دفتر شعر سونا مرادی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
شوق حضورت
تو کیستی که اینچنین غرقم در انتظار؟
نمی دانم از کدامین در، آمدی؟
شوق حضورت، سرمستم می کند
می بردم به اوج ….
گاهگاهی می تپد قلبم
گاهگاهی دلتنگ می شود جانم
به ناگاه، حضورت
حضور دلنشینت را در پشت خانۀ خیالم
احساس می کنم
می آیی؟ از کدامین در؟
نمی دانم
بر کوبۀ قلبم می کوبی، صدایت را می شنوم، احساست می کنم
سالهاست منتظرم
آمدنت سرشارم می کند از عشق
آرزوی دیدنت از دلتنگی رهایم می کند
بودنت را ستایش می کنم،
ماندنت را جشن میگیرم …..
آرزو دارم بیایی و بمانی در کنارم
کوبۀ قلبم هنوز در تپش است؛ می دانم که تویی
نمی دانم چرا از شوق حضورت سرمستم نمی کنی؟
داخل نمی شوی؟
عاشقانه
چشمان خزان دیده ام ارزانی بی وفائیت
و گریه های شبانه ام فدای سرنوشتت
پنجره های پاییز تو را می خوانند
و دستان سرد زمستان به دنبال دستان پرمحبّت تو می گردند.
چشم هایت را با اشکهای شبانه ام خواهم شست
و آهنگ زیبای قلبت را با آه و ناله ام همراه خواهم ساخت.
عاشقانه می شنوم صدای ترنّم لحظه ها را
حس می کنم حضور گاه و بیگاهت را
سرکشم می سازد نسیم زلف های تو
می برد مرا با خود تا اوج لحظه های بودن
لطافتت را می بویم
دست می کشم بر روی ابریشم موهایت
گره می خورد تاب گیسوانت بر انگشتانم
نگاهم می کنی دیوانه ام می کند ناز نگاه کردنت
تنهایی
تو تنها وجودی هستی که در حصار تنهایی من جا داری
تنهایی تو همانند تنهایی من است و تو نیز مانند من تنهایی
نامت، آشناست
دیری است که می شناسمت
دیری است که عاشقت گشته ام
سخن از تو بسیار است
زبانم، سرشار از ثنای ناتمام توست
می دانم می آیی و دوباره عطر تنت در تمامی سرنوشتم جاری خواهد شد
بگذار فردا بیاید همین فردا
تنهایی مان پر خواهد شد
شاید فردا گذری بر خاطر ما کنی
شاید فردا لحظه ای باشد که حضور ناحضورت را
و جاودانگی نیامدنت را
و تلخی اندیشۀ بی تو بودن را زیاد ببرم لحظه ای
لحظه ای کنارم باش
وصالت را ارزانی ام دار
صوفیا
تقدیم به کودکان روشندل
صوفیا دیده گانش، دوخته به سقف است و غرق در تاریکی،
دلش لبریز دعاست،
آیا اجابتی در کار است؟
رعد و برق همانند اسبی وحشی می تازد و باران، همانند آبشارهای کوهستان می تراود،
صوفیا همچنان در حمد و ستایش است
سالهاست که چشمانش نوری را در خود ندیده است،
سالهاست که تمنّای نظاره کردن آسمان را دارد،
صوفیا در دل، لبریز دعاست برای رهایی چشمانش از درد تاریکی،
قطره های اشک بر روی گونه هایش سرازیر می گردد
بر می خیزد، می گشاید پنجره را
قطره های باران بر چشمان بی فروغش می تابند و با اشکهایش در می آمیزند
و آمین گویان،
چهره ی آکنده از تمنای شفا را لبریز می کنند و به ناگاه ……….
قطره های استجابت دعا، او را در بر می گیرند
صوفیا، نثار می کند لبخندی از سر شوق بر آسمان
آری استجابت صوفیا با قطره های باران میسر شده است!
واژه
واژه واژه گفتنی هایم از بهر زود هنگام رفتنت
حتّی از برای لحظه ای
بایست؛
نگاهم کن؛
آسمان زندگیم تاریک است.
نبض تنفّسم بی وقفه می زند.
نگاهم را روانه به کدامین سو کنم؟
یاد چشمانت، هستی ام را ویرانه ساخته ………
دوباره دستانم را بگیر و بگو بارها و بارها ………………
که دوستم می داری؛
که نیستی بی من.
زمان رفتنت چه زود بود؛
باور کردن را نتوانم،
نفرین به روزی که تو رفتی.
اهورا هم نمی داند چه زجری دارد دل کندن از تو.
خدا هم نمی خواهد رخ دهد معجزه ای.
کاش برگردی ………………..
کاش باز هم در آغوشم آرام بگیری.
زمزمه های نبودنت در گوشهایم می پیچد.
ناقوس عبور چه بی هوا آمد.
کاش لحظه ای امان می داد.
دفتر شعر
سونا مرادی

41 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/06/12 در
درود
شوق حضورت قشنگه
آفرین