دفتر شعر مریم ملک آرا (پریا)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر مریم ملک آرا (پریا)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

اقبال

عطر تو میان ِ
پله های چشم   ِ منست
افشا اگر شود   ….
به هیچ !
  بهانه می شود!
گذرت گر بیفتد
  به  این سمت  ،
قسم می خورم…..
تمامش  …
در حوصله ی منست  .
دریغ  نکن  زمن
گذر   شرقِ چشمانت را
به هیچ  بهانه ایی .!
افکارت ،
گره خورده است
واین شانس ِ پر اقبالِ منست !

جنگ می شود

گاهی دلم برای ِ تو هم تنگ ، می شود
از همه بدتر برای خودم نیز، تنگ می شود
در آینه می نگرم و به چهره ام باز
باز بین خودم وتو انگار جنگ می شود

خیالِ تو

کشید چشم ِ ترم
نقاشی ِ خیال ِ تورا،

در شعرِماهی
تنگ را کشیده ام
 چاره نیست…
رنگ ِ کمانِ بعد ِ بارانت را
نقش ِ اشتیاق  آمدنت را
 با بنفشه ها    در آغوش ِ باد
 تنگ …کشیده ام

دریاچه

دریاچه های پشت مرداب
سایه را
به عادت کشیده اند
نی زار مرده …
روی تصویر پرچین
طرح پرواز مرده را
به عادت کشیده اند
کمی عادت مرداب را به تعویق انداز
دریاچه به عادتش زنده است
عادتش را طرح کشیده اند….!

قانون عشق

یک  قانونی   هست
که    می برد    تورا
میان توانایی ِ جنون
ونگاه ِ مرتعش ِ سکوت
وآن مجذور   نگاه   تو   ومن  است
سکوت  به تسلیم    رضا   می دهد
می دود  ،
گم  می کند
گم می شوی
   میان  رقص های  باد
کمی دیگر   دوام را   تکرار کن
به نزدیک ِ ریشه های  یاس
     خیال  را    تکرار   کن
من رنج خیالِ چشمان ِ تورا
شعر   می توانم     نوشت
  نو   یا  هرچه  که
مرا برد  به خیال  بادوامِ  تو
که نامش  می شود عشق……

آرامش

کمی احساس….
کمی حس قشنگ که با بوسه هماهنگ ست
کمی بارش چشمام
کمی درک تقابل
مدتهاست لبریز م ….
که باران چشمانم کمی دیر کمی ، از احساس آغوشی که
دیشب هرگز نبود در من…
نفهمیدند این را
دلم تنها کمی فهم ِ چشمانت را خواست
که دستانت را بگیری روی گونه م
وآنی بپرسی از من
عزیزم ……

آشفته

انداخت
خودش را
میان ِ خیالم
آشفته شد
نازک گشت
خیالم     به خیالش …

دیوانه گی

نمی دانم  این   اما
دیوانه گیست
گم کردن  گیسوهایت  در باد
دیوانه گیست
سرکش نشو   باز
معمولی های  نوشتنم را
دی  برده است
زجه زده  با  ابله ترین
این دیوانه گیست…..

زن

این   آفرینش ِ عشقولانه ی خدا
می دود
می رقصد
ومی پرد چو باد
می کشد دامنش  به آب
روی ِ گستره ی خیال
روی  ریزه های ناب
دی ماه
در  بارش  آرام   تیز تیز
با برف
یا بی برف
آری   زن
هم  می پرد   هم می آرامد
غنچه   می شمارد  وهی باز
تا ناکجای خیال  خدا
پر می زند
تا آفتاب    تا  خورشید
می رقصد  تا انتهای  خواستن ِ چکه های  بارشی بی انتها
با  انعکاس خورشید روی خیال
زلف هایش   روی شانه های باد
می رقصاند
می تکاند
خجالت می دهد باران
تصویر می کشد  زمستان
مست می کند نقاش ِ آسمان
فراری می دهد ابر را
خیال را منقش می کند
روی پرچین های قدیمی روستا
جای پای ِ  کفش های اوست
دامنش   در باد  می رقصاند   خیال را
گاه می رقصاند  خدا را
گاه  می تکاند  دامنش را روی  پرچین های   خانه ی خدا
صف می کشند  فرشتگان
کف می زنند فرشتگان
این زن است
این فروخته    تنهایی ِ غم است
میان ِ نقش های  مانده در کتاب
این زن است  وباز   زن است
بانوی  تمام قد  آفرینش  خدا
همچنان محکم  چون  عطسه های باد
رقصید ورقصید  تا  دی   تا همیشه….

زن  آرمیده در خیال هر نقاشی
که تواند کشید  نقش دامنش  اسطوره ای ست
گریه کردنش  ویران می کند   آبادی
میان تعهدش با خدا
هیچ تناقضی  نیست
زن  میعاد ِ تمام سخن های خداست ….

شیدایی

می دانی شیدایی چیست ؟
غرق می شوی میان شیدایی
نازکی ِ خیالت روانی ِ آب را جلو می زند
نور را از فاصله های دور می بینی
سکوت را می بینی
وآوای رقصانش را درک میکنی
یک بید اگر بلرزد
لرزشِ رقصانش را درک می کنی
حافظ را تا انتهایش قبلِ اینکه بخوانی
درک می کنی.
سعدی نامه اش را در گلستان طرح می کنی
حاضری گلستان را ببخشی
وآتش دلت را نرنجانی
بی منظور جیغ های بنفشِ رنگین کمان را می دانی
بی هوس اما … باران خواهش می دانی
سربه زیر وقوی می مانی
گنجشک اگر پرش بلرزد
باد را می گریانی.
بی سبب نیست تار را می تاری
نی لبک اگربنوازد
تو زنجیر هوارا قفل می کنی
آتش اگر شود
نمرود را می سوزانی
نیستان را می سوزانی
وخاکش را سرمه ی اقاقیا می کنی
کوچه ها را نام می گذاری
بن بست ها را بی نام…
سرت را میان نجوای دشت گم می کنی
خیالت را زیر باران خیس می کنی
کجا می شود این را آویز عقل کنی
بی گمان عشق را آویز حلقه کنی.
سکوت گر کنی
آتش نیستان می سوزاند
وبا گریه ی باد
چاله های زمین را هموار می کنی
نترس وقوی بمان
اینجا هر کسی بترسد باد رقصش را به مترسک می فروشد
مترسک اگر شدی
مزرعه را نترسانی…
گم شو راه را بیراهه شو
اما دل کوچکِ خیال را نترسانی.
قدرت را بیاب
عین کولاک ِ گم شده ی زمستان
عین با ران ِ ملایم ِ تابستان
یادت باشد هرگز
چشم و دل کوچک ِ خیالی را نلرزانی…..

لیلی

هنوز در ابعاد فضای اطرافم
معلقم
کسی چه می داند این راز را
منحصرا
فضای  اطراف توت  که هر صبح
سفیدی اش  رونق باز ِ دستانت بود
هنوز در پیچش  موهایت
غوطه ورم .
سیارۀ روز    نور را دزدید
من هنوز  عین یک گنجشک
میانِ پرهایم
دربه درم.

روانی ِ آب را   ببین
سریعِ چشمه را  ببین
برگی که در سیالی ِ رود   رقصان ست ببین
من  هنوز  به نکتۀ آخر این رود
گیج گیجم.
تنم را  بغل می گیرم
بازوهایم  نسیم را  خرجِ چشمانِ تو می کند
من هنوز  سربه زیر ِ نازکی ِ خیالِ توام.
آی  فضای ِ خالیِ دستانش
می شود آیا نجوای مرا
به سکوت ِ خیالش  برسانی
و بگویی که من    هنوز
عشق را زیر و زبرم…

آتش اگر بود خاکستری می شد
رود  تمامش زود  دریا می شد
خاک  با باد  رقصان می شد
ومن  هنوز  حوصله را
ممنونم.

کاش بشود  طرز رقص فضا را
طرح کنم
میان حرکت  اول چشمش
وآخر ِ مویش
نور را مرتعش کنم.
خیال نیست
بازی نیست
این عطش ِ فضاست   که تو را  طرح کنم
و دو دستت را میان ِ پیچِ نور  طرح کنم
نگاهت اگر  فضا را  آبستن کرد
من لیلی ِ کوچکش را طرح کنم….

نامۀ یک زن

کسی نبود
خندید کنارِ ستاره
ماه را نقاشی کشید
اما کسی نبود
میان دلواپس های  گذشته ی مهتابی اش
که ماه را خجالت  کشیده بود
کسی نبود
میان  رقص های یک در میان ِ رعد
وقتی که شب  چادر شبش را روی ماه کشید
تصویر خیالِ تو بود و
کسی نبود
چند خط  شعر  چند خط دل نازکی ِ بی دغدغه
کاش تمامش بود اما
کسی نبود
یادت بماند  ومرا یادم فراموش می شود
کاش  تمام دلنوشته هایم  رنگ  نسیم داشت وبی خیالی
اما  کسی نبود
که بپوشد مهتاب،
پیراهنی به رنگ گلی ِ خورشید
که فردا اگر خندید  بدان
داستانش ….  کسی نبود

آی باران

آی  باران…
اندوهم را بشور
اندوهم  را ببر
این روزها  سخت
  به هم   پیچیده ام
عین یاس
دنبال  هرچی     پیچیده ام
نقاش  که    نه
ولی  این روزها
به دنبال  راه  ِ نجاتی
   نقاشی  کشیده ام
حیف می شود اگر  ندانی   سار
برای هر چه شاخه بود
     مار کشید ه ام
میان  جوی های کوچک  ِ  شهر
هر چه  ریزه  شاخه بود
  کشید ه ام
خانه را به قصد  خیابان
بیرون   به قصد خانه
تمامش  به امتحان
تصویر کشیده  ام

لیلا

گذری  کردم و دیدم
که خدا  … در توست
که خدا  پیرهنش  در تنِ توست

پشت پلک نگاهت   قدم های خداست
گه گاه می آید  وبه آرامی ِ یک  رود
یک بوسه ی کوچک  روی گونه ی مهتابی ِ تو
می اندازت….
برلبانت  رنگی از صورتی  نسترن های باغش
می پاشد.
غم اگر در پی ِ تو   باز باشد
نفسی کوچکِ خود را پی  درمان،
می اندازد
وخیالت  را با نقش های باغش
خندان می سازد…

لیلا……
دختری  در باد
که می رقصد  با باد
دستهایش  در قنوتی   تا ابر…می رقصد.

لیلا…
باز حتی  روی کشِِ مویش  دعای ان یکاد دارد
در پیچ پیچ مویش  صدایی با رنگ ناز دارد

لیلا…
همان که وقتی باد رقصید
طرد نگاهش  بی خیال رقصید
میان خنده ها یش باز
کرنشی  ، تابی ، خیالی رقصید.

لیلا…
این دختر نقاشی فردا
این سایه ی پررنگیِ خدا
میان نوشته های صبح
که اگر فردا خدا نوشت
روی صورتش   صورتی ِ گلش
یک شبنم ِ بزرگ نوشت ….

مادر

هیچ کس نپرسید چه می کند؟
چه می خورد؟
ندانست تن پوشش از گلبرگ مخملِ نسترن است
کسی ندید اما خوابش خواب های قشنگ ِ خدا بود
آرامشش رنگین کمان ِ بعد ِ باران بود
نقطه نقطه ی نگاهش قدم های نگاه خدا بود.

کسی نگفت سفره اش اما پنیر دارد؟
یا کنارش قند دارد یا که زمانه قندانش را تلخ کرده است
میان وسوسه های دیروزش کسی نپرسید آیا برای جشن خورشید
پیراهنی دارد؟
یا که صندلی ویا کفشی که پا کند وبرقصد ، دارد؟
کسی نپرسید در تنهایی اش
که نقشه ی آرامش ِ گل های دلش را که می کشد…
پول دارد؟
کدام شاعر تواند نوشت دلهره ی نانوشته ونا گفته ی مادر را !
یاس را می کشد
خنده را روی لب مثل یک تابلویی بی مانند که هیچ نقاشی توان ِ طرحش را نداشت
او طرحید
او خندید
او بود که خنده ی مونا لیزه را طرح کرد
شانه هایش را برای کشیدن ِ زلف هایش بلند کرد
هیچ کس ندانست
اما آبرو را خرید با پایش با گامش
وقتی روی تلخی های زندگی پای گذاشت
با رد ِ پایش طرح ِ واقعییت را جای گذاشت

سفره اگر خالی بود جایش مهربانی گذاشت
کسانی اگر غر لند زدند به حساب تنهایی گذاشت.

مرزِ میان نگاهش با خدا را
صبر گذاشت
آنقدر صبر کرد تا که خدا خجالت کشید
میان دستان ِ خالی اما مهربانش
یک سبد بزرگ کوکب کشید

خندید وخندید باز عشق کشید
با دست رنج هایش یک کلبه کشید
اثاثیه نداشت اما
جای تمام اثاثیه های خالی اش یک گل کشید

درد را جایش پای ِ دامن ِ دخترش
نارنج کشید
وروی بند های کفش پسرش
یک کفشدوزک کشید
نمی دانم گریه کنم وقتی در تنهایی اش
خدا یک مدال کشید
گریه نکن خنده را تکرار کن که خدا
پای ِ تمام خنده هایش
یک امضای بزرگ کشید

درد دارد این اگر حس درد کردی
اما اگر چنین است
خدا پای دلت مُهر ِ تعالی ِ تو را زده است
شگفت ست ولی بی کما کان
دستهایش را در آغوش خودش
خدا کشیده است
می خندد خدا کف می زند خدا
افرین گفت واحسن … خدا
این اعجوبه تربن عشقولانه ی من است
خدا حتی به خودش
به طرح ومُهر خودش تایید زد
واحسن گفت که شگفت دارد برمن زن را
این فرشته واین زیباترین تاریخ را
من طرح کشیده ام
وخودش گفت که زن صادقانه ترین ومحبوب ترین
که آغاز وپایان هر محبتی زن ست
این زن است که پیغام رسان هر جشن ودورهمی ست
ارج می نهم
احسنت می گویم
وبهترین کلام روی زمین را زن می دانم…..

سکوت

یک نفر   جیغ کشید
یک نفر تابِ دل ِ دریا را
روی دلِ ریزِ موج کشید
یک  نفر دید …ولی هیچ نگفت

یک نفر توی ِ دلش سوخت
ودو چشمش طرح ِ گلِ باغ  کشید
یک نفر  سوخت
یک نفر دید …ولی هیچ نگفت

یک نفر تاب  نداشت
یک نفر نان   نداشت
یک نفر دید… ولی هیچ نگفت

بی خبر

آشنا هستم با تو
گاه نبض ِ یاس را می دانم
گاه تپش تندِ فضا را می فهمم
گاه نگاهم را از غبار پنجره
یا که شاید روی گلبرگ اقاقی
می فهمم
وقتی نسیم می خندد
ومی دود
من ثانیه را می فهمم
دیده ایی هیچ اصلن
پشت عطسه که سرخ
می گیردعکس
از ترس
لحظه ایی بی خبر از من

گاه می سرفم نگران اما
شمدانی می تکاند خاکش را
گاه وقتی نسترن توی حیاط دکلمه می خواند
گلبرگ هایش می رقصند
عطش ظهر روی لبش می رقصد
همه را می فهمم
حتی وقتی صنوبر فرسنگ ها
روی اضداد رود نیلوفر را می رقصاند……

خاطره

تقویم فصل دلم را ورق زدم
آنجا که تو بودی اتفاق!… کجاست؟

میان شکوفه ها که رسید دلم شکفته شد
گرمای تو شد تابستان انورم
سایه شدی ،
همراهِ لحظه هام شدی

پاییز که آمد غم ماندو
سینه به سکوت نشست
یلدای خاطراتِ من رسید
یخ زد سکوت شکسته ام
برف بارید و تمام گریه هام پوشیده شد
چرا که اشک اسکی می رفت
روی گونه هام ……

دفتر شعر
مریم ملک آرا
(پریا)

جدول کامل هم قافیه ها
روی عکس کلیک کنید

دسته‌ها: شعر و ترانه

46 دیدگاه

یاس توکلی · 2025/12/25 در

قلمتون مانا

آرزو حسنی (آفتاب) · 2025/06/01 در

احسنت بر این قلم توانا بسیار زیبا بانوی مهر♥️👏😍

نرگس میرشاهی · 2025/02/21 در

سلام و درود! شعرهاتون رو خوندم. حس لطافت و ذوق در اونها کاملا ملموسه. پایدار باشید🌹

بابک بابایی · 2024/12/05 در

درود خانم ملک آرا بزرگوار اشعارتون پرمحتوا و زیبا هستن احسنت

    مریم ملک آرا.پریا · 2025/01/19 در

    از لطف شما مچککرم آقای بابایی

زهرا رحمانی فر · 2024/07/02 در

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز
اشعار بسیار زیبا و عمیقی دارید
با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما

    آزاده · 2024/08/22 در

    سلام اشعارتون پرمعنا هست شعر خیال قانون و خاطره بسیار دلنشینه موفق باشید

    مریم ملک آرا. پریا · 2025/01/19 در

    ممنونم ازتون

منصوره حسین زاده · 2024/05/18 در

دوست خوبم خانم ملک آرا حس خیلی لطیفی دارید و در شعراتون این حس هر بار متولد میشه.همیشه بدرخشی 🌹🌹

علیرضا خوشرو · 2024/03/30 در

سلام

شعر اقبال بسیار زیبا و دلنشین شده..
درود بر شما..

انشاالله همیشه سلامت و پایدار باشید

…………….
🌷🌹🥀🌷🌹🥀🌷🌹🥀

    مریم ملک آرا. پریا · 2025/10/17 در

    خدمت آقای نوروزتان عزیز
    بابت مهرتان مچککرم

علیرضا نوروزیان · 2024/02/25 در

درود به شما سرکار خانم (ملک آرا)ی دوست داشتنی

ترانه ها تون همشون زیبا هستند مخصوصاً (سکوت)🌹💙

    مریم ملک آرا · 2024/02/28 در

    سلام برشما
    لطف شما ست آقای نوروزی

    مریم ملک آرا. پریا · 2025/10/17 در

    با احترام خدمت آقای نوروزیان عزیز
    مچککرم از لطف بیکران شما
    شرمنده غلط املایی داشتم

منصوره حسین زاده · 2024/02/13 در

قلمتون مانا

    مریم ملک آرا · 2024/02/23 در

    درود برشما
    بسیار ممنونم از حمایتت ولطفت💙💙 خودت که زیباتر می نویسید💙

    علیرضا خوشرو · 2024/03/30 در

    سلام

    شعر اقبال بسیار زیبا و دلنشین شده..
    درود بر شما..

    انشاالله همیشه سلامت و پایدار باشید

    …………….
    🌷🌹🥀🌷🌹🥀🌷🌹🥀

سما مولایی · 2024/01/15 در

مستدام باشید قلمتون ماندگار

    مریم ملک آرا · 2024/01/17 در

    سپاس از شما سما جانم
    عزیزی💙

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *