دفتر شعر عباس دشتستانی (آصف)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر عباس دشتستانی (آصف)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

ساعت،
دزدِ خاموشی ست
که ثانیه‌ها را
از جیبِ روزهای ما بیرون می‌کشد.
بیا،
این خرده شیشه‌های کُهنه
و میخ‌های زنگ زده را
که در تار و پود این سال‌ها
فرو رفته‌اند،
بیرون بکشیم.
هوا،
زیر سایه بلند این سال‌ها،
از جریان زندگی باز مانده است.
دیگر،
بار خاطره‌های تلخ را
بر شانه های پنجره نگذاریم؛
پنجره،
برای آمدن نور است،
نه تماشای دیوار.
بخشش،
باختن در میدانِ حق
و یا پاک کردنِ حافظه نیست؛
باز کردنِ راهی ست
که سال‌ها
نور را در تاریکیِ ذهنِ ما
زندانی کرده بود.
ما از حقِ داشتن‌ها
چه ساختیم؟
جز دیوارهایی
که هر روز
سایشان را
بر صورتِ هم بلندتر کردن؟
اما نیکی،
راه میان بـُری ست
برای برگشتن
به آن
« منِ » پیش از این غُبار،
که هنوز
در ته وجود ما
به یک دستِ گرم
باور دارد.
بیا،
هنوز وقت است؛
پیش از آنکه پیمانه پر شود،
به جای شمردنِ زخم‌ها،
پیش از آنکه فُرصت
از لبه ی جهان سر ریز کند.
در دلِ هم
جایی برای نور
باقی بگذاریم.
همین
شاید
تمام نیکی باشد…

جهان که به پایان برسد،
سقوطِ ستاره‌ها را به تماشا می‌نشینم؛
نه با هراسِ مرگ،
که با التهابِ وحشت
در آستانه ی دیدار.

بگذار اقیانوسها سر بروند
و کوه‌ها به تاراجِ باد
متلاشی شوند؛
در همان ثانیه‌ ای که زمین
پوست می‌اندازد
برای تجلّی
من
در آغوش عظمتِ تو
پناه می‌گیرم.

تو آن حقیقتِ ناگزیری
که جهان
در برابر تابشِ مَحضَت
رنگ می‌بازد
تا جز تو،
هیچ چیز
برای ماندن
باقی نماند.

چه تماشای باشکوهی ست
خاکستر شدن
در حریمی
که تویی!

وقتی قانون‌های جهان
یکی یکی فرو می‌ریزند
و زمان،
مثل ساعتِ شنیِ شکسته‌ای،
از میانِ انگشتانِ خاک
فرو می‌ریزد،
تازه آغاز می‌شوم؛

ذره‌ای مُعلق
در جاذبه ی نامت،
بی آنکه بدانم
این پایان است
یا نخستین لحظه ی بودن.

ای بزرگ تر از هراسِ مرگ!
ای با شکوه تر از انهدامِ کهکشان‌ها!

خاکِ مرا
باد با خود خواهد بُرد،
اما عشق،
تنها پنجره‌ای است
که در این آخرالزمان
بسته نخواهد شد؛

پنجره ای
رو به تماشای
بی‌انتهای تو…

در جایی
که هیچ نقشه ای
به آن ختم نمی شود،
چیزی در من
سال هاست
بی صدا فرو می ریزد.
میانِ خُرده های خودم می گردم؛
انگار کسی
پیش از رفتن،
مرا از درون شکسته
و تکه هایم را
در سال های مختلف
جا گذاشته باشد.
درونم
اتاقی ست که قُفلش
سال هاست
کلیدِ هیچ دستی را
به خاطر نمی آورد.
شبها صدایی بی صاحب
از زیر در
وارد خوابم می شود؛
نه نامی دارد،
نه چهره ای؛
فقط بوی بارانی را می دهد
که یک روز
از شانه های تو گذشته است.
هنوز
گوشه ای از ذهنم
کفشهای خالی رفتن
خاک جمع می کنند.
چه سنگین است
حملِ چیزی
که دیده نمی شود؛
چند لحظه ی ناتمام،
چند واژه
که پشتِ لبهایم
پیر شدند،
و بویی که هر بار
کتابِ قدیمی را ورق می زنم،
بی اجازه
کِنارم می نشیند.
گاهی فکر می کنم
رفتن،
از در ها آغاز نمی شود؛
از جایی شروع می شود
که آدم،
نامِ خودش را
در صدای دیگری
گُم می کند.
و ماندن…
ماندن شاید همین باشد؛
اینکه سالها بعد،
در اتاقی خاموش،
ناگهان
از کنارِ یک واژه بُگذری
و احساس کنی
کسی همین حالا
از کنارِ قلبت
عبور کرده است.
و آن وقت می فهمی،
بعضی رفتن ها
هرگز تمام نمی شوند؛
فقط
شکلِ ماندنِشان تغییر میکند…

از دور،
چراغِ قهوه خانه‌ای
سو سو می‌زد؛
مثل دستی
که رهگذری را
به ماندن دعوت می‌کرد،
یک صندلی چوبی،
که گویی سال‌ها
انتظارِ مرا می‌کشید.
پنجره‌ای
که بخارِ چای
آرام
روی شیشه نفس می‌کشید.
می‌شد
چند دقیقه
از تقویم بیرون آمد،
و گذاشت
عقربه ها
بی حضورِ من
پیر شوند.
اما
از کنارش گذشتم…
نه که دیرم شده باشد؛
فقط
سال‌ها بود
به ( بعداً )
بد عادت کرده بودم.
عجله…
همیشه عجله،
آنقدر دویدم
که صدای نفس‌های خودم
در ازدحامِ رسیدن
گم شد.
آخر…
چه وعده‌ای
آن سوی فردا بود
که امروز را
این همه
ارزان فروختم؟
حالا
هر بار
از کنار قهوه خانه‌ای که می‌گذرم،
حس می‌کنم
چند دقیقه از عمرم
هنوز
پشت همان میز،
کنار یک استکان چای،
منتظر من مانده است.
کاش…
فقط یک بار
می‌ایستادم.
و می‌فهمیدم؛
آنچه تمام عمر
دنبالش دویدم،
همین جا
به انتظارِ من
نشسته بود…

من،
مجسمه سازِ دردهای خویشتنم،
و شب‌ها از گِلِ داغِ حسرت و اشک
تندیسِ اندامت را
آرام، آرام، می‌تراشم
انگُشتانم،
بوی اندوه گرفته‌اند،
بوی شب،
بوی خاموشیِ اتاقی که در آن
هیچ کس
جز خیالِ تو رفت و آمدی ندارد،
با تارهای صوتیِ بُغض های فرو خورده‌ام
برای چشم‌های بسته‌ات
لالایی می‌خوانم،
لالایی شکسته، خسته،
که نه خواب را می‌آورد نه مرگ را،
فقط دلتنگی را
از این سوی شب به آن سوی شب می‌برد.
تو،
شاهکاری از جنس نبودنی،
قاب شده در گالریِ تاریکِ سینه ام
و من هر روز از برابر این قاب عکس عبور نمی‌کنم،
فرو می‌ریزم.
هر روز خطوطِ چهره ات در غُبارِ زمان کم رنگ‌تر می‌شود،
و من با مداد سیاهِ پشیمانی
سایه های تازه‌ای به دورِ چشم‌هایت می‌کِشم،
سایه‌های عمیق،
عمیق‌تر از شب،
عمیق‌تر از چاهی که صدایم را می‌بلعد
و جوابی پس نمی‌دهد.
آه،
ای تندیسِ تراشیده از سنگِ دلتنگی،
کاش برای یک لحظه
روح حضور در کالبدت می‌دمید،
کاش برای یک لحظه
سنگ از سکوت می‌اُفتاد و من می‌فهمیدم،
این همه ساختن،
این همه سوختن،
این همه ماندن،
بی تو،
آخر به کجا می‌رسد؟
به قرار؟
یا
به غبار؟…

ایستگاهِ متروکه

ایستگاهی متروکه ام،
در انتهای جهان
جایی که ریل‌ها،
زیر آوار علف‌های هرز
به بن‌بستِ سکوت می‌رسند.
سوت رفتنت هنوز،
در سقف آهنی سینه‌ام می‌پیچد،
و غبار غلیظ خاطراتت
آسمان فکرم را تاریک کرده است.
هر شب،
واژه‌ها را چون پرندگان کاغذیِ خیس،
به آدرس فرضیِ آغوشت پرواز می‌دهم،
اما باد بی‌رحم،
آنها را مچاله
به آشیانه تنهائیم باز می‌گرداند
چمدان دلتنگیم،
بیش از حد سنگین است
پر از پیراهن‌هایی که هنوز
عطر گمشده‌ات را
در تار و پود خود پنهان کرده اند،
کدام قطار اشتباهی،
تو را به من باز می‌گرداند؟
پیش از آنکه
آخرین چراغ سِکو
در چشم‌های شب خاموش شود
پیش از آنکه ریل‌ها،
برای همیشه
در مه فراموشی گم شوند.
برگرد،
هنوز یک بلیط بی مقصد
در جیب این ایستگاه
تا نخورده مانده است.
و من،
مسافری هستم
که سال‌هاست
هیچ قطاری
جرئت بردنش را ندارد…

اسرارِ گیسو

دوش دیدم که دلم تشنه ی رُخسارِ تو بود
همه جان و جهان بسته به گفتارِ تو بود

چشمِ مستت چو به آئینه ی جان جِلوِه نمود
دل گرفتارِ همان شیوه ی رفتارِ تو بود

نقشِ چشمانِ تو از خاطرِ من پاک نشد
همه ی هستیِ من بسته به پندارِ تو بود

چون سَحر پرده ز آن چهره ی زیبا بُگشود
هوشِ من مَحوِ همان جِلوِه ی انوارِ تو بود

گرچه صد فتنه به پا بود در این دشتِ فراق
دلِ من در پی آن وعده ی دیدارِ تو بود

عقل در حلقه ی گیسویِ تو سرگشته بماند
دلِ من مَحوِ همان قصه ی تکرارِ تو بود

گفت: آصِف که دل از بند تو نتواند رَست
هر چه در سینه ی او بود ز اسرارِ تو بود

معجزهٔ نگاه

نگاهِ تو چو به ویرانه ی دلم مهمان شد
خرابه ی دلِ من از بهار گلستان شد

تو آمدی و شبِ سردِ انتظار شکست
سپیده از نفسِ گرمِ عشق تابان شد

چو نام تو به میان آمد ز لبِ عُشاق
حدیثِ عشق در این شهر وِردِ مستان شد

خنده ز لبهای تو چو در این بَزم شِکُفت
شراب در قَدَحِ محفلِ عاشقان لرزان شد

شبی که عکسِ رُخَت در خیالِ من تابید
سکوتِ سردِ شب از شورِ دل غزل خوان شد

نه اعجازِ مَسیح نه عَصایِ کلیم
دل از نگاهِ تو ویران و پریشان شد

گر صد عیسی و موسی با هم آیند
به پایِ عشق تو هر معجزه حیران شد

خراباتِ مُغان

این کُـهنه رباطی که در آن نقش و فریب است
هر گوشهٔ این کُـهنه سَرا رنج و حَریب است

مِهرَش همه کین است و وفایش همه نیرنگ
این مِهرِ دروغین قَفسِ جانِ لَبیب است

غَرِه مشو از وعدهٔ شیرین و فُسونَش
کز خندهٔ شیرینِ وِی آوایِ نَهیب است

دل از تبِ بازارِ جهان دور نگه دار
کز نرمیِ گفتارِ وی آشوبِ مَهیب است

ای دل ز خراباتِ مُغان روی بِگردان
آن باده که نوشی چو سرابی ز فریب است

بُگذر ز تمنایِ جهان ای دلِ غافل
پایانِ سفر جایِ دگر باغِ حَبیب است

کهنه رباط: کاروانسرای قدیمی (استعاره از جهان)
حَریب: ویرانی، نابود شده، جنگ خونین
لَبیب: عاقل، دانا، خردمند
غَرِه: مغرور شدن
خراباتِ مُغان: در اصل به معنی میخانه و محلی برای نوشیدن باده بوده.
مُغان: در عرفان و شعر فارسی گاهی به مکان عشق و مستی و فریبنده و زودگذر اشاره می کنه.

آغوشِ خالی

پیراهنی که برایت خریده بودم
هنوز روی چوب لباسی
شانه هایت را بهانه می کند،
گاهی که پنجره را باز می گذارم
باد بر تنِ پارچه که می وزد،
آن قدر شبیه به پیچشِ اندامِ تو
در آغوشِ من است
که دستم را به سمت هوا دراز می کنم،
و از شدتِ این خیال
سقف اتاق رویِ سرَم آوار می شود
تو
در تار و پودِ این پارچه حبس شده ای؛
و من
زندانبانِ لباسی هستم
که دیگر هیچ کس
قرار نیست آن را به تن کند…

فریادِ خاموش

خاموشم و بی تابیِ فریادِ تو دارم
چندان که به جان حسرتِ دیدارِ تو دارم

در سینه دلی خسته زِ بیدادِ زمانه ست
در خلوتِ خود زمزمهٔ نامِ تو دارم

رفتی و زِ چشمم نرود نقشِ حضورت
هر لحظه دلی گرم زِ آثارِ تو دارم

ویران شده ام بی تو و این راز نهان نیست
در گوشهٔ دل شوقِ تماشایِ تو دارم

شب تا سحر از دوری ات بی تاب نشینم
در دیده به هر گریه تمنّایِ تو دارم

گفتم که فراموش کنم خاطره ها را
دیدم که هنوز آتشِ پِندارِ تو دارم

هر چند که خاموشم و لب بسته زِ فریاد
در سینه هزاران غمِ فریادِ تو دارم

جُز نامِ تو بر لوحِ دلم نقش نبسته ست
من هر چه نفس هست، همه از یادِ تو دارم

جامِ تُهی

در بزمِ وصالِ تو دلم مستِ شراب است
یک جُرعه زِ میخانهٔ چشمانِ تو ناب است

در سینهٔ من شعلهٔ عشقی ست نَهانُ
جانم به رهِ عشقِ تو پیوسته شتاب است

چون غُنچه به دل در شب دیوانگی من
هر یادِ تو در باغِ خیالم چو گُـلاب است

مدهوشِ نگاه توأم از شوقِ محبت
در کویِ تو آواره و دل خانه خراب است

در کُنجِ دلم غُصه و غم همدمِ من شد
شبها دلِ آشفتهٔ من با تو به خواب است

گَر بویِ وصال آید از آن زُلفِ پریشان
چشمم به تماشایِ رُخَت در تب و تاب است

چون رویِ تو پنهان شَوَد از دیده و دل باز
عالم همه تاریک و دلم غرقِ عذاب است

دستم به دُعا بَهرِ تو تا سویِ فَلَک رفت
دانستم از آن دَم که جهان جمله سراب است

یادگار عشق

باز می آید بهاران با نسیمی بیقرار
می کِشد نقشی زِ رویَت در گلستانِ بهار

در دلِ تاریکِ شب یادِ تو شمعی پُر فروغ
می درخشد برشبِ غم چون چراغِ شامِ تار

چشمِ تو دریایِ مواجی ست پُر جوش و خروش
مست گشتم از نگاهت با دو چشمِ پُر خُمار

عشقِ تو در سینه چون چشمه بجوشید از نَهان
می بَرَد دل را به اعماقِ شکوهِ چشمه سار

گرچه دوری، لیک هستی در میانِ جانِ من
ای که بخشیدی به این دنیایِ ویران اعتبار

آصف ، زِ سوزِ فراق این غزل از دل سرود
تا بماند در جهان از عشقِ پاکش یادگار

نسیم طَرَب

ای که از نامِ تو جانم به طَرَب می آید
زِ نگاهِ تو به جان شوقِ طَرَب می آید

چون نسیمی که وَزَد از سحرِ نَرگِسزار
زِ نسیمِ نَفَسَت بویِ طرب می آید

چشمِ مَستت به دلِ غم زده راهی بُگشود
زِ همان چشمِ سیَه نورِ طرب می آید

دلِ شوریده مرا صبر چه حاصل باشد
عاقبت در پِی آن شورِ طرب می آید

آفتابِ رُخِ تو بر شبِ من می تابد
از فروغِ رُخِ تو موجِ طرب می آید

بی تو ای جانِ جهان، باغِ دلم پژمرده ست
با تو هر برگ و گُلی تازه طرب می آید

قافلهٔ بی بازگشت

«آهوان گم شده اند در شبِ دشت»
باد،
می نالَد از اندوهی غریب
ماه،
تنها به سَرِ تپه نِشست ست هنوز
باد،
می پُرسد از این راهِ عُبار؟
کو مسافرانِ خسته و درماندهٔ راه؟
دشت،
خاموش و دلِ من نگران
آه…
از آن رفتگانِ بی بازگشت
رَدّی از گام نمانده ست به خاک،
جُز غباری که نِشسته ست به دشت…

پی نوشت:
در وصف عزیزان آسمانی
در مصرع اول (تضمین) جناب هوشنگ ابتهاج می باشد

گوهرِ یِکدانه

ای عشق، بیا تا دلِ دیوانه دَهَم
این جانِ پریشان زده را خانه دَهَم

در میکده از عطرِ تو سَر مَست شوم
تا جامِ نگاهم به تو مَستانه دهم

گفتی: که دِلَت را به که دادی؟ گفتم:
در پایِ تو این گوهرِ یِکدانه دهم

شبها غزلِ عشقِ تو را میخوانم
تا صبح تو را بوسه چو پروانه دهم

از من مَگُریز، ای گُلِ خوشبویِ دلم
جانم به رهِ عشق تو جانانه دهم

اگر روزی نباشم

اگر روزی نباشم
باد را بگو
در کوچه ها بِگردد
شاید
عطری از من
در هوایِ اطرافِ تو مانده باشد
پنجره را باز کن،
شاید نوری از چشمانم
هنوز رویِ دیوارِ دِلَت اُفتاده باشد
و اگر دِلَت تنگ شد؟
کتابی که برایت نَنوشتم را باز کُن
میانِ سفیدترین صفحه اَش
رَدِ انـگُشتِ دلتنگی ام را خواهی یافت…

در آغوشِ تاریکی

شب بالا می رود
از بامِ خانه ها،
از حِصارِ شاخه ها،
و من،
در آغوشِ تاریکی
به این فکر می کنم
که شاید؟
فردا در آفتاب تازه
دوباره سایهٔ تو بر دیوار دلم بی اُفتد…

پس از مَرگم

بعد از مَرگم
باد از روی سنگِ مزارم می گذرد
و نامم را مثل برگِ خشکی
در دشتِ خاموشی پخش می کند…

بعد از مرگم
زمان ادامه دارد،
اما بی خاطرهٔ من:
فقط شاید،
گاهی در خواب نسیمی گُمنام بِوَزد
صدایم برگردد
و بگوید:
من هنوز دوست دارم زنده ها را…

بعد از مَرگم
اگر گذشتی از کنار خاکِ من
آهسته قدم بردار…
شاید صدایِ دلم هنوز
زیر غبارِ خاموشی
به دُنبالت بِگردد…

باران که بیاید
می دانم
قطره ای از چشمانِ توست
که بر مزارِ دلتنگی ام
می بارد…

بعد از مرگم،
شب ها را خاموش نکن…
من از تاریکی می ترسم،
از سکوتِ قبر
و از نبودِ صدایِ تو…

خوابِ پریشان

دست اندازِ جاده…
بُگذار،
خواب، چشمهایم را با خود بِبَرد
بُگذار،
دوریِ یار قلبم را پریشان سازد
بُگذار،
شب و روزَم آشُفته باشد
در اندیشه فتح دلِ خویش
اما بِدان،
دیدار تو در پائیز
فتح الفتوح دیگری ست…

حقیقت آرام (درخت)

به قامَتَت که می نِگرم،
ستونی سبز پوش
در میانِ روشنایی آسمان
ابرها، چون گلبرگهایِ سپید
بر شانهٔ باد می لغزند
برگهایِ رنگارنگ، چون اَشک
از چشمانت سرازیر می شوند
از نگاهت باران می چِکد،
بارانی که نَه کوچه ها
که دلهایِ خسته را تازه میکند.
هر دانهٔ بَرگَت،
زمزمه ایست برای روزهای بی قراری
هر ریشه ات،
اعتمادِ عمیقی ست به خاک
تو ایستاده ای،
با نگاهی که مرزِ خیال را می شِکافد
جدی و آرام چون کوه،
که هیچ طوفانی، آن را به زانو در نمی آورد
تو خود حقیقتی،
و من در سایه ات معنیِ پناه را فهمیدم…

باران

پنجره را باز گذاشتم
تا شاید،
خیالَت وارد شود
مثلِ بارانی که نمی پُرسد
خانه از آنِ کیست؟…

اگر روزی باز گردی،
نه سوالی می پُرسم
نه گِلایه ایی،
فقط:
می نشینم رو به رویَت
چای دَم می کنم
و اجازه می دهم
باران بین ما حرف بزند…

باران می بارد،
رفتی،
اما دردِ نبودَنت هنوز
در هر قطره تکرار می شود،
کاش فقط یک بار،
در دلت آرام بگویی
« من هم دلتنگم »

دفتر شعر
عباس دشتستانی
(آصف)

جدول کامل هم قافیه ها


71 دیدگاه

یعقوب اسدی · 2026/09/01 در

درود بر شما
آخرالزمان را خیلی زیبا گفتید
خدا قوت

    درود · 2026/09/02 در

    درود برشما
    ممنون از نگاه زیباتون🙏🌹

    عباس دشتستانی · 2026/09/02 در

    درود برشما
    ممنون از نگاه زیباتون🙏🌹

جلال زمانی · 2026/08/17 در

درود بر شما
تا دیر نشده شعر زیبایی شده
طبع وقلمتان روان

    عباس دشتستانی · 2026/08/20 در

    درود بر شما جناب زمانی
    ممنون از بذل لطف شما🙏

هاجرعسکری(هانیه) · 2026/08/05 در

جناب آقای دشتستانی عزیز درود🙌💜
همه ی اشعارتون زیباست و تندیس اندوه از همه زیباتر …💯برقرار باشید و هر روز بیشتر از دیروز بدرخشید بدرود🙌

    عباس دشتستانی · 2026/08/06 در

    درود بر شما خانم عسکری گرامی
    شما استاد من هستید
    ممنون از نگاه زیباتون🌴🙏🌴

جلال زمانی · 2026/07/25 در

درود بر شما
چیزی در من مانده خیلی زیباست
آفررررین
اون قسمت آخر یه اشتباه تایپی شده
از کنار قلبت
عبور کرده است

    عباس دشتستانی · 2026/07/25 در

    درود بر شما استاد زمانی
    نظر لطف شماست،
    ممنونم از توجه و دقت نظر شما 🙏
    بله اشتباه تایپی بوده، درخواست تصحیح میکنم،
    تشکر🙏

سهیلا سعدی · 2026/07/24 در

چیزی در من مانده عالی و پرمفهوم بود لذت بردم از خوندنش

    عباس دشتستانی · 2026/07/25 در

    درودبر شما خانم سعدی
    از مهر و نگاه زیبای شما صمیمانه سپاسگزارم
    خوشحالم که شعر توانسته با مخاطب ارتباط برقرار کند.
    اگر واژه‌ها توانستند اندکی در جان مخاطب بمانند رسالت خود را انجام داده‌اند.
    از همراهی و لطف شما بی‌نهایت ممنونم.

مرتضی وفائی زاده · 2026/07/24 در

شعر تندیس اندوه ، ز آن شعرهایی بود که از همان عنوان، فضای خودش را می‌سازد و تا پایان حفظش می‌کند. تصویرها زیبا و پیوسته‌اند و استعاره‌ی تندیس، ستون محکم کل شعر شده است. بعضی سطرها واقعاً در ذهن می‌مانند؛ مخصوصاً “بوی اندوه گرفته‌اند”، “گالری تاریک سینه‌ام” و پایان زیبای شعر با “به قرار؟ یا به غبار؟”. قلمتان احساس را با تصویر درآمیخته و نتیجه، شعری لطیف، غمگین و تأثیرگذار شده است. لذت بردم، پایدار باشید.

مرتضی وفائی زاده · 2026/07/23 در

سلام عباس جان
دست مریزاد
شعر تندیس اندوه :
خیلی از فضای یکدست و تصویرسازی‌های شعر لذت بردم. ایده‌ی “تندیس” به‌عنوان محور شعر از ابتدا تا پایان حفظ شده و باعث شده متن انسجام خوبی داشته باشد. به‌خصوص تصویرهایی مثل “بوی اندوه گرفته‌اند” و “گالری تاریک سینه‌ام” برایم ماندگار بودند.
فقط اگر بخواهم یک حس شخصی بگویم، در بخش‌هایی به‌خاطر تکرار واژه‌هایی مثل اندوه، دلتنگی، شب و سکوت، احساس کردم شعر کمی بیش از آنکه با تصویر پیش برود، بر بیان مستقیم احساس تکیه می‌کند. شاید اگر در بعضی قسمت‌ها این احساس‌ها بیشتر از دل تصویر بیرون می‌آمدند، تأثیرشان حتی عمیق‌تر می‌شد.
در مجموع، شعر فضای دلنشین و صادقی دارد و پایانش با پرسش «به قرار یا به غبار؟» هم پایان‌بندی زیبایی برای این جهان اندوهگین ساخته است.

تنت سالم و قلمت مانا

    عباس دشتستانی · 2026/07/25 در

    درود بر شما دوست گرامی
    آقا مرتضی
    از اینکه شعر را با چنین حوصله و دقتی خواندید و نظرتان را صادقانه و با نگاهِ شاعرانه بیان کردید صمیمانه سپاسگزارم
    خوشحالم که انسجام و فضای شعر و تصویر محوری «تندیس اندوه» برایتان ملموس و اثرگذار بوده است.
    نکته ای که درباره تکیه برخی بخشها بر بیان مستقیم احساس مطرح فرمودید برایم ارزشمند و قابل تأمل است،
    در برخی قسمت‌ها این تکرارها را آگاهانه و در راستای حفظ و تاکید بر فضای عاطفی و جهان احساسی شعر برگزیده بودم تا بافت کلی اثر را تقویت کند با این حال برداشت شما را ارج می‌نهم و از اینکه با دقت و حوصله شعر را واکاوی کردید صمیمانه سپاسگزارم.
    برایتان تندرستی دل خوش و قلمی همیشه جاری آرزو دارم.
    مانا باشید

عباس دشتستانی · 2026/07/21 در

درود بر شما خانم سعدی
منظور از پرنده های کاغذی خیس؟
استعاره از نامه ها و واژه‌هایی هست که آمیخته با اشک و از اندوه سرشارند، همانطور که کاغذ خیس دیگر توان پرواز ندارد، این واژه‌ها هم هرگز به مقصد نمی‌رسند و دوباره به آغوش تنهایی شاعر باز می‌گردند.

سهیلا سعدی · 2026/07/20 در

ایستگاه متروکه خیلی پراحساس و قشنگ بود
چرا پرنده های کاغذی خیس؟متوجه منظورتون نشدم
بنظرم پرنده های کاغذی قشنگتره

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *