شعر ” می آیی ” – آمنه صادقی

می آیی نه هزیانی ، نه رویایی ، تو با هر دیده پیدایی به در، من چشم میدوزم و میدانم که می آیی در و دیوارِ این خانه غزلباران شده  امشب تورا کم دارم ای خوبم ، تو از نسل مسیحایی تو مثل معجزه هستی و یا مثل غزل گفتن ادامه مطلب

شعر بار گران – آمنه صادقی

بار گران بیهوده باری گران بر دوش زندگی ام خواهم بود وقتی بر سینه ام تنها سنگینی نفسهایم را هر شب تا صبح حمل می کنم و شبهای یلدا را تا ابتدای دی – برای آخرین تولدم – سر می کنم من از ابتدای دی بر دوش زندگی باری گران ادامه مطلب

شعر یا علی – آمنه صادقی

یا علی مانده با ما ، مانده اینجا یارِ بی همتا علی عاشق ذکر و دعا و یاور فردا علی دردهایم قدر دنیا ، کوله بارم پُر ز غم آه … آری قادرِ درمانِ من تنها علی مظهر عشق و تمامِ لحظه های عاشقی باعث بخشایش و آرامش دریا علی ادامه مطلب

شعر ” دوباره ترانه ” – آمنه صادقی

دوباره ترانه مرور می کنم تو را تمامِ شعرهای من دلم گرفته خوبِ من بیا تو باش جای من شکایتی نمی کنم ز دست چشمهای تو گناه اگر که کرده ای به پای چشمهای من همیشه قصّه ی من و، غرو تو، همین که هست تو می روی و در ادامه مطلب

شعر ” بیهوده ” – آمنه صادقی

بیهوده دلم گرفته است و این ،غزل که وا نمی کند گرفته جنگ با دلم ، و هیچ تا نمی کند خیالِ تو تمامِ شب میانِ اشکهای من نشسته روبروی من مرا رها نمی کند تو از حضور سبز یک ترانه ای و من ، ولی اسیرِ عقده های خود ادامه مطلب

شعر تلنگر – آمنه صادقی

تلنگر بزن تلنگری به من ،دوباره عاشقم بکن هوای عشق در سرم ستاره عاشقم بکن مرا ببر به اوج آن ستاره های کهکشان و یا در این حوالی و کناره عاشقم بکن بخند،خنده های تو هجوم عشق در من است و یا به یک نگاه و یک اشاره عاشقم بکن ادامه مطلب

شعر خداحافظ – آمنه صادقی

خداحافظ برو هرچند من از غصّه لبریزم ، خداحافظ و عکس تو غروبِ سرد پاییزم ، خداحافظ و تقدیرم همین بوده که می بینی و می دانی نمی خواهم که از تقدیر بگریزم ، خداحافظ بدونِ تو تمام فصلهای من زمستان است و من خشکیده برگی زرد می ریزم، خداحافظ ادامه مطلب