شعر و ترانه
شعر ” بیهوده ” – آمنه صادقی
بیهوده دلم گرفته است و این ،غزل که وا نمی کند گرفته جنگ با دلم ، و هیچ تا نمی کند خیالِ تو تمامِ شب میانِ اشکهای من نشسته روبروی من مرا رها نمی کند تو از حضور سبز یک ترانه ای و من ، ولی اسیرِ عقده های خود ادامه مطلب
