیِ کوهستان؛ پژواکِ نیرویِ آفرینش در سنگ، بانگِ بیداریِ زمین و انعکاسِ تپشِ کیهان در ستیغ‌های جاودان.
سروش:
آوایِ مینویِ چشمه‌ها؛ پیامِ روشنایی و فروغ، زمزمهٔ فروهرهایِ کوهستان و نَفَسِ رازآلودِ آب درگذرِ ابدیت
اَفراشته:
ستونِ پیوندِ خاک و سپهر؛ نمادِ سرافرازی، استواری و جاودانگی
اَنباشته:
گردآمده از لایه‌های زمان؛ پر از راز، رنج و یادِ نیاکان،
آویخته:
آویزان در مرزِ خاک و سپهر؛ پیوسته به رعد، باد و طوفان، نمادِ پیوندِ زمین با نیروهای کیهانی، ستونِ استوارِ میانِ آسمان و زمین.
آمیخته:
یگانه‌شده با جانِ گیاهان، آب، باد و فروغِ زندگی؛ نمادِ هم‌پیوندیِ کوه با روحِ زندهٔ طبیعت و عناصرِ آفرینش، هم‌سرشت با رویش و جاودانگی،
استودان: آستانِ جاودانگیِ فروهر
مومیایی: تنِ پیروز بر فراموشی
هوم: شیرهٔ زندگیِ مینوی ،گیاهِ نشانِ زندگی، پاکی و نیرویِ مقدس در آیین‌های ایرانِ باستان
گَوَن: صبرِ ریشه‌گرفته در سنگ
ارژن: درختِ پیمانِ کوه
آویشن: عطرِ نیایشِ زمین
ستیغ: مرزِ خاک و سپهر
تندیس: پیکرِ ایستادگیِ ابد
کهکشان: شاهراهِ روان‌های نور
زاگرس: استخوان‌بندیِ اساطیر ایران زمین
چشمه: چشمِ بیدارِ زمین
برف: جامهٔ تطهیرِ کوه
صخره: لوحِ خاموشِ تاریخ
فروغ: نفسِ روشنِ اهورایی
شبان: پاسدارِ آرامشِ دشت
پلنگ: روحِ بیدارِ کوهستان

تخته‌سنگِ پیشینیان

ای تخته‌سنگِ کُهنهٔ پوسیده در غُبار
ای مانده از تمدُّنِ ایران به یادگار

در کوه و دشت و تپّه‌ها با ماندگاریَت
تاریخِ این دیار را کردی تو پایدار

از دَخمه‌های سنگی ات پیمان گرفته‌ای
در چاهِ استودان ، به چَلیپایِ کوهسار

آن یَشت‌ها، نبِشته‌ها بر دَخمه‌های تو
شد رمزِ یک طلِسم که نخواهد شد آشکار

تندیس‌های سنگیِ عیلام و ماد و پارس
اُسطوره شد به پیکرت چون رازِ ماندگار

با سنگ‌نگاره‌های خطِّ ساسانی و میخی
کردی تو پاسداری از سُخنِ هر شاه و شهریار

آرامگاهِ سنگیِ آن کورشِ کبیر
از توست که جاودان شده شاهِ جهان‌مدار

در پارسه از تو مِجمَر و آیینه ساختند
با جامهای سنگی و ریتون شاهکار

گر چه بسوخت پارسه از مشعل تائیس
با تو هنوز مانده ،چون قُقنوس برقرار

در اوجِ نقشِ رستم و بالای کوهِ مِهر
گشتی تو گور صخره، از شش شاهِ نامدار

در بیستون تو هستی آن فریادِ داریوش
ای سنگ‌نبِشتهٔ کُهن در قابِ روزگار

در طاقِ پُرابهَّتِ بُستان شدی کتاب
چون شاهنامه، راویِ آیینِ بَزم و کار

با نقشِ تاجگذاریِ شاپور و اَردشیر
در صحنه‌هایِ رزم و صف‌آرایی و شکار

گاهی شدی صَلابتِ شاپور در اوجِ کوه
بر قامتِ ستبرِ ستونِ بلندِ غار

در اوج قلّه‌ها ز تو پیکر تراش ساخت
تندیس جاودانه از آن شاه تاجدار

تاریخ را به تنگهٔ چوگانِ کازرون
در نُه کتیبه بر خودت، بِنهادی استوار

ای سنگ‌نبِشته در دلِ تاریکِ استودان
هر سطر سطرِ سنگی ات تاریخِ این دیار

ای سنگِ گورِ مانده در خاکسترِ زمان
در خاکِ تیره گشته‌ای هَمزادِ هر چنار

گر مانده ای چو بذر تمدن به کوه و دشت
روزی شوی زِ خاک بُرون، چون سبزه در بهار

تا در سکوتِ سایهٔ سنگینِ دَخمه‌ها
کابوسِ سَهمگینِ خزان را دهی فرار

ای تخته‌سنگِ مانده در آوارِ پارسه
ای کاخِ دل‌شکسته از پیکارِ شامِ تار

ای شیرهای واژگون در پای هر ستون
ای سوخته زِ حملهٔ اسکندر و تَتار

نفرین به ما اگر شویم بیگانه از وطن
آنگه چو دشمنیم و در آینده شرمسار

سرودهٔ ققنوسِ اساطیر
محمود گندم‌کار
وحید
از مجموعهٔ اشعارِ پژواکِ فریاد
دفترِ اساطیر
۱۵ اُردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵

پی‌نوشت حماسی شعر:
تخته‌سنگ‌های پیشینیان، پیشانیِ زمان و حافظهٔ سنگیِ ایرانِ کهن‌اند؛ لوح‌هایی که در ژرفای سکوتِ زمین، فریادِ تاریخ را جاودانه ساخته‌اند
آفتاب بر سیمایشان مُهرِ روشنایی می‌نهد و شب، مُهرِ راز؛ امّا نه گذرِ قرن‌ها و نه فرسایشِ روزگار، توانِ خاموش کردنِ روایتِ آنان را دارد،
در نگاهِ نخست، سرد و خاموش می‌نمایند؛ امّا در ژرفای وجودشان آتشی از آگاهی نهفته است؛ آتشی که سال‌ها را نمی‌سوزاند، بلکه حقیقت را از خاکسترِ فراموشی برمی‌انگیزد
هر ترکِ سنگ، روزنی به ژرفای زمان است و هر کتیبه، پیمانی استوار میانِ انسان، سرزمین و جاودانگی
این تخته‌سنگ‌ها هزاران سال را در سطری استوار فشرده‌اند
نه با مرکّبِ دست، بلکه با تپشِ زمین، گردشِ خورشید، وزشِ باد و شکیباییِ قرون نگاشته شده‌اند
از دلِ کوه برخاسته‌اند؛ نه پاره‌هایی از سنگ، بلکه ستون‌های استوارِ هویّت و نگاهبانانِ خاطرهٔ یک تمدّن
در نقش‌هایشان، آسمان به رمز بدل می‌شود و در شکاف‌هایشان، مدارِ زمان نهفته است
هر کتیبه، دانه‌ای از تسبیحِ کهکشان است که با رشتهٔ تقدیر به ابدیت پیوند خورده و هر نشان، کلیدی است که تنها در دستانِ جویندگانِ حقیقت گشوده می‌شود.
باد، باران، آفتاب و هزاران سال، تنها غبار را بر چهرهٔ این سنگ‌ها نشانده‌اند، نه خاموشی را بر زبانشان. از دخمه‌های رازآلود و استودان‌های کهن تا نقشِ شاهان و خطِّ میخی و پهلوی، همه گواهِ آن‌اند که زمان، تن را می‌فرساید، امّا حقیقت را صیقل می‌دهد و شکوه را جاودانه‌تر می‌سازد.
تخته‌سنگ‌های پیشینیان، ستارگانی‌اند که بر خاک فرود آمده‌اند تا فروغِ تاریخ را از تاریکیِ فراموشی پاس بدارند
آنان گواهِ این حقیقتِ ازلی‌اند که هیچ فروپاشیدنی پایان نیست، هر فرسایش آغازی دیگر است، و هر سکوت، پژواکِ حماسه‌ای است که هنوز در رگ‌های زمین، کوه، باد و آسمان جاری است؛ حماسه‌ای که تا انسان در جست‌وجوی حقیقت گام برمی‌دارد، هرگز خاموش نخواهد شد.

واژه‌نامهٔ باستانی شعر:
تخته‌سنگ : لوحِ خاموشِ تاریخ
پیشینیان : نیاکانِ تمدن‌ساز
دَخمه : آرامگاهِ رازآلودِ سنگی
استودان : جایگاهِ استخوانِ نیاکان
چَلیپا : نمادِ چهار سوی آفرینش
یَشت : سرودِ نیایشِ اهورایی
نبشته : پیامِ حک‌شدهٔ روزگار
طلسم : رازِ نهفتهٔ باستان
تندیس : پیکرهٔ جاودانِ سنگی
عیلام : سپیده‌دمِ تمدنِ ایران
ماد : بنیادِ شاهنشاهیِ ایرانی
پارس : فارس خاستگاهِ شکوهِ ایران
سنگ‌نگاره : روایتِ تراشیدهٔ تاریخ
خطِّ میخی : زبانِ سنگِ کهن
ساسانی : واپسین شکوهِ ایرانِ باستان
شهریار : فرمانروایِ فرّه‌مند
پارسه :تخت جمشید پایتختِ شکوهِ هخامنشی،
مِجمَر : آتشدانِ آیینِ مقدس
رِیتون : جامِ آیینیِ شاهان
تائیس : زن یونانی آتش‌افروزِ پارسه ، معشوقه ی اسکندر
قُقنوس : نمادِ رستاخیزِ جاودان
نقشِ رستم : آرامگاهِ شاهانِ هخامنشی در مرودشت
کوهِ مِهر : کوهِ پیمانِ ایزدی
بیستون : کوهِ جاودانهٔ کتیبه‌ها
داریوش : شاهِ داد و کتیبه
طاقِ بُستان : نگارخانهٔ سنگیِ ساسانی در کرمانشاه
شاپور : شاهِ پیروزمندِ ساسانی
اَردشیر : بنیان‌گذارِ شاهنشاهیِ ساسانی
تنگِ چوگان : درّهٔ نقش‌های شاهی در کازرون
کتیبه : پیمانِ جاودانِ سنگ
کورشِ کبیر : بنیان‌گذارِ شاهنشاهیِ هخامنشی
هخامنشی : اوجِ شکوهِ ایرانِ باستان
گورِ صخره : آرامگاهِ تراشیده در کوه بصورت چلیپا
کوهسار : دژِ استوارِ طبیعت
چنار : نمادِ پایداری و دیرینگی
ستون : پایهٔ استوارِ شکوهِ معماری
شاهکار : یادگارِ بی‌همتایِ هنر
روزگار : گذرگاهِ بی‌پایانِ زمان
تمدّن : میراثِ ماندگارِ نیاکان

هُدهُدِ لاهوت

شَبح ز دَخمه چو برخاست، طلسمِ شب وا گَشت
دوباره وَلوَلِه در جانِ خسته برپا گَشت

میانِ هِق‌هقِ مهتاب و نالهٔ خُفّاش
سکوتِ مُنجمدِ کوه، سرد و رسوا گشت

به هفت‌خوانِ فلک، چون گذارِ روح افتاد
شرابِ میکده را سر کِشید و زد فریاد

بسوخت خرمنِ وَهمَش، ز جامِ نابِ بهشت
رسید در برِ جانان، از این هُبوط و مَعاد

اگر ستاره نتابد، در آن شبِ تاریک
که جان برون شده از جسم آدم بد و نیک

چو نورِ عشق نتابد به شام تارِ شَبَح
روان مرده چو کوری‌ست، به مَعبری باریک

من از تبارِ شَبح‌زاده‌هایِ بیدارم
که از سکوتِ شبِ مرگ، همیشه بیزارم

بسان قِصّهٔ ماه و پلنگ در شبِ کوه
ز پشتِ صخرهٔ پندار، سر بر آسمان آرم

منم مسافرِ این جاده‌های بی‌پایان
که در غبارِ زمان گم شدم در این کیهان

ز مشرقِ دلِ خود، تا به مَطلعِ خورشید
چشیده‌ام قَدحِ جان، به بزمِ اهلِ بیان

چو جام جان به جهان پُر شد از میِ مرگ
شکست ساقه و گلبرگ لاله‌ها زِ تَگرگ

در این هزارِهٔ ققنوسِ خفته در آتش
زِ استخوانِ شکسته، بساز شاخه و برگ

طلسمِ آینه بشکن، رها شو از این تن
کِه مرگ، نغمهٔ شادیست با نیِ شیون

در آن سراچهٔ جاوید مَشرقِ پنهان
طلوعِ پرتوِ روح است و مرگِ اَهریمن

رها شو از منِ کوچک، از این تنِ خودخواه
بپر زِ کُنجِ قَفس، سوی دل به عرصهٔ ماه

در آسمان حقیقت، چو هدهد و سیمرغ
بلند نظر شو، برون رو ز خاکهای سیاه

سبوی سنگیِ تن را، به تیشه بشکن و بس
به بال و پنجهٔ عرفان، بِشو رها زِ قفس

که روحِ هُدهُدِ عَطّار در آسمانِ دل است
مکُن به دانه و آبِ زمین و خانه هَوس

چو شد ضمیرِ تو آیینه، نقشِ حق پیداست
رهِ سلوکِ تو از عمقِ دل بسویِ خداست

ز سدِّ “من” چو گذشتی، به “او” رسی آنگاه
که راهِ یافتنِ حق، از این فنا به بقاست

به اهلِ فاش مگو راز، در این سرایِ سپَنج
که عقلِ مصلحت‌انگار، ندیده محنت و رنج

شتاب کن، بنما جستجو به وادیِ عشق
چو آنکه رفته به یک کاخِ کُهنه در پیِ گنج

بتاب ای دلِ روشن، چو آذرخشِ کبود
بر این غُبارِ بدن، چون کتیبه‌ای در دود

جدا مباش، تو ای جان، زِ گوهرِ جانان
که بودِ ما همه هست از خدای حَیُّ وَدود

به رقص بر سرِ جان شو، چو ذرّه در طوفان
گُذر زِ کالبُدِ تن، به‌جایِ نام و نشان

بجوی راهِ حقیقت زِ مشرقِ توحید
میانِ هَمهَمِهٔ باد و نغمهٔ باران

از آن رموز که خیّام به شعر می‌گوید
نشانِ رَستخیزِ تن از مِهر و ماه می‌جوید

یقین بدان که در این گور و پیله‌هایِ کفن
همان حقیقتی‌ست که قُقنوس ز شُعله می‌روید

بگیر جامِ حقیقت ز دستِ ساقی او
که استخوانِ به گور استودان، چو سنگ و سبو

فروغِ آتشِ دل در اجاقِ خستهٔ جان
چو پرتوِ زُحَل و ماه، دمیده در هر سو

ز خاکِ تیرِه برون آ، چو بویِ گُل در باد
بزن به سقفِ فلک، تیرِ آرشِ فریاد

که ما زِ دورِ اَزل تا به عرصهٔ امروز
رهایی از قفسِ جسم ، نبُرده‌ایم از یاد

کنون زمانِ گُسستن زِ هرچه بوده و هست
ز کالبد برَهیم تا که جامِ جان بشِکست

چو روح را برسانیم سوی کهکشانِ وصال
شویم پرتو نوری ز چلچراغ اَلست

اگر شویم چو خورشید، نقابِ شب اُفتد
رسیم بر سرِ آن قُلِّه‌هایِ تا به اَبد

در اوجِ لایتَناهی، به جنَّتِ لاهوت
زِ هر نَفس ، نفس جاودان جان آید

در این سراچهٔ دنیا که آشیانهٔ ماست
نشانِ دوست ز صحرا و آسمان پیداست

به هر کجا نگریم، نقشِ آفرینش و عشق
جهان چو آینهٔ نور ذات خداست

چو موج در دلِ دریا، چو گنجِ دقیانوس
شویم گوهرِ پنهان در عمقِ اقیانوس

مقامِ ما نه همین خاکِ سرد و بی‌روح است
اجاقِ آتشِ دل بشکنیم چون قُقنوس

سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
۳۰ فروردین ۴۰۵

پی نوشت فلسفی شعر:
ما، ذره‌هایِ سرگردانِ گردابِ تن، بر ریسمانِ زرّینِ آفرینش، از گورِ خاک و پیلهٔ خویش می‌گذریم تا چون سیمرغِ وجود، در اوجِ لاهوتِ نور، به حقیقتِ مطلق و وحدتِ بی‌کران بازگردیم.
آنگاه که حجابِ «من» فرو افتد، آینهٔ حق رخ بنماید و در هر تپشِ قلبِ کیهان، پژواکِ اَزل و اَبد در گوشِ جان طنین افکند؛ آن‌گاه سالک درمی‌یابد که مرگ، پایانِ راه نیست، بلکه گشودنِ دروازه‌ای به بیکرانگیِ نور است.
این، رقصِ جاودانِ هستی است؛ از خاک تا افلاک، از وَهم تا حقیقت، از فنا تا بقا؛ همان سرودِ خاموشی که ققنوسِ اساطیر در قلبِ آتشِ ابدیت می‌سراید و هُدهُدِ لاهوت، آن را به جانِ جویندگانِ راز می‌آموزد.

قاموس فلسفی شعر:
هُدهُد: ندای بیداریِ روح
لاهوت: اقلیمِ وحدتِ بی‌کران
شَبح: جانِ برزخیِ جوینده
دَخمه: زندانِ فراموشی
طلسم: حجابِ نادانی
هفت‌خوانِ فلک: مراتبِ سلوکِ جان
شراب: شهودِ حقیقت
میکده: آستانِ معرفت
جام: ظرفِ تجلیِ جان
جانان: حقیقتِ مطلق
هبوط: فرودِ روح به جهانِ کثرت
مَعاد: بازگشتِ نور به سرچشمه
وَهم: سایهٔ جدایی
نورِ عشق: آتشِ بیداری
شَبَح: سالکِ میانِ مرگ و حیات
ققنوس: تولد از آتشِ فنا
آینه: دلِ صیقل‌یافته
اَهریمن: تاریکیِ خودپرستی
قفس: کالبدِ خاکی
سیمرغ: کمالِ انسانِ الهی
سبو: پیکرِ فانی
عرفان: پروازِ جان به حقیقت
حق: هستیِ بی‌چون
فنا: خاموشیِ «من»
بقا: ماندگاری در «او»
وادیِ عشق: راهِ بی‌بازگشتِ وصال
گنج: گوهرِ معرفت
حَیُّ وَدود: سرچشمهٔ عشقِ جاودان
توحید: یگانگیِ همهٔ هستی
استودان: آرامگاهِ کالبد، بیدارگاهِ روح
زُحَل: پیرِ خاموشِ زمان
آرش: ارادهٔ رهایی
اَزل: سپیده‌دمِ بی‌آغاز
اَلَست: پیمانِ نخستینِ جان
کهکشانِ وصال: بی‌کرانگیِ حضور
جنّتِ لاهوت: آرامشِ بی‌پایانِ روح
دَقیانوس: ژرفایِ رازهایِ نهان
اقیانوس: وحدتِ بی‌کرانِ وجود

خاک؛ رازدارِ ابدیِ آفرینش

ای خاک، ای غبارِ فرو مانده از بشر
ای سینه ات نهفته ز اسرارِ نیک و شر

هر جمجمه که خفته در آغوشِ سردِ تو
فریادش از درونِ لحَد، چون ناله از جگر

بر شانه‌های خسته ات تابیده آفتاب
مهتاب بر سریرِ تو افکنده بال و پَر

با هم برابرند کنون در پنجه‌های تو
در گور، خان و شاه و گدا، دارا و پیشه‌ور

ای خاک، دفترِ کهنِ آدمی تویی
پُر از حکایتِ غم و اندوهِ مُحتَضَر

بر جامِ کهنهٔ تو نهان مانده قرن‌ها
فریاد گریه‌ای، نفسی، خنده‌ای دگر

در بسترت نهاده شده اجساد مردگان
از جسمشان چه مانده پس از سالیان مگر؟

ای خاک، ای غبارِ فرو خفته در زمان
ما می‌شویم چو هالهٔ نوری زِ جان، اگر:

جوییم پیش از آنکه فرو بندد این نفس
معنای خویش را ز گذرگاهِ پُر خطر

هر کاروان که رفت، نماندَش نشانه‌ای
جز ردِّ پایی از نفسِ بادِ رهگذر

بنگر که فرصتِ گذر و دیدنِ جهان
کوتاه‌تر ز شهابِ شبی هست در نظر

پس تا هنوز پنجره‌ای رو به روشنی‌ست
باید گذشت از شب تردید، پیشتر

هشدارِ مردگان رسد از گورهای تنگ
گویند: مگذران همهٔ عمر بی‌ثمر

در جستجویِ گوهرِ پنهانِ خویش باش
کز دام و حیله‌های شیاطین بُکن حَذر

ای خاک، ای طلسمِ هزاران هزار راز
ای خاستگاهِ جامِ طَرَبناکِ تاکِ تَر

هر سنگِ گورَت، آینِه‌ای از جهانِ دور
تابیده بر غروبِ سیه فامِ باختر

در سینه ات نهُفته هزاران طلوع و شام
از اوَّلین بهار و زمستان، به بحر و بَر

در زیرِ این غبار، چه خورشیدها که شد
خاموش و بی‌فروغ و نیامد زِ آن خبر

در خلوتِ سکوتِ شبِ گور، ناگهان
بر گوشِ جان، پیام رسد از کاسه‌های سر

اکنون که مرگ، پردهٔ پندارِ ما بُوَد
اینک که جانِ ما کُنَد از خاکدان سفر

فردا وَرای این شبِ خاموش خاکیان
خورشیدِ دیگری‌ست پس از مَطلعِ سحر

آنجا که مرزِ بودن و نابود گشتن است
دریای راز موج زند بر جسمِ کور و کر

جان، قطره‌ای ز ابرِ اَزل هست در آسمان
رو کرده سوی بحرِ نهانِ پر از گُهَر

ما رهروانِ جاده‌ای بی‌انتها، رویم
از خاکِ خسته سوی خداوندِ دادگر

این جسم، چو سایه‌ای گذرد بر زمینِ سرد
وین روح، شعله‌ای ز چراغِ نهان بَصَر

بر گِردِ شمعِ عمر، چو پروانه زیستیم
غافل ز آنکه صبح رسد ناگهان ز در

هر اختری که در شبِ گیتی فروغ داشت
فردا شود به آسمان خورشیدِ شعله‌ور

حتّی سپهرِ کهنه و آن کهکشانِ دور
روزی شوند چو پرتو اَفشانده از قمر

آن کهکشان که غرقِ شکوه است و بی‌کران
همچون غبار شامگهی ست، بر قابِ سیم و زَر

در پرده‌هایِ ظلمتِ این آسمانِ دور
پیداست ردِّ پای حضوری نهان‌ اثر

هر ذرّه می‌تپد به تمنّای بازگشت
گویی شنیده نغمه‌ای، از یک دهان شکر

آن موج‌هایِ نور کِه در سینه می‌تپند
پیغامِ مردگانِ کُهَنِ مانده از حَجَر

این جسمِ خاکزاد غباری‌ست بر مسیر
جان اَختری‌ست گمشده، با طوقی از شَرر

در عمق شب ورای مَدارِ ستارگان
آیا کسی نشسته به کیهان کُنَد نظر؟

در آنچه نام هستی و مرگش نهاده‌ایم
تصویری از تَجلّیِ یک رازِ مُستَتَر

شاید زمان تَوَهُّمِ چشمِ من و شماست
چون روحِ بی‌قرار که ندارد رهِ مَفَرّ

ما از کجای خلقتِ بی‌مرز آمدیم؟!
این پرسشِ کهن شده همزادِ هر پدر

مردان روزگار در این نکته مانده‌اند:
آغاز چیست؟ شد چه سرانجام؟! ای پسر

ای جان، مبند رشتهٔ خود را به خاکِ سرد
کز خاک کن حذر، به سوی آسمان نگر

شاید حقیقتی که درونِ تو خفته است
بیدار گشته، بر شبحِ شیطان شود سپر

فردا پس از سکوتِ شبِ گور نغمه‌ای
بر ما رسد، فراتر از پژواکِ هر هنر

این را بدان که عالَمِ پیدا و ناپدید
خوابی‌ست که بر خیالِ حقیقت کند گذر

در خویش اگر فرو روی، ای سالِکِ حَزین
بینی هزار کهکشان، با آن شکوه و فَر

آنگاه می‌رسی به فراسویِ جان و تن
آنجا که محو می‌شود این خویشِ مختصر

بینی که رازِ مرگ نباشد هراسناک
هرچند گشته لحظهٔ دیدار دورتر

مرگ، آنچنان که می‌نگری، نیست انتها
شاید گشودنِ درِ آن هست یک مَمَرّ

در آستانِ نور، سکوت است و بزمِ عشق
آغازِ جاده‌ای‌ست که باشد تو را مُقَرّ

سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی خیال
22تیرماه 405

پی نوشت فلسفی شعر:
میانِ سکوتِ خاک و خاموشیِ کهکشان‌ها، رازی جریان دارد که نه آغازش پیدا است و نه پایانش؛ و انسان، این مسافرِ لحظه‌ایِ ابدیت، همواره در جستجویِ پاسخی است که شاید در ژرف‌ترین لایه‌های روحِ خویش نهفته باشد
آن‌سویِ سکوتِ گورها، آن‌سویِ گردشِ خاموشِ ستارگان و فراتر از مرزهای ادراکِ فانی، شاید هنوز ندایی باقی است؛ ندایی که از آغازِ ازل برخاسته و تا پایانِ ابد در ژرفایِ جانِ هر ذرّه طنین می‌افکند
شاید تمامیِ این جهانِ پهناور، تنها پژواکِ همان آوازِ نخستین باشد؛ آوازی که از وحدت برخاست، در کثرت پراکنده شد و سرانجام، همه چیز را دوباره به سرچشمهٔ نور بازخواهد گرداند
بی گمان مرگ، پایانِ سفرِ نور نیست؛ بلکه لحظه‌ای ست که قطره، خویشتن را در اقیانوس به یاد می‌آورد

قاموس فلسفی شعر:
لحد: آستانِ عبور
محتضر: مسافرِ مرزها
رهگذر: سایهٔ زمان
طلسم: رازِ نهفته
گوردخمه: دروازهٔ سکوت
کاسهٔ سر: جامِ اندیشه
خاکدان: زندانِ مادّه
مطلع: زایشِ نور
باختر: افقِ افول
دریایِ راز: اقیانوسِ حقیقت
بحرِ نهان: سرچشمهٔ هستی
گهر: جوهرِ جان
ازل: بی‌آغازِ هستی
دادگر: حقیقتِ مطلق
اختر: چراغِ کیهان
سپهر: گنبدِ هستی
قمر: آینهٔ نور
کهکشان: رودِ ستارگان
مفر: راهِ رهایی
حضورِ نهان‌اثر: وجودِ پنهان
ذرّه: آیینهٔ کل
حجر: حافظِ اعصار
خلقتِ بی‌مرز: بی‌کرانگیِ وجود
سالک: جویندهٔ نور
نام و ننگ: نقابِ دنیا
ممر: گذرگاهِ روح
مقر: منزلِ وصال
آستانِ نور: مرزِ آگاهی
لاهوت: اقلیمِ وحدت
ابدیت: بی‌پایانیِ حضور
حذر: بیداریِ جان

زمزمه ای از اَزَل

آن عُمرِ گرانمایه که چون ابر گذر کرد
جز حسرتِ یک لحظه، چه در جانِ بشر کرد

چون جسم درآویخته با مرگ، فرو ریخت
بِگُسَست قفس، روح از این خاک سفر کرد

یک عُمر به سودایِ جهان خیمه برافراشت
با اینکه شبش را به غم و غصه سحر کرد

در آینهٔ مرگ، چو با نورِ حقیقت
بر خویشتن آگاه شد و عَزمِ دگر کرد

در گَردِ رَهِ حادثه، گم گشت و برآشفت
چون باد وزید و همه را خاک به سر کرد

پرسید کنون چیست سرانجامم؟ و نشنید
جز زمزمه‌ای دور که در خاک اثر کرد

در ساحتِ بی‌مرزِ زمان، خیره به تقدیر
گردید و به ناهید فروزنده نظر کرد

چون ذرّه در این گنبدِ میناییِ گردون
چرخید و زرِ عمر چه دُزدانه هدر کرد

پیمود رهِ مرگ ز آن پنجرهٔ گور
از رازِ نهان، بیخبران جمله، خبر کرد

در آینهٔ دل، چو خودِ خویش در آن دید
نفرین به شیاطینِ بداندیشه و شر کرد

پرسید ز خورشید که از چیست فروغت؟
گفتا که ز خدایی که مرا مِهرِ قَدَر کرد

از ماه شنید این سخن: ای روحِ گریزان
باید ز فَریبِ شبِ وَهم، حِسِّ خطر کرد

در حلقهٔ مریخ و زُحَل گَشت و نیاسود
خود را ز حصارِ شبِ اوهام به در کرد

با مرگ، که یک موج ز دریایِ وجود است
جنگید و به پیکار، تنِ خویش سِپَر کرد

در خلوتِ جان، زمزمه‌ای از اَزَل
آمد:
“کز خویش گذر، هر که گذر کرد، ظفر کرد”

دانست که این چرخِ پرآشوبِ زمانه
با جسم همان کرد که با شاخه تَبر کرد

از خاک برون گشت و سوی نور شتابان
چون دانه که در خاک نهان گشت و ثَمَر کرد

چون قطره به دریا شد و از پیله رها گشت
در اوج، نگه بر جسد خویش و به پَر کرد

اکنون نه هراسی ز شبِ مرگ و فنا داشت
چون روح، بقا را ز فراسوی بَصَر کرد

آنگاه ز خود رَست و ز نام و نَسَب افتاد
دل را به تماشایِ رُخَش آینه‌تَر کرد

مرگ است درِ بستهٔ تاریکِ شبِ گور؟
مرگ آن‌سویِ نور است که بایست گذر کرد

مرگ اندر پس این پَردهٔ پُر نقش و فریب است
در گردشِ گیتی همه را زیر و زبَر کرد

هر کوه و درخت و پرِ پروانه و مهتاب
نقشی ز خداوند، که از هیچ ، هُنَر کرد

این خاک نه آغازِ ره و آخرِ جان است
روح است که اندیشهٔ ققنوس و شَرَر کرد

در وسعتِ خاموشیِ لاهوت شود گم
هر اَختَرِ خاموش که ز خورشید حَذَر کرد

در دایرهٔ خلقت و در پَهنهٔ گیتی
جاوید کسی ماند که جان را چو گُهَر کرد

سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
۱۶خرداد ۴۰۵

پی‌نوشت :
مرگ، پایانِ راهِ انسان نیست؛ آستانه‌ای است میانِ خوابِ خاک و بیداریِ نور
هرگاه که قفسِ تن فرو می‌ریزد، روح در پهنهٔ بی‌کرانِ هستی، خویشتن را چون ذرّه‌ای از خورشیدِ ازل بازمی‌یابد ، ستارگان خاموش می‌شوند، کهکشان‌ها فرو می‌گذرند و زمان در خویش فرومی‌پیچد، امّا آگاهیِ پیوسته به سرچشمهٔ نور، از گردشِ نابودی‌ها فراتر می‌رود
ققنوسِ جان، در آتشِ مرگ نمی‌سوزد؛ بلکه از خاکسترِ محدودیت برمی‌خیزد و در افقِ بی‌انتها، راز جاودانگی را زمزمه می‌کند
مرگ، نه دیوارِ پایان، که پنجره‌ای است گشوده بر بی‌کرانگی؛ آستانه‌ای میانِ خوابِ خاک و بیداریِ نور
آنگاه که کالبدِ خاکی در تندبادِ حادثه فرو می‌ریزد، روح نه در نیستی، که در وسعتِ لاهوتِ خویش بازگشت به اصل را تجربه می‌کند
ما در این گنبدِ مینایی، ذرّاتی هستیم که عمری در کورهٔ تضادها صیقل می‌خوریم تا سرانجام، همچون ققنوسی که از خاکسترِ خویش برمی‌خیزد، از حصارِ نام و نَسَب رسته و در پهنهٔ جاودانگی، به تماشایِ رُخِ حقیقت بنشینیم
حقیقت، نه آنجاست که چشم می‌بیند؛ بلکه همان دمی است که جان، از بندِ اوهام رها شده و در اتحاد با کلِ هستی، رازِ بودن را به زمزمه درمی‌آورد

واژه‌نامهٔ فلسفی ,کیهانی شعر:
اَزَل : بی‌آغازیِ هستی
اَبَد : بی‌پایانیِ وجود
لاهوت : اقیانوسِ حقیقت
روح : آگاهیِ جاودان
مرگ : گذرگاهِ دگرگونی
نور : جوهرِ آگاهی
حقیقت : وحدتِ وجود
تقدیر : هندسهٔ هستی
وَهم : حجابِ ادراک
فنا : فروریزیِ خویش
بقا : ماناییِ آگاهی
وجود : حضورِ مطلق
گُهَر :جوهرِ جاودان
قفسِ تن : حصارِ مادّه
آینهٔ دل : خودآگاهیِ ناب
شبِ وَهم : تاریکیِ ناآگاهی
رخِ حقیقت : چهرهٔ وجود
زرِ عمر : سرمایهٔ هستی
پنجرهٔ گور : دروازهٔ تحوّل
دریایِ وجود : کلِّ هستی
قطره و دریا : اتحادِ وجود
ساحتِ بی‌مرزِ زمان : فرا زمانِ مطلق
گنبدِ میناییِ گردون : سپهرِ بی‌کران
خورشیدِ اَزَل : مبدأِ هستی
ققنوسِ جان : تولّدِ دوباره
شرر : جرقهٔ آفرینش
اَختَر : شعلهٔ آگاهی
مِهرِ قَدَر : خورشیدِ توانا
ظَفَر : پیروزیِ جان
خاک : کارگاهِ دگرگونی

استودان سنگی دیوبری

ای استودان سنگی خاموش و استوار
ای پلکان کهنه ی تاریخ ماندگار
ای چله گاه آتش و باران و خاک و باد
بر صخره های ماه نشان ، ماندی تو پایدار

ای رازدار مجمر و سندان جان و مرگ
از استخوان خسته و پنهان و برگ برگ
پوسیده در تنوره ی خاموش دخمه ات
با تازیانه ی شب طوفانی و تگرگ

ای جاودان حماسه از پژواک کوه و سنگ
از عمق سرد دخمه ی این استودان تنگ
وز پنجه های کرکس و باز و عقاب و جغد
فریاد خفته ایست ز چنگال یک پلنگ

ای معبد نیایش و پیکار استخوان
با کرکس و جدال در ایوان استودان
پیچیده در سکوت شب پاییز انتظار
از ژرفنای دخمه ات فریاد مردگان

ای رهگذار هفته و پژواک ماه و سال
ای رهسپار گم شده بر توسن خیال
ای ریشه ی تناور فرهنگ این دیار
ای جایگاه آخر سیمرغ و شیر و دال

اشباح نیک و روح نیاکان مرده را
در شام تار هر شب تاریخ کن سرا
هر استخوان بر استودان ققنوس خفته ایست
در آتش اجاق وطن جنبد شبی زجا

برشانه هایت آتش تاریخ شعله ور
بر گور دخمه پرتو مهتاب، رهگذر
مهراوه ات به صخره ها آماج گردباد
ققنوس در برابرت بگشوده بال و پر

کز تو دوباره زنده شود نام این دیار
تا باز شعله برکشد از ساقه ی چنار
پندار نیک و گفته ی زیبا شود بسی
کردار نیک مردم دانای روزگار

‌سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
18 آبانماه 404
پی نوشت :
در دلِ صخره‌های خاموشِ سرزمینِ کرخنگان و در نزدیکی دیار کهن چنارناز
آنجا که باد هزاران سال است بر پوستِ سنگ می‌وزد
و آفتاب، هر بامداد، گامی مقدّس بر تارک کوهستان می‌گذارد،
گوردخمه‌ای کهن آرمیده است؛
استودانِ دیو بری
خانه‌ای سنگی برای استخوان‌های نیاکان،
و حافظه‌ای عظیم از آیین‌های فراموش‌شدهٔ ایران باستان.
در این دخمهٔ چهارگوش،
جایی که دستِ انسان و ارادهٔ زمان
در هم تنیده‌اند،
روزی استخوان‌های مردمان نیک‌اندیش را،
پس از آیین‌های سپیدِ تطهیر،
در روشنای آفتاب نهادند
تا جان‌ها، رها از پیراهن خاک،
به چرخهٔ نور بازگردند.
این‌جا نه فقط گوری است،
بلکه پلی‌ست میان مرگ و جاودانگی؛
دهلیزی که انسان را از خاموشی
به فروغِ فروهر می‌رساند.
بر دیواره‌های این استودان،
هر ترک، تاریخ است؛
هر خراش، خطی از دفتر روزگاران دور.
پژواک قدم‌های مردگان
هنوز در عمق سنگ مانده،
و نسیم رهگذر
هر دم زمزمهٔ ارواح را
در فضای سرد دخمه می‌پراکند.
چنین استودانی،
آنجا که خاک و باد و باران
سده‌ها بر آن تاخته‌اند،
به کتابی بدل شده
که تنها دیرین‌جانان می‌توانند
زبان خاموشش را بخوانند.
استودان دیو بری،
همچون دیده‌بانِ سنگی کوهستان،
قرن‌هاست که نگاهبانی می‌دهد
بر روح‌ها، بر بادها، بر عبور آفتاب.
تنها استودان سنگیِ استان یزد است
و نامش بر سنگ‌های تاریخ ایران
ثبت شده.
اما ارزش حقیقی آن
نه در «ثبت» که در «بودن» است؛
در آن نفس نامرئی
که از دلِ خاک برمی‌خیزد
و هزاران سال فرهنگ و زیست ایرانی را
به نسل‌های بعد می‌رساند.
این گوردخمه،
آیین‌های پیشازرتشتی و پسازرتشتی را
در حافظهٔ خود حمل می‌کند.
محفظه‌ای است
که روزگاری دور،
مردمان باستان
استخوان‌های پاک‌شدگان را
در آن بازمی‌سپردند،
تا مرگ را
به مجمری از نور بدل کنند
و جسمِ فرسوده را
به دانه‌ای از جاودانگی.
در صخره‌ای ماه‌نشان،
نهفته در دود و نورِ هزاران غروب،
استودان دیو بری
چون ققنوسی سنگی ایستاده است؛
پرنده‌ای که از استخوان و باد
زاده شده
و از عزتِ انسان و شکوهِ خاک
جان گرفته.
این‌جا، تاریخ خاموش نیست
تنها آهسته‌تر سخن می‌گوید.
در این دخمهٔ رازآلود،
مرگ نه پایان است
و نه تباهی؛
آغازِ سفری‌ست
که روح در آن
از خاک جدا می‌شود
و در آتشِ هستی
به روشنایی می‌پیوندد.
این‌جاست که انسان ایران‌زمین،
از گذر هزاران سال،
پیامی را در گوش زمان زمزمه کرده:
«هر آن‌کس که بر زمین می‌افتد،
در آسمان ادامه می‌یابد.»
استودان دیو بری
این یادگار سنگیِ ساکنِ کوهستان
نه یک اثر باستانی صرف،
که حافظهٔ زندهٔ نیاکان،
نگهبانِ خاموشِ شرفِ قومی
و شعله‌ای کوچک از آتشِ فرهنگ ایران است.
در سایهٔ این سنگ جاودانه،
انسان درمی‌یابد
که تاریخ،
گرچه خاموش…
همیشه زنده است.

ناقوسِ اشباح

نجوای نَفیرِ جغد با باد
زان دخمه‌ی سرد رفته از یاد
پژواک صفیر باد بر کوه
بر پیکر صخره همچو فریاد

هر گور که در بُن چنار است
چون ریشه به شوق انتظار است
آن گورنبشته های بر سنگ
آیینه‌ی فخر روزگار است

ای باد به گورها بیفشان
گلبرگِ تکیده‌ی درختان
ای ماه در این شبِ مه آلود
تابان شو به دخمه‌های پنهان

​ای شَبزَده‌، بوفِ پیر و دِلتَنگ
​ای مُرغِ حَزین‌دِلِ شَباهَنگ
​آوازِ تو رَمزِ یَشتِ مَرگ است
​چون رازِ کُهَن که مانده بَر سَنگ

آن پنجه‌ی دستِ خسته در خاک
چون چنگِ شکسته، سازِ غمناک
گودالِ خموشِ گورِ دخمه
پرگشته ز خاکِ سرد و نمناک

هر شب شَبحی به شامگاهان
چون شب‌پره‌ای به شب شتابان
بر بام بلند گور‌دخمه
رقصیده به بزمِ ماه تابان

بیدار شده شبح ز یک گور
شبگرد و رها ز دخمه ای دور
آن شعله به شب، چراغِ مهتاب
تابید و شبح، چو هاله‌ ای نور

آورده نوید از آن فراسو
با جامِ نبید ز باغ مینو
سرگشته و پرکشیده در دشت
تابیده چو نور ماه به هرسو

چرخیده چو قاصدک زطوفان
خندیده به قطره های باران
با ایزد روشنای مهتاب
رفتند به دخمه ی نیاکان

از دخمه به آسمان پریدند
گفتند به شب، هر آنچه دیدند
بس قصه ی استخوان و کرکس
از دخمه و استودان شنیدند

در شامِ سیه، گریست طوفان
از غصه‌ی سرگذشتِ انسان
با ساغرِ ابرگونِ تیشتَر
مِیِ ریخت به دخمه‌ی درخشان

باران غمِ ابر و روحِ دریاست
دریا شبحِ شکوهِ دنیاست
هر موجِ بلند و خسته‌ی آن
روحی‌ست که بی‌قرارِ فرداست

شب بزمِ سکوتِ استودان است
شیپورِ سقوطِ استخوان است
بادی که وزیده بر سرِ گور
ناقوسِ گذشتنِ زمان است

هر قوسِ قزح در آسمان‌ است
پروازِ شبح به لامکان‌ است
از بسترِ خاک تا به افلاک
آنجا که سلوکِ کهکشان است

مرگ است رهی ز دام ناسوت
تا مرزِ میانِ گور و چینوت
چینوت پلی به باغِ مینوست
پردیس، فَرَوَشی به لاهوت

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار
وحید
۸دی۴۰۴
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل

پی نوشت:
​در اقلیمی که تاریخ، زیرِ ناخن‌های خاک پنهان شده است، سکوتِ گورستان ابداً به معنای فراموشی نیست؛ که اینجا مرگ، خود شکلی از پایداری‌ست. جغد، نه منادیِ شومی، که خنیاگرِ حافظه‌ای است که شب را به بیداریِ سنگ‌ها پیوند می‌زند.
در دامنه‌ی این قله‌های پیر، هر لایه از خاک، ورقی از کتابی نانوشته است؛ کتابی که با استخوانِ پهلوانان و ریشه‌ی چنارها نگاشته شده تا در شامِ دلگیر، پژواکِ حقیقتی باشد که از گزندِ باد و باران در امان مانده است.
​و چون شب بر کتیبه‌های شکسته فرو ریزد، پنجه‌های نیاکان، هنوز در آغوش خاک، نگهبانِ بذرهای بیداری‌اند. جغد، مرثیه نمی‌خواند؛ او تنها رازداری است که می‌داند هر “شکوهِ ویران”، تپشِ پنهانِ رستاخیزی‌ست که در رگِ سنگ انتظار می‌کشد. اسطوره نمی‌میرد، تنها از شعله به خاک کوچ می‌کند تا دوباره در هیبتِ درختی سرکش، سر از ابرها برآورد.
در منطقِ این گورستان، مرگ، حادثه نیست؛ مدار است.
چرخشی آرام میان ریشه و استخوان، میان ابر و سنگ.
آن‌که در دل زمین و در گور فرو می‌رود، از تاریخ بیرون نمی‌رود؛
به کهکشانِ خاموشِ خاک می‌پیوندد،
جایی که هر ذره، حافظِ نامی فراموش‌شده است.
و چنار پیر وتنهاست که هنوز می‌تواند
از گلوی جغد و باد ، صدایِ عبورِ روحِ نیاکان را بشنود.
آنجا که شبح ز یک گور بیدار می‌شود ، در حقیقت، آگاهیِ کیهانی است که پیراهنِ فیزیکیِ ناسوت را دریده تا در هیبتِ نوری اثیری، بر ظلمتِ ماده بتابد.
​ آنگاه که ساقیِ مینو از خوابِ شگفتِ مرگ بازمی‌گردد، پیامی با خود دارد: نیستی، تَوَهُّمِ چشمانِ خاک‌بین است. حقیقت، آن رازی است که در جامِ شرابِ ازلی می‌جوشد؛ رازی که میانِ بوفِ رازدان و روحِ بیدارِ نیاکان دست‌به‌دست می‌شود.
​ هر دخمه و گور ، دریچه‌ایست به لاهوت و هر قوسِ قزح، ردِ پایِ روحی‌ست که از مرزِ مکان گریخته تا در ساحتِ لامکان جاودانه شود و چراغِ انسان در وزشِ بادهای استخوان‌سوزِ زمان خاموش نگردد.

واژه‌نامه‌یِ اساطیری-فلسفیِ شعر:
​ناسوت: تماشاخانه‌یِ خاک
​لاهوت: غایتِ نور / ساحتِ بی‌منتهایی
​چینوت: ترازویِ روان / پلِ گذارِ لرزان
​هبوط: تقدیرِ خاک‌نشینی
​سلوک: معراجِ درونی
​تیشتر: ایزدِ رستاخیزِ آب / اشکِ آسمان
گور دخمه ،​استودان: حافظه‌یِ سنگ / خوابگاهِ استخوان
​ساغر: پیاله‌یِ آگاهی / جامِ شهود
​مینو: بهشتِ پندار
​صیحه: فریادِ ازلیت / تپشِ بیداری
​پژواک: طنینِ بی‌پایان
یشت:سرود و نیایش مقدس
پردیس:نماد ساحت کمال/بهشت
فَرَوَشی:اصلِ مینَویِ انسان/
الگوی پیشینیِ وجود/
هویتِ آگاهِ پیش از تن
صفیر: ناقوس نامرئی و نفس ارواح کهن در گلوی باد

دخمه ی دختر گبر اقلید

دختر گبر بر آن تپه ی سنگی برپاست
در دل صخره چو صندوقچه ای پابرجاست

استودانی ست بجامانده ز ساسانی ها
مرزبانی ست در این دخمه که گورش اینجاست

رد پائیست ز تاریخ اساطیری ما
دخمه ا ی کوچک و یشنی به سوی آن دنیاست

پلکانیست ز ایران کهن بر تن سنگ
همچو تکرار عروج شبحی رو به خداست

پله پله به سوی زهره و ناهید و زحل
در سپهر شب تاریخ کهن چون مهناست

کهنه جامیست که در دست زمان چرخیده
مجمر آتش آتشکده ای بی پرواست

آتشی مانده ز آتشکده ی ساسانی
در دل تپه چو خورشید نهان در یلداست

دختر گبر چو ققنوس در آتش زاده
یا بر این تپه چو افسانه ی قاف و عنقاست

باد می آید از ایوان بلندش شب و روز
بانسیمی که ز گیسوی پریزاد رهاست

صیحه ی باد اگر شعله بگیرد به درخت
دختر گبر به شب نغمه گر باد صباست

نقره فام است غبار از سر این دخمه به چاه
همچو مهتاب که سرگشته ی طوفان بلاست

دخمه ی گبر چو صندوقچه ی راز شگفت
با دو چاهش به شبانگاه چو شبح در نجواست

در کنار در دخمه بخط ساسانی
راز یک یشت ز یزدان و اهورامزداست

دختر گبر چو فانوس شب گمشده ها
سایه اش درنفس باد و نگاهش باماست

تاابد هست نمایان به لب چشمه و کوه
بر دیاری که در آن چشمه سرآغاز صفاست

آب اگر هست ز چشمان نیاکان جاریست
رودها بر تن این خاک سرودی زیباست

دختر گبر، فروغیست ز فانوس زمان
راز پیدایش اقلید در این دخمه سراست

در سراپرده ی درگاه اساطیر کهن
بال بگشوده چو ققنوس و به سوی فرداست

دختر گبر شده خسته دل و فرسوده
بی حریم است و رها ،حوضچه اش در یغماست

او نرفته ست هنوز از سفر خاطره ها
قصه اش باز در آواز درختان پیداست

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار
وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر اساطیر
20 خرداد404

پی نوشت:
حوضِچه ی دختر گبر، این استودان سنگیِ کوه، یادگارِ خاموشِ روزگاری است که زمان هنوز به خطِّ پهلوی ساسانی سخن می‌گفت و مرگ، آیینی مقدس بود.
این حفره‌ی تراش‌خورده در دلِ صخره، نه تنها گورستانِ تن، که گذرگاهِ جان به سپهر مینوی است؛ جایی میان زمین و ستاره، میان آبانِ ساسانی و آتشِ همیشه‌زنده‌ی اهورایی.
سه پله‌ی سنگیِ آن، پله‌های عروج‌اند؛
پله‌هایی که نیاکانِ این سرزمین، گام به گام از خاک به روشنایی می‌رفتند؛
از دخمه به سپهر،
از استخوان به فروغ.
سنگ‌نبشته‌ی شکسته‌ی پهلوی که بر دیواره‌ی این حوضچه نقش بسته است، هنوز نفس می‌کشد؛
نامِ بابکان، یادِ مرزبانِ بیشاپور،
و فرمانی که در ماهِ آبانِ سالِ ششمِ یزدگردِ شاهنشاه نوشته شد،
تا پیکرِ تنی از پیروانِ آیینِ بهی،
با آیینی پاک و هدیه‌ای به بهای دوازده هزار مزد،
به این دخمه سپرده شود؛
آنجا که مرگ، پایان نبود،
و دخمه، دروازه‌ی نور بود.
بر فراز این تپه‌ی کهن، استودان‌های زرتشتی و چاه‌های سنگی،
چون نگهبانان خاموشِ تاریخ ایستاده‌اند؛
نگهبانان رازی که از سده‌های پنجم تا هفتم میلادی،
از دلِ شاهنشاهی ساسانی،
به امروزِ اقلید رسیده است.
مردمان این دیار، این جایگاه را مبارک می‌دانند؛
زیرا باور دارند که روحِ نیاکان،
هنوز بر لبه‌ی این سنگ‌ها نشسته است،
و باد، هر شب نامِ آنان را در گوشِ کوه زمزمه می‌کند.
و اقلید،
این گلوگاهِ کوه و کویر،
از دیرباز «کلیدِ فتحِ فارس» بوده است؛
شهری که پیش از گشوده شدنِ دروازه‌های پارس،
باید از آستانه‌ی آن گذر می‌کردند.
از این‌رو، حوضِ دختر گبر،
تنها یک اثرِ باستانی نیست؛
شناسنامه‌ی سنگیِ شهری است
که تاریخِ خود را نه بر کاغذ،
که بر پیکرِ کوه نوشته است؛
و «دختر گبر»،
در اسطوره‌ی مردم اقلید،
نه یک نام،
بلکه فروغِ نگهبانِ این آستانِ مینوی است؛
فروغی که هنوز
بر پله‌های سنگیِ دخمه می‌تابد
و راهِ خاموشِ نیاکان را
به سوی آسمان نگاه می‌دارد.

باز گردانی سنگ نبشته ی استودان دختر گبر اقلید:
این دخمه
…….
بابکان
یکم
….
……
……
زرتشتیان
وبیشاپور
مرزبان فرمود
ساختن و این ماه
آبان در
سال 6 یزدگرد
شاهان شاه
و روز خور به بخت
شد و روز ماه
تنی به این آیین را
به دخمه نهاده و
خواسته(ای) به ارزش
12000 مزد
فرمود دادن

یشن: ورود انسان در لحظه ی راز،رخداد مقدس
یشت: آواز او در دل آن راز ،آواز مقدس
مهنا:ماه گونه،مانند ماه
عنقا:سیمرغ
عروج: پرواز روح بسوی روشنایی مینوی

سایه های وهم

​کاش اندر پسِ دل پرده‌ی پندار نبود
یا که در آینه‌ها جسم گرفتار نبود

​هفتگردون همه در قبضه‌یِ یک آهِ غریب
ورنه در چنبرِ اَفلاک، چنین تار نبود

​تشنه بر تیغ زدیم و جگری سوخته‌وار
موجِ ما را طلبِ ساحلِ هموار نبود

​چرخِ بازیگر از این ولوله در بُهت بماند
کآنچه بر ماست از این گردشِ دَوّار نبود

​ما سیاوُش‌صفت از آتشِ خون بگذشتیم
پاک‌جان را حذر از دشنه‌ی خونخوار نبود

​بیش از این در قفسِ تن، رهِ جان پیمودیم
گرچه در خلوتِ ما، جُز رخِ دلدار نبود

​هر که را در سرِ این بادیه، عزمِ سفر است
گو میا، کآنکه در این ره، هوسِ دار نبود

​هفت دریا همه در دیده‌ی تر غرق شدند
تشنه‌ای یافت شد و حیف که بیدار نبود

​ما به بازیچه‌ی تقدیر، تن آراسته‌ایم
ورنه در مَسلخِ جان، جُز رهِ دشوار نبود

​فلک از هیبتِ این ناله‌ی ما خون بگریست
گوئیا در ملکوتش، شبِ اسرار نبود

​تا که ققنوسِ اساطیر به پرواز آمد
سوخت در آتشِ خویش و غمِ تکرار نبود

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی خیال
۱۴ دی ۴۰۴

​پی‌نوشت:
درنگی بر کرانه‌ی عدم
​این غزل، روایتگرِ شبیخونِ آگاهی بر پیکره‌ی وهم است؛ آنجا که آدمی درمی‌یابد جهان، نه یک حقیقتِ صلب، که آینه‌خانه‌ای لرزان است. در این ساحت، «منِ» گرفتار در بندِ آینه‌ها، با ناله‌ای که ارکانِ ملکوت را به لرزه درمی‌آورد، علیه جبرِ دَوّارِ افلاک می‌شورد.
​سیاوش‌وار گذشتن از آتش، نه یک اسطوره‌ی کهن، که انتخابی است مدام؛ انتخابی برای گسستن از «هفت گردون» و رسیدن به آن بیداریِ غریبانه‌ای که در دریایِ حقیقت، تشنه می‌ماند اما بَرده‌ی ساحلِ هموار نمی‌شود.
​ «ققنوس». او نه برای مرگ، که برای کشتنِ «تکرار» به آتش می‌زند. این سوختن، والاترین کنشِ فلسفیِ انسانی است که دریافته است در این کهنه رباط، تنها ثباتِ ممکن، «فنا شدن در شعله‌یِ خویش» است تا از خاکسترِ پندار، سیمرغِ حقیقت به پرواز درآید.

فانوس گمشده ی اشباح

​در شبِ همهمه، فریادِ هزار اشباح است
چشمِ بیدارِ زمان بر گذرِ ارواح است
تکیه بر تختِ فراموشیِ تقدیر زدیم
که جهان آیینه‌ی اشکِ یکی تمساح است

​گرچه از پنجره‌ی چشمِ حقیقت دور است
آنچه را دیده‌ی ما دیده و آن مستور است
پشتِ این صورتِ بی جان و غبارآلوده
چهره‌ای از شبحی گمشده و مسحور است

​شرحِ این واقعه را از شبحِ پیر بپرس
رازِ پنهانیِ این خوابِ نفس‌گیر بپرس
عقل اگر راه به جایی نبرد در شبِ گور
پاسخِ وسوسه را از لبِ تقدیر بپرس

​آخرِ قصه نه این لرزشِ پوشالیِ ماست
نه همین پوچی و این ناله‌یِ توخالیِ ماست
در نبردی که میانِ دل و این ثانیه‌هاست
فتحِ فردا، ثمرِ باورِ جنجالیِ ماست

​پس از این معرکه، آن نغمه که باقی‌ست تویی
در شبِ مستیِ ما، ساغر و ساقی‌ست تویی
مرگ اگر هست، همین ریختنِ قالب‌هاست
آنچه در دایره‌یِ واقعه باقی‌ست، تویی

​فاش گردیده که این پرده، فرو ریختنی‌ست
پرده‌ی مبهمِ پندار که آویختنی‌ست
غایتِ فلسفه این است: که در نقطه‌یِ اوج
مرگ، پیوندِ بزرگی‌ست که آمیختنی‌ست!

​سرِ این رشته گره خورده به بیداریِ ما
به همین تابشِ در لایه‌یِ دشواریِ ما
ما همانیم که از مرگ، ابد ساخته‌ایم
حک شده بر دلِ تاریخ، پدیداریِ ما

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
۱۲دی ۴۰۴

پی‌نوشت :
در شبِ همهمه، آن‌گاه که اشباح از شکافِ ثانیه‌ها عبور می‌کنند،
فانوسی پنهان در سینه‌ی انسان می‌لرزد؛
نه برای روشن‌کردنِ راهِ گور،
بلکه برای افشای دروغِ تاریکی.
این شعر، روایتِ مردگانی نیست که فرو می‌ریزند؛
سرودِ ارواحی است که از ویرانیِ قالب‌ها عبور می‌کنند
و از مرگ، پلی به سوی پدیداری می‌سازند.
اینجا عقل، از دروازه‌ی شب بازمی‌گردد
و پاسخ، از لبِ تقدیر زاده می‌شود؛
زیرا در منطقِ کیهان،
مرگ پایانِ نور نیست،
نقطه‌ی جهشِ زمان است
برای آن‌که انسان، برای یک‌بار هم که شده،
خودِ فانوسِ گمشده‌ی اشباح باشد

سیمرغ وجود

من آمده از روحم و از جوهر افلاک
از گرد ستاره ، نه از این ذره ی
خاشا‌ک

در خاک درافتادم و مقصود نه خاک است
بر خاک نشینم ، بشوم خاک طَرَبناک

من مرغ همایم که به خلد است نشیمن
کی جای بود مرغ هما را قفس خاک؟!

عالم همه در حسرت آن چشمه‌ی خضرند
من تشنه‌ی عشقم و به جان مست می پاک

تا راز درونم ز سراپرده برون گشت
بی پرده زدم جامه ی خود را چو گلی چاک

پیمانه‌ی من پر شده از باده‌ی باقی
ساقی برسان آن قدحِ روشنِ بی‌باک

در رقص درآ چون که از آن باده چشیدی
پا بر سرِ هستی زن و خوش درشکن این تاک

ای مطربِ جان، نغمه‌ی تکبیر بگردان
تا مست شود جانم از این جام فرحناک

خاموش که تا فاش نگردد سرِ مستان
بگذار که در پرده بماند لب نمناک

هر کو به جگر خارِ غمِ عشق ندارد
او را چه خبر باشد از این آیه ی لولاک؟

هر قطره که از بحر جدا ماند و غریب است
جوید ره دریا و بشوید رخ غمناک

آن کس که ز جان بنده و درگاه خدا شد
سلطانِ جهان است و ندارد ز کسی باک

جان‌ها همه چون شیشه و آن نور چو خورشید
ای شیشه شکن!، جلوه کن آن پرتوِ پژواک

من باز سپیدم به سویِ قله ی عنقا
جایِ مگسان نیست در این منزلِ چالاک

بازآمدم این بار که تا جان بفشانم
ققنوس اساطیرم و آتشگه ادراک

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۲۳ دی ۴۰۴
مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر
آتشکده ی دل

پی‌نوشت: درنگی بر کرانه ی ابدیت
​«ما نه ساکنان زمین، که خاطراتِ سرگردانِ ستارگانیم در کالبدی از غبار؛ مسافرانی که از انفجارِ نخستین (Big Bang) تا انجمادِ آخرین، حاملِ رازی مکتوم در دی‌ان‌ای (DNA) فرشتگانیم.
​در این قمارِ کیهانی، “ادراک” همان آتشی است که ققنوسِ جان را می‌سوزاند؛ نه برای نابودی، بلکه برای رهایی از جاذبهٔ “تَفَرُّد” و رسیدن به مدارِ “وحدت”. هر واژه در این سُروده، پژواکی است از برخوردِ نور با شیشهٔ شکستهٔ زمان؛ ما همان نوری هستیم که به تماشایِ خود در تاریکیِ ماده نشسته‌ایم.
​راز در اینجاست ،قفس از جنس خاک است، اما کلید، از جنسِ همان آتشی است که در نهادِ ماست.
بسوز، پیش از آنکه خاک شوی، تا ببینی که تو خود، همان جاده‌ای هستی که قرار بود به مقصد برسد.»

جام ستاره زاد ادراک

​همچون شبحِ گمشده در گورِ نهانیم
ما ذره‌یِ رقصنده به پهنایِ جهانیم

​در چرخه‌یِ بی‌آخرِ این ساعتِ تکرار
یک لحظه پدیدار و دگر لحظه نمانیم

​از نبضِ ستاره به رگِ خاک وزیدیم
ما وارثِ این حیرتِ جاری به زمانیم

​در وسعتِ سردِ ابدیت، ز ستاره
جسمیم که در آینه‌یِ روح، روانیم

​سقفی ست پر از حفره و ما نورِ غریبیم
در کالبدِ ماده، چه بی‌نام و نشانیم

​از کـوره بـرون آمـده در قالبِ تشـویش
تا باز به اصـلِ خـود و آن نـور بـرانیـم

​در گـوشِ لـحد، قصـه‌یِ پـرواز بخـوانـیم
ما زنـده به مـرگـیم و به فـردایِ عیانـیم​

ما قـطره نبـودیـم کـه در خـاک بـپـوسـیم
ما مـوجِ خـروشـنده‌ به مرداب گمانیم

​از مـاده گذشـتیم و بـه مـعنا برسـیدیم
در وسـعتِ ادراک، فـراتـر ز مـکانـیم

​آن سـنگ که بر گـورِ مـن و ماست، غـباری‌ست
ما صـخـره‌یِ نـوریم که در بـاد وزانـیم

​ما جـامِ جـهانـیم و جـهان در دلِ ما گـم
هـم کـوزه و هـم بـاده و هـم ساغر جانیم

​از ذره بـه خـورشـید سـفر کـرده و اکنـون
ققنوس اساطیر زمان در نوسانیم

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۱۷ دیماه ۴۰۴

​پی‌نوشت:
​این سروده، مرثیه‌ای برای نیستی نیست؛ بلکه شکوهِ هستی در کالبدی محدود است.
ما تنها تماشاگرانِ جهان نیستیم، ما خودِ جهانیم که پس از میلیاردها سال سفر در کوره‌های ستاره‌ای، اکنون به زبانِ انسان سخن می‌گوییم.
​هر اتم در بدنِ ما، روزگاری در قلبِ یک ستاره تپیده است؛ و این یعنی مرگ، تنها بازگشتِ موج به دریاست، نه پایانِ دریا. انسان در این منظومه، «جامِ بی‌کرانگی» است؛ ظرفی از خاک که شرابِ ابدیت را در خود جای داده است. ما همان ققنوس‌هایی هستیم که از خاکسترِ سردِ ستارگان برخواسته‌ایم تا در آینه‌یِ ادراک، شکوهِ این رقصِ کیهانی را به تماشا بنشینیم.
​به یاد داشته باشیم: ما غباری نیستیم که در جهان گم شده باشد، ما جهانی هستیم که در غباری پنهان گشته است.

جام نور ازل

ما جوهر شعریم و جدا از تن خورشید
از گوهر مریخ و مه و پرتو ناهید

​ ما مرغِ خوش‌الحانِ گلستانِ الستیم
پرواز نمودیم ز بال و پرِ تمجید

​ در صومعه‌ی خاک نگنجد دلِ ما، زان
ما را طلبیدند به میخانه‌ی توحید

​از قلّه‌ی قافیم و ز عنقای بلندیم
فارغ ز هیاهویِ کلاغان و ز تردید

​در جامِ سفالینِ تن این باده‌ی ناب است
کز کوثرِ جان آمده با نغمه‌ی تجوید

​ما محرمِ رازیم و در این پرده‌ی هستی
هر ذره ز ما یافت در آیینه‌اش امّید

​دستی که به زلفِ ازل آویخته مائیم
نی بنده ی حرصیم و نه زندانیِ تقلید

​از مَشرقِ معناست که ما چهره گشودیم
نوریم که بر شبِ پره ها یکسره تابید

​بیگانه‌ی خویشیم و در آغوشِ حقیقت
رفتیم ز خود تا که شویم گوهر جاوید

​ مریخ بشوید ز غبارِ مَنِ ما، شک
ناهید نهد بر لبِ ما بوسه‌ی تایید

​ما موجِ خروشنده‌ی دریایِ سکوتیم
فریاد کز این صخره ی سرسخت چها دید

​ در دفترِ تقدیر قلم در کفِ ما بود
ما واژه به واژه شده‌ایم آیتی از عید

​ای خواجه مپندار که ما خاک‌نشینیم
ما ریشه دواندیم در این خانه ی تبعید

​چون بویِ گلی در قفسِ باد اسیریم
اما دلِ ما ابر غریبیست که بارید

​گر چرخ بگردد که بریزد پرِ ما را
ما بال گشودیم ، نترسیم ز تهدید

​ از باده‌ی اشراق چنان مست و خرابیم
کآباد نگردد دلِ ما آنچه که نوشید

​در مکتبِ عُشّاق جهان، جام حقیقت
عشقست که از ساغر این میکده جوشید

​ما آتشِ عشقیم در این کالبدِ سرد
حتی اگر این پیکر ما یک شبه پوسید

​بگذار که این تن بشود خاک و بسوزد
ما جانِ جهانیم و می باده ی جمشید

​در آتشِ خود سوخته، تکرار شد اما
ققنوسِ اساطیر که از شعله نترسید

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۱۸دی ماه ۴۰۴

​پی‌نوشت:
غایتِ تجرد
این غزل، روایتِ هبوطِ نوری است که در زندانِ تن (جام سفالین) به یادِ موطنِ اصلی خویش (گلستان الست) افتاده است. حقیقتِ ما نه در جرمِ سردِ عناصر، که در جوهره‌ی مُجرّدِ آگاهی نهفته است؛ آنجا که انسان نه مشاهده‌گرِ کیهان، بلکه خودِ کیهان است که به سخن درآمده.
​در این سیرِ اشراقی، مرگ تنها یک استحاله است؛ چرا که جانِ آگاه، همچون ققنوسی بر قله‌ی قافِ اراده، از خاکسترِ پدیدارها برمی‌خیزد تا ثابت کند که “فنا” در ساحتِ عشق، چیزی جز تکرارِ ابدیِ حضور در مدارِ مشرقِ جاوید نیست. ما نه از جنسِ خاک، که از جنسِ همان نوری هستیم که پیش از خلقتِ خورشید، در رگ‌هایِ هستی می‌تپید

رستاخیز ققنوس در دخمه

​از نور ستاره قلمم شعله برافروخت
وز پرتو خورشید و زحل بال و پرم سوخت
بر سفره‌ی خاکسترِ پژواکِ اساطیر
ققنوسِ اساطیر، بقاییِ دگر آموخت

​ققنوسِ نوآموزِ من از آتشِ دیرین
بر خاکِ کهن بال گشوده‌ست چو شاهین
تا پنجه‌ی خود را بنهد بر سرِ دخمه
آواز دهد بانکِ سرودی کهن‌آیین

او می دمد اکنون به دمن آنچه که دیده
با فر کیانی که ز زرتشت رسیده
در گوش کر دهر چنان نعره برآرد
گویی که ز آن نعره سکوتش نرهیده

هر قطره‌ی اشکم که بر این سنگ، فرو ریخت
با جوهرِ خورشید و مِیِ ناب، درآمیخت
آزاد شد از بندِ زمان، جانِ اسیرم
وز کنگره‌ی عرش، به ققنوس درآویخت

در متن اساطیر کهن گمشده ناهید
آمیخته باخاک وطن گوهر جاوید
هر دخمه کنون پرتو نوریست که در آن
تفسیر شده مرتبه ی شوکت خورشید

آن فّرِ کیانی که ز زرتشت، نشان داشت
در جانِ منِ سوخته، خود روح و روان داشت
ما شعله‌ی جاویدِ همان آتشِ پاکیم
این چرخِ کُهن، در دلِ خود، رازِ نهان داشت

بر زاویه ی دخمه یکی واژه سروده
هر چند غبار از تنش این یشت زدوده
بنگر که چه سان روح من از بند رها شد
مرگ است که دروازه ی ادراک گشوده

این یشت که بر تن شده، پیراهنِ نورست
پایانِ جدایی و سرآغاز حضور است
در دخمه دگر، ظلمتِ شب راه ندارد
این گور کنون، غرقِ تماشایِ عبور است

از حنجره ی دخمه برآید غم پنهان
وز هیبتِ این نغمه، ستاره‌ست گریزان
در دخمه‌ی خاموش، یکی شعله برآورد
تا باز کُند پنجره بر فصلِ پس‌ از آن

بشکست طلسمِ شب و آن دخمه‌ی دلتنگ
برخاست همایِ دل از این عرصه‌ی بی‌رنگ
شد ترجمه‌ی هر چه که اسطوره و راز است
یک قطره ز خونِ قلمِ خسته‌ بر این سنگ

دستانِ قلم، مست شد از بویِ زبرجد
بربست کمر، تا بشود محرمِ ایزد
از دخمه به خورشید، پلی ساخت ز واژه
تا نورِ ازل بر دلِ این خاک بتابد

در سینه‌ی این دخمه صفِ جمجمه و قوش
چون لشکرِ خاموشِ زمان‌های فراموش
هر کاسه‌ی سر، آینه‌ی رنجِ بشر بود
هر مهره، شکستی ز ستونِ تنِ خاموش

اشباح شب دخمه ز آن صخره پریدند
با شعله ی ققنوس به فانوس دمیدند
گویی نفسِ مرده‌ی ارواح نیاکان
پیچیده زآن دخمه به لاهوت رسیدند

در پهنه‌ی گیتی که پر از خدعه و رنگ است
بینِ من و این کالبد، آرامش و جنگ است
مرگ ارچه به ظاهر شبِ تاریکِ فنا بود
اکنون به تماشایِ رخش، قافیه تنگ است

آن فّرِ کیانی که چو تاجی به سر ماست
با نغمه‌ی سیمرغ، هم‌آهنگ و هم‌آواست
در شام اساطیر، ز آتشکده ی دل
برخاسته ققنوس و بسوی ره فرداست

برخیز و ببین آتشِ ما سرد نگردد
این مرغِ سبکبال، دگر طرد نگردد
در معبدِ اندیشه، ستون‌ها همه نور است
آنجا که خرد، هم‌سفرِ درد نگردد

ما وارثِ این خاکِ پر از گنجِ نهانیم
در متنِ اساطیر، ز زرتشت نشانیم
از آتشِ دل، راه به افلاک گشودیم
تا باز بدانیم که ما، جانِ جهانیم

ما قطره‌ی اشکی ز رخِ صبحِ الستیم
کز ساغرِ این دخمه، چنین باده پرستیم
هر قفل که بر درب دل از جنس زمین بود
بشکست در آن لحظه که با نور، نشستیم

فارغ ز زمان گشته و در روی زمین گم
در چرخِ سماعی که نه من ماند و نه مردم
ققنوس و من و سِرِّ مگو، یک‌سره گشتیم
در خوشه‌ی نوری که بتابید چو گندم

پایانِ سفر نیست، که آغازِ ظهور است
این دخمه کنون معبرِ انوار و عبور است
ما شعله‌ی جاویدِ همان یشتِ غریبیم
اینک پسِ هر واژه، پر از حلقه ی نور است

پایانِ سخن، مطلعِ خورشیدِ دگر شد
این مرغِ جگرسوخته، ز خود نیز به در شد
در وسعتِ ادراک، فنا گشت و بقا یافت
آن کس که در این دخمه، ز اسرار، خبر شد

من قصه به پایان برم، این گور بماند
ققنوس اساطیر چو منشور بماند
ققنوسِ من از خاک به افلاک سفر کرد
تا نامِ وطن در طبق نور بماند

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر اساطیر
۱۶بهمن۴۰۴

پی نوشت:
گاهی برای تماشایِ ازل، باید در آستانه‌ی غروب ایستاد.»
​اینجا، در پیشگاهِ سنگیِ تاریخ، «دخمه» دیگر نه جایگاهِ سردِ فنا، که گهواره‌ی تپنده‌ی نوری است که از جانِ برخاسته است. ایستادن در این نقطه، شهامتی است برای یکی شدن با اسطوره؛ آنجا که ققنوس، بال‌هایش را نه از آتش، که از «خرد و فّرِ کیانی» وام می‌گیرد تا بر فرازِ سکوتِ سنگ‌ها، آوازِ جاودانگی سر دهد. این سروده ، روایتِ انسانی است که از میانِ غبارِ قرون، پلی از واژه به سوی خورشید ساخته است
رستاخیز ققنوس در دخمه،
روایتِ برخاستن یک انسان اندیشمند از دلِ دخمه‌های تاریخ زمان است؛
جایی که مرگ به دروازه‌ی ادراک بدل می‌شود
و فَرّ کیانی، نه در اسطوره‌ها، بلکه در جان انسان امروز زنده می‌گردد.

* یشت: سرود نیایش
* فرکیانی: فره ایزدی

ققنوس اساطیر

ققنوسِ اساطیر منم، خسته و چالاک
تا پر بگشایم به شبِ تار چو پژواک

اندوه من این‌ است که خاکستر و سرما
بردند ز جان شعله‌ی خورشید به خاشاک

اما من از آن آتشِ جان، شعله برآرم
تا برفکنم پرده‌ی این سردی و کولاک

با بالِ شکسته، ولی از خاطره لبریز
می‌سازم از این درد، دوباره پرِ ادراک

در سینه‌ی من سوگِ هزاران شبِ خاموش
پیچیده کنون هاله‌ای از ناله‌ی غمناک

در من نفسِ پیرِ جهاندیده هنوز است
فریادِ سکوتم چو میِ ناب زِ یک تاک

برگردم و از خاک، کنم پیکرِ تاریخ
تا زنده شود خاطره‌ی مرده‌ی این خاک

در سینه‌ی من آتشِ جاوید نهفته است
تا باز دمی بشنوم از شعله‌ی بی‌باک

فانوسِ شبِ گمشده در ظلمتِ دیرم
تابم به درخشش، به فراسوی دلِ پاک

با یادِ نیاکان به بلندی برم آواز
در ساحتِ تاریخ نهم پای بر افلاک

آغاز کنم فصلِ دگر در دلِ تاریخ
تا بشنود این قوم صدایم ز دلِ چاک

تا باز در آغاز شود قصه‌ی خورشید
از آتشِ این دل، نه ز خاکسترِ نمناک

ققنوسِ اساطیرم و آتش زده شعرم
در مجمرِ دل، مرغِ سکوتم شده پَرنـاک

از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر اساطیر
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۲۷ اردیبهشت۴۰۴

پی‌نوشت:
این سروده، آتشدان اندیشه‌ای‌ست برخاسته از دل خاکستر قرون؛
پژواکی‌ست از تاریخ خاموشی‌ها و نغمه‌ای برای برخاستن دوباره‌ی روح اساطیر.
ققنوسِ درون من، نمادِ آن روحِ خسته‌ اما جان‌سخت است که از ژرفنای شب‌های خاموش به آتش برمی‌خیزد.

این شعر، آغازِ طوماری‌ست از پژواک اساطیر؛
بانگِ قبیله‌ای خاموش، نجوایی از استخوان‌های سوخته،
و ندایی برای آنان که هنوز در دل شب، صدای خورشید را می‌جویند.

من، فرزندِ خاکی کهن، از تبار نیاکانِ خاموش،
با کلمات، خاک را جان دادم و با آتش دل، از سرمای قرون گذشتم
تا بگویم: هنوز در سینه‌ی این قوم، شعله‌ای هست.

این شعر، نه مرثیه‌ای برای گذشته،
بلکه حماسه‌ای برای آینده است؛
آغازی برای برافروختن مشعل فراموش‌ شدگان،
و سفری دوباره به ژرفنای خاطره و ایمان.

کوچ بی بازگشت

من زاده ی دو کوچم و از جنس انتظار
همراه کوه و صخره و همزاد هر بهار

نقش است رازهای نیاکان نیک من
بر دخمه های کهنه و پوسیده در غبار

از ژرفنای ساکت و گسترده ی کویر
تا قله های سرکش سربرره و دهار

آن گورهای خفته در آغوش تپه ها
گویند از تمدن و فرهنگ این دیار

در دره های چشمه نشان، گورصخره ها
برپاست تا بماند از آن دوره یادگار

یک گور استودان که نمادی ز مادهاست
در صخره های باعظمت هست برقرار

این قلعه های کهنه بر آن قله های پیر
آن استودان سنگی و این نقش آشکار

بر سنگهای مرمر افتاده بر زمین
تندیس راستین نیاکان با وقار

آن قوم بااصالت مهنی و میهنی
سالار و پهلوان و دلیران روزگار

روزی ز شهر میهنه در خاک مه ولات
از زادگاه بوسعید در دشت سبزوار

آنجا که بوسعید ابوالخیر میهنی
آن پیرحق که بود خدا را همیشه یار

آرام یافت در دل خاک مقدسش
معنا نمود مکتب عشق به کردگار

روزی به حکم پادشاه ازسرزمین خویش
کوچ بدون بازگشت و به آینده رهسپار

در جستجوی میهنی پاینده در غروب
مردان رزم با سپه واسب راهوار

در دشت لوت و پهنه ی شهرهلیل رود
ساکن شدند بر دمن و دشت لاله زار

راهی شدند بر در باغ چنار پیر
آنسوی چشمه ماه نهادند کوله بار

افکنده پنجه بر سر دزدان راهزن
در جاده و گذرگه و در دره و گدار

بر سنگ گورهایشان نقشی ز شیر وسرو
یعنی که جانشان به ره این وطن نثار

کوچ نیای من شبی در جاده های پارس
از جور کدخدا شده در قهر و در فرار

الله داد و خواهر و دیگر برادرش
کردند عزم کوچ به صحرای همجوار

از سمت شرق وقت شبانگه سه همسفر
راهی شدند یکسره در دشت و کوهسار

از زادگاه خویش ، ز کردشول پارسه گرد
کوچ بدون بازگشت تا پای یک چنار

در دره ها و تنگه ی شاهان چو آمدند
آوای یک تن از پریان ،ناله های زار

افسانه ای فسون شده از عهد قوم ماد
از عمق چاه سنگی و گلبوته های خار

لالای خواب دخترکی در های و هوی باد
پژواک کوچ لک لک و ققنوس و زاغ و سار

آن دخترک چو گوهری در مرز ماد و پارس
درعمق حوض سنگی و ساروجی مزار

بر جسم مومیایی اش صندوق آبنوس
اسرار ناشنوده اش در عمق سرد غار

نیلوفران به پیکر وی دسته دسته بود
دهها سده نهفته بود آن درج شاهوار

ای دخترک ز خواب گرانسنگ شو دمی
بیدار و چنگ را بنه بر زخمه های تار

بنواز تار خویش و بزن ساز کهنه را
تابشنوم نوای تو در این خواب در گذار

اجساد مرده های کهن ، زیر چنار پیر
در گورهای بی نشان ، خوابیده بی شمار

پیچیده در سکوت شب این روزگار سرد
فریاد مرده ای ز هیاهوی سوسمار

گردوی پیر در دلش رازیست جاودان
پاینده ، سربلند و تنومند و پایدار

رازی که درسکوت زمان مهر و موم گشت
در گورهای کهنه بر دامان سبزه زار

دیریست فصل عمر نیاکان تمام گشت
شد روی گور یک یکشان، باد رهگذار

سروده شده در
22خرداد 1390
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر چشمه ماه

پی نوشت:

کوچ اول:
اشاره به مهاجرت نیاکان پدری ام از تبار ایل بزرگ کردشولی از بازماندگان ایل باستانی پاسارگادیان و از یادگاران نسل هخامنشی که در عهد صفویه در شش نسل پیش از دیار پاسارگاد پارس اولین پایتخت هخامنشیان در جوار آرامگاه کورش بزرگ به چنارناز یزد که با نیاکان مهنی پیوند خویشاوندی نمودند.

کوچ دوم:
اشاره به مهاجرت نیای مادری نیاکان پدری ام از ایل بزرگ مهنی که در سده های پیشین از میهنه ی خراسان زادگاه شیخ ابوسعید ابی الخیر میهنی به دشت هلیل رود کرمان و سپس به دشت باستانی چنارناز یزد صورت گرفته است.

مرزهای ساکت و گسترده ی کویر:
اشاره به هرابرجان یزد دیار قنات و قنوت و قناعت ،خاستگاه کهن سرو باستانی و زادگاه مادرم ،این مهربانوی کویر و کوهستان ،آفتاب و آب و مهربانی
سرچشمه ی محبت و شکوهمندترین واژه ی شگرف آفرینش ،،

چنار سبز کهنسال چنارناز
سی و هفتمین اثر طبیعی ثبت شده کشور در زادگاه پدری ام واقع شده است که در همسایگی درخت کهنسال هزاران ساله ی گردوی در باغ قرار دارد که در شعر چنار به آن اشاره داشت

دخترک اشاره به جسد دختر بچه ی باستانی که برای هزاران سال در دخمه ای سنگی در سربرره ی چنارناز خفته بود و رازهای تاریخ این دیار کهن در دلش نهفته بود که پیش از این در شعر دختر چهل گیس گلپا بدآن پرداخته شد.

چنار

ای چنار کهنه زان دوران دور
ای شکوه جاده های بی عبور

بر تنت زخم تبرها مانده است
ساقه هایت تابش دریای نور

برگهایت پنجه های آتشست
ریشه هایت درخموشی های گور

زائرانت قرنها پنهان شدند
در جوارت ساکن شهر قبور

ای چنار، ای تک درخت آشنا
ای نماد مردمان با شعور

پهلوان جنگل اسطوره ای
شاخسارانت تنومند و قطور

بس حکایتها ز دوران دیده ای
قصه هایت را برایم کن مرور

شرح این ویرانه ها را جغد پیر
در طنین غارهای سوت و کور

وز فراسوی شگفت روزگار
بازگو میکرد اینجا با چغور

یاد باد آن روزگاران کهن
بزم شادی بود و لبخند و سرور

بر سر هر شاخۀ سبز چنار
دسته دسته زاغ و انواع طیور

در هزاران سال بر این کوه و دشت
گردش خورشید و گرمای حضور

از ظهور مردمان باستان
بر دهار و چشمه ماه و چشمه شور

آن دلاورهای کوهستان آشیان
شیر مرد و پهلوان سالارپور

قهرمانانی که در میدان رزم
در صف پیکار بی باک و جسور

پس کجایند؟ آن سواران دلیر
در هجوم جنگجویان شرور

وز سموم بادهای هرزه گرد
مانده برجا اسکلتهای صبور

در شگفتم از سکوت جمجمه
کاسۀ سرهای لبریز از غرور

یادها، فریادها در بادها
جسمها و چشمها در کام مور

استودان چون آسیاب مردگان
استخوان می کوفت با بیداد و زور

عاقبت از گردش این روزگار
گورها شد لانه ی مار و سمور

آن چنار ناز در این دشت شد
یادگار قوم مهنی غیور

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر چشمه ماه
سروده شده در7 بهمن 90

پی نوشت:
درخت چنار کهنسال هزاران ساله ی چنارناز بعنوان نماد برکت و جاودانگی دومین درخت کهن‌سال ثبت شده درآثارملی طبیعی استان یزد است که به شماره 35 در فهرست آثار ملی طبیعی کشور به ثبت رسیده است و بعنوان یک درخت مقدس که از عهد نیاکان باستانی همچنان زنده و سرسبز نظاره گر تاریخ و جغرافیای این سکونتگاه باستانیست از ارزش معنوی و احترام بالایی در بین مردمان این سرزمین برخوردار است.
در گورستانی کهن ، بر دامنه ی تپه ای باستانی در همسایگی این چنار قطور نیاکان مردمان این سرزمین در دل خاک آرمیده اند.
صدها سال است که در شیب تند تپه استخوانهای فرسوده شان در خاک فرو رفته و یا از دل خاک برآمده و گذر زمان را در گوش زمین فریاد می زنند.
بنا به پژوهشهای صورت گرفته از سوی پژوهشگر بزرگ استاد دکتر جمشید صداقت کیش در کتاب کردان پارس و کرمان مردمان این دیار بازماندگان ایل بزرگ کردتبار مهنی هستند که از خطه ی کرمان تا دشت سبزوار خراسان پراکنده اند.
از کتب تاریخ کرمان و خراسان اینگونه برداشت می گردد : مردان مهنی که خودرا از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر میهنی یا مهنی عارف و شاعر نامدار ایران زمین می دانند مردمی سلحشور و جنگجو ، دانا و توانمند بوده اند و در روزگاران گذشته پیش از عصر صفویه توسط پادشاهان پیشین بنا به انگیزه های سیاسی از مهنه ی خراسان به سرزمینهای دور دست در کرمان کوچانده شده اند.
ایل مهنی بزرگترین ایل کرمان هست که بر پهنه ی دشت هلیل رود در جیرفت و بافت سکونت گزیده اند و بنا به تحقیقات تاریخی و تاریخ سنگهای قبور درگذشتگانشان برخی از آنها در سده های گذشته با کوچ مجدد به سرحدات مرز فارس و کرمان و یزد در چنارناز رحل اقامت افکنده و نژاد فعلی مهنی از بازماندگان آنها بحساب می آیند.
وجود گورستان قدیمی مهنی ها با بیش از 150 سنگ گور صندوقی چهار گوش مرمرین با نمادهای شیر و سرو و گل نیلوفر با پیشوند نام سالار و پهلوان درج شده بر سنگ گورهایشان بر بالای تپه ای در نزدیکی گردوی کهنسال چند هزار ساله بیانگر سکونت آنان از سیصد و اندی سال قبل تا کنون در این سرزمین می باشد تا آنجا که رازهای زندگی این مردمان و دلیل مهاجرت انان به اینجا در گذرگاه زمان گم گشته و در دل خاک این گورستان مدفون گردیده است.

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

112 دیدگاه

یعقوب اسدی · 2026/09/01 در

درود بر شما استاد بزرگوار
شعر پاسارگاد بسیار زیبا بود و پر از حرف بود
خدا قوت

حامد کریمی · 2026/09/01 در

درود بر استاد و شاعر فرهیخته جناب گندمکار
اشعار زیبا و پر محتوای شما به ویژه شعر پاسارگاد نگین جاودان پارس نشان از فرهنگ غنی و تمدن ایران زمین است.
در پناه حضرت دوست تندرست و پیروز باشید
ارادتمند کریمی

حامد کریمی · 2026/09/01 در

درود بر استاد و شاعر عزیز جناب گندمکار
همه اشعار شما و به ویژه شعر پاسارگاد نگین جاودان پارس بسیار زیبا و با معنا و گویا و تصویرگر تمدن ایران زمین است.
در پناه ایزد یکتا تندرست و پیروز باشید.
ارادتمند حامد کریمی

مرتضی وفائی زاده · 2026/07/24 در

قبل از هر چیز باید بگم از خوندن این شعر لذت بردم. تصویرسازی‌ها خیلی قوی بود و فضایی که با باد، استخوان، ناقوس و گور ساخته شده، تا مدت‌ها توی ذهن می‌مونه. از طرفی، پیوستگی شعر و حرکتش از فضای تاریک و مرگ به سمت مفاهیم عرفانی هم برای من جذاب بود.
فقط یک نکته به نظرم رسید. حس کردم از جایی به بعد، شعر بیشتر می‌خواهد نتیجه‌ای را که از ابتدا مدنظر داشته بیان کند؛ یعنی اینکه جسم فانی است و روح به نور و حقیقت می‌رسد. همین باعث شده آن فضای رازآلود و پرسش‌برانگیز ابتدای شعر کمی کمرنگ شود. به نظرم اگر شاعر تا پایان، آن ابهام اولیه را حفظ می‌کرد و اجازه می‌داد خواننده خودش به برداشت و نتیجه برسد، تأثیر شعر حتی بیشتر هم می‌شد.
در مجموع، شعر ارزش خواندن و تأمل دارد و برای من تجربهٔ خوبی بود.

    ققنوس اساطیر · 2026/07/25 در

    شاعر گرانقدر جناب آقای وفایی‌زاده عزیز،
    از اینکه شعر را با دقت و تأمل خواندید و نگاه نقادانه و ارزشمندتان را با من در میان گذاشتید، صمیمانه سپاسگزارم. 🌹
    برداشت شما برای من بسیار قابل احترام است. حقیقت این است که در این منظومه، مقصودم رسیدن به یک «نتیجه‌گیری» صرف نبود؛ بلکه می‌خواستم حرکت تدریجی از تاریکی گور تا روشنای حقیقت را به تصویر بکشم. از نگاه من، هر مرحله از شعر پله‌ای از این سیر درونی است و پایان، تنها آشکار شدن آن حقیقتی است که از آغاز در بطن تصاویر نهفته بوده است.
    با این حال، نکتهٔ شما دربارهٔ حفظ ابهام تا پایان، نکته‌ای ظریف و قابل تأمل است و بی‌شک در تجربه‌های آینده از آن بهره خواهم برد. از همراهی و نگاه اندیشمندانه‌تان سپاسگزارم.🙏🌺

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *