دفتر شعر فرامرز حسینی

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر فرامرز حسینی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

سخنور اشارت به پاکی نماید
حوادث به لطفش ز سر وا نماید

خدایا دلم گشته انبار غمها
رهایم بگردان ز طوفان و سرما

گرفتار و درگیر و بیزار ز دعوا
تقاضا به مهرت و حاجت به پروا

نگهدار و حامی و یارم توباشی
به بخشی گناهم و دلخور نباشی

چو گردد نگاری ز لطفش به درمان
بگیرد زبانش و کامش به دندان

خدایا بخواهم نگیری تو جانش
دهی جان به او تا بتازد روانش

فعولن فعولن فعولن فعولن
بحر متقارب مثمن سالم

ناظم ،
آنگاه متولد شد
که نخستین سنگ
بر دهان حقیقت نشست
از آن روز
در حنجره ی جهان
پرنده ای مانده است که
نه می میرد ،
نه آوازش به انتها می رسد .
او شبها
کنار پنجره می ایستد
و ماه ، پاره ای نقره بر شانه اش می گذارد .
باد ، اوراقِ گمشده ی زمان را
از زیرِ در به اتاقش می ریزد .
او خم می شود
و از میان آن همه خاکستر واژه ای
بیرون می کشد ؛
که بوی باران می دهد .
کسی نمی داند که در سینه ی شعورمند
چه جنگلی سوخته است
که هر بهار از خاکسترش
چکامه ای سبز می شود .
روزی که آخرین واژه از لبِ سراینده فرو می ریزد
جهان
برای نخستین بار صدای خودش را می شنود ،
باد ، گیسوانِ درختان را شانه میزند
و عطرِ بارانی دور را
در کوچه ها می پاشد .
چامه گو در تاریکی مشتی ستاره از جیبِ
شب بیرون می کشد .
یکی را به کاغذی گذاشت
و یکی را در سینه ی خود نگاشت
و آخرین ستاره را به صبح سپرد .
واژه ها
یکی یکی خیس از باران با ردِ پای شب
بر شانه هایشان آمدند ؛
و اتاق ، آرام آرام
از تنهایی خالی شد .
سپیده که زد
پرنده ای بر لبه ی پنجره نشست
کاغذها سفید بودند
اما اتاق پر از آواز بود
شاعر
قلم را بست ،
صبح از میانِ درختان بالا آمد
و روی میز
تنها یک قطره جوهر مانده بود
قطره ای کوچک که اگر می چکید ؛
تمام شب
دوباره
شاعر می شد .

پیش از تو
جهان ،
ساعتِ کوکی از
کار افتاده ای بود
که هیچ دستی جراتِ لمسِ
ثانیه هایش را نداشت .
تو آمدی ،
و نبضِ نامت ، در رگهای
منجمدِ زمین دوید …..
و واژه ها دوباره ،
در خاکسترِ سکوت
برخاستند .
هنوز فنجانی را که کنارِ پنجره گذاشتی ؛
هر صبح
کمی از
نبودن را در بخارِ خود نگه می دارد .
درختان پیش از آنکه سبز شوند
به یاد می آورند که روزی کسی
باید بهار را صدا بزند .
از وقتی نگاهت
از کنارِ قلبم گذشت
دیوارهای تنهایی ام پنجره شدند ،
و باد نامِ تو را
به اتاق های خاموشِ من رساند .
من نام تو را در حافظه ی
باران کاشته ام ؛
حالا هر قطره ای که می بارد
بخشی از دلتنگی مرا
با خود به زمین می آورد ،
و هر قطره مانندِ
مرواریدی کوچک در نورِ صبحگاهی می درخشد .
شب ها ،
چراغ های شهر را خاموش نمی کنم ؛
می ترسم تاریکی
راهِ برگشتِ صدای تو را
از حافظه ی دیوار ها پاک کند .
اگر روزی نباشی ،
باغ ها فصلِ شکفتن را
فراموش می کنند
و دریاها به دنبالِ ساحل می گردند .
من هنوز در این خانه
صدای نفس های تو را جستجوی می کنم
جایی که عشق
آخرین
پرنده اش را
پَر داده است .
شب که عمیق تر می شود
می فهمم
بعضی رفتن ها در را نمی بندند ؛
آن ها تمام پنجره های جهان را
در آینه ی ،
خاطره
خاموش می کنند .

هیربد
در پس صندلی کهنه ایی ،
طوفانی از سکوت سال هاست
آرام گرفته است .
آنجا ،
در گوشه ی تاریک پنجره و تخته ،
جایی که سایه ها
در هم گره می خورند ،
انگشتانی از جنس صبوری
پرده ی شب را
بی صدا
کنار می زنند .

اتابک ؛
در میان غبار شناور نور ،
نگاهش
چون بارانی خاموش
بر کویر ذهن ها
فرود می آید .
نه با هیاهوی فریاد ،
که با نسیم واژه ای
که از لابه لای غبار می گذرد
و ریشه های خاموشِ دانستن را
در ژرفای خاک
بیدار می کند .
ردِ سپید ِ گچ
بر سیاهی تخته
رقص واپسین بلورهاست
بر شانه های شب .
او می آموزد
که هر نقطه
آغاز جهانی ست ،
و هر خط ،
اگر از ایمان بگذرد ،
ستونی استوار بر اندیشه می شود .

نگارین
معمار سکوت هایی ست
که پیش از تولد واژه ها
در کلاس نفس می کشند .
اوتبدیل خاک به آینه را می داند ؛
می داند چگونه
از دل سیاهی مداد ،
روشن ترین حقیقت ها را
بیرون بکشد ،
و از غبار سپید گچ ،
آسمانی از معنا
بر تن خاموش کاغذ بنشاند ،

آنگاه
که آخرین ذره ی گچ
از دستانش
به پرواز در می آید ،
دیگر
معلم
تنها یک نام نیست ؛
او ، ……..
هیربدِ خِرَد است ،
اتابکِ دانایی،
نگارینِ روشنایی ،
و بر صفحه ی روزگار
نه با گچ
که با نور
می نویسد .

…………

۱.هیربد به معنی آموزگار، معلم، آموزنده و در اوستا به پیشوای دینی هم میگویند .
۲. اتابک به معنی معلم ، تعلیم دهنده و آموزگار و تعلیم دهنده و پدر بزرگ وزیر اعظم
۳. نگارین هم از خود کلمه معنی اش مشخص است که معلم و آموزگار می باشد .

انباز،
که شب خاموش وغبار آلود
جهان را،
با انگشتانی از جنس سپیدی نور
بسوی آغوش صبح باز می گرداند،
و از پیاله سفالین
نه از رگ آب
که انعکاس تشنگی سر می ریخت ،
و کوزه ،
با دهان ترک خورده از عطش ، بی صدا
خاک را به آسمان می خواند ؛
وباد ردای مچاله و بی قرارش را
بر تن خاره می آویخت ؛
گل ،
بی آن که شکفتن را در نسیان خود
به یاد آورد
عطر خویش را از شکوفه های آینده
وام میگرفت
واز دوش خسته ی زمین برمی داشت ؛
تا پرندگان ،
سبک تر از وزن خود در اندیشه ی آسمان
به پرواز در آیند .
شب ،
پلک های خمارش را بر زخم
عمیق ستارگان می بست ؛
و ماه سکوت را چنان با صیقل صبر
می آراست ؛
که تاریکی دیگر تصویر خویش را
باز نشناسد .
سال ها ، در غبار گمان می پنداشتم که
این همه نجیب بودن خاک
و بخشندگی نور
تنها در خوی جاودان فصول است…….
اما ،
امروز دانستم
این دستی که بیصدا و بی آنکه دیده شود :
هر دو جهان مرا از نو متعادل میکند :
( همسرم ) است .

در رکابِ عالمی روشن روان
می نهادم دل به راهِ عاشقان
تا نگردد راهِ جان گم در سراب
بر نتابم جز فروغ آفتاب
تشنه بودم در پی دریای نور
می شدم از تیرگی ها دورِ دور
چون رسیدم بر سرِ کوهِ حضور
غرق گشتم در فروغِ بی غرور
گر تو جویی منزل جانان خویش
سر بنه بر سنگ راهِ جان خویش
کیمیا گر باش و ( مسِ ) تن را بسوز
تا بر آید صبحِ صادق روز و روز
هر که در بند هوای خود بماند
قصه ی نادانی خود را بخواند
نغمه ی هستی به گوشِ جان شنو
زین گذرگاهِ پر از طوفان برو
عمر ، برقی در شب تاریک ماست
بیش از این غافل شدن دوری ز ماست

فاعلاتُن فاعلاتُن فاعلن

سپیده ، زخمی است بر پیشانیِ شب ،
که با سرانگشتانِ پینه بسته باز می شود .
چه بی باک ،
از میانِ آوارهای تاریکی
بر می خیزد ،
با قلبی که در سینه اش
کوره ایست در التهابِ نبرد .
بنگر !
دستانش نقشه ی جغرافیای
زمین است ،
خطوط عمیقِ رنج ،
جاده های بی پایان
که به مقصدِ ساختن می رسند .
او با هر ضربه ی تیشه ،
نبضِ زمین را
به شماره می اندازد ،
و سایه اش بر دیوار تاریخ ،
غول آساتر از تمامِ
هراس های کهن
قد می کشد ،
آسمان ، شاهدِ عرق هایی ست
که چون ستاره های
سقوط کرده بر خاک می چکند ؛
و این نه شکست
که باروری بیان است !
با دهانی ،
از فولاد
و چشمانی
از آذرخش ،
تار و پودِ هستی را به هم می دوزد .
فریادِ سندان ،
موسیقی حماسی اوست ؛
قافیه ای در گلو گاهِ
آهن می پیچد :
تند ،
برای دریدنِ پرده ی تاریکِ سکون ،
بلند ،
برای ایستادن در برابرِ هجومِ بی رحمِ
افول .
این چنین است که خورشید ،
هر صبح از چشم های او
طلوع می کند ؛
نه از دور دستِ آسمان ها ،
که از میانِ غبارِ جاده و تنِ گرمِ او .
او که در تکرارِ رنج ،
معنای ابدیِ بودن را می یابد ؛
او که با هر ضربه ی پتک ،
آینه ای از تجلیِ هستی را
بر سنگ می سازد .
او فراتر از ابزارِ ،
خود ،
ابزارِ دستِ زمانه است ؛
او که در سکوتِ کار ،
شاهدِ تپشِ بلندِ حقیقت است :
( کارگر )

دیریست که دست های
آن کس ،
در حافظه ی آهن و سیمان
گره خورده است
تا واژه ی ( خستگی ) را
از لغت نامه های جهان
تبعید کند .
او هندسه ی دقیقِ صبوری است ؛
در روزگاری که دیوارها
به تبانیِ ،
باد و سرما می اندیشند .
صدایش ،
طنینِ موءَکدِ یک ( آری ) است
بر سرِ آوارِ تردیدهای
بی شمارِ من .
نگاه کن ،
چگونه شانه هایش ،
سقفِ این خانه را
به قامتِ آسمان
دوخته است ؛
بی آنکه در تکرارِ سال ها ،
خم به ابروی استوارِ ستون هایش
بنشیند .
او نه در کتاب ها ،
که در تپشِ تکرارِ
بی وقفه ی ساعت ،
معنا می شود ؛
در انزوای آن همه
غزلِ ناگفته که
در چشمانش ،
بی ضیافتِ ( دیروزِ دور ) رفته است .
ردِ پاهایش
بر خاکِ این جاده
نقشه ی راهِ گم گشتگی های
من است ؛
در سایه سارِ همین ( نام )
است که
طوفان ها
به خواب می روند :
پدر .

شب ،
آخرین پرنده اش را
در گلوی جنگل
گم کرده بود .
رود ،
بی آن که رویای دربا را
بر زبان آورد ؛
سنگ ها را
از تاریکی
عبور میداد .
سال ها کفش هایم برپله های جهان
فرسوده شدند ؛
به خیال آنکه
خدا
پشت آخرین کوه
نشسته است .
آنگاه
دانه ای گندم
درتاریکی
دهان گشود .
نور پیش از آنکه در آسمان
طلوع کند ،
در رگهای خاموش زمین
نفس میکشید .
من دیگر
درخت را از برگهایش نشناختم ؛
ریشه های پنهانش
نام مرا درسکوت
صدا میزدند .
باد ازپنجره های نا پیدا
می گذشت ؛
انگار خاک
خواب روشن خودرا
در اتاق نفس می کشید .
آنگاه دانستم ؛
جهان
برشانه های خاموش ایستاده است ؛
همان ها که روشنایی را
در دل خاک حمل میکنند .
دیگر
نامی برای رسیدن ندارم .
درخت درمن
ریشه دوانده است .وُ رود در من جاریست ؛
آسمان
از درون چشم هایم
قد میکشد ؛
ومن
پرنده ای هستم که هیچ قفس
اندازه آوازش نیست .
هر سحر
از مرز خویش
عبور میکنم ؛
نه
به سوی آسمان
که
بسوی رزشه ای از روشنایی ،
که از آغاز
درخون زمین
درمن
جاری بوده است .

ای ،
سنگِ سختِ نبرد در میانه ی
تلاطم تاریخ !
تو به یک کلمه ،
نجوای ریشه و دانه در دلِ زمین
و واژه ای در لغت نامه های
غبار گرفته ی مردان !
تو حقیقتِ عریانی برابر تازیانه ی
بی رحمِ زمانه ؛
من دست های تو را می شناسم ؛
مثلِ دیوارهای ،
قلعه ای باستانی که در برابرِ هجومِ
تند باد های سرد از تکه تکه شدن
سر باز زدند .
انگشت هایت
شاخه های صبور بلوط ،
که در یخبندان بی نام و نشان
در خونِ رگ هایت ،
گرمی نان را در سفره های پنهان
ساختند .
بگذار از آنچه در سکوتِ شب
از تو تراشیدند سخن ، بگویم
شکاف عمیق پیشانی ات را می گویم ،
آنها فقط چین و چروک نیستند ،
کتیبه های (جغرافیا)
که نقشه ی عبورِ ،
غصه هایی که بی صدا از رگ هایت گذشتند ،
که مبادا سایه ی شک ،
بر چترِ آرامشِ من بیفتد .
صدای ،
ناله های استخوان هایت را می شنیدم ،
آن ناله های خشک و سنگینی ،
که زیرِ بارِ سنگینیِ (بودن)
در نیمه شب های تنهایی ،
مانندِ خرد شدنِ چوب بست های
یک بنای کهن ؛
در خلوتِ خانه طنین می انداخت ؛
و تو جانی را که از فرسایش ،
به تاری و ظرافتِ یک تارِ شب شده بود ؛
با لبخندی که صیقلِ رنج ،
به درخشندگیِ (الماس) رسیده بود ،
مرا به آرامشِ مطلق می خواندی .
تو قطره قطره در پیاله ی ما چکیدی ،
تا دریای تنهایی ات در
حاشیه خشکید ،
تا ما از عصاره ی جانِ تو
قد بکشیم و به آسمان برسیم …….
اکنون من ،
بر این ویرانه ی ، آبادِ خویش
ایستاده ام ،
و با صدای رعد فریاد می زنم ؛
که اگر جهان ،
هنوز یک چرخش ، برای نور باور دارد ؛
نه از آنِ خورشید است ،
نه از آنِ ستارگان ،
که از استخوان های توست ، ( مادر ) ،
که در مسلخِ روزگار خُرد شدند ،
تا قیامتِ فردایِ من ،
به دشنه ی هیچ یاس
قد خم نکند .

آن سوی سپیدی

هیچ چشمی
پشت پنجره ی
زمستان
پیر نمی شود .
برف ،
تمام روز
نامه ای بی فرستنده را
بر شیشه رونویسی می کند .
چراغ
در گوشه ی اتاق ،
نورش را
قطره قطره
به تاریکی
می بخشد .
سکوت ،
آنقدر نزدیک آمده است
که می توان
رشد آهسته ی ریشه را
در دلِ خاک
شنید .
هیچ چشمی
آنسوی این سپیدی را
به یاد نمی آورد ،
جز دانه ای
که هنوز
نام درخت را
از بَر است .
فصل ها
از راهِ دور نمی آیند ،
در تاریک ترین
برگِ زمین ،
آرام ،
مسیر خود را
عوض می کنند .
ناگهان ،
بی آنکه کسی
در را گشوده باشد ،
پنجره
پر از آوازِ شکوفه می شود .

طنز تلخ

در سینه ام ،
کهکشانی از واژه ها
در حال تولد است ؛
اما در جیب ها ،
تنها ،
سکوتِ سنگینیِ سنگ هاست .
او ……..
که با قلمی از جنس اضطراب
نقش روزگار را
بر پوستِ نازکِ شب می کشد .
گاهی ،
صدای نان ،
در گلویش ،
لرزشی از سنگ دارد ؛
و گاهی ،
سایه ی اجاره ها
مانند عقربه های ساعت
بر دیوارهای اتاق ،
در رفت و آمد است .
شب هایش
مثل شکلاتِ تلخی ،
آمیخته به بخارِ استکانِ چای
و اشکی به رنگِ انزوا می ماند .
دفترش ……..
باغی است که هر درختش
از استخوانِ رویایی گرسنه ،
جوانه زده است .
هر غزل ،
خاکستری از شام های نیمه تمام ،
و هر مصرع
خراشیدگیِ یک سکه ی بی جان ،
بر کفِ ناامیدی است .
او هنوز لبخندی از طنزِ تلخ
در آستین دارد ؛
لبخندی که ،
نه نان است ،
نه سکه ،
اما گرسنگی روح
برای لحظه ای
به فراموشی می سپارد .
و من باور دارم
جهان ،
اندک امیدش را سال هاست
از همین لبخند ،
به امانت گرفته است .

راز دل

سکوت ،
مثل آینه ای آبی رنگ بود
که آسمان نارنجی را
در آغوش خود
منعکس می کرد .
وآرام
درد های بی نامم
در روشنای غروب
یکی یکی
به رنگ پرنده های دور
از شانه هایم کوچ میکردند .
باد
راز برگ ها را
درگوش درختان ؛
و رود ،
بی آنکه چیزی بپرسد ،
اندوه سنگ را
با خود می برد .
انسوی پنجره
چراغی
درچشم
شب
شکوفه میزد ؛
ومن درامتداد سکوت
نام تو را
بی صدا
به قلب جهان
می سپردم .
راز دل
گاهی
نه در واژه ،
که در سکوتی روشن
پناه میگیرد ؛
سکوتی
که از هر فریادی
صادق تر است .

رَدِ گم شده

زمان
رودخانه ایست از نور
که از شانه های آسمان می گذرد .
من،
درمیانِ جنگلی که خزه،
زخمِ صخره ها را سبز کرده است ،
رَدِ گم شده ی خویش را دنبال می کنم .
باد، نامِ مرا از برگی به برگی می برد ،
اما هیچ درختی مرا به یاد نمی آورد .
هر چه ، پیش میروم، راه ها
فشرده تر به درونِ من باز می گردند،
به اتاقی که سال هاست،
پنجر ه هایش رو به غروب مانده اند .

شب ،
کلاغی ست بر شاخه های سکوت ؛
وصبح ، روشن ترشدنِ همان اندوه .
از آدم ها نمی گریزم
از نقاب هایی می گریزم که هر روز
بر چهره ی حقیقت می رویند ،
آنها تا شکوفه ای بر شاخه های دلم دیدند ؛
لبخند زدند
اما پشتِ دیوار های خاموش
نامم را با سنگ نوشتند نه باران .
سال هاست ،
تهمت ها را چون برگ های خشک پاییز
بر دوش می کشم ،
بی آن که درختی شهادت دهد ؛
روزی سبز بودم .

شهرِ غریب

در این جغرافیایِ دور از تو،
بغضِ کهنه ام را
به کدام افق بسپارم؟
تمام شب
شهر بیدار مانده بود؛
فقط
پنجره من
خاموش بود .
در پیاده روهای خیس
راه می روم
ونام تو
مثل سکه ای قدیمی
در جیبِ سکوت
صدا می کند .

رهگذران

از کنارم میگذرند؛
بی انکه
اشکِ جاری
از شکافِ پلک هایم را
ببینند .
گاه
از خیابانی به خیابانِ دیگر
کوچ می کنم؛
نه برای رسیدن؛
که برایِ گم شدن ؛
مبادا
اندوهم
در ازدحامِ چراغ ها
نام تو را
فریاد بزند

شب ‌

آهسته
بر شانه های شهر
می نشیند .
ویترین ها
یکی یکی
چراغ هایشان را
خاموش می کنند ،
و پنجره ها
از بخارِ نفسُ باران
آرام
محو می شوند
آنگاه
نام تو
بر آبِ ساکنِ ذهنم
می افتد,
موجی کوچک
بر می خیزد ،
و نا گهان
تمام شهر
در آینه ی مًه گرفته
تَرک بر می دارد
دل اما
هنوز
کناره آخرین چراغ
نشسته است ؛
نه فریاد می زند ،
نه فراموش می کند ؛
فقط ارشب،
در خاموسی شهر ،
تو را
چون چراغی دور
تما شا میکند
و زیر لب
میگوید:
صبر کن……
شاید روزی
از پیجِ یکی از همین کوچه ها ،
باز گردی ؛
مثلِ نخستین باران
پس از تابستانی بلند

خنده

صبح
دیگر
پرِ سفیدی نیست ،
که از دستِ خورشید چکیده باشد ؛
صبح
از شکافِ باریکی در هوا
واردِ جهان می شود ؛
مثلِ نوری
که هنوز نامی برای خود پیدا نکرده است .
بیا ،
کفش هایت را پشت در بگذار ؛
امروز زمین ،
به صدای پاهای سبک تر نیاز دارد .
بخند ؛
شاید برف ، سالهاست ،
منتظر همین صدا مانده باشد .
ببین چگونه ،
از زیرِ پوستِ یخ ،
اولین رگه های سبز
آرام بالا می آیند ؛
انگار زمستان چیزی را فراموش کرده بود ؛
و حالا بیاد آورده است .
باد ،
میانِ شاخه ها ،
خبرِ کوچکی را جا به جا می کند ؛
و درختان ،
بی آنکه حرف بزنند
سَر تکان می دهند .
نور ،
از یک رنگ خسته شده است ؛
بنفش ،
در نارنجی حل می شود ؛
و هر عصر ،
لباسِ تازه ای بر تن آسمان می پوشد .
بیا ،
از این روز ،
جرعه ای بنوش ،
با اندکی عطرِ یاس ،
و پرنده ای ،
که هنوز در گلویِ صبح ،
بال می زند .
امروز ،
مرز رویا و واقعیت
چنان نازک شده است ؛
که اگر دست دراز کنی ،
شاید انگشتانت ،
از هر دو عبور کند ؛
حتی سایه ها ،
از دیوار جدا شده اند ؛
گویی ، آنها هم فهمیده اند ،
خنده
ترجمه نمی شود ؛
فقط ،
از چهره ای به چهره ی دیگر عبور می کند .
مثلِ صبح
که برای طلوع کردن ؛
احتیاج به الفبایی ندارد .

آخرین قانون دست ها

اگر رسالت تو
تنها ، شکاندن است
پس زودتر تمامش کن،
که این تپش،
از طول انتظار،
کرخت شده است.
روزی این نبض بی قرار
چنان به نامت می تپید
که گویی
تمام جهان،
درحفره سبنه ام
تنها تویی……
اما حالا
دراین سینه
چیزی شبیه مرداب است،
تیره،
ساکن،
وچنان سنگین،
که حتی نوری
ازتو
نمی تواند از آن ب.گذرد
می ترسم
روزی این پاره سنگ اندوه را
از تنم بیرون گذارم
و در گوشه ای از بی خبری
رها کنم،
آنجا که حتی باد،
از یادش ببرد
نام ما را…….
وآنگاه
تو میمانی
در میانه یک سکوت عظیم،
با دستانی
که دیگر
هیچ شکستی
نخواهد داشت.

سکوت

دیر گاهی ست در این کوچه سرد
باد می خواند از پشت دیوار درد

شبی ریخته از پنجره ام
سایه وهم و خیال در این گوشه ی بی مجال

می تپد نبض جهان در تاریکی
چون قطره ای در آب
محو درچشم سراب

ای دریغا……
در این پهنه ی بی پایان
من بدنبال من خویش
که گم گشته در این سردی دل پریش
تا در آینه و پرتوی ماه
آشکار کنم خود را……
در این سکوت نگاه

در کوچه های شهر

باز هم
در کوچه های شهر
باران می زند
بر در و دیوار خانه
چو طوفان میزند
عابران
در هق هق شب
گم در اندوه عبور
چشم من
بر رد پای خفتگان
جان می زند
ابرها درسینه شب
بغض سنگین می کشند
ماه
پشت پرده مه
چهره پنهان می زند
شهر در آغوش خود
آرامشش را
گم کرده
وباد بر آواز خاموشی
شتابان می زند
کوچه ها
لبریز باران
وسرشار از فغان
ابردل
بر شیشه های خسته
طوفان می زند
پنجره ها
خیس اند
و بی تاب نگاه
هرصدا
بر سینه دیوار
زندان می زند
سال ها
در حست وحوی خویش
سرگردان شدم
تا نگا هم
بر غبار آینه
پایان میزند
خالی از دیروز
وفردا
خالی از بود
ونبود
سایه ام
بردفتر شب
مهر حرمان میزند

زمستان

تمام نمی شود
هرصبح
برف تازه ای
روی شانه های شهر می نشیند
ومن
پشت پنجره
پیرتر از دیروز
به خیابانی نگاه میکنم
که آدم هایش
سایه های خاموش یک رویای یخ زده اند
چراغ خانه
نفس کوتاهی دارد
انگار
تاریکی
آرام آرام
ازدیوارها بالا آمده باشد
باد
در گلوی کوچه
آواز سردی می خواند
وبرف
بی وقفه
روی خاطره ها میبارد
دلم
انبار سالهای فراموش شده است
پر از درهای بسته
ودستهایی
که دیگر
بسوی من باز نمی شود
گاهی فکر می کنم
نور
افسانه ای قدیمی است
برای دلخوشی شب های بلند
اما
با این همه
هنوز
درعمیق ترین نقطه تاریکی
چیزی
آرام می تبد
مثل بذر کوچکی
زیر برف
که خواب بهار را می بیند

دفتر شعر
فرامرز حسینی

جدول کامل هم قافیه ها


71 دیدگاه

جلال زمانی · 2026/06/22 در

درود
سکوت زیباست
مرحبا
اما ببخشید در شعرتون در جاهای لازم از ویرگول واعراب استفاده کنید که خوانش شعرتون راحت تر باشد
ضمنا فکر کنم خط اول شعرتون اینگونه باشه بهتره
دیر گاهی ست در این کوچه ی سرد
البته نظر خودتون شرط ومحترمه

فرامرز حسینی · 2026/06/22 در

جناب آقای زمانی شاعر عالیقدر سلام
درست می فرمایید در جستو جوی خویش درست
از درایت ودقت شما ممنونم
برایتان آرزوی سلامتی وموفقیت ازدرگاه منان دارم🙏🙏🙏🙏💐💐💐

سهیلا سعدی · 2026/06/21 در

شعر جدیدتون خیلی قشنگ بود آفرین

    فرامرز حسینی · 2026/06/22 در

    سرکار خانم سهیلا سعدی شاعره محترم
    ممنون از ابراز محبتتان
    برایتان آرزوی سلامتی و سعادت وموفقیت دارم🙏🙏🙏💐💐💐

جلال زمانی · 2026/06/20 در

درود
در کوچه های شهر جالبه
آفرین
اما فکر کنم اشتباه تایپی شده
سال ها
در حست وحوی خویش در جست وجوی خویش درسته
سرگردان شدن

فرامرز حسینی · 2026/06/19 در

سلام
جناب وفایی زاده با ابراز خرسندی ازآشنایی با شما برایتان آرزوی سلامتی و موفقیت در مراحل زندگی از درگاه منان دارم.

هاجرعسکری · 2026/06/16 در

بسیار زیبا ..موفق باشید

    فرامرز حسینی · 2026/06/19 در

    ممنون از شما 🙏🌺🌺

سیما · 2026/06/11 در

بسیار زیبا و دلنشین بود و احساس و عمق کلمات کاملاً به دل نشست.خداوند به قلم و ذوق شما برکت دهد🌹 مشتاق خواندن آثار بعدی شما هستم🌿

    فرامرز حسینی · 2026/06/19 در

    ممنون از لطف شما 🙏🌺🌺پاینده باشید.

    فرامرز حسین · 2026/06/19 در

    سپاسگزارم ان شا؛ الله درخشان وانوشه باشید

سهیلا سعدی · 2026/06/10 در

من شیراز زندگی میکنم و سالهاست برفی ندیدم حس دلتنگی خاصی بهم دست داد هرچند برف نماد یاس وناامیدیه.مرحبا

    فرامرز حسین · 2026/06/19 در

    سپاسگزارم ان شا؛ الله درخشان وانوشه باشید

فاطمه زهرا کریمی · 2026/06/09 در

سلام و عرض ادب خدمت شما شاعر گرامی
به جمع شاعران و ترانه سرایان خوش آمدید
امیدوارم در ادامه مسیر موفقیت های بیشتری از شما ببینیم👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻✨✨✨✨

    فرامرز حسینی · 2026/06/21 در

    با سلام ودرود به شاعره محترم
    سرکار خانم فاطمه زهرا کریمی
    ممنون ازپیام دلگرمی واظهار محبتتان
    برایتان آرزوی سلامتی و سعادت و مفقیت از درگاه منان خواستارم.🙏🙏🌺🌺🌺

مرتضی وفائی زاده · 2026/06/08 در

جناب حسینی عزیز
دفتر شعر من و شما در یک روز ایجاد شد.

ضمن تشکر از دست اندرکاران ،

یک غم مشترک بین شعرهامون احساس می کنم

غمی از جنس اضطرابِ وجود.

لذت بردم از شعرتان ، پاینده باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *