دفتر شعر بابک بابایی
دفتر شعر بابک بابایی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

اعدامی
به درخواست یکی از دوستان سرگذشت پسری را نوشتم که سالها با دخترعمویش نامزد بوده و بعداز مدتی او را رها کرده و در یک روز که از ایام عید نوروز بوده وپسر تنها درخانه بوده دختر عمویش نامه ی عروسیش را به درب منزل میبرد همراه با نامزد جدیدش که دوست قدیمی همان پسر بوده و این بیچاره را شوکه میکنند که دعوتشان را قبول میکند و شب عروسی هردوی انها میکشد وخودش هم به چوبه ی دار راهنمایی میشود…..
یکسال که عید آمده از راه چو هر سال
تنها وسط خانه برفتم ز غم از حال
در خواب و زتنهایی خود بی خبر ازبخت
یعنی که غمی نیست چو تنها شدنی سخت
آن هم شب عیدو همه مشغول به شادی
آنگه نکند یک نفر حتی ز تو یادی
بگذشت بیا گوش به این چاره ی ما کن
یک دیده به حال دل بیچاره ی ما کن
من بی خبر از شام سیاه و به غم خویش
این چرخ ستمگر شب عید آمد و زد نیش
در خواب صدای زدن در بشنیدم
گفتم چه کسی صبر کن ازخواب پریدم
گفتا بگشا در چه کنی زود بیا دوست
گفتم نکند قاصد یار آمده خوش گوست
رفتم به شتاب از بر او در بگشایم
در باز شد و میخ شدم بر سر جایم
دیگر چه بگویم که چه شد یا که چه دیدم
دیدم من و مردم من و صد آه کشیدم
یک لحظه جهان دور سرم تند بچرخید
قلبم ز تپش ماند و صدایم خفه گردید
گفتا به من آن تازه جوان از چه چنینی
گفتم تو مخواه آنچه که دیدم تو ببینی
گفتا تو مرا دیدی و آشفته شدی دوست
گفتم به فدای تو و هرکس چو تو یک روست
پرسید ز ما حل معما کنی ای یار
برگو ز چه آشفته شدی لحظه ی دیدار
ما این همه راه آمده تا با تو بمانیم
دعوت ز تو گوییم و تو در جشن بخوانیم
این یار من است و شده هنگام عروسیش
این نامه ی دعوت زتو و روز عروسیش
گر پای نهی جشن من و یار شود شاد
آتش به تنم زد سخنش غم به دل افتاد
وصلش خبر از مرگ دل و مردن من داد
یارم به برش بود و دلم خانه ی بیداد
با او چه کنم بوده گناه و ستم یار
اوهم چو دل ساده ی من گشته گرفتار
گربوده خطایی همه ازچشم نگاراست
آنکس که دلم از غمش اینک سر داراست
آنکس که مرا موجب این حال خراب است
آنکس که برایم سبب رنج و عذاب است
آری که همه هستی ام از او شده ویران
دل از غم بی مهری و ظلمش شده ویلان
از جور و جفا و ستم یار شکستم
او رفته و من در پی این دود و دم هستم
اینک شده یار دگری آمده با او!
ای وای بر او وای بر او وای بر این رو
با او که رقیبم شده و بوده مرا دوست
گفتم که مبارک شوداین وصل و چه نیکوست
صد جمله بگفتم همه از خوبی آن یار
گفتم که وفا پیشه و زیباست چه بسیار
او دخت عموی من و یار تو شد ای مرد
وصل تو و او شادی بسیار به دل کرد
حتما که بیایم من و در جشن بکوشم
از شادی این وصل می ناب بنوشم
رفتند و من دل همه شب نقشه کشیدیم!
فردا دو سه شمشیر و یکی دشنه خریدیم
شد شام عروسی و من و این دل خون،زار
می خوردم و راهی بشدم با غم بسیار
جشنی شده بر پا و همه قوم وکس آنجا
از بودن من خیره و من غرق تماشا
گل گفته و بشنفته و شادی بنمودند
آگه ز درون دل من هیچ نبودند
صد بار بگفتم به خودم صرف نظرکن
بگذر تو از این فتنه و تجدید نظر کن
اما نگه م تا که بر آن یار بیفتاد
صد شعله ی آتش به دل و جان و تن افتاد
شد وقت خداحافظی و هدیه به آنها
من در پی فرصت که زنم دشنه به آنها
از خنده ی مستانه ی داماد و نگارش
دل تاب نیاورد و به پا شد پی کارش
رفتم جلو و دشنه فرو شد به دل یار
داماد در این کشمکش آمد وسط کار
او میزد و من میزدم و هر دو گرفتار
اما که رسید عاقبت آن مرد به دلدار
شد ضربه ی من بر سر او ضربه ی کاری
شد شام عروسی به عزا گریه و زاری
آن تازه گل و شوهر او هر دو بمردند
فردا دو جوان را به دل خاک سپردند
من هم به شب و روز به هر لحظه بمیرم
تا یک سحر آرامش از آن دار بگیرم
شد قسمت ما اینهمه ناکامی از آن یار
قلب و تن بیمار و تنم منتظر دار
اینک همه شب منتظر لحظه ی مرگم
هر چند کنون مرده ام و خانه ی دردم.
بهار
مست مستم از دو جام و بی قرار
یک ز چشم یار و دیگر از بهار
در چنین حال وهوایی دل فریب
همچو من کی باشدی در روزگار
ترک مستی کی کنم تا باشدم
من از این مستی نمیگیرم کنار
زاهدا مردانه گو بر من جواب
از چنین مستی کنی هرگز فرار
یک طرف بوی بهار و مستی اش
سوی دیگر مستی از چشمان یار
بعد از این مستی نخواهم ازشراب
زانکه مستم از بهار و از نگار
اینچنین مستی به من باشد حلال
مست یارم در بهاران مست یار
زاهدا دیگر ز بابک رو نگیر
مستی اش نوش و وصالش برقرار
خواهمت ای یار بیا
خواهمت ای یار بیا کم نه و بسیار بیا
بر در دل ای بت من از پی دیدار بیا
راست سخن کن به دلم مقصد و مقصود گلم
تا که دهم جان به رهت در برم عیار بیا
ای همه اندیشه ی من جان و تن و ریشه ی من
از بر من دور مشو ، دست نگهدار بیا
خوار شدم زار شدم بر تو گرفتار شدم
لطف کن و در غم من ای مه غمخوار بیا
داد زدم از تو چه کم گر که به وصلت نرسم
نعره زدی داد مزن،، گر طلبی یار بیا
زهرت اگر دهد بخور دردت اگر دهد بخواه
عاشق و دیوانه شو و یک و نه و صد بار بیا
در طلب کاسه ی می مست جهانش بدهد
خیره سری مکن پسر می زده و زار بیا
باده خور و مست بیا عاشق و یک دست بیا
در سر سودای دلت در پی دلدار بیا
ساده دلی پیشه ی من عشق بود ریشه ی من
گنج من اندیشه ی من محرم اسرار بیا
دل شده در کار دلم مستم و بیمار دلم
بر تو وفادار دلم یار وفادار بیا
مهر و صفا کار دلم عشق تو انبار دلم
ای تو فقط یار دلم خیز و چو دلدار بیا
من همه دم منتظرم چشم به راه تو گلم
تا نشدم فنا ز غم خیز و چو غمخوار بیا
خواهمت ای صفای دل، شاه دل ای خدای دل
آخر و انتهای دل کم بده آزار بیا
بین که چه حالی شده ام سر خوش یاری شده ام
جان تو عالی شده ام بگذر از انکار بیا
مولوی و شیخ و ثنا،حافظ و سعدی و بها
جمله بگفتند به ما مخزن اشعار بیا
بابکم ای شیخ اجل رنجه ز دنیا و ز دل
از سخنم گشته خجل منتظرم یار بیا.
معرکه ی دل
عقل رها کردم و دل باختم
از غم دل معرکه ای ساختم
عقل به فریاد و فغان ناله کرد
دل پی دلدار، خود آواره کرد
هرچه به سر زد که خطا میروی
ای دل دیوانه فنا می شوی
بی مدد عقل روی در عدم
برخود و برعقل نکن این ستم
خیره سری را به کناری گذار
پند من و عقل به گوش ت سپار
دل،،،به کسی گوش نمیکرد، هیچ
گفت؛ برو عقل، به پایم مپیچ
جز دو جهان از تن وجان هم گذشت
در پی دلدار شد و بر نگشت
گفت ره دل همه آبادی است
عقل رها کن،، ره آزادی است
هستی خود جملگی آتش بزن
عقل خطا پوش در آتش فکن
دل،،، نکند زمزمه ی عقل گوش!
عقل همان به،، که بگردد خموش!
مقصد و مقصود و ره دل یکیست
کوی فنا، نیستی ، آوارگی ست
این همه دل کرد که کامل شود!
عقل رها کرده، که عاقل شود!
مرگ برایش عطش زندگیست
بی دل و دلدار جهان بندگیست
جان بنهد بر سر کار وفاش
جمله جهان را بنهد زیر پاش
شعله ی دل خشک کند ریشه را
عقل بسوزاند و اندیشه را
منشا عشق ازلی در زمین
کرده فنا خانه ی دل را یقین
عشق به هم دستی دل هر زمان
حمله کند در دل پیر و جوان
هیچ نپرسد ز کسی نام او
هرچه که باشی بشوی خام او
هرکه چو بابک پی راه دل است
نیک بداند که رهی مشکل است
نام و نشان، جان و جهان میرود
هستی ات از دل به فنا میشود
گر نشدی پخته به دنیای دل
بگذر از این ره ،،، که بمانی به گل
عاقبت عاشق شدم!!
از شور عشق و حرف دل، دوری نمودم سالها
صد یار پیش آمد ولی، دل رد نمود آن یارها
من دور گشتم از دل و، دل در تلاش عاشقی
تا عاقبت عاشق شدم، عاشق تر از آن بارها.
ننشسته رفت
عشق آمد، در دلم ننشست و رفت
این دل بشکسته را، بشکست و رفت
حال و روزم دید و دست از من کشید
دید چشمانم پر از اشکست و رفت !!!
اندوه
به اندوهی شدم سر در گریبان
شدم از کار دل هر دم پریشان
گرفتم گوشه ای تنها نشستم
درون شهر خود همچون غریبان
بلاتکلیف
چندیست گلا ز تو خبر نیست؟
از عشق تو گل نصیب من چیست؟
گویا که مرا برده ای از یاد !!!
تکلیف دل شکسته ام چیست؟
بمیر ای دل
چه کردی با من ای دل ،، درد در تن
چه کردم با دلم ، ای وای بر من
مرا کشتی و پیر و زار کردی
چه بودی دل مرا بیمار کردی
جوانی، شور و شوقم را تو بردی
از این نا مردمان صد سنگ خوردی
من ساده به دنبالت دویدم
نشد یکدم که خیر از دل ببینم
هر آنکس با من بیچاره شد یار
بزد صد نیش بر من همچو یک مار
ندیدم چون دل خود کس چنین باد
تمام رنج من دل ، داده بر باد
نمیدانم چه کس نام من آرد
ولی دانم نمک دستم ندارد
من و این مهربانی،، قلب صادق
شبی دانم ز کار دل کنم دق
من اکنون با دلم بنگر چه کردم
به تنها ماندن دل چاره کردم
بمیر ای دل که بودی باعث غم
چنین غمگینم و عمرم شده کم
بمیر ای دل که حالم از تو زار است
ز کار تو جهانم زهر مار است
بمیر ای دل،، بمیر ،، آخر چه بودی
که آسایش ز ما هر دم ربودی
بمیر ای دل،،، بمیر ای دل،، بمیری
چو من خیری ز کس هرگز نبینی
چه بودی دل که بر دارم نمودی
به رنج و غم گرفتارم نمودی
من از تو ای دلا اندوه بارم
ولی بی دل غم و رنجی ندارم
برو دل دور ما را خط خطی کن
از این بد تر بخواهی؟ لعنتی کن
ولی ای دل نیا هرگز سراغم
که عمرم را تو ای دل کرده ای کم
من از ایمان بابک زنده هستم
والا بارها از دل شکستم.
ای صنم
وزن نگاهت ای صنم، وزن قصیده و غزل
عاشق رویت شده ام ،فکر کنم من از ازل
مایل آن پیچ و خم زلف پریشان توام
کشته ی آن چشم و نگه خادم و حیران توام
خنده ی تو می بردم بر در فردوس برین
گر که نبینمت صنم خاک شوم زیر زمین
در هوس خال لبت می گذرد روز و شبم
در طلب این هوسم شب همه شب پر ز تبم
طالب وصلت شده ام با دل من ناز مکن
از دلت آگه شده ام نغمه ی نا ساز مکن
طرز کلامت ای مها، فعل به رقص آورد
مست شوم ز گفته ات گر که صبا بیاورد
شیوه ی نازت ای بتا بند دلم کند رها
خسته نمیشود دلم ناز کن و چهره نما
از قد و قامت تو گل لال سخن ببان کند
عشق نهانی مرا رنگ رخم عیان کند
وقت قدم نهادنت تنبک و دف رود کنار
گام ز من دور کنی رفته مرا ز دل قرار
شرمنگاه پاک تو قافیه ی رباعی است
نوع نگاه کردنت آتش صبحگاهی است
پیکر موزون تو گل وزن ترانه های ناب
شعر و سرود و مثنوی بی تو رود درون قاب
دامن پر چین تنت ،دین و دلم همه برد
راه که می روی بتا مرغ دل از سینه پرد
ماه زنخدان تو گل لطف و صفای دین من
گردن چون بلور تو بوسه ی نقطه چین من
شرح جمال تو مرا هوش چنان برده ز سر
گاه دهم شرح سر و گاه کنم شرح کمر
این همه گفتم و دلم حرف نگفته داردی
بابکم ای صنم دلم دل ز تو بر نداردی.
جادوی نگه
ای دل و دین و دانشم از نگهت فنا شده
این روش و ناز تو گل از چه زمان بنا شده
آنهمه جادوی نگه ، راز دو چشمان سیه
کاش بدانی ای صنم ،در دل من چه ها شده
آن تن و پیکر گلت ، بوی خوش پیرهنت
جان و تنم فدای تو ، نذر تو مه لقا شده
هستی و مستی منی، عمر دوباره در تنی
در دل من ز عشق تو هلهله ای به پا شده
در همه جای بینمت در زر ناب گیرمت
تا که بدانی ای گلم نذر دلم ادا شده
دور نشو از نظرم ای همه در جان و تنم
زانکه تو پادشاهی و من به رهت گدا شده
من همه جا با تو خوشم،بی تونفس نمیکشم
با تو که باشم ای صنم کام دلم روا شده
شب که به خواب بینمت، روز بهانه گیرمت
هر طرفی که رو کنم رو به تو انتها شده
طفل دلم دوان دوان، نام تو آرد به زبان
شاد شود چو کودکان تا به تو آشنا شده
حال به این وصف و بیان ناز نکن تو ای جوان
باش و بمان که این زمان بند دلم رها شده
راست بگویمت گلا ، خواسته ام من از خدا
کشتی این دل مرا فقط تو ناخدا شده
بابکم ای فدای تو،،،ملک دلم برای تو
خانه ی این دلم فقط بهر دلت بنا شده.
شکر برای بیماری
آمده یارم به پرستاریم
شکر کنم از تب و بیماریم
گر که نمیشد تن من ناتوان
یار کجا بوده پی یاریم
دلبر دور از تن از من جدا
گفته کند باز نگهداریم
گر چه که بیماریم از یاد رفت
خود زده بر درد ز عیاریم
تا بکشد دست وفا بر سرم
دست گلش تاج جهان داریم
درد و تب و رنج ز من می رود
گر که بیاید به وفا داریم
بر سر و رویش بزنم بوسه ها
تا که بداند به سر یاریم
شرح دهم درد و غم هجر او
تا نکند قصد دل آزاریم
عهد کنم چشم ندارم ز او
نذر دهم با همه بیکاریم
روی خوشش را بپرستم دگر
با همه ی عشق خدا داریم
گویمش ای یار منم بابکم
لطف نمودی پی دلدار یم
با تو شده عمر و جوانی به سر
یار نکن قصد دل آزاریم
کم کنم این حرف و شکایت دگر
وقت وصال است و شب یاریم
بی کسی
کوچه های بی کسی مال من است
ظهر روز جمعه چون حال من است
میزنم بر خواجه فالی؛؛ بخت بد
بدترین فال جهان ،، فال من است.
دوست
گر چه از پیکر من هیچ نماند و شده پوست
هیچ کاری نکنم،، جز به وفا داری دوست
گر چه از دوست بشد قامتم اینگونه نحیف
چه بگویم که بلای دل و جان دارم دوست
هرکه عاشق نیست !!!
کامل نیست!!!
آرزویی جز تو در دل نیست یار
جز به غم از عشقت حاصل نیست یار
دم به دم هر لحظه هر جا با منی
یکدم این دل از تو غافل نیست یار
تیر مژگان تو عقل از من ربود
دیگر این دلداده عاقل نیست یار
مرگ بر من گر نخواهم درد عشق
هر که عاشق نیست کامل نیست یار
بر سر سودای دل در عاشقی
جان ناقابل که قابل نیست یار
می رسد هر عاشقی آخر به وصل
جز وصال ما که شامل نیست یار
بابک این گفت و دهان از گفته بست
تا بدانی حرف باطل نیست یار.
لطف ساقی
ساقی ز لطف باده ات امشب ز غم دورم فکن
جامی به جانم کن عطا روشن تر از نورم فکن
ساقی بیاور جام می مرد افکن و تلخ هرچه هست
زان می بیاور ساقیا رقصنده در شورم فکن
مستی مگر درمان کند غمهای بی مقدار من
مستم کن امشب ساقیا از درد و غم دورم فکن
من خادم کوی توام مست از می و روی توام
مستم کن از جام می و مدهوش در گورم فکن
ساقی بده جام شراب برهانم از رنج و عذاب
دستم بگیر ای ساقیا در شط مشروبم فکن
برخیز ساقی امر کن تا می به کشتی آورند
تا دائم الخمرم کنی در خانه مخمورم فکن
دستم بگیر ای ساقیا از من مشو یکدم جدا
لطفی نما این بنده را در آب انگورم فکن
ای ساقیا از من مرنج اینگونه گر افتاده ام
من نیم مستم ساقیا جامی بده دورم فکن.
زندگی
زندگی یک شب یلدای ز غم لبریز است
همچو اندوه غروبی به دل پاییز است
یکی از کار جهان خسته و افتاده ز پا
یکنفر کاسه ی شادیش پر و سر ریز است.
بی خیالی
بی خیال پول و ثروت گنج و مال
دم غنیمت دان و فکری کن به حال
چرخ گردون گرچه با ما بد کند
شادمان باش و غزل خوان با غزال
این رباط پیر و کهنه قاتل است
کی دهد بر عاشقان یکدم مجال
یک،، دو روزی فرصتی و مهلتی ست
غم مخور حسرت مخور کمتر بنال
رو به کنجی با نگاری شوخ و مست
مال و ثروت وقف او کن بی خیال
سایه ی بالا بلندان جنت است
ما که پیریم و برای ما محال
حالیا اینک غنیمت دان زمان
تا نرفته عمر تو اندر زوال
گوشه ی دنجی و یاری همچو گنج
هرکه دارد خوشبحالش خوشبحال
ما که عمر عشقمان پایان گرفت
شد به سر فریاد عشق و قیل و قال
برف پیری بر رخ بابک ببین
ثروتش را داده بهر عشق و حال.
گفتگو
من از چه بگویم از چه بنویسم
از دست تو از غم تو بنویسم
گفتی به خودت بر من دلداده چه آید
هجر تو مرا کشته و بیچاره نماید
گفتم؛به تو دل بستن و رفتن نتوانم
گفتی؛ تو شوی عشق من و تاب و توانم
گفتم؛ به تو ای گل دل من خسته و پیر است
گفتی؛ تو به من عاشقی و قلب تو گیر است
گفتم که مرا زار نمودی و شکستی
گفتی تو مرا یاوری و تا ابد هستی
گفتم نشوم عاشق و من عشق نخواهم
گفتی شده ای عاشق و افتی سر راهم
گفتم زمن ساده ی بشکسته حذر کن
گفتی به من ای یار تو تجدید نظر کن
گفتم ز جهان سهم من از عشق شکست است
گفتی چه کنم مهر تو در دل بنشسته است
گفتم که گلا محض خدا در گذر از من
گفتی تو به من محض خدا نگذری از من
گفتم چه کنم گر که شوم عاشق رویت
گفتی که نمیرم مگر اندر ره کویت
گفتم که دلم سخت جدا میشود ای یار
گفتی که شدی عاشق من کم نه و بسیار
گفتم نکند دل بدهم دور بگردی
گفتی که ندانی دل من را تو چه کردی
گفتم ز وفا داری و پاکی چه بدانی
گفتی که وفا داری و هم پاک بمانی
گفتم که رهایم نکنی خسته و پیرم
گفتی که ز تو دور شوم زود بمیرم
گفتم نکنی از من و دل فکر جدایی
گفتی نکند ما دو جدا هیچ خدایی
گفتم به تو تضمین وفای تو به ما چیست
گفتی تو به من شاهد این عشق و وفا کیست
گفتم من وتو باهم و آن خالق یکتا
گفتی که تو برتر ز خدایی به دل ما
گفتم به خدا من ز تو دیوانه تر هستم
گفتی به خدا عاشق و دیوانه پرستم
گفتم به تو دادم دل و دین دلبرم هستی
گفتی بنشین در دل من خوب نشستی
گفتم به تو ای چرب زبان شعر بدانی
گفتی که فقط شعر مرا گاه بخوانی
گفتم به تو ای دلبر عیار جوانی
گفتی تو چه زیبا غزل و شعر بخوانی
گفتم که غزلها ز دو چشم تو نوشتم
گفتی که من از فکر تو هر شب به بهشتم
گفتم به تو من این همه را گفتم و گفتم
بگذشت و تو رفتی و جوابی نشنفتم
دیدی که جهان با من و دل کینه بورزید
دیدی که دل بابک بیچاره بلرزید
تو رفتی و من ماندم و این داغ جگر سوز
ای کاش نمی دیدمت ای ماه دل افروز.
اعجاز صداقت
لاله رخی در دلم رخنه و صد ناز کرد
چهره ی خود را گشود عشق خود آغاز کرد
آمد و گفتا دلش بهر دلم می تپد
صحبت وصل و دل و قصه ی پرواز کرد
عقل به دل دادم و دیده به دیدار او
تا به خودم آمدم دل سخن از راز کرد
روی به هر سو شدم چهره ی او دیدمی
بسته دهان بودم و او دهنم باز کرد
در رگ و خونم شد و یکدل و همراه من
ناز دو چشمش مرا قافیه پرداز کرد
خنده به من میزد و دور نمیشد ز من
مهر و وفایش مرا برد و غزل ساز کرد
دست به هم داده و مست به هر سو دوان
ماه چه داند چه گفت آنهمه آواز کرد
نور رخش دشت را روشن و تابان نمود
ماه خجالت زده رفته و پرواز کرد
عشق چه زیبا شود،، عشق و صداقت بدان
گر که صداقت بود میشود اعجاز کرد
گفته ز عشق هر کسی شیوه ای از ماجرا
لیک چو بابک نشد هر که سخن ساز کرد.
مرگ عزیزان
هرگز نمی شد باورم مرگ پدر با مادرم
ای وای بر این حال من یارب چه آمد بر سرم
تا خواستم باور کنم این داغ بر دل رفته را
دست اجل از من گرفت دردانه یکتا خواهرم!!!
روزهای اولی که بیماری همه گیر کرونا شروع شده بود هیچکس اطلاعات دقیقی از بیماری و درمان از این ویروس کثیف و بی رحم نداشت حتی پزشکان،، در همان روزهای اول پدرم ،، مادرم،، وتنها خواهر عزیزم در فاصله بیست روز با این بیماری بی رحم ومنحوس از دنیا رفتند
دفتر شعر
بابک بابایی
جدول کامل هم قافیه ها

67 دیدگاه
عباس دشتستانی · 2026/05/14 در
شعر اعدامی قشنگ بود،
خدا رحمت کنه پدر و مادر و خواهر گرامیتان🤲
انشاالله در حریم امنِ الهی در آرامش باشند
آمین🤲
سهیلا سعدی · 2026/05/12 در
خدارحمت کنه خواهردردانتون وپدرومادرتون رو.اشعارتون زیباست
بابک بابایی · 2026/05/14 در
درودبانوی شاعرخانم سعدی گرانقدر ممنونم سلامت باشید خدا رفتگان شما رو هم قرین رحمت قراربده سپاس از وقتی که گذاشتید و مطالعه کردید
رصا زنگنه · 2026/04/14 در
درود
با آرزوی موفقیت برای شما💐💐
فاطمه زهرا کریمی · 2026/02/24 در
شعر معرکه ی دل بسیار زیبا نوشته شده
سربلند و موفق باشید
بابک بابایی · 2026/05/14 در
درودبانوی بزرگوار خانم کریمی گرانقدر لطف دارید ممنون از نگاه گرمتون پایدار باشید
جلال زمانی · 2026/02/20 در
درود
هر که عاشق نیست کامل نیست شعر جالبی شده
قلمتان روان
بابک بابایی · 2026/02/14 در
درودجناب زمانی بزرگوار ممنون از نگاه گرمتون پایدار باشید
جلال زمانی · 2026/02/10 در
سلام ودرور
شعر بهار خیلی زیباست
آفرین بر شما
جلال زمانی · 2026/02/10 در
سلام ودرور
شعر بهار خیلی جالبه
آفرین بر شما