دفتر شعر آزاده ادریسی
دفتر شعر آزاده ادریسی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
پرواز
دلم پرواز می خواهد
پریدن از قفس آواز می خواهد
دلم انگار پوسیده هوای تازه
و یک آسمان باز میخواهد
صدایم خسته از فریاد
دلم یک شعر نو با ساز می خواهد
بریدم از همه دلتنگ دلتنگم
غروبی عاشقانه یک بغل، یک ناز می خواهد
ببین حالم ،نگاهی کن به این دلخسته ی تنها
که اینجا منتظر بنشسته و اعجاز می خواهد
نگاهم مانده بر دیوار تقدیرم
دلم لبخند بی پروا و یک آغاز می خواهد
بیا تا با تو برگردم به آن روز پر از رویا
به دنبال تو میگردم دلم همراز می خواهد
بیا تا پر کشیم از این هوای سرد ظلمانی
دلم یک اسب چالاک وسواری یکه تاز می خواهد
سنگ
با خاطرات تلخ خودم که عجین شدم
دل همچو سنگ شد و پر زکین شدم
از من مخواه که پاره کنم کاغذ سیاه
چون صاف بود دلم ، نقش بر زمین شدم
این زندگی عجیب مرا می زند به خواب
در قایق شکسته ام ، که بی سرنشین شدم
در اوج ناامیدی و خسته ز هر چه هست
باید به ساحلی برسم ، چه سهمگین شدم
اینجا غریبه ها به خودی سنگ میزنند
باید که سنگ باشی و من این چونین شدم
در این مسیر سخت ، سخت می شوم بی شک
در ابتدای راه رفتم و دیوار چین شدم
راهی نشان بده تا باز گردم به اصل خویش
انگار در اجابت دعای خودم آمین شدم
عصیان
صبر کن، ابر گریانت شدست
این کلید گنج پنهانت شدست
اندکی دیگر نمانده تا طلوع
نور در قلب تو مهمانت شدست
با خودت آهسته آهسته بگو
مهربانی هیزم نانت شدست
سنگ اگر باشی به رودی پر خروش
سخت بودن ضامن جانت شدست
بی گمان در این قفس زخمی شدی
پر کشیدن سهم ایمانت شدست
سر به روی شانه ی گرمی بزار
اشکهایت حکم زندانت شدست
جرم ما این بوده عاشق گشته ایم
این بهانه رمز عصیانت شدست
فاصله
فاصله گاهی چه خوب و بجاست
به اشتباه نماندم ، مگو که خطاست
هزار بار گذشتم ولی نفهمیدی
گذشتن از خویشتن ، دلیل وفاست
به خود بگو برای خودم زندگی کردم
نترس ز حرف مردم عامی که باد هواست
شبی که از همه عالم گذشتی و رفتی
شب قرار بود و نکته ها اینجاست
مزن به طعنه سخن با کلامی تلخ
دل شکسته ی آدم بهار دعاست
به هر قدم که زدنیا جدا شدم دیدم
تو در دل و جانی حقیقتی پیداست
نه بیم مرگ دارم و نه ترس زمان
رها شدن ز زمین شروع ماجراست
طبیعت
دلم حکایت از خزان و بلبل داشت
چه حرفهای ناگفته ریشه با گل داشت
گلی که هر نفس از بهار می نالید
به زیر چتر درختان چو ابر می بارید
طبیعت از چه رو شبیه آدم شد
که خورد غصه و غمی دمادم شد
نفس کشید بهار و بغضش ز یاد رفت
چو برگ سوخت و کینه از نهاد رفت
چو دید در دل هر برگ راز پنهانی
گرفت رنگ غم از بوی خاک بارانی
خزان به باغ خود چون حسد نمی گیرد
برای دلخوشیش هم مدد نمی گیرد
ببین که عشق گلی را به سینه ام می کاشت
که بلبل از قفسش ناله از دلم برداشت
کسی که از دل صحرا ،نوای گل بشنید
خودش به موج داد و به ساحلی برسید
نسیم آمد و از شاخه ها صدا برداشت
صدای آب هم ترنم دعا برداشت
خزان گذشت و دلم با نسیم همراز است
که هر چه هست در این باغ رنگ پرواز است
شعله
چراغ روشن این راه بودی
غریبی آشنا در چاه بودی
به دنبالت دوان گشتم به هر جا
تو تصویر منی ، در ماه بودی
اگر چه دور گشتی از کنارم
برایم مثل یک همراه بودی
به غیر از عشق تو در سینه چیزی
نمانده بود ، تکیه گاه بودی
چه زود از من گذشتی و برفتی
مثال قصه ای ، کوتاه بودی
همه جا گشتم و رویت ندیدم
مثال سوزنی در کاه بودی
به یاد خنده ات افتادم امشب
که در دل شعله ای ناگاه بودی
بسوزم مثل شمعی ساکت و سرد
که از راز دلم آگاه بودی
هوای دیدنت پایان ندارد
تو در چشمان من یک شاه بودی
بیعت
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
ناگزیرم لیک باید با خودم بیعت کنم
در فراقت سوختم اما به شوقت زنده ام
می روم شاید به دلتنگی تو عادت کنم
تا که از وادی غمها رهبرم گردد به خویش
ترسم این باشد که از حال دلم غفلت کنم
چون خم ابروی تو از بار غم خم گشته ام
تا به ناز وصل تو خود را کمی راحت کنم
گوشه ی میخانه ام شور جوانی رفته است
لیک با یادت هزاران بار نشئت می کنم
عشق تو چون نقش ، برجسته شده بر جان من
تا ابد با این نشان از تو حکایت می کنم
راز این آشفتگی پنهان بماند در دلم
من که از اغیار دوری را رعایت می کنم
گرچه امروز از فراقت ناله آید بر گلو
با همین یک ناله تا محشر شکایت می کنم
ماه تمام
شور دنیا را مزن دنیا به کامت می شود
این پرنده آخرش روزی به دامت می شود
نقش خود را در زمین جور دگر بازی کنی
آن شه شیرین سخن آخر غلامت می شود
گوی در میدان شدی هر دم چو تابت می دهد
صبر کن این صبر تو جزء مرامت می شود
در حضور و پیش استادان دم از دانش مزن
عاقبت روزی تو هم قرعه به نامت می شود
چرخش دنیا همین بس که تو را عاقل کند
دل نبستن عاقبت ذکر مدامت می شود
نرگس چشمان ما خیره به چشمان تو شد
چون ستاره باش او ماه تمامت می شود
حال خوش، صبح امید آید سراغت، شک نکن
این تفکر در درون سحر کلامت می شود
دخترم
دخترم زیباترین نقاشی پروردگار
نور چشمان منی در ظلمت این روزگار
دخترم قلبت مثال ماه می ماند بتاب
در لطافت همچو گل هستی میان لاله زار
ای که هر لحظه دعایت میکنم از عمق جان
در پناه حق بمانی سر فراز و رستگار
تکیه بر خود کن به آدمهای دنیا دل مبند
این نصیحت از من مادر بماند یادگار
یاد من چون میکنی با خود بگو یادش بخیر
باش زیبا، خوب و خرم، ای شه من ای نگار
هستیم را من به پایت ریختم ای جان من
تا شوی مانند کوهی برقرار و استوار
سرنوشتت را خودت با دست زیبایت بساز
می شوی پیروز در راهی که هست آن افتخار
غریب
چه کردی تو با ما که باران گرفت
دل آسمان هم ز یاران گرفت
غریبی که گیر تو افتاده بود
به موج و به دریا ،به طوفان گرفت
اگر هر چه گویم همه حق توست
از آن رو که شادی ز بستان گرفت
نگاری که در اوج خوشبختی اش
هوای خوشی کرده بود از نان گرفت
نبودی ببینی که در روز و شب
قرار از همه آشنایان گرفت
ندیدم دگر هیچ از خود به جا
چرا دانه از مرغ بی جان گرفت
تمامش همه وعده بود و ریا
دل ساده را هم به قربان گرفت
فریب دغل کاریش خورده ایم
هر آنچه که ساختیم شیطان گرفت
غرورش چو او را به نخوت کشاند
تقاص گناهش ز انسان گرفت
به آتش کشید و جهنم، خود اوست
چو دید عاشقی ! روضه رضوان گرفت
بگفتا توکل کن از او مترس
دل و دیده را نور رحمان گرفت
کاش
کاش می شد فکر بد را دور کرد
خاطرات تلخ خود را گور کرد
کاش می شد ذهن خود را رام کرد
موج طوفان خسته را آرام کرد
کاش می شد زندگی را زنده کرد
این دل افسرده را دل زنده کرد
کاش می شد یک مدینه فرض کرد
ریشه های خشک از نو سبز کرد
کاش می شد در افق پرواز کرد
کوک تنهایی خود را ساز کرد
کاش می شد بار دیگر ناز کرد
نامه ی اسرار خود را باز کرد
کاش می شد عاقبت را خیر کرد
در تخیل های شیرین سیر کرد
کاش می شد کودکی را شاد کرد
از نگاه و مهر مادر یاد کرد
کاش می شد خواب را تعبیر کرد
با درایت عشق را تفسیر کرد
کاش می شد کینه ها را خاک کرد
جوهر و ذات بدی را پاک کرد
کاش می شد سنگ ها را آب کرد
چشم های منتظر را خواب کرد
کاش می شد نام غم را پاره کرد
چاره ای بر این دل بیچاره کرد
کاش می شد در زمان تاخیر کرد
دست خود را وارد تقدیر کرد
بازیگر
صحنه ی بازی ما این بار جوری دیگر است
صبح امید فلک با عشق، نوری دیگر است
نقشه را نقاش از طرحی دگر الگو گرفت
راه بن بست است اما این عبوری دیگر است
در تصور های خامت ساده دل بودم بسی
این نگاه طنز تلخت خود غروری دیگر است
خواستم این بار با بازیگران بازی کنم
نقش بازی کردنم رنگ حضوری دیگر است
در غیاب ما چو پنهان کاری و غفلت کنی
کندن قبر است و خوابیدن به گوری دیگر است
چشم پنهان می کنم از آنچه دیدم در خیال
این ندیدن ،چشم پوشیدن ، قصوری دیگر است
کاش میشد بار دیگر نور را پیدا کنیم
این خودش در عالم خلقت سروری دیگر است
شیشه ی عمری که بشکستیم مات و مبهم است
جام عمر ما به حکم تو بلوری دیگر است
خورشید
من سبک بال تر از هر روزم
چه خوش احوال شده امروزم
سنگ هم غبطه خورد بر حالم
چون دگر نیست غم دیروزم
در همه حال به خود می بالم
که بر احساس خودم پیروزم
مطربا ساز بزن شادی کن
که من آن آتش عشق افروزم
لحظه ها عقربه ها ایست کنید
که زمان را به زمین می دوزم
دیگر از هیچ کسی باکم نیست
مثل گل منتظر نوروزم
خوش درخشیدم و خورشید شدم
نور عشقم ز درون می سوزم
حسرت
رفتم از شهری که در آن آرزوها خاک شد
نام خوشبختی ز فهرست کتابش پاک شد
در نگاه مردمانش حسرت و اندوه و درد
در مسیر زندگی باید کمی بی باک شد
رفتم اما رفتنم سودی به حال من نداشت
سخت بود اما دلم مغلوب بر ادراک شد
در تب سوزان غم مانند برگی سوختیم
کاشتیم اما ثمر از آن ،خس و خاشاک شد
این کلام تلخ ، زخم روزهای رفته است
حس نمی کردم ولی شعرم کمی غمناک شد
کاش می شد حرف دل را بر زبان جاری نمود
من سوار اسب عمرم که بسی چالاک شد
قطره
در امتداد راه به پایان رسیده ایم
ای جان بگو که به جانان رسیده ایم
شاید نگاه تو با ما یکی نبود
آری به ناسپاسی یاران رسیده ایم
در یک مسیرخشک پر از پیچ مانده ایم
ای آسمان ببار که به باران رسیده ایم
شاید که باورش سخت باشد و محال
ما هچو قطره ایم ، به آسمان رسیده ایم
بنگر که از کجا به کجا می روی چون ابر
از سوی دوست به ابر بهاران رسیده ایم
ساکت شو ای دل و اسرار را مگو
از لطف او چونین شتابان رسیده ایم
وقتی زبان همه لال شد از بیان او
در کوی عشق به حقیقت عرفان رسیده ایم
تندیس
کاری نکن این بار هم بازنده باشی
در نزد هر نابخردی شرمنده باشی
گنجی به نام عقل را در تو نهادند
باید کمی هم در تب آینده باشی
صد ها بهانه می شود آورد اما
باید به پیش دیو و دد درنده باشی
وقتی سخن گفتن دگر معنا ندارد
کاری بکن تا در عمل سازنده باشی
در جمع حرافان پر نیرنگ و حیله
مانند تندیسی فقط بیننده باشی
هر وقت تنگ آمد جهان در بینش تو
باشد که چون جوینده ای یابنده باشی
در حرف این و آن مباش و دل بدست آر
باشد که روزی در جهان تابنده باشی
تا هست دلها خفته در پیچ و خم عشق
خوب است در عشق و وفا بخشنده باشی
آزاده
یکروز اینجا یک نفر در بند چشمانت شدست
شاید برای تا ابد امروز مهمانت شدست
باور نمی کردم ولی در دام افتادم ببین
این بارقلبی بی ریا هم عهد و پیمانت شدست
همدل شدن در این زمان باور نمی کردی بدان
اینجا عزیزی آشنا یکباره قربانت شدست
طوفان به پا کردی و من درگیر آن آرامشم
آری دل رسوای من در سوگ هجرانت شدست
باید که از خود بگذری تا راهی جانان شوی
قلبی که اینجا میتپد دیدی که ویرانت شدست؟
شوق وصال تو مرا از خویش بیخود کرده است
یوسف بیا چشمان من یعقوب کنعانت شدست
دستی بگیر و باز هم از او پذیرایی بکن
باور بکن آزاده هم دربند زندانت شدست
آتش
من احساس کردم که جا مانده ام
در این بزم ، مهمان ناخوانده ام
کسی حال خوبم نفهمیده است
شدم مثل کشتی ، به گل مانده ام
نمیدانم آن راه هست ؟ یا که چاه
شدم گیج و در عشق درمانده ام
همه گرگ ها رفتند در قاب میش
من از ابتدا قصه را خوانده ام
به شهری که قانون آن جنگل است
درخت کهنسال را نسوزانده ام
نمی دانم آتش کجا را گرفت
مبادا دلی را برنجانده ام
وطن
آسمان در شب چراغانی شده
سرزمین من چه نورانی شده
چشمه ها از کوه ها جاری شده
موج دریا مست و طوفانی شده
شادی و ساز و دهل در کوچه ها
غم درون سینه ام فانی شده
بوی عطر یاس و حس شعر ناب
در غزل هایم چه عرفانی شده
نیست دیگر ترس و وحشت در دلم
چون وجودم اصل ایرانی شده
خاک ایران خاک عشق است و وفا
این وطن مهری به پیشانی شده
کاش می شد نام تو فریاد زد
ای دریغا عشق قربانی شده
آسمان
حال خوب و حال بد را تو بیا تفسیرکن
خواب های تلخ و شیرین را بیا تعبیر کن
در تمام لحظه هاچون کوه بودی پشت من
قهر را بشکن ، بیا قلب مرا تسخیر کن
عشق آوردی و ما را همچو مجنون کرده ای
پای بند عشق باش و حلقه را زنجیر کن
قلبم از بی تابیت دریک تپش از پا فتاد
قصه ی دلتنگیم را تو خودت تحریر کن
در میان سیل بی رحمی به یادت دلخوشم
چون گرفتی عمر من را ، در اجل تاخیر کن
فرصت دیدار ما گرچه کم است اما نکوست
من زمینی ام ، مرا در آسمان تحقیر کن
موج
ببخشید اگر سایه سنگین شده
درونم پر از آه و نفرین شده
ببخشید اگر لطف کردی به ما
طلبکار گشتن ،رسم وآیین شده
ببخشید اگر مجلس و بزم ما
بجای شعف سرد و غمگین شده
ببخشید اگر راه دادی نشان
فریب و دغل جزیی از دین شده
ببخشید اگر زود رفتم به خواب
که خوابم خودش رمز تسکین شده
بخشید اگر موج طوفنده ایم
که ساحل همان عهد ننگین شده
ببخشید اگر دل ز مردم شکست
صداقت به طعنه ،چه رنگین شده
ببخشا که تو اوج ببخششگری
که عشق از نگاه تو زرین شده
بهشت
بهشت میشود آنجاکه خانه ی توست
حریم امن من آن آشیانه ی توست
عزیز هستی و در دلم تو جا داری
بدان که ناله و دردم ازبهانه ی توست
گر آسمان همه گرم باشد وپرنور
تمام نور دوعالم نشانه ی توست
کبوتری که پناهش تو بودی و بس
شده اسیر، منتظر آب ودانه ی توست
دلم غریب می نوازد و ندانم کیست
که این سرود و نوا از ترانه ی توست
به شهر من آخر نظر کنی ای دوست
نگاه تو بر من ز لطف بیکرانه ی توست
کهکشان
به کهکشان دلم سفر نمیکنی آخر
چرا به کوی ما ، گذر نمیکنی آخر
زمان چو بگذرد از دست میرود فرصت
چرا به آتش جانان شرر نمیکنی آخر
نسیم هم به باغ ما تبسمی میکرد
چرا بخاطر ما خطر نمیکنی آخر
شراب تلخ، تو را ز پا بیاندازد
از این پیاله چرا حذر نمیکنی آخر
به جان خود قسمم ده که تاب آوردی
به جان خریده ای وخبر نمیکنی آخر
سوار بر آن اسب تیز پا شده ای
چو برق رفتی و بر ما نظر نمیکنی آخر
زمین برای وسعت قلبت وسیع نبود
چرا شب تاریک را سحر نمیکنی آخر
مقصد
غم به دیدارم نیا ،اینک دلم هوشیارنیست
این قرار آخر است ،آخر مرا غمخوار نیست
چون بسوزاند تب بی تابیت در عمق جان
با که از آتش بگویم ، شعله ای در کار نیست
همچنان در فال خود از قسمتم در حیرتم
در مدار نقطه ی تسلیم ما پرگار نیست
گل به نشکفتن در این دنیا سماجت میکند
تا درون غنچه باشد کار او دشوار نیست
در میان بت پرستان سنگ باشم یا چو خاک
ساکت و آرام چون کوهی که آن را یار نیست
مردمان شهر در خواب عمیقی رفته اند
در کنار تخت و بالینم کسی بیدار نیست
آنچنان آشفته ام دراین قطار زندگی
در مسیر زندگی این راه ها هموار نیست
تلخ باشد یا که شیرین مقصدش یک نقطه است
آخرش پایان پذیرد ، فرصت دیدار نیست
دلداده
دل بستم و دل دادم و دیدم اثرش را
من مثل درختی که ندیده ثمرش را
در ظلمت شب چشم به راهم که بیایی
چشمم همه خشکید و ندیدم سحرش را
در فکر فرو رفتم و حالی دگرم نیست
ارزش که ندارد ، بخرم دردسرش را ؟
هر روز به دنبال تو در پیچم و تابم
بگذار که باور بکنم من سفرش را
زخمی شدم و دم نزدم تا که نرنجد
چون تاب ندارم که ببینم ضررش را
از خاک به افلاک رسم گر تو بخواهی
تا اوج نگیرم نپذیرم خطرش را
در گردش و بازی زمانه بدرخشم
خورشید شوم تا که ببینی هنرش را
سایه
من پر از حرف های ناگفته
غزل و شعر در گلو خفته
بی قرار و بی نصیب از عشق
آواز ها و ساز نشنفته
بس غریب مثل سایه ای در شب
با سر و زلف وقلب آشفته
قهرمان قصه ها و رمان ها
غنچه ای ظریف و نشکفته
در مسیر زندگی چون طفل
سرنوشت خود پذیرفته
گوش فرمان هر کسی باشیم
در سخن های خام و ناپخته
می رود عمر ما به بی ثمری
روزها که برنگشته و رفته
آینه
ما آینه بودیم که صد بار شکستیم
در رهگذر سیل خروشان بنشستیم
دیوار نبودیم که ساکت بنشینیم
یکپارچه از بند بلاها بگسستیم
سربار نبودیم که در خانه بمانیم
درهای نفاق و بلا را همه بستیم
تاریک نبودیم که در راه بمانیم
خورشید شدیم و همه بر عهد الستیم
بیگانه نبودیم که در غربت دنیا
ملحد بشویم و همه، یزدان پرستیم
در راه وفا شیوه ی ما بی خبری بود
از عشق مگویید که دلداه و مستیم
صبر
فکر من آشفته از تفسیر این گفتارهاست
قلب من بیتاب از شادی این دیدارهاست
تا به تصویرم در آیینه نگاهی می کنم
چشم من در انتظار دیدن ایثارهاست
نقش بستم در خیالم طرح لبخند تو را
چون شگفتی آورد، قابی که بر دیوارهاست
تا زمان دیدنت لحظه شماری می کنم
صبر باید کرد، گرچه اندکش بسیارهاست
صبر زیبا می شود، با واژهای دلنشین
نام زیبایت کلید مخزن اسرارهاست
رنگ می بازد خزان از نقش رنگارنگ تو
قصه ی ما در زمین مضمون آن تکرارهاست
آسمان محو تماشای نگاهت می شود
بارش باران و سیلی که از این رگبارهاست
هر کدام از ما به نوعی یک جهان دیگریم
این تفاوت در زمین ،در گویش و افکارهاست
خوب اگر باشیم یا بد ، راهمان هموار نیست
لطف اگر شامل شود،حلال آن دشوارهاست
اقاقی
زمانی تشنه ی دیدار بودیم
کنار یک دگر غمخوار بودیم
ز سرمستی به هم مشتاق بودیم
سپیده می زد و بیدار بودیم
جهان در چشم ما مملو از عشق
به باغ گل، گلی بی خار بودیم
پرستو نغمه های شاد می خواند
از آه و ناله ها بیزار بودیم
حریر آسمان صاف و پر از نور
زمین را محرم اسرار بودیم
درون کوچه ها پر بود از یاس
اقاقی بر لب دیوار بودیم
رقیب از شادی ما رشک میبرد
سوار بر اسب آن سالار بودیم
که ناگه قرعه ، بد برگشت از ما
وگرنه شاه آن دربار بودیم
همینم که هستم
من اینم که هستم تو آنگونه باش
برقص با ساز مردم دیوونه باش
من اینم که هستم تو طراح باش
بکش نقش خود را سر راه باش
من اینم که هستم تو مکار باش
بجای صبوری دغل کار باش
من اینم که هستم تو آزاد باش
فریبنده و حزب هر باد باش
من اینم که هستم تو خودخواه باش
به حکم خودت در زمین شاه باش
من اینم که هستم تو سالار باش
به چشم من آهو تو مار باش
من اینم که هستم تو پر شورباش
به بالا نشین و تو مغرور باش
من اینم که هستم تو معقول باش
به عمران و آبادی مشغول باش
من اینم که هستم تو لجباز باش
برای همه دست و دل باز باش
همینم که هستم تو خود دار باش
برو دست در دست آن یار باش
سحر
باز هم در قلب من، عشق یک افسانه شد
سرگذشتم در سکوت، در دلم ویرانه شد
باز احساس لطیف پر کشید از آسمان
در مسیر زندگی، مرغ جان بی لانه شد
عهد کردم با خودم عهدها را بشکنم
عقل سالم در درون ،فانی و دیوانه شد
صبر کردم شاید آن، بازگردد پیش من
کوه صبرم در خیال، ریز مثل دانه شد
عاقبت این عاشقی دست تو رو میکند
چشم در این حادثه، بستر رودخانه شد
شب نشینی عادت بیقراری های ماست
همنشینم تا سحر، جرعه ی پیمانه شد
سخت می آمد به ذهن ،شادی یک خاطره
حس خوبش تا سحر گرمی این خانه شد
در خزان زندگی خوب دیدن عیب نیست
در کتاب شعر من، این غزل دردانه شد
نقاب
همرنگ جماعت باش، یکرنگ نمیبینی
صد رو تو اگر باشی، نیرنگ نمیبینی
قصه است که میگوید از صدق و درستی ها
نرمی و لطافت را در سنگ نمیبینی
بازار جهان گرم است از ظلم و جنایتها
تا هست نقاب جهل ،تو ننگ نمیبینی
در صحنه ی این دنیا بازیگر آن ماییم
آن صحنه ی غارت را در جنگ نمیبینی
تا کار و گره دارند دور تو همی گردنند
ناگه به خودت آیی، دلتنگ نمیبینی
در بزم شبانگاهت خوشحال مباش و مست
در ساز این دنیا ،آهنگ نمیبینی
بازار رقابت را با دوز و دغل بستند
در باور این دوران فرهنگ نمیبینی
خیال
خوب است از حال کسی آگاه باشی
دیوانه وار عاشق شوی با ماه باشی
خوب است که تو بگذری آسان و ساده
با یوسفی زیبا صفت در چاه باشی
با جان و دل اورا بخواهی از خداوند
همچون غلامی در خیال شاه باشی
خوب است آهسته سخن گویی با یار
با زخم های کهنه اش همراه باشی
خوب است پروانه صفت دورش بگردی
در بزم و عیش او غمی جانکاه باشی
چون ساکن قلبش شدی آهسته آرام
حیف است در یک قصه ی کوتاه باشی
تا پای جان با او برقصی و بسازی
در حیله و مکر زمان روباه باشی
چون عاقبت دستت رسد بر دامن یار
رسوا شوی آبی به زیر کاه باشی
سکوت
من به حال خوب تو شاید حسادت میکنم
با همه بدعهدیت با تو رفاقت میکنم
روزها از شوق دیدارت به شب طی میکنم
من به این عشق دوروغین تو عادت میکنم
گر همه عمرم شود دیوانه بازیهای تو
با همه بد حالیم از تو عیادت میکنم
سرنوشتم را خدا در دفترش زیبا نوشت
تا شوم مقبول درگاهش عبادت میکنم
در نگاه دیگران مجنون و دیوانه منم
با سکوتم از تو وعشقت شکایت میکنم
دل اگر چون سنگ ، سخت باشد باز هم
لطف او حکم است و من او را زیارت میکنم
قسمت ما زندگی است و به جبرش قانع ایم
داستان عشق یوسف را روایت میکنم
تجربه
باید از دریا گذشت و طعمه ی صیاد شد
باید از طوفان گذشت و هم جهت با باد شد
باید از این سیل طغیانگر به آسایش رسید
بعد از آن بی تابی و ظلمت به آرامش رسید
باید آن طفل درون را با نوایی شاد کرد
باید آن قلب پر از آتش به جان آزاد کرد
باید از هر فرصتی بهر عزیزی کار کرد
سهم انسان بودنت را در درون بیدار کرد
باید از هر خاطره شیرینیش را یاد کرد
باید از نو خانه ای پر مهر را بنیاد کرد
شاید از این تجربه پیری دگر استاد شد
نو نهالی یا جوانی با عمل ارشاد شد
شاید آن مرغ از قفس یکبار دیگر باز شد
آن اسارت نقطه ی آغاز آن پرواز شد
نقش ما در این زمان و آن زمان یک راز شد
سرنوشت و صبر ما یک سمفونی یک ساز شد
باید این تردید ها را بادرایت خوار کرد
خستگی را کشت تا صبح و سپیده کار کرد
باید از جنگل گذشت و عاقبت یک شیر شد
رنج این دنیا کشید و عاقبت هم پیر شد
نور
یاد امروز همان حسرت فرداها شد
ترک دل کردم و این بار دلم رسوا شد
باز گفتی که بیا و دمی از عشق مزن
امدم لیک دلم عاشق بی پروا شد
تب تند نفست جان مرا سخت بسوخت
رفتم از هوش و دلم راهی این دریا شد
غرق این نور شدم نور مرا با خود برد
عاقبت نقطه ی تسلیم دل شیدا شد
دیگر این بار چه گویی که همه مات شدم
شاه من ، ای صنما ، بازی ما زیبا شد
تو خودت نقطه آغاز منی پایان ده
چشم تاریک به حکم نظرت بینا شد
بن بست
من دیگه خسته شدم قدرت پروازی نیست
به تو وابسته شدم این دیگه یک بازی نیست
دیگه آروم نمیشه این دل وامونده ی من
به همه گفتم و توی دل من رازی نیست
تو تمام لحظه ها ذهن من آشفته ی توست
تمومش کن که دیگه نقطه ی آغازی نیست
پا به پات اومدم و راهی به جز رفتن نیست
برای رقصیدن با تو دیگه سازی نیست
توی بازار رقابت دیگه دعوا ندارم
اگرم بخوام بجنگم دیگه سربازی نیست
راه این کوچه به بن بست رسیده جانم
فاصله گرفتنم عشوه و طنازی نیست
این قرار آخر و با تو به پایان بردم
دیگه صحبتش نکن قدرت اعجازی نیست
گم گشته
خانه و کاشانه ؛ کنایه از دنیا و هرچه صفت خوب منظور خالق هستی و نتیجه قدر زندگی واقعی را ندانستن …
قدر این کاشانه را نشناختیم
صاحب این خانه را نشناختیم
بس که در مرداب دست و پازدیم
لطف این شاهانه را نشناختیم
غرق در دریای پر طوفان شدیم
عکس این آیینه را نشناختیم
در خیال باطل خود سوختیم
گنج این ویرانه را نشناختیم
با گلایه روز را شب کرده ایم
ساقی میخانه را نشناختیم
در کنار هم ولی غافل زهم
قدر این پیمانه را نشناختیم
در مسیر زندگی گم گشته ایم
راز این افسانه را نشناختیم
بهر آرامش دل و دین داده ایم
شمع این پروانه را نشناختیم
رهایی
باران که می بارد دلم گویی هوایی می شود
قلبم دوباره عاشق عشق و رهایی می شود
بوی بهار و دیدن گلهای سرخ باغچه
حس قشنگ دیدنت با بغض جاری می شود
باید که در دنیای تو نقشی دگر پیدا کنم
اینجا هوای سرد هم گاهی بهاری می شود
صد بار میگویم که این دیدار پایانی ماست
در بی قراری های من این عقل فانی می شود
شک میکنم بر بودنت شاید دلت گمراه شد
بر آستان خاک تو سجده تداعی می شود
در ساحل دریای تو آرام میگیرد دلم
اینجا غروب عاشقی زرد و طلایی می شود
سخت است دل کندن ز جان، رفتن بجای زندگی
در قعر این دنیای دون روحم خدایی می شود
تبسم
دیوانه وارم میکنی وقتی نگاهم میکنی
تا مست چشمانت شدم آنگاه رامم میکنی
اهنگ جانانم شوی ، گلهای بستانم شوی
در اوج این دلبستگی ناگه تو خاکم میکنی
بیگانه با دنیا منم ، بی تاب در دریا منم
در موج این دریای غم یکباره خامم میکنی
در معبد و میخانه هم درگیر این جانانه ام
در اوج مستی و شعف لبریز جامم میکنی
من با تمام هستیم در جنگ با این مستی ام
در شهر ، در کوی و چمن آواره وارم میکنی
حیران منم گریان منم سرگشته ی بی جان منم
با یک تبسم ناگهان خانه خرابم میکنی
شوق تو دارد این دلم روح و روان محفلم
در اوج یک ناباوری ناگه سلامم میکنی
شکار
دلم رمیده شده یار با من نیست
کجایی ای شه عالم نگار با من نیست
عبور میکنم از لایه های هر دو جهان
چه گویمت که نسیم و غبار با من نیست
بهانه ها همه از آب و آتش و خاک است
نه وصل و وصالی، بهار با من نیست
نفس به نفس حال من که با تو خوش است
قرار گاه دل بی قرار هم با من نیست
چه شد ! تو صید غزل بودی ای صیاد
به بخت من امشب شکار با من نیست
شب از سکوت به خواب عمیقی رفت
ولی چه حیف که این روزگار با من نیست
تنهایی
گل در این گلدان دگر برگی نداشت
این حنا پیشم دگر رنگی نداشت
ساکن قلبت شدم در شهر عشق
او که با من بر سرت جنگی نداشت
تو شدی بیگانه بامن در نهان
ور نه با تو بودنم ننگی نداشت
شهر تنهایی من پر رونق است
رودها و جوی آن سنگی نداشت
چون دو رویی شیوه ی مردانگی است
نغمه هایش ساز و آهنگی نداشت
زخم خوردم از چه باید بگذرم
دیگر این دل تاب دلتنگی نداشت
تقدیر
از روز نخست عاشق و پیر شدم
از بدو تولدم زمین گیر شدم
درخاطره ها لحظه هایم پر شد
از ثانیه های بی اثر سیر شدم
انگاه که هر بی سر و پا نقشه کشید
در نقشه ی روزگار تصویر شدم
گفتم که روم راه دگر گیرم پیش
در جنگل این زمانه من شیر شدم
دیدار تو جانی دگرم خواهد داد
از سردی دستان تو دلگیر شدم
باور که نمیکنم تو دل را بردی
در ذهن خودم با همه درگیر شدم
خواهم که جهان جمله به نامت بزنم
این بار خودم شکار تقدیر شدم
ناجی
نمیخوام از تو و راهت جدا شم
میخواستم باز درگیر تو باشم
میان جنگ و صلحت تار موییست
نمیخوام ساعتی از غم رها شم
به طوفان بلا خو کرده ام من
اسیر غربت و شور دعا شم
مرا با عشق خود بیگانه کردی
ز درد دوریت روزی فدا شم
میخواستم باز اهنگ تو باشم
به سوگ و درد تب ها مبتلا شم
در این دنیا به جز دلواپسی نیست
میخواستم ناجی بی ادعا شم
مثل بارون تو تنهایی ببارم
با اهنگ و ترانت همصدا شم
دفتر شعر
آزاده ادریسی
جدول کامل هم قافیه ها


90 دیدگاه
زهرا ایران نژاد · 2025/06/12 در
اشعارتون خیلی دلنشین بود همیشه موفق باشید
آزاده · 2025/06/15 در
با سلام و درود سپاس از اینکه اشعار اینجانب را خواندید
محمد جواد محمودی · 2025/06/09 در
ترکیب حس و واژه در اشعار شما بسیار دلنشین بود. از خواندنشان لذت بردم. موفق باشید.🌹
(با کلیک روی نامم، از دفتر شعرم دیدن کنید)
آزاده · 2025/06/15 در
سلام جناب محمودی از اینکه اشعار اینجانب مورد لطف شما قرار گرفت سپاسگزارم
سعید میرزائی · 2025/05/28 در
گل به نشکفتن در این دنیا سماجت میکند
تا درون غنچه باشد کار او دشوار نیست…….بسیار زیباست. درود بر شما بانوی هنرمند و گرامی. ترنمتان در اوج.
آزاده ادریسی · 2025/05/29 در
با سلام و عرض ادب جناب آقای میرزایی از اینکه به اشعار بنده توجه فرمودید ممنونم
رضابزی · 2025/05/20 در
شعر وطن بسیار زیبا بود ممنون که برای کشور قشنگمون دست به قلم میشد
آزاده ادریسی · 2025/05/24 در
سلام وعرض ادب جناب بزی هنرمند ارجمند از اینکه شعر بنده را خواندید و مورد لطف قرار دادید سپاسگزارم
اکرم · 2025/04/08 در
درود و مهر.
حس خوبی از خوندن اشعارتون گرفتم .
سبز و سلامت ، مانا در عشق و نوری که هدایتگر ذهن و دستانتان هست باشید.
آزاده ادیسی · 2025/04/08 در
سلام و دورود به شما دوست عزیز ممنونم از حس خوب شما به اینجانب
نرگس میرشاهی · 2025/02/21 در
سلام و درود فراوان..از خواندن اشعار زیباتون لذت بردم
پایدار باشید🌹
آزاده ادریسی · 2025/02/24 در
با سلام و سپاس از حس خوب شما به شعر های من
مه پاره · 2025/01/23 در
خانم إدریسی سروده اینه هم بسیار پر ذوق مثل بقیه أشعار
موفق باشید
آزاده ادریسی · 2025/01/26 در
سلام ممنون از اینکه شعرهای من را دوست دارید و نظرتون را ارسال میکنید
زهره رجبی · 2025/01/09 در
چه شعرهای زیبایی
لذت بردم ،،❤️❤️❤️❤️
آزاده ادریسی · 2025/01/10 در
سلام و عرض ادب از لطف شما سماسگزارم
آزاده ادریسی · 2025/01/10 در
سلام و عرض ادب از لطف شما سپاسگزارم
رها · 2025/02/14 در
باسلام شعرهای شما همگی زیباست انشالله موفق باشید.
آزاده ادریسی · 2025/02/15 در
سلام ممنون عزیزم
مهپاره غفوري · 2025/01/09 در
واقعا سروده های پر ذوق و پر احساس
مثل گل در گلستان هر کدوم عز قطعه ها عطر و بری خودش رو داره
ممنون از تقسیم اینهمه استعداد و ذوق و عشق با ما
برقرار باشید .
آزاده ادریسی · 2025/01/10 در
با سلام و دورود ممنون از این همه توجه و حس خوب شما
محمد جواد محمودی · 2025/01/03 در
بسیار زیبا و پر احساس 👏👏🌹
آزاده ادریسی · 2025/01/09 در
با سلام از توجه شما سپاسگزارم