دفتر شعر رضا حسین پور

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر رضا حسین پور

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

یاس و امید

بس که در تاریکی .
جمله ی یاس برون پاشیدم.
قلبم از سنگ شدو این دل بی پایه شکست.
تنه ام سوخت به تاریکی شبهای زمینی هر دم.
روشنی قلابی است.
کودکی برف به دست در سرما.
آدمی می سازد.
که به سرما سازگاری دارد.
قصه ی برف و شب چله ی ما.
داستانی دارد.
خسته ام لیک به تاریکی از این خاک فراتر رفتم.
جسم خورشید به اندازه ی چشمم می سوخت.
هر کجا زندگی از خاک جداست.
نور محبوبی هست.
که فروزان کند از عشق امیدی در دل.
اولین شعله ی جاوید همان خورشید است.
عالمی هست به سرمایه ی حق در پنهان.
روشنی نزدیک است.
فقط از مستی وایثار میسر گردد.
به لب تاقچه ی ایمان کتابی دیدم.
که پدر لحظه ی دیدار مکرر می خواند.
کلماتی که پر از وزنه ی زیبایی بود.
آن شرابی که دمادم به جهان نوشیدم.
در ره مقصد اشراق همان شیرین است.
به دلم ساختم از عشق امید.
که به میخانه ی توحید رسم آخر بار.
پس چرا در دل این تاریکی.
یاس را در دل خود خانه دهم.
شب بی نور که زندانی خاکی گشتم.
سحر از نور خداوند رود از یادم.

آن منتظر

آن منتظر که عشق را در قلب خود می دید
شد عاشق وشیدا
در کوچه های شهر خود شد ناز وفریبا
بسیار هم زیبا
با یار خود میگفت ومی خندید ومی نوشید
در زیر نور ماه
او مست بود وچشم یارش باده های ناب
آن شب که شد‌ عاشق
دیوانه ای آواره دردنیا
درگیر با غمها
می رفت تا راز دل خود را کند افشا
اوبود بس تنها
میگفت ای یارم من عاشق وزارم
میگفت دلتنگم خنثی ترین رنگم
میگفت می آید مهتاب قلب ما
می گفت می میرم از زندگی سیرم
پس کی تو می آیی غوغای شیرینم
من هر شب و روز از فراغت گریه می کردم
خوشبخت شد مجنون
این بار آخر بود
او بود با لیلا

زمستان

سرود سرد برف میخواند اینک خاک مغلوب طبیعت را
صدای باد می آید
و ابری از نژاد شب به سوی دشت خاموش زمستان باز
وسبزی گم شده تا یک بهار دیگر آید از پس سرمای سخت وبرزخ فردا
تو ای محصول گل دستی بجنبان پای از سرما برون آور
به فکر یک بهار دیگری در زندگی خوش باش
به شادی شاد کن دیگر رفیقان را به زیر خاک
چراغ یخ زده روشن کن از نور امیدت ساقی آینده ی نزدیک
ودر نور حقیقت جستجو کن شیوه ی هر روشنایی را
زمستان یک زمان تلخ وغمگین نیست
زمستان عبرتی روشن برای آنکه دور از هر هیاهو آرمیده سرخوش ومغرور
وسبز است چونکه دیوار اتاقش شیشه ای بی رنگ وشفاف است
زمستان آخرین فصل زمینی نیست
پس از فصل زمستان گل بروید دانه گردد شاخه ای زیبا
بهاری سبز تر می آید اکنون بار دیگر باز

توبه

دلم سیمرغ یزدان شد
پرید با شوق ، تا پوید همه پنهان و پیدا را
رسید بر کوه قاف قلۀ صبر و شکیبایی
روید ای منکران روز وشب در پردۀ اوهام خود قدری بیاسایید
که عشق من هویدا شد
قفس در سینه ام دل هدهد زندانی جاوید
سفیر زندگی در خاک
از آن روزی که جوشیدم خروشیدم که تا بینم که من هم چشمه ای پر نور و بی رنگم
مسیرم سوی دریا شد
چه بر باد است دلهایی که مجذوب تو می گردند
تو ای سلطان تاریکی
فریبا چشم و گوش و دست و پا و پیکر و هر چیز زیبایت
که توبه باز فردا شد

زمان

زمان سلطان این دنیاست
به هر چیزی بخواهد میرسد در آن
وما تقدیر بی فرجام این دهریم
وخود درگیر در خوش بودن یک روز این شهریم
ومی تازد به اسب تیز پای خود
به روی رهروان جاده ی این عالم فانی
که می ماند همیشه تا ابد باقی
وما انگار می مانیم که می سازیم قصری تا به اوج آسمان بالا
وما انگار با رفتن نماندن فاصله داریم

هیاهوی زمانه

در هیاهوی زمانه چه کنم باده که نیست
دستهایم خالی
جام پر آتش من پوشالی
بیقرار است که می گرید ابر
ابر جویای زفافی دگر است
دشت می رقصد سبز
باد فریاد کنان می شکند
ودلم دارد صبر
کوه می شوید خویش
باغ می بیند عیش
ودل خسته ی من پشت نقاب عقل
است
چه کنم یا نکنم
من هوادار تپش های نخستین هستم
باده در جوی روان
وگوارا وحلال
آنچه در حسرت آن در دل شب می پوسیم
لیک در خاک اسیرم بر جبر
وسرانجام همان خانه ی ما خانه ی آدم باشد
این چه رسمی است طرب باید کرد
سوی یک میکده باید کوچید
با همه جام به دستان خندید
پای کوبان رقصید
زندگی بغض همه سوگ نشینان ره امید است
راه گهواره به قبر

دفتر شعر
رضا حسین پور

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

13 دیدگاه

بابک بابایی · 2025/07/03 در

درودجناب حسین پور بزرگوار اشعارتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *