شعر “ پلکی نزنی ” – آمنه صادقی

“پلکی نزنی” چشمانِ تو تصویرِ مرا قاب گرفت آرامش محض است مرا خواب گرفت پلکی نزنی خوابِ من آشفته شود دیوانه جنونِ شبِ مهتاب گرفت خشکیده دلم بسکه ترک داشت ولی مردابِ من از جشمِ تو سیلاب گرفت من برکه ی خشکیده و خاموشم و تو باران شدی و برکه ادامه مطلب