دفتر شعر مرتضی وفائی زاده
دفتر شعر مرتضی وفائی زاده

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

آنسوی میلهها
یک اتفاقِ ساده،
یک چرخشِ ساعتگرد
در انتهای یک کلید.
و میلهها
آنطرف را زندانی کردند
تا اینجا
پنجره داشته باشد.
درختی میروید،
شاخههایش
سقف را بالا میبرد؛
کلیدها جوانه میزنند
اما قفلی نیست.
و حالا
با خشم میکوبد
تا دری که نیست
باز شود
و صدایی که نیست
پاسخ دهد.
در پنجره،
رهگذری میخندد
و میرود؛
اما هر بار آنجاست.
و میگوید:
قفسی که پنجره داشته باشد
قفس نیست.
ماهگیر
دعوتی میشنوم
در میانِ آوازهای یک قورباغه
خانه ام برکه میشود
ماه پایین میآید
سایه اش
در حبابها میلرزد
غروب است
خورشید، بارِ دیگر
به کمینِ ما نشسته
قلابی از تاریکی
در حوضِ حیاطمان انداخته
با طعمهای از قرص ماه
ماهیها با تردید
به سطح میآیند
برای نوشیدنِ ماه
حباب میشکند:
قلاب
در قلبِ ماه فرو رفته
و ما سالهاست
از خونِ مهتابش آویزانیم
پاورقی :
زندگی، پرسشی بیپاسخ است؛ و جست و جوی معنا ، رنجی که ناگزیر در آن زندگی میکنیم.
صحنه
چیزی در این ویرانه
جا گذاشتهای
که برمیگردی؟
هر روز
به اینجا میآیی
با دستکش و کلاهی
که نصف صورتت را پوشانده
بر جایجای این خانه
حتی بر چشمهایم
ردی تازه بر جا میگذاری
میگویند
قاتل به صحنهی جرم برمیگردد
من هنوز ویرانم
اینبار که آمدی
چهرهات را نشان بده
و کار را یکسره کن.
بیصورت
اوضاع
میتوانست بدتر هم باشد
مثل امروز صبح
که بیدار شدی
و خوابِ دیشبت را
فراموش کرده بودی
بعد
در آینه نگاه کردی
به لبههایش، به چروکهایش
و تصمیم گرفتی
در اولین فرصت
تمیزش کنی
چون غبار نشسته بود
من آنجا بودم
همیشه آنجا مینشینم
و تو مرا پاک میکنی
اما امروز
متفاوت شدی
به آینه نگاه کردی
بیآنکه مرا ببینی
به خودت نگاه کردی
و تصمیم گرفتی
آینه را عوض کنی.
در این شعر، آینه صرفاً یک شیء نیست، بلکه استعارهای از مواجههی انسان با خود و آن چیزی است که در بازتابش شکل میگیرد. راوی موجودی است که تنها در این مواجهه حضور دارد؛ حضوری که همواره دیده نمیشود، اما وجود دارد و هر بار با پاک شدن آینه نیز از نو پنهان میشود.
تفاوتِ امروز با همیشه در این است که شخصیت شعر، به جای دیدن آن حضور پنهان، تنها به خودش نگاه میکند و در نهایت تصمیم میگیرد آینه را عوض کند. این تصمیم، از نظر من، استعارهای از جایگزین کردن ابزارِ مواجهه به جای مواجههی واقعی با خود است؛ گویی به جای پذیرفتن یا شناختن آنچه در درون وجود دارد، صورت مسئله تغییر میکند.
عنوان «بیصورت» نیز به همین ایده اشاره دارد؛ حضوری که وجود دارد اما چهرهای مستقل ندارد و تنها در نسبت با دیگری و در آینه قابل ادراک است.
قبل از موریانه ها
بیهوده تکیه کردهای
این ستون
ریشه در موریانه دارد
کات!
دوباره فیلم میگیریم:
صبح که بیدار شوی
موریانهها
از پاهایت بالا میروند
و آنقدر اشتیاق دارند
که مدادت را بخورند
تو اما
نامهات را بنویس
و قبل از موریانهها
قورتش بده
پستچی خودش میداند
چه چیزی را به کجا بفرستد
به نور قرمز این دوربین هم
دل مبند
موریانهها
نقش اول را خوردهاند
و سیاهی لشگر
بر ستون تکیه داده است
لبخند بزن
بگذار بخورندت
این یک فیلم کوتاه است
ساحل
به ساحل برمیگردم
به مادرم،
که ما را در شنها رها کرد
و رفت…
ما بچهلاکپشت بودیم
قرار بود
قلعهای بسازیم
برای گوشماهیها
ولی دست نداشتیم
با هر تکان
شنها بر سرمان آوار میشد
آنطرفتر
نهنگی تقلا میکند،
اقیانوس را گم کرده است
میخواستیم از او
راه را بپرسیم
خسخسِ نفسهامان
شن میشد
و حالا
موجی که از طوفان جامانده
ما را در آغوش میکشد…
آوارِ زمان
فوت میکنم…
غبارِ این خانه
سنگینتر از نفسهای من است
تکان نمیخورد
عروسکی گریه میکند
زیر آوارِ زمان
قطره اشکی
به دیدنم میآید
صبحِ دوریست
مادرم غنچه شده
روی قالیّ و کمد
گل میکارد
دستِ تاریکِ پدر
زیرِ وضو خیس شده
اَشهدُ ان میخواند
فوت میکنم
چمدانی به هوا برمیخیزد
پر از اسباببازیهای قشنگ
من و این اسبِ چموش
تا کجاها که نرفتیم…
و صدایی که مرا میخواند:
فوت…فوت…
تیک…تاک…
این غبار
سنگینتر از وزنِ من است.
چراغ
تمامِ شب را
جاری شده بود
از پنجره
از دیوار
از سوراخهای آسمان
که ستاره مینامندش
او چراغی بود معمولی
که در تاریکیِ جهان
فرورفته بود
و تاریکیِ جهان
کور بود
اکنون
نزدیکِ بامداد
سایهاش بر دیوار
میلرزد.
مسافران استوا
ما
چند مسافر بودیم
در ایستگاهی متروکه
با چمدانهای خاکیِ اسپورت
و تیشرتهایی با طرح پاییز
چند اسکلت هم بودند
با کتوشلوارهای آبیِ راهراه
بلیطهایمان را
مهر میزدند
و زیر لب میخندیدند
ما
مسافر استوا بودیم
استوا اما چند خط بود
در آسمان
با دنبالهای از دود
که در قطب
فرود میآمدند
چمدانهایمان پرواز میکردند
و ما در انتظار قطار….
ریلِ خطها
در چشمانمان
فرو میرفتند…
زخمِ زمان
تیری
که ساعت را سوراخ کرد
و زخمِ زمان
بر دیوار مانده
کهنه نمیشود
باران
که قرار بود
چتر باشد
زخم کدام ثانیهام را
نمک میپاشد؟
زمان
در من ایستادهست
چترم پاره
و بارانی سرد
استخوانهایم را
میسوزاند.
کوچ
و کوچ
که این بار پیش از پرستوها
فرود آمده بود
آنقدر پایین
که با هر بال زدنش
خانهام اسباب کشی می کرد
من غریبه می شدم
و در کشوهایم
همسایهای تازه
لبخند می زد
نوشتم:
“شکستنی است”
و بر آخرین دلیل ماندنم
الصاق کردم
پرندهای بیبال شدم
و پیش از پرستوها
با کوچ رفتم.
پاورقی : «کوچ» در این شعر یک رویداد نیست، یک موجود است؛ مهمانی ناخوانده که زودتر از فصلش از راه میرسد و آنقدر به زندگی نزدیک میشود که با هر تکانش، دیوارها، اشیا و حتی خاطرهها را جابهجا میکند. خانهای که زمانی پناه بود، کمکم از صاحبش فاصله میگیرد و آدم در اتاقهای خودش هم احساس آشنایی نمیکند.
تصویر همسایهای که در کشوها لبخند میزند، از همین حس آمده است؛ لحظهای که آدم میفهمد جای او در زندگی خودش آرامآرام توسط غریبهای اشغال شده است. نه لزوماً یک انسان، بلکه یک وضعیت تازه، یک زمان تازه، یا حتی نسخهای دیگر از خودش.
قرارِ سرد
تمام خانه را گشتم
زیر چرک پردهها
لای چروک دیوارها
حتی کشوهای خواهرم
که بوی شرم آرایش میداد
و تکههای محو من
در غبار عکس مادرم
که بوی دود گرفته بود
شعرهای مردهام
در قراری سرد
با فنجانی لب شکسته
و سکوتی که شیشه ها را شکست
و ردپایش
در شمعدانی ها
خشک ماند.
دفتر شعر
مرتضی وفائی زاده
جدول کامل هم قافیه ها

45 دیدگاه
سهیلا سعدی · 2026/07/02 در
سه بار خوندم قبل از موریانه ها رو
جسته گریخته چیزهایی فهمیدم ولی نه کامل وواضح
مگه موریانه مدادمیخوره ؟
مرتضی وفائی زاده · 2026/07/02 در
ممنونم خانم سعدی گرامی؛
پاسخ سوال شما ( البته با چاشنی طنز ) :
نمیدونم ، شاید به موازات جهانی که در اون ، ” محسن ” شمعی فروزان در بزم گل و پروانه هاست ، جهان دیگری هم باشد که مردمانش هر صبح که از خواب بیدار میشوند ، در تقش سیاهیلشگر یک فیلم ، به ستونهایی سست تکیه میدهند و اگر زیادی در نقششان فرو بروند ، این فروپاشی همه چیزشان را خواهد بلعید…
اما چاره چیست ؟ بعد از ابنکه بفهمی این زندگی یک نمایش مضحک است آنوقت باید با آرامش ، لبخند بزنی و با آگاهی ، این فروپاشی را بپذیری.
نظر شما چیه؟
بابک بابایی · 2026/06/30 در
درودجناب وفایی زاده بزرگوار ضمن خیر مقدم به شما دوست عزیز و فهیم اشعارتون هم زیبا و پر معنی سرودید امید که همواره بدرخشید
مرتضی وفائی زاده · 2026/06/30 در
درود بر شما
ممنونم بابک جان ، شعرهام تعریف چندانی ندارن.
نظر لطف شماست.
متقابلا براتون آرزوی موفقیت دارم
فرامرز حسینی · 2026/06/29 در
باسلام خالصانه به شاعر عالیقدر جناب مرتضی وفایی زاده
دوست عزیز از تمام شعرهای دفتر شعرتان لذت بردم .
بسیار دلنشین هستند .
برایتان آرزوی سلامتی وموفقیت در تمام زندگی از درگاه خالق توانا دارم درخشان وماندگار باشید .💯💯💯🥀🥀👏👏👏👏
مرتضی وفائی زاده · 2026/06/29 در
درود بر شما
سپاس از محبتتون
سهیلا سعدی · 2026/06/29 در
شعرساحل عالی بود
مرتضی وفائی زاده · 2026/06/29 در
ممنون از شما
لطفا نقد کنید
ایراد بگیرید تا ایراد کارمون دربیاد
سپاسگزارم
هاجرعسکری · 2026/06/16 در
درود🙌بسیار زیبا بود موفق باشید👍
مرتضی وفائیزاده · 2026/06/17 در
سپاسگزارم ، بهترین ها رو براتون آرزو میکنم.
سهیلا سعدی · 2026/06/16 در
سلام
در مورد شعر زیبای مسافران استوا لطفا کمی توضیح بدید منظورتون ایستگاه مرگه؟
مرتضی وفائیزاده · 2026/06/17 در
درود بر شما ؛
راستش را بخواهید، ما نه دنبال قطار بودیم، نه دنبال استوا. هر کداممان دنبال دلیلی بودیم که این همه راه آمدن را توجیه کند. آن اسکلتها هم موجودات عجیب و غریبی نبودند؛ فقط یادآوری میکردند که آخرِ همهٔ مسیرها کموبیش شبیه هم است.
ما خیال میکردیم جایی هست که وقتی به آن برسیم، همهچیز روشن میشود؛ اما هرچه بیشتر منتظر ماندیم، فهمیدیم زندگی بیشتر شبیه همین سکوهای انتظار است تا رسیدن. آدمها با چمدانهایی پر از آرزو، خاطره و نقشههای نصفهنیمه میآیند، کمی به دوردست نگاه میکنند و بعد نوبت رفتنشان میشود.
ریلها در چشمهایمان فرو میرفتند چون آنقدر به راه خیره شده بودیم که کمکم خودمان هم بخشی از راه شده بودیم.
شاید مقصد آنقدرها مهم نبود؛ شاید تمام ماجرا همین بود که در این انتظارِ طولانی، هر کسی باید معنای خودش را پیدا میکرد.
سهیلا سعدی · 2026/06/21 در
خیلی ممنونم بابت توضیحات زیباتون
جلال زمانی · 2026/06/14 در
درود
به جمع همه ی هنرمندان عزیز خوش آمدید
امید وارم در این عرصه هر روز چون مهر بدرخشید
زخم زمان زیباست
مرحبا
مرتضی وفائیزاده · 2026/06/17 در
درود بر شما استاد گرامی
من قبل از اینکه دفتر شعرم در اینجا ایجاد بشه ، شعرهای شما و سایر هنرمندان را میخوندم و لذت میبردم. راستش نوشته های خودم رو در حد شعر نمیدیدم و جرات این حرکت رو نداشتم. دو تا از نوشته هام رو برای کارشناسان محترم سایت فرستادم و با نظر لطف ایشان ، دفتر شعرم ایجاد شد.
با توجه به دقت نظری که از طرف شما در قسمت دیدگاه دفاتر شعر دیده بودم ، منتظر بودم که گیرهای اساسی به نوشته های من بدین ؛ خوشحال میشم اگه نظرات و راهنمایی های شما رو بشنوم. ممنون
سهیلا سعدی · 2026/06/10 در
حس غریبی بهم دست داد.خیلی بااحساس بود
مرتضی وفائیزاده · 2026/06/13 در
درود بر شما
با تمام چشمانم
به راهت میمانم
و این
تنها کاری ست
که از چشمانم برمیآید:
پلک نزدن!
فاطمه زهرا کریمی · 2026/06/09 در
سلام و عرض ادب خدمت شاعر گرامی
به جمع شاعران و ترانه سرایان خوش آمدید
امیدوارم در مسیر شعر و ترانه بدرخشید👏🏻👏🏻👏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻✨✨✨✨
مرتضی وفائیزاده · 2026/06/12 در
درود بر شما،
بودن در کنار شما هنرمندان ، افتخاری بزرگ بود که نصیبم شد.
نوشته های من رو که نمیشه بهشون شعر گفت ولی نظر لطف کارشناسان بود که پذیرفتن و در سایت قرار دادن.
۹ ماه پیش ، برای اولین بار ، دست به قلم شدم و این متن رو نوشتم :
یک نفس تا به جنون، فرصتِ عیشِ من و توست
ساقی و پیک و قدح، گوش به زنگِ من و توست
شعله در جامِ شراب است، به تاریکیِ شب
افسرِ ارشدِ این عشق، به جنگِ من و توست
گرچه دیریست که من، توبه نمودم چو نصوح
فرصتِ چیدنِ یک سیب، به چنگِ من و توست
بادهها سجدهکنان، در عطشِ شعرِ شراب
سرکه در میشدنش، لَنگِ درنگِ من و توست
لشکرِ ارتشِ غم، در هوسِ فتحِ سبوست
تیرِ مژگانِ سیه، سوزِ تفنگِ من و توست
یونس از موج عصا ، بند صلیب قمر است
کشتیِ نوحِ نبی، بال نهنگ من و توست
خرمن شعر ریا مزرعه را پیچیدست
ماه خونین غزل داس پلنگِ من و توست
شعر رو در محل کارم خوندم و از اون روز ” داسِ پلنگ ” تکیه کلام رئیس و همکارانم شد…. و دیگه شعر کلاسیک نسرودم
حالا هر از گاهی چیزی مینویسم و سرِ خواننده ها رو به درد میارم.
ممنون که میخونید ، لطفا نظر بدین و ایراد بگیرین.
مرتضی وفائی زاده · 2026/06/08 در
پاورقی
این شعر را وقتی نوشتم که دنبال چیزی میگشتم و خودم دقیق نمیدانستم چیست. شاید یک خاطره، شاید بخشی از خودم که سالها پیش در گوشهای از خانه جا مانده بود. هر اتاق، هر کشو و هر لکهی کهنه روی دیوار، انگار چیزی از گذشته را پنهان کرده بود؛ گذشتهای که نه کاملاً رفته بود و نه دیگر میشد به آن دست زد.
در این شعر، خانه برای من فقط یک خانه نیست؛ مخزنِ چیزهایی است که از آدمها باقی میماند: بوها، سکوتها، عکسها و غیبتها. گاهی احساس میکنم آنچه از ما دوام میآورد، نه حضورمان، بلکه ردّ محوشدن ماست. مثل غباری که روی عکس مینشیند و همزمان چیزی را پنهان و چیزی را حفظ میکند.
«شعرهای مرده» اشاره به کلماتی دارند که زمانی میتوانستند نجاتبخش باشند، اما دیگر توانِ گفتن آنچه را در دل مانده ندارند. و آن سکوتِ بلند، سکوتی است که هرکس در زندگیاش دستکم یک بار شنیده؛ سکوتی که از فریاد هم پرصداتر است و بعد از رفتنِ کسی یا چیزی، مدتها در اتاقها میماند.
شاید این شعر بیش از آنکه دربارهی یافتن باشد، دربارهی نیافتن است؛ دربارهی جستوجویی که در پایانش فقط ردّ پاها باقی میمانند و چند شمعدانی که هنوز دلتنگی را به یاد دارند.