دفتر شعر مرتضی وفائی زاده
دفتر شعر مرتضی وفائی زاده

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

مسافران استوا
ما
چند مسافر بودیم
در ایستگاهی متروکه
با چمدانهای خاکیِ اسپورت
و تیشرتهایی با طرح پاییز
چند اسکلت هم بودند
با کتوشلوارهای آبیِ راهراه
بلیطهایمان را
مهر میزدند
و زیر لب میخندیدند
ما
مسافر استوا بودیم
استوا اما چند خط بود
در آسمان
با دنبالهای از دود
که در قطب
فرود میآمدند
چمدانهایمان پرواز میکردند
و ما در انتظار قطار….
ریلِ خطها
در چشمانمان
فرو میرفتند…
زخمِ زمان
تیری
که ساعت را سوراخ کرد
و زخمِ زمان
بر دیوار مانده
کهنه نمیشود
باران
که قرار بود
چتر باشد
زخم کدام ثانیهام را
نمک میپاشد؟
زمان
در من ایستادهست
چترم پاره
و بارانی سرد
استخوانهایم را
میسوزاند.
کوچ
و کوچ
که این بار پیش از پرستوها
فرود آمده بود
آنقدر پایین
که با هر بال زدنش
خانهام اسباب کشی می کرد
من غریبه می شدم
و در کشوهایم
همسایهای تازه
لبخند می زد
نوشتم:
“شکستنی است”
و بر آخرین دلیل ماندنم
الصاق کردم
پرندهای بیبال شدم
و پیش از پرستوها
با کوچ رفتم.
پاورقی : «کوچ» در این شعر یک رویداد نیست، یک موجود است؛ مهمانی ناخوانده که زودتر از فصلش از راه میرسد و آنقدر به زندگی نزدیک میشود که با هر تکانش، دیوارها، اشیا و حتی خاطرهها را جابهجا میکند. خانهای که زمانی پناه بود، کمکم از صاحبش فاصله میگیرد و آدم در اتاقهای خودش هم احساس آشنایی نمیکند.
تصویر همسایهای که در کشوها لبخند میزند، از همین حس آمده است؛ لحظهای که آدم میفهمد جای او در زندگی خودش آرامآرام توسط غریبهای اشغال شده است. نه لزوماً یک انسان، بلکه یک وضعیت تازه، یک زمان تازه، یا حتی نسخهای دیگر از خودش.
قرارِ سرد
تمام خانه را گشتم
زیر چرک پردهها
لای چروک دیوارها
حتی کشوهای خواهرم
که بوی شرم آرایش میداد
و تکههای محو من
در غبار عکس مادرم
که بوی دود گرفته بود
شعرهای مردهام
در قراری سرد
با فنجانی لب شکسته
و سکوتی که شیشه ها را شکست
و ردپایش
در شمعدانی ها
خشک ماند.
دفتر شعر
مرتضی وفائی زاده
جدول کامل هم قافیه ها

3 دیدگاه
سهیلا سعدی · 2026/06/10 در
حس غریبی بهم دست داد.خیلی بااحساس بود
فاطمه زهرا کریمی · 2026/06/09 در
سلام و عرض ادب خدمت شاعر گرامی
به جمع شاعران و ترانه سرایان خوش آمدید
امیدوارم در مسیر شعر و ترانه بدرخشید👏🏻👏🏻👏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻✨✨✨✨
مرتضی وفائی زاده · 2026/06/08 در
پاورقی
این شعر را وقتی نوشتم که دنبال چیزی میگشتم و خودم دقیق نمیدانستم چیست. شاید یک خاطره، شاید بخشی از خودم که سالها پیش در گوشهای از خانه جا مانده بود. هر اتاق، هر کشو و هر لکهی کهنه روی دیوار، انگار چیزی از گذشته را پنهان کرده بود؛ گذشتهای که نه کاملاً رفته بود و نه دیگر میشد به آن دست زد.
در این شعر، خانه برای من فقط یک خانه نیست؛ مخزنِ چیزهایی است که از آدمها باقی میماند: بوها، سکوتها، عکسها و غیبتها. گاهی احساس میکنم آنچه از ما دوام میآورد، نه حضورمان، بلکه ردّ محوشدن ماست. مثل غباری که روی عکس مینشیند و همزمان چیزی را پنهان و چیزی را حفظ میکند.
«شعرهای مرده» اشاره به کلماتی دارند که زمانی میتوانستند نجاتبخش باشند، اما دیگر توانِ گفتن آنچه را در دل مانده ندارند. و آن سکوتِ بلند، سکوتی است که هرکس در زندگیاش دستکم یک بار شنیده؛ سکوتی که از فریاد هم پرصداتر است و بعد از رفتنِ کسی یا چیزی، مدتها در اتاقها میماند.
شاید این شعر بیش از آنکه دربارهی یافتن باشد، دربارهی نیافتن است؛ دربارهی جستوجویی که در پایانش فقط ردّ پاها باقی میمانند و چند شمعدانی که هنوز دلتنگی را به یاد دارند.