دفتر شعر سارا علیشیر
دفتر شعر سارا علیشیر

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
نوبت بهار
باید این نوروز را کامی بگیریم از بهار
تا بپوشانیم رنج کهنه از دلهای زار
عطر وحشی طبیعت باز جوشیدن گرفت
نوبت ماست بگیریم کام نوشین از بهار
قصهی شاه و گدا از باور دلها برفت
این بهار آورده با خود عدل و مهر ماندگار
چنگ باید زد به حقی کز ازل حق گشته بود
در شتاب و همهمه عیدی بگیریم از بهار
با بهار آید امید و با نسیمش زندگی
میبرد از سینهها اندوه و درد روزگار
بذر امیدی که در خاک کهن افشاندهایم
سبز خواهد شد، شکوفا در ضمیر نوبهار
در محضر عشق
گر سهم دلت حال خرابی ست بیا عاشق باش
این لحظه غنیمت شمرش،دلخوش باش
بگذار لبی بر لب جامی به طرب
می، نوش و ببر هوش و بیا عاشق باش
تا یک قدم عمر ز هیچش خبری نیست
دریاب همین حال و بیا عاشق باش
اکنون به تن خسته دو صد حوصله بگذار
خالی شو و در وزن هوا عاشق باش
لبخند تو بر شادی معشوق بیفزود
جانا تو بدین شاه جهان عاشق باش
بنهاده قدح نزد تو از سیاه انگور
ناخورده به اوج چون رسی،عاشق باش
تعبیر کنش میکده و فلسفه ی جام
از عشق چو تصویر قشنگی ست بیا عاشق باش
عشاق جهانش همه از وصل تو پویند
بی شائبه در محضر افلاک بمان عاشق باش
مهر خورشید
گاه در آینه ی افکارت
یک تلنگر کافی ست
که دری باز شود
تک درختی آنجا
در نهالِ روزگار
که ز دست چپ و راست
بهر بودن اثری کاشته ای
به شمارِش بگذار،
برگِ خشکیده ی زرد
کز هوای چرک و مسموم نفس
بی صدا گشته چروک
یا گل و میوه ی بَر
که به تعبیر زده،جوانه بر شاخه ی تَر
به قضاوت بنشین
داوری کن ز خودت
یادداشتی بنویس
باشد آن مشق شبت
چو به یاد آوَرَدَت
حس خوبی که رها کرد تو را،
روی بی وزن هوا
و به یکباره سبک وزن شدی
شد یکی جوانه،سبز
که ز رفتار نکویت، بَر داد
به ترازو بگذار
باش بر حکمِ عدالت قاضی
و به آرامش تک ستاره از چشم سیه
زیر مهتاب دلت عشق بورز
و ترو تازه بمان
مثل آن روز غزل
زدی از سرخ شقایق لبخند
همچنان باش به اندازه ی خوب
به کلامی که ز الفاظ زبانت جاریست
بگو آن شاخه که خم ماندو شکست
چو فلانی روزی،
دلش از دست دلت زود شکست
چشم پوشی مکن از خُرد و درشت
بر دلت حکم بران
حال خود را دریاب
باز هم تازه بساز
حتی اندازه ی یک روزنه ریز،
نقطه باشد مهِ سنگینِ دلت،
پاک کن ابر سیه
تا نبینی اثر از ثانیه قبل
نه به اندیشه ی فردا که بلرزاند دست
امروزت دریاب
تو، به کردارِ نکو
بدن از جنس تنِ خورشید باش
کز شفق حکم به فرمان دارد
در مثالِ آفتاب
روحی از خورشید باش
تا رسیدن به فلق
گام بردار بلند
تو،به پندارِ نکو
همچنان توشه ی امروزت باش
تا سبکبال به پرواز آیی
عشق برگزینی و بازآیی
آوای وحشی
عاشقم دیوانه وار، به سوی او حیرانم
سرگشته ی هر جایی
هر سویی می روم می مانم
کجاست معشوقم
نه خسته ام نه بیخواب،
قدم میزنم
روی شنزارهای داغ،
دوست دارم گرمایش
آفتاب سوزانش
زوزه ی باد در پیچش سنگ و خار و امواج طوفانش
و من و این بادیه و شب و سوز سرما
چشم خیره بر آن مخمل زیبا،
و فاصله چه نزدیک!
آسمان راه میرود
زمین راه میرود
ماه مرا خواب میکند اما،
بیخوابم اینبار بیدارم انگار
همدیگر را چه عاشقانه میبوسند آسمان و زمین
که میچکد عرق شرم ز پیشانیه هر دو
بسان شبنمی که مینشیند و مست میکند
هر قطره از شراب عشق بر لب گلی
چه زیباست همبستریه این عاشق و معشوق کز عرش و فلک، روز،
تولد میشود و همچنان تکرار…
و در آن میان
منِ سرگردان
خواهان پرواز بسوی اویم
به سجده با او به گفتگویم
غرق در اندیشه ی این دنیای پهناور
من این آوای وحشی که عشق در آن آغاز میشود را
دوست دارم….
عشق
صدای عشق می آید،
از آن بالای دور و از ته دلتنگی یک نقطه ی کور
و من اینجا درون ساعتی،
هر لحظه پشت میله های عقربه گیر و گرفتارم
کجایی مونس شبهای بیدارم
دفتر شعر
سارا علیشیر


12 دیدگاه
عباس دشتستانی · 2026/05/10 در
اشعارتون زیباست، موفق باشید