دفتر شعر فاطمه هدایتی (پاییز)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر فاطمه هدایتی (پاییز)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

تا دو چَشم بَر هم نهادم همسرِ سابق شدم !!!

بیوفایی ڪرده ای ما را هوایی ڪرده ای
سالهاس دیدی مرا چونان اسیر و برده ای

آمدی امشب ڪنارم روی برگردانده ای
با همه خوبی و ما را اینچنین رنجانده ای

خنده هایت با رقیبان ،، نیشخندت سهمِ ما
اینچنین اوجِ وقاحت گشته دور از فهمِ ما

بی مَحابا آمدی ،، دلبسته و عاشق شدم
تا دو چشم بر هم نهادم همسرِ سابق شدم

بیخبر می آیی و با داد و دعوا میروی
با دروغ و صد ڪلڪ میگی ڪه تنها میروی

غُده یِ سرطانیِ صعب العلاجم ڪرده ای
نُسخه ام پیچانده ای ،، سخت هاج و واجم ڪرده ای

تو حیا را خورده ای و آبرو قی ڪرده ای
هیچ بر هیچ ،، صد خیانت در پیِ چی ڪرده ای؟

پااایِ پیمانت چرا لنگ میشود وقتِ عمل؟
با زنِ اصغر چُلاغ هم دیدنت اهلِ محل

ڪور ڪردم هر دو چشمت تا نبینی دیگری
نازِ شستم هر چه ڪردم وای عجب افسونگری

ڪامِ تو شیرین نخواهد گشت با صد من عسل
عشق بازی گشته شُغلت ،، با زنان اندر بغل

مرگ و شیون یڪسره س ،، امشب حرامت میڪنم
قصه ات  بر سر  رسانیدم  تمامت میڪنم

صِفر بر صَد باختم

بر سر سَجّاده بودم یار پهلویم نشست
مُهره یِ مارِ دو چَشمش مُهر و تسبیحم شڪست

با دو چشمانِ خُمارش بر دو چشمم خیره شد
مستِ چشمانش شدم تا بر خُدایم چیره شد

بوسه ای آرام زد  بر جُفت چشمانِ تَرَم
هوش و باور ، عقل و دین یڪجا رها گشت از سرم

با دو دستانش دو دستم را جدا ڪرد از قُنوت
رَبّنایم را نگفتم مات ماندم در سڪوت

وصفِ نازش را چه گویم نورِ ماهِ ڪامل است
صِفر بر صَد باختم بیشڪ نمازم باطل است

لعنت به تو

هی نیش زدی ، زخم زدی ، طعنه پَراندی؟
زخمت اثرش ماند و تو یڪ لحظه نماندی؟

رفتی و بر این عاشقِ خود رحم نڪردی؟
مرهم نشدی ، زخم زدی ، شرم نڪردی؟

دیدی چه غریبانه نشستم وسطِ راه؟
هر تڪه یِ قلبم شده صد تڪه به هر آه؟

اینگونه ڪه تو زخم زدی جان و تنم را
روحم به فنا بُردی و بستی ڪفنم را

ای ڪاش رسانند به زودی خبرت را
هر آیه یِ  قرآن بزند تا ڪمرت را

ای خیره سرِ بی پدرِ مادرِ بدنام
لعنت به تو و  آن سجلِ جعلیِ گُمنام

آدم شو و از هرزه گری روی بگردان
برگرد و مرا مضحڪه یِ خویش مگردان

دردم مُداوا میکنی ؟!

گفتم دگر یادِ تو نیس در لحظه های یادِ من
غافل ڪه عُمری رفته و یادت نرفت از یادِ من

درگیر و بیمارت شدم ،، دردم مُداوا میکنی ؟!
” خر نیستم ” اصلا ” خَرم ” با من مُدارا میکنی ؟!

من خواب دیدم رفته ای این خواب هم تعبیر شد
بازم تقاصِ ڪارِ تو  بَر گردنِ تقدیر  شد

اصلا تو برگرد و ببین این راه را پُل میڪنم
قبل از ورودت یڪ تنه این شهر را گُل میڪنم

در حلقه ی آغوشِ خود ،، با ” عِشق ” دامت میڪنم
توبه ڪُنان میرقصم و با ” عِشوه ” خامت میڪنم

مجنون نباشی هم خودم یکباره مجنونت ڪنم
یا با سُرنگِ وسوسه این عشق در خونت ڪنم

در خلوتِ شب ” یڪ نفس ”صَد بوسه” ڪامت میڪنم
با صَد ڪرشمه دستِ ڪم تا صُبح رامت میڪنم

مویه ڪُنان میخندم و  با شوق ،، گریان میشوم
اینگونه در چشمِ حریف ،، رُسوایِ پنهان میشوم

صدایم کن

صدایم ڪن ڪه من پاییزم امشب …
ڪه  برگِ آخرم  میریزم امشب …

من از آن مادرِ زاییده دردم …
ڪه نامم  از ازل  پاییز  ڪردم …

صدایم ڪن چنین بی ڪس نشستم …
به جُرمِ  جنسِ زن بودن  شڪستم …

صدایم ڪن ڪه رَنجورم عزیزم …
زِ ماهم ماه هاست دورم عزیزم …

صدایم ڪن زِ سر تا پایه  دردم …
سِزایم نیست از هر آنچه ڪردم …

ببین امشب شدم مستِ شرابت …
به جایِ تو مَنم امشب خرابت …

ڪُمڪ ڪن  چوبه ی دارُ  ببندم  …
بمون این لحظه مَن دورت بگردم …

تو سردی و هوا سرد و تنم سرد …
نَرو این لحظه جااانم میرود مَرد …

ڪمی بر جسمِ بی جانم بزن زُل …
نگو امشب به من نازُڪتر از گُل …

صدایم ڪن ڪه جانی در بدن نیس …
هنوزم هیچڪس در این ڪفن نیس …

ببین با دیده یِ جان حالِ زارم …
غمِ ناگفته ها  بر دِل  نذارم  …

بِخند نورِ دلِ این مرگِ خاموش …
تو را یادم مرا ڪردی فراموش …

حواست بود  گفتم  خاڪِ پاتم …
دُرست حالا به پایت ڪیش و ماتم …

وصیت کرده ام بر سنگِ خاڪم …
هزاران دفعه مُرده جسمِ پاڪم …

منم یوسُف در اوجِ بی گناهی …
ننوشیده مِی افتادم به چاهی …

اگر شیرین تر از شیرین بگویم …
در این لحظه سُخن با ڪس نگویم …

شَبی این عشق بَر جان بیمه ڪردی …
به صد خنجر شڪستی نیمه ڪردی …

هوا بارون زده ، دلگیره عالَم …
شبِ جُمعه نیای میگیره حالَم …

صدایم ڪن ڪه من دِل دِل نڪردم …
به جز امشب شبی را وِل نڪردم …

در این شب مُردم و از عشق نوشتم …
بخوان یڪ فاتحه ،، اِی  بی سرشتم …

از قضا عاشق شدی !!!

زخم بَر من میزنی ،، با دیگران خوبی چرا ؟؟؟
بی شَرَف دیشب خودم با مَردڪی دیدم تورا !!!

بی تحمل گشته ای ،، داد و هَوارت در هَواست !!!
از قَضا عاشق شدی قول و قرارت هم سَواست !!!

تازگی ها تا سحر شَب زنده داری میڪنی !!!
یا زیادی سَرخوشی  یا  بیقراری میڪنی !!!

عهد بستم با خُدایم از سَرَم دورت ڪنم …
شرط بستم بر سَرَت تا طُعمه ی گورت ڪنم …

بیخبر بی دردِ سَر بَر این جَهان ڪورت ڪنم …
ننگِ عالَم بر  تو  باد  تا زنده بر گورت ڪنم …

سَر به سَر  همبسترِ  سنگِ لَحَد میذارمت …
با  دو پایِ ڪودڪان  زیرِ لگد  میذارمت …

آنچنان جسمِ تو را آذوقه یِ موران ڪنم …
خانه ات را نیمه شب همسایه یِ گوران ڪنم …

خط خطِ سنگِ قبرت قصه ی ننگت ڪنم …
تا  قیامت مظهرِ رسوایی و انگت  ڪنم …

تا دَرڪ همخوابه ی ڪفتار و  مُردارت ڪنم …
بر جمیعِ  خائنانِ شهر  هُشدارت ڪنم …

عاقبت خلوت نشینم بر مزارِ سردِ  تووو …
بعدِ تو دیگر نخواهد زندگی را مردِ تووو …

یلدایِ تلخ

باز هم رازی درونِ سینه بلوا میکند …

باز با حلوای تلخی یادِ یلدا میکند …

یادِ یلدایی ڪه در قلبم تو را
بوسیده ام …

بعدِ آن سر بر مزارت با غمت خوابیده ام …

خیانت

شَب به شَب با این و آنی و مَرا رد میڪنی

بی حَیا داری خودت را پیشِ من بد میڪنی

فحشِ ناموس و بد و بیرا نثارم میڪنی

مثلِ سگ ها پاچه میگیری و هارَم میڪنی

تا در آغوشِ منی افڪارِ تو با دیگریست

هِی درِ گوشم نگو احساسِ تو با من یڪیست

عشق حرام است و جلوتر نیا

آهِ من از آهِ یه عالم سَواست …
آینه نشڪن ڪه شڪستن خطاست …

داد نزن گوشِ حقایق ڪر است …
شهر چرا بی در و بی پیڪر است …

داد بر آن غیرتِ نامردمان …
چشمِ چپ از راست ندارد امان …

خنجر بر آن حنجره یِ بی سرشت …
هر ڪه نشانی دهد از سرنوشت …

تیر بر آن دیده یِ صیادِ پست …
تا ڪه نزد تیر بر آهویِ مست …

یاوه نگو هر ڪه نگوید سَر است …
حرف نزن ،، گوشِ زمانه ڪر است …

در شبِ تاریڪ پُر از ڪس نشست …
خلوتِ شب را هوس ها شڪست …

در قفسی تنگ هوس غرق شد …
چشمِ مگس ها پُر از برق شد …

عقربه از دستِ زمانه بُرید …
ساعتِ بی عقربه تنها گُزید …

رنگِ فلڪ با رُخِ ننگ تیره شد …
زنگِ ڪلڪ ها زده ، سنگ چیره شد …

گریه نکن بانویِ شرم و حیا …
عشق حرام است و جلوتر نیا …

غُسلِ میّت

غُسلِ میت ڪرده ام جان داده ام از دستِ تو

در ڪفن ما را نهادی ، تُف به ذاتِ پستِ تو

من دگر خندیده ام بر پیڪرِ هفت جَدِّ خود

گور بر گورم نذارم یک نشان از ردِّ خود

دلرُبایی میکنی

دلرُبایی میڪنی
با روح بازی میڪنی ….

وَه چه زیبایی عزیز ،
داری چه نازی میڪنی ….

بوسه یِ داغت زده آتش
به قلب و جانِ من ….

وااایِ من دیگر شدم ڪافِر
گُسست ایمانِ من ….

به ظاهر

به ظاهر بود با ایمان ولی گبر
نگاهش مثل آهو بود ولی بَبر

به ظاهر پاڪ و زیبا عین ڪفتر
ولی ڪفتار ” الف ” جا ماند زِ دفتر

دلم لرزید با سینِ سلامش
به یڪباره جُدا گشت سین زِ لامش

هوا مسموم گشت از زَهرِ ڪامش …
در آخِر جانمان بلعیده دامش …

دفتر شعر
فاطمه هدایتی
( پاییز )

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

30 دیدگاه

علیرضا نوروزیان · 2024/01/26 در

قلمتون خیلی شجاع و بی پروا هست به همین صورت ادامه بدید آرزوی موفقیت براتون دارم🙏🌹💙

سما مولایی · 2024/01/15 در

سلام خانم هدایتی قلمتون چه زیباست

علیرضا نوروزیان · 2024/01/10 در

💙💙💙💙

طاهره قربان زاده · 2024/01/01 در

بسیار زیبا سرودید قلمتون مانا بانو هدایتی بسیار لذت بردم

یعقوب اسدی · 2023/12/26 در

درود بر شما هنرمند بزرگوار
کارهای بسیار بسیار زیبایی سرودین
شعر عشق حرام است واقعاً زیبا بود
تبریک میگم بهتون
موفق باشید

علیرضا نوروزیان · 2023/12/25 در

سبک اشعارتون جالبه

گاهی سلیقه ی آدم به یه سبک دیگه از اشعار سوق پیدا میکنه که اون اشعار هم واقعا به دل میشینه 🌹💙

رضازنگنه · 2023/12/24 در

بسیار عالی با قدرت ادامه بدید💪💪💪🌺

مریم ملک ارا · 2023/12/21 در

سلام
خانم فاطمه هدایتی عزیز چه قشنگ وشجاعانه می نویسید!
براتون بهترین آرامش ها ی روزگار با تخیل قشنگ تان دارم
خوش آمدید.💙

ملیحه ارجمند · 2023/12/14 در

سلام وقت بخیر خوش آمدید بانو جان

علیرضا نوروزیان · 2023/12/14 در

درود به شما سرکار خانم “هدایتی”

ورودتون رو به جمع ما خوش آمد میگم

براتون آرزوی موفقیت میکنم 🌹💙

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *