دفتر شعر جاوید جاویدان

منتشرشده توسط مجید فاضلی در تاریخ

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

زادروز فردوسی بزرگ

یک از ماه بهمن بُدش زاد روز
چوفردوسی بگشود چشم آن تموز

ز معمار و ناظم که بد در جهان
کشیدند نقش آشکار و نهان

نمایان بشد کاخ های بلند
نبودند هیچ ایمن از هر گزند

ابر مرد معمارِ نظم و هنر
غرش کرد بسان شیران نر

بیاراست از نظم کاخی سپید
ز خشتِ طلا شصت هزاری گزید

نوشت او به هرخشت یک شاه بیت
ابوالقاسم آن شیعه ی اهل بیت

بدارم سپاسش که هست از کیان
سرود از دلش: حمداله جاودان

سایۀ تن

سایه تنم می رقصد
از طلوع دوبارۀ چشمانت

آرام است دریای دل
آنگاه که آسمان
با تو آبی تر است
و بهار سرسبز تر

از آن غزل که واژه هایش
را تو چیده ای
هر دم ملس می شود
لبانم

به سوی گلستانی که
شهد نوشیده ای
باز کرده ام بالهایم را

برای رسیدن به آوازی که
کوک کردی سازش را
گوش می دهم
چهچه بلبلان مست را
در هوای آزاد خیال

می فشارم دستان جادو گرت را
که پراز مهرگیاه است
و رام می کند هر آهوی رمیده به دشت

فرهنگ نامه ای هستی که
معنا کرده ای لغت عشق را
و حیاتی دوباره می دهی به
جان های پلاسیده از
فرار روزمرگی ها

پرسمان

درخیابان پرس وجو کردم من از دیوانه ای

گفت: من دیوانه ام! تو عاقل و فرزانه ای؟*

پیش از این دیوانه تر بودم به زنجیر جنون

این زمان آواره  تر گشتم  به هر کاشانه ای*

گفت: دیدی  کوی ما؛  آیا   بُود  آنجا  دروغ ؟

زیر لب می خواند او ، اشعار بس جانانه ای *

روزگار ما فقط  دیوانگان  گویند راست

عاقلان خواهند تاج و خانه ی شاهانه ای*

گفتمش: از زلف او تا کی چنین آشفته ای؟

گفت: تا یارم بگوید، کن تو مویم شانه ای*

گفتمش:  کاخ    خرابات    فنا    را   دیده ای ؟

گفت:در آنجا به هرکاخی است ،یک میخانه ای*

گفتمش:در کنج عزلت چون تو کس محرم نبود

گفت: یارا  چون  که  هستی با دلم  همخانه ای*

گفتمش:  دیوانه ،   برده   از  دلت  صبر  و  قرار

گفت : آن دل را بدان، سنگی است ،از بتخانه ای*

گفتمش  دیوانه کی از عشق  ما  خواهی  سرود؟

گفت:  می گویم    قصیده   از   لب   مستانه ای*

با  چنان عشقی به یاد تو سپارم جان خویش

تا  نگردد  پای   تو    در   بند   هر    بیگانه‌ای*

هر  زمان از  تاب  آتشگاه  عشقت  در دلم

شعله ها گیرد ؛بسوزد، شیوه ی رندانه ای*

گوش می خواهم که گویم قصه های درد دل

آنکه  بود از  دل  عزیزم ،  دوستی دردانه ای*

مهر باشد در زمین ،محصول عشق اندر جهان

یار باشد  او  که  جان  بر کف  نهاد و  دانه‌ای*

کاش من هم در  وصال  عشق تو کشته شوم

من  ندارم  هیچ   در  دل  طاقت   هجرانه‌ای*

چون به زلف خویشتن؛ پیچی و تابی می دهی

برگشا  رو،  تا  بجویم   وصل  تو  عصرانه ای*

تا  که  بر چشم  من آید  تیر از  ابرو کمان

عشق بارد بر دل و جان هر دم از ترکانه‌ای*

باز  با  پیکان مژگان ، تیر  عشقش  را  کِشد

او بُوَد در چشم من ،چون خنجر و پیکانه‌ای*

چشم هایش مثل خورشیدی ،کند بر من طلوع

غنچه ی لب  باز  کرده ؛  ساخت   شکرخانه‌ای*

هر زمان گویم به خنده، عاشق تو گشته ام

یاد آن  بر لب چو آرد  هر دمی،  خندانه‌ای*

من که از سوز  دل و درد  جدایی  سوختم

خوش نباشد  شمع را در مجلس  پروانه ای*

تا به کی گردم ز کوی عشق بازان من رها

هر طرف صد کاروان دنبال مهمانخانه ای*

گفت: با هر زمزمه‌ای  پرده  بگشاید ز دل

عاشقی می‌ گوید از پندار و از افسانه‌ای*

گر تو یابی جام عشقی اندر آن بینی به چشم

بر  در   هر   خانه‌ای   او   ساخته   ویرانه‌ ای*

گر که من جان می‌دهم در راه او خوش می رود

زنده‌ام.   من  در    فراقش   بر   لب   پیمانه‌ای*

گر تو از خود بگذری صیقل بیابی و کمال

آینه‌   در  آینه    در   مجلس    مردانه‌ای*

گفته ام چندین کلام از دل ،نشیند بر دلت

با غزل ، جاوید   از   فامیل  جاویدانه ای*

ذات حق

آسمان ها را بدان ذره ای از کهکشان

آنچه بینی در زمین باشد از یک آسمان

در جهان اندیشه کن تا ببینی ذات حق

ذات اقدس را نوشتد با چندین زبان

تو خدا خوانی یکی خواند او ربّ الجلیل

هر چه باشد نام، آگه ز پیدا و نهان

هر کسی با یک لسانی ستایش می کند

آن یکی موسی زبان دیگری هست او شبان

هیچ کس نزد او نشد برتر از یک دیگری

انس و جن را یک به یک باشد از دل مهربان

شمع نورانی

آن  شمع  نورانی منم  پروانه  می خواهد  دلم
گرعشق شیرینم دهی شاهانه می خواهد دلم

پیموده ام چون  هفت شهر  عشق  را با یک نگاه
پر  بود  از  عاشق  ولی  دیوانه  می خواهد دلم
****
آن عقل اگر داری خودت دیوانه می خواهی چه کار؟
در کوی آن دیوانگان ویرانه می خواهد دلم

آن یار باشد در دلت بیگانه می خواهی چه کار؟
یک جرعه ی عشق و یک همخانه میخواهد دلم

در عرصه ی دیوانگان عشق جای عقل نیست
دانا شدم شهری پر از ویرانه می خواهد دلم

گر مستی از یاد او مَی و پیمانه می خواهی چه کار؟
شهدی به لب در جام او میخانه می خواهد دلم

پروانه وار از شوق دیدار از درون می سوختی
یک بار دیگر ناله مستانه می خواهد دلم

ای یار من، فریاد من را می رسانی تا فلک
ذره سکوتی در زمین جانانه می خواهد دلم

هرشب که من غم داشتم بودی کنارم تا سحر
طوطی شده چون در قفس یک دانه می خواهد دلم

دفتر شعر جاوید جاویدان
(حمداله جاویدانه)


جدول کامل هم قافیه ها
روی عکس کلیک کنید

هم قافیه ها
دفتر شعر رایگان

دسته‌ها: شعر و ترانه

مجید فاضلی

خواننده / ترانه سرا / آهنگساز

11 دیدگاه

علیرضا نوروزیان · 2023/01/21 در

هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم
دلم میخواد باز بیام تو آسمون دورت بگردم

سیده رقیه هاشمی · 2022/12/08 در

موفق باشید قلمتان مانا

زهرا رحمانی فر · 2022/12/05 در

با عرض سلام خدمت شما آقای جاویدان
اشعار زیبایی دارید به خصوص شعر «پرسمان»

مریم مرادی · 2022/12/01 در

سلام اشعارتون زیباست ..موفق باشین

رقیه قربانی · 2022/11/15 در

سلام عالی بود

    جاوید جاویدان · 2022/11/15 در

    سپاسمندم بانو قربانی مانا باشید

علیرضا خوشرو · 2022/11/14 در

سلام
درود بر شما
بسیار زیبا سروده اید

انشاالله همیشه موفق باشید
در پناه خدا

………..
🌹🌹🌹🌹🌹

    جاوید جاویدان · 2022/11/15 در

    درود و سپاس از حسن نظرتان جناب آقای خوشرو

یگانه قربانی · 2022/11/14 در

سلام و درود خیلی خوش اومدید
با آرزوی موفقیت های روز افزون برای شما بزرگوار

    جاوید جاویدان · 2022/11/14 در

    سپاسمندم بانو قربانی

    مانا باشید و قلمتان نویسا

    جاوید جاویدان · 2022/11/15 در

    درود تان باد دلشاد باشید همیشه

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *