دفتر شعر جلال زمانی (واعظ)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر جلال زمانی (واعظ)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

نامه ی تلخ

ای که دل، در غمِ عشقِ تو کبابست، بیا
چشمه ی دیده ی من ، جاری آبست ،بیا

خانه ی دل ، ز وصالت شود آباد ولیک
از غمِ فرقتِ روی تو، خرابست ،بیا

من نه آنم ، که کشم دستِ طمع از درِ تو
التفاتت به منِ خسته ، ثوابست ،بیا

من که بنوشته بُدم ، نامه ی تلخ از دلِ ریش
خود نخواندی که مرا، درد و عذابست ، بیا

هر چه من ، پیر و همی بی کس و نالان شده ام
تا کنارِ تو بُوم ، عهد شبابست ، بیا

چشمِ مست تو، خرابم بکند تا به ابد
گوییا، چشمه ی چشمِ تو شرابست، بیا

سعیِ وافر بنمودم ، که ببینم مه نو
ای که بر روی مهت، زلف نقابست، بیا

بی وفایی مکن و ارج بِنه عهدِ قدیم
کین وفای تو به من، عینِ صوابست ، بیا

گفته بودی نشوی، شمعِ شب افروزِ شبم
غمزه ات کم کن و باز آ ، چه جوابست، بیا

مصلحت باد، که من گوشه ی عزلت بروم
گو که امّیدِ به تو، همچو سرابست ، بیا

شرحِ عشقم به تو، از حدِ توان شد بخدا
وصف ،واعظ، زتو، صد جلدِ کتابست، بیا

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

عشقِ پری رویان

مرا عشقِ پری رویان ، زسر بیرون نخواهد شد
قضایم راچنین گفتند و دیگر گون نخواهد شد

دوای من لبِ یار و لبِ جوی و بَرِ ساقی
بُود، امّا صد افسوسم که آن اکنون نخواهد شد

شرابِ ناب و یارِ دلنواز و طرفِ بستانها
عجب دارم که در کیشم، چرا قانون نخواهد شد

ز تابِ آن سرِ زلفین مشکینش شدم شیدا
که کس را اینچنین، فرهاد و هم مجنون نخواهد شد

بنازم آن خم ابرو، که دل را می برد امروز
چه دانی از سرِ تیغش ، دو چشمم خون نخواهد شد

محبت گر کند بامن، رواقِ طاقِ ابرویش
به دامانم سرشکِ عاشقی ، جیحون نخواهد شد

فضا ی سینه ام اکنون، بُود بی حاصل از عشقت
چو بنشانی تو لاله از رخت ، هامون نخواهد شد

به صد غمزه برون گشتی و کردی رخنه در دلها
وگر نه صد دلِ پیر و جوان مفتون نخواهد شد

شبِ صحبت غنیمت دان و بوسی از لبش بستان
که ،واعظ، فرصت شیرین ، ز حد افزون نخواهد شد

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

شمعِ دل

بیدل شدم و کارم ، صبرست و شکیبایی
می سوزم و می سازم، تا روی تو بنمایی

در منظرِ چشمِ من ،هردم که کنی جلوه
در خواب و خیالِ من، چون نور تو پیدایی

گر از نظرِ لطفت، محروم همی گردم
با یادِ تو می نالم، در خلوتِ تنهایی

بی عشقِ گلِ رویت، این عمر هدر گردد
وقتست که ای جانا، با شور تو بازآیی

بر یادِ دو چشمِ تو، دل خونم و افتاده
وایم چه کنم با این، شیدایی و رسوایی

بیرون نرود مهرت، از عمقِ وجودِ من
حتّی اگرم بینم، چون تو قد و بالایی

دنبالِ تو می گردم، در مغرب و در مشرق
تا جان به تنم دارم، هم قوّتِ بینایی

من شمعِ دلم روشن، در راهِ تو بگذارم
تا وقتِ گذر بابی، بر سوخته بگشایی

افسرده مشو واعظ ، در راهِ وصالش کوش
چون او نشود پیدا، زیبایی وهمتایی

مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن

خوش باد

خوش باد، نسیم و چمن و رویِ نگاری
قمری به سرِ بید و هَزاری به چناری

خوش باد، که در باغِ جنان غصّه نباشد
ساقی به میان، مطرب و یاران به کناری

خوش باد، که زایل شود از سینه غمِ عشق
با باده ی ناب و نفسِ بادِ بهاری

خوش باد، تماشایِ رخِ آن گلِ رعنا
از روی تمنّایِ وصالش شبِ تاری

خوش باد ، که‌ با یارِ گل اندام نشینی
تا از دلِ سودا زده ات ، خنده برآری

خوش باد، که وامق بشوی موسمِ نوروز
بر سنبل و نسرین و خطِ روی عَذاری

خوش باد، که دایم مخوری حسرت دنیا
زین غصّه بسوزی و نیاید ز تو کاری

خوش باد، سرِ کویِ نگارم بنشینم
تا بادِ صبا آوردم گرد و غباری

خوش باد، دمی ساحلِ چشمم بنشیند
یارم که ببیند فوران چشمه ی جاری

خوش باد، که آتش بزنم دفتر شعرم
،واعظ، چو نیاید به برم لعلِ اناری

مستفعل مستفعل مستفعل مستف

مرغِ غزلخوان

همه جا سوزِ سخن ، از شبِ هجرانِ تو بود
مست و هشیار، دراین میکده حیرانِ تو بود

جان به لب آمد و خارج بُود از علم طبیب
هم طبیبم ز ازل ، خود پیِ درمانِ تو بود

روز ها رفت ، که از دستِ غمت خوار شدم
هر چه آمد سرِ من از سرِ پیمان تو بود

از لبِ قندِ تو هیچم نکنم خوابِ سحر
خوابِ آشفته ی من زلفِ پریشانِ تو بود

پیشِ چشمانِ سیاهت نزنم دادِ سخن
لکنت من ز سرِ ، حیرت مژگانِ تو بود

سویِ ما سوخته دل ، همچو صبا کی گذری
ای که درمانِ دلم ، نرگسِ مستانِ تو بود

جلوه ی روی تو، مستم بکند، دل ببرد
خوش غزالی، که دلم مرغِ غزلخوان تو بود

شاعری کردم و ، وصفت نه بشد ، جانِ غزل
خود همه شعری و دل، غافلِ دیوانِ تو بود

ساقیا باده ی نوشین بده این ،واعظِ ، ما
چون که او حلقه بگوشِ خطِ فرمانِ تو بود

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

جامِ عشق

عهدی که باتو بستم، در پای تو نشستم
روی مه ات چو دیدم ، دل بر کسی نبستم

ای درگه امیدم، چشم و چراغ و دینم
با من نظر نمودی، کز غیر تو گسستم

در ده بکامِ جانم ، از شربت وصالت
کز این می گوارا ،تا روزِ حشر مستم

در خواب خوش دو چشمت بر من نظر همی کرد
کی عاشق فدایی ، برخیز با تو هستم

تا جانِ من بشد مست ، از جام عشقِ رویت
جام و خم و سبو را ، بوسیدم و شکستم

بتهای روزگارم ، اندازه ای ندارند
جانا بیا که از جان ، تنها تو را پرستم

تا با توام نشاید ، رفتن به باغ و بستان
چون منظرِ رخت را، صد دل نظر ببستم

دامن کشان چو رفتی ، از هجرِ تو بسو زم
دامانِ وصلِ خود را ، بازم بده بدستم

از آن زمان که ،واعظ، در بندِ مویت افتاد
از دامِ کَیدِ دنیا ، بُبریدم و بِرستم

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن

فالِ خوش

با لبِ خاموشِ او، امشب ندارم حالِ خوش
ساقیا می ده ، به یادِ آن مه و آن خالِ خوش

عشقِ رویت ، با لبی خندان مرا جان می دهد
گر خطا بر من روا داری، و یا افعالِ خوش

مژده ی وصلِ تو از حافظ ، بخواهم مو به مو
نیّتی کردم ، که باشد دولتِ من فالِ خوش

عمرِ ما نَبوَد مجالِ وعده ی فردای تو
نک مرا دریاب ، باشد بهتر از یک سالِ خوش

فکر و ذکرم تا بُود ، هر شب به امیّد وصال
هر سحر بینم به خوابم ، از تو یک تمثالِ خوش

گفته بودی ، از تو بیزارم خدا حافظ برو
پس به رویا ، در کنارم دیدمت با شالِ خوش

گر به وصلم می رسانی ، سوزِ دل خامُش شود
وانگهی گویم ، به عالم از تو و اقبالِ خوش

از هیاهوی جهان ، حالم مکدّر می شود
صرفِ آنجایی ، که از عشقِ تو باشد قالِ خوش

عاقبت ، من بر سرِ راهت بمیرم چون غریب
کاش ، واعظ، را تو می دیدی، به استقبالِ خوش

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

شمعِ شب افروز

خنده ی روی لبت ،فکرِ شب و روزِ منست
طلعت روی تو ، درمانِ تب وسوزِ منست

نقشِ آن زلف و قد و گوشه ی چشمت به سحر
شورِ عشقست و همی شمعِ شب افروزِ منست

دوش در حلقه ی زلفت، دلِ من گشت اسیر
لیک تا صبحِ ابد مسئله آموزِ منست

ساقیا جامِ پیاپی بده ، تا صبحِ وصال
کین ضیافت که نصیبم شده، نوروزِ منست

آتش و دود که از کلبه ی من شد به هوا
گو به لیلی، ز غمت آهِ جگر سوزِ منست

گر رسد دست، به آن زلفِ پریوش نفسی
آن دمم شاهِ جهان بی کس و دریوزِ منست

،واعظا، عمرِ گران بر سرِ معشوقه گذشت
بختِ بد غالب و صد مرحله پیروزِ منست

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بیدل

بی رخِ انورِ تو خوردنِ می باد حرام
رونقِ مجلسِ ما باد ، می و ماهِ تمام

جان بسوزد ز غمت، شمع صفت تا دمِ صبح
تا که پروانه به گِردم بزند، چرخ مدام

من نه تنها شده ام بیدلِ چشمت به نظر
دل بِبُرد از همه کس، پیر وجوان خاصه وعام

قامتم حلقه بشد، بر درِ میخانه ی عشق
تا به یادِ لبِ لعلِ تو ببوسم لبِ جام

هر که در آتشِ عشقِ تو شد وهیچ نسوخت
بی خبر باد که دارد، سرِ سودایی خام

بر لبم ذکرِ تو افتاده به یادِ شبِ وصل
تا که در فرقتِ رویت، شکری باد بکام

صبح با عشقِ تو بر خیزم و شب صبح کنم
به امیدی که رسد، از سرِ کوی تو پیام

،واعظ، از جورِ فراق لبِ تو خسته نگشت
گر وصالم بدهی، یا که بُود جور دوام

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

صورتِ بی مثالِ تو

برده دلِ مرا ز کف ، صورتِ بی مثالِ تو
مرغِ دلم اسیرِ آن ، دانه و دام و خالِ تو

دل به توام سپرده ام ، هیچ شبی نخفته ام
خسته شدم زهجرِ تو ، کی برسد وصالِ تو

هر که به باغ و بو سِتان ، می رود از پیِ طرب
چون که به هر گلی رسد ، یاد کند جمالِ تو

نامِ تو بر سَرِ زبان رفته ، به هر کجای شهر
کس نبُود به دور ما ، بی خبر از خصالِ تو

دل به کسی نمی دهم ، نازِ کسی نمی کشم
جز به قدِ چو سرو و هم ، دیده ی چون غزال تو

حالِ دلِ خرابِ من ، بِه نشود شبِ فراق
گر که روم ، به عمقِ تصویر و همی خیالِ تو

مست نمی کند مرا ، کهنه ترین شرابِ خُم
مست شوم ، ز باده ی لعلِ لبِ زلالِ تو

حال و هوایِ من بد و ، آتشِ غم زده به جان
حالِ مرا عوض کند ، ناز و ادا و حالِ تو

زود در آ ، به پیشِ من، زهر مزن به ریشِ من
هر چه کنی به ،واعظت، باز کشد ملالِ تو

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

عمارتِ دل

صنما ز سوزِ عشقت، ز توانِ جان فتادم
سحرم به یاد رویت، به فلک رسیده دادم

تو عمارتِ دلم کن، به شرابِ قندِ لعلت
که جهانِ بی مروت، نشده دهد مرادم

نکند وفا به حالم، نه رفیقم و نه خصمم
ز تو هم روان به دامن، همه اشکِ من دمادم

ز جهانِ آرزوها طلبم، تو را به حسرت
به نظر امیدِ دل را، ز کفم به باد دادم

خبر از دلم نداری، ز بَسم که ناز داری
ز چه رو غرور محضی، که نمی کنی تو یادم

دلِ عشقِ من نداری ، مزن از وفای خود دم
درِ دل خطا نمودم ، که به رویِ تو گشادم

نه سبو نه سازِ مطرب ، نکند هوای دل خوش
فقطم به یک اشارت ، ز تو با نشاط وشادم

ببرد نسیم مهرم ، به هوای کوی جانان
که فراقِ تو ببرده دلِ نازک از نهادم

بنشین دمی به ،واعظ، که اساسِ عمر بادست
تو به بوسه سر خوشم کن، ندهی به دستِ بادم

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

لب ساحل

چگونه فارغی از ما، چو دل با عشوه بستانی
به امیدم، کنارِ خود دمی ما را تو بنشانی

هوا خواهِ تو می مانم، چو صبرم می شود مبهم
مرا دریاب و این مشکل ، مبدّل کن به آسانی

بُود کارِ منِ عاشق، گِرو در آن خم ابرو
فراخِ کارِ من در این، تو بگشا چینِ پیشانی

به دامِ تابِ موی تو دلم افتاده، مدتهاست
اسیرش تو مخوان ، زیبد کنی رفتار انسانی

دوچشمانم شده دریا، ازین هجرانِ بی پایان
بیا بنشین لبِ ساحل، و بنگر موجِ طوفانی

به قهرت می روم زین شهر و غا یب می شوم دایم
نمی بینی مرا دیگر، به صد عذر و پشیمانی

بدست بادِ بنیان کن مده ، گیسوی موزونت
که رقصِ هر یکی تارش بُود ، خاطر پریشانی

به بالای تو می بالم ،که چون سروِ چمن هستی
همه گلهای بستان را ، به رقصِ خود برقصانی

به بوی عطرِ وصلِ تو بمانم تا فلق بیدار
که بازآیی و حلقه بر درم را خوش بجنبانی

ز حُسن روی تو ،واعظ، ندارد روز و شب اینک
تو چون یوسف به چاهی و منم چون پیرِ کنعانی

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

ای صنم

بُود رویت چو خورشیدِ جهان تاب ای صنم
جمالِ عارضت بادا ، چو مهتاب ای صنم

شرابِ لعلِ تو قسمت بُود شامِ وصال
حیاتِ جان شود، نوشین ز نوشاب ای صنم

هلالِ طاقِ ابرویت چه صنعِ نادریست
شگفت ار، آورم زین منظرت تاب ای صنم

بُود عشقت چو دریا و نگاهت مهلکه
چو از یم بگذرم ، غرقم به گرداب ای صنم

وفاداری نکردی با منِ عاشق چرا
که چشمم مبتلا گشته به خوناب ای صنم

شدم در بوته ی عشقت به آسانی مذاب
چو سنگی کان شود آنی به سیماب ای صنم

نه در بیداریم با تو به سودا می رسم
نه می آیی شبی یکدم تو در خواب ای صنم

چو مجنون ساکن کویت شده ،واعظ، بیا
چو لیلی باش و وا کن روی او باب ای صنم

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن فعل

شرحِ عشق

با کسی جز سرِ زلفِ تو صفا نتوان کرد
شرحِ عشقِ تو بجز بادِ صبا نتوان کرد

در دلم دردِ فراقِ تو چنان پیچیده
که بجز با می و میخانه دوا نتوان کرد

دودِ آهم ز سرِ سینه هوا خاست سحر
جز به وصلش، دلِ پُر سوز، رضا نتوان کرد

از سرِ کویِ نگارم چو رقیبم گذرد
تا که وفقِ نظرِ اوست چرا نتوان کرد

گر که باطل بشود سعی من و قصدِ وصال
قسمتم را چه کنم، مسخ قضا نتوان کرد

خاطرم گر ببرد مفلسِ سیمین عارض
نه عجب، با دل خود شاه و گدا نتوان کرد

گر که مستم نکند ساقیِ ما وقت مَلول
گو که در حقِّ توام هیچ دعا نتوان کرد

من صبوری کنم و جورِ رقیبم بکشم
که روا نیست تلافی و جفا نتوان کرد

چون که دامانِ وصالش به کف آری تو به رنج
رایگان طالعِ بهروز رها نتوان کرد

،واعظا، راهِ وصالش خطری جان فرساست
چون ازین ره گذری ، دفع بلا نتوان کرد

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
فاعلاتن

آتشِ دل

آتشی در دل ز هجرانش، بسوزاند مرا
سر خوشم از گلبنِ مهرش، بخشکاند مرا

گفتمش دل را، به رویت گر بخندد دامِ اوست
گو فریبِ خنده خوردی، کز تو بستاند مرا

از فسونِ چشم او ای دل، حذر کن کو بُود
در کمینِ تو، که خونین دل بگرداند مرا

ساغرِ جان کرده ام پر، از شرابِ عشقِ او
ترسم اش جامم ننوشد، یا که بشکاند مرا

چون غباری در رهش افتان و خیزان می روم
تا که در دامانِ خود مستانه بنشاند مرا

در خراباتِ دلم، صد شوق او افتاده مست
همت پیرِ مغان کو، می بنوشاند مرا

می روم میخانه از مسجد ،که هست اینجا ریا
تا که ساقی خرقه ی زهدی، بپوشاند مرا

گشته جان بذرِ محبت، در رهش عطشان و مست
تا به آبِ لعلِ میگونش ، برویاند مرا

باده از جامِ بُتِ فرزانه ای خوردم سحر
تا به جمعِ می گسارانش بگنجاند مرا

جانِ شیرین را شرابِ وصلِ او سازم، که او
،واعظا، نوشد، نه بر خاکم بیفشاند مرا

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشقِ طوفانی

نظر بر تو نکردم، رو بگردانی ز من
نخواندی از نگاهم، عشق طوفانی زمن

پیامِ دل ندیدی از نگاهِ مستِ من
دریغا، چون نخواندی رازِ پنهانی ز من

هوایم پر تلاطم بود وحسِ والگی
نفهمیدی چرا، احوالِ حیرانی ز من

نشانت کرده دل، در جمعِ مه رویان چرا
به قهرت بگذری، خود سر به آسانی ز من

چو مرغِ دل که عاشق بود و بر بامت نشست
یقین شد،تا پراندی یا س وحرمانی ز من

هزارت کشته داری بیدل و مست و خراب
ولیکن کس نباشد، همچو قربانی زمن

نبینم با حقارت ، تو به جرمِ عاشقی
چه شد، کردی دریغ ات لطف و احسانی زمن

دلم هرگز نباشد، هرزه و فاشق که تو
حرامش کرده ای رفتارِ انسانی ز من

هوای دل شود ظلمت چو بر بندی نقاب
محبت کن، مپوش آن ماهِ نورانی ز من

بُود حالم خراب و دیده ابری از غمت
نبینی از غرورت، چشمِ بارانی ز من

دوای دردِ ،واعظ، آن لبِ شیرینِ توست
مگیری از جفا، اکسیرِ درمانی ز من

مفاعیلن مفا عیلن مفاعیلن فعل

شمعِ بی فروغ

آرزوی وصل تو ، تا کی به پایان می رسد
گو تمنّایِ دلم ، با رحلت جان می رسد

این بساط آرزوها کی میسّر می شود
تا بجنبی نوبت دیدار یزدان می رسد

گفته ام دیگر نگردم، گردِ شمعِ بی فروغ
گر چه دانم بی رخش شامِ غریبان می رسد

از بتانِ پرده پوش ای دل، وفاداری مخواه
پرتوِ خورشیدِ پنهان، کی به کیهان می رسد

دل چو پرگاری که می گردد به هر سو بی هدف
کی به خطّ ِ عارضِ آن ماه تابان می رسد

یادِ نامِ نیک آن پیر خراباتی کنم
کز کرم لطفش به دردِ جمله مستان می رسد

بر سرم سایه فکن ای قامتت سرو چمن
نک که ظلِ زلفِ تو بر طَرفِ بستان می رسد

مطربا با ساز دل، امشب به سازِ خود نواز
ساقیا با جام می این دل به درمان می رسد

ابرِ چشمانم برای عشق کس باران نشد
جز برای مهرِ تو اشکم به دامان می رسد

،واعظا، غصّه مخور از این سپهرِ تیز رو
کلبه ی احزانِ تو روزی به سامان می رسد

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

چه شود

چه شود شبی تو با ما ز ره وفا نشینی
نه که از سَرِ ترحّم عَوضِ خدا نشینی

شنوی حکایت دل که جهانِ خاطراتست
چه ثمر که بی دلِ من تک و بی صفا نشینی

غمِ کهنه ی دل من نرود به ساغر می
تو بیا به جام لعلت که سِزد به ما نشینی

به خیال تو روم من به جهانِ آرزوها
چه شود که در خیالم توی دلربا نشینی

تو که می روی سفرها چه کنم به انتظارت
تو بگو که بی حضورم، به چه کس کجا نشینی

به خدا قسم، که هرشب به نماز من در آیی
چه کنم که در نیایش به کفِ دعا نشینی

شه گلرخانِ مجلس شده ای تبارک الله
چه شود که بی تمنّا به منِ گدا نشینی

ز رقیبِ من حذر کن به دلِ منت نظر کن
که صلاح تو نباشد، بَرِ او خفا نشینی

همه سعی ،واعظت، این به بَرت دمی نشیند
نکنی اگر عنایت، تو به صد بلا نشینی

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

لاله رخ

گشته ام خاکِ رهش تا پا گذارد بر سرم
جان دهم، سر می دهم، واثق بُوم در باورم

می ببازم دین و دنیا را به عشقِ سر کش اش
دولتِ جنت نخواهم من به روزِ محشرم

خواب خوش از من ربود و با خیالش، زنده ام
در خیالاتم ، خیال او بُود در بسترم

دیده را گفتم رُخش را ساعتی، سیرش ببین
او بگفتا ، وه که نادیده ، میانِ آذرم

روی چون گل بر رقیبم می نماید بی وفا
خوش همی دارد ببیند ناله و چشمِ ترم

از رخ و رنگ و لعابش در شگفتی ، می روی
من ازین منظر مدامم ، بیدل و غم پرورم

همچو فرهادم ، به ناکامی ز شیرین ، می دهم
جانِ شیرینم، که چون عودی میانِ مجمرم

شمعِ رویش را نگردم من اگر پروانه وار
خود، ز اشکِ بی امانِ شمع سوزان کمترم

لاله رخ، نرگس خمار و غنچه لب یارم بُود
کی توان ،واعظ، ازین اوصاف دلکش بگذرم

بغضِ شعرم

دردِ عشقم ، باغزل گفتم کنم معنا نشد
بغضِ شعرم در گلو هم با رباعی وا نشد

منتظرکاغذ، که سوزِ شعرِ من درمان کند
این قلم از خود برفت و هم نوا با ما نشد

عشقِ پاکم را نخواندی از نگاهِ من چرا
راز دل چندی بگفتم ، خود کنم افشا نشد

این همه احساس من آخر به نا کامی کشید
دفترِ احساس من هیچم زتو امضا نشد

می کنی باور، که با تو هر کسی شد روبرو
دل نشد از او جدا، آشفته و شیدا نشد

وعده های بی محل دادی به عشقم بی درنگ
گفتی ام امروز و فردا، عاقبت فردا نشد

برکه ی چشمم به دامن شد سرازیر از غمت
بر خیال اینکه چشمت می شود دریا نشد

دل نوشته های خود دادم به تو از روی شوق
ای دریغا، از تو یک خط با مَنت انشا، نشد

ساحل چشمت نشستم موجِ موهایت ببرد
،واعظت، راقعرِ چشمت کو دگر پیدا نشد

دلِ شیدایی

بر خاکِ درت ریزم اشکِ غمِ تنهایی
باز آ و نظر بنما بر این دلِ شیدایی

مستانه به پای تو جان می دهمت امروز
تا بر منِ جان داده آغوش تو بگشایی

در باغِ جمال تو دل محو گلِ سُرخست
زین گلشن زیبایت هرگز نرود جایی

آسوده چه سان باشم از فرقت جان سوزت
چون شمع بسوزم من ، لیکن تو بیاسایی

خاطر نشود راحت ، امشب ز بساط عشق
تا آنکه به پای من ، خوش، باده بپیمایی

از چشم ولبِ مستت ، آرام نمی گیرم
زان رو که به دل رفتی، با آن همه زیبایی

در باغِ جنان گیرم ، حورانِ سیه چشم است
آیا ، چو تو مهتابم ، هستند تماشایی

بگذار که ، واعظ، را عشقِ تو بسوزاند
حال آنکه نداری تو با او سرِ سودایی

مادر

چو عمری غمگسارم مادرم بود
تو گویی تاجِ شاهی بر سرم بود

نگاهش خوش صفا و عالمی داشت
همه روح و روان و پیکرم بود

شبِ بیماریم همچون فرشته
طبیبانه کنارِ بسترم بود

در این دنیا که هیچم کس به کس نیست۰
خدا داند که او بال و پرم بود

چو می ماندم میانِ لشکر غم
به تدبیرش سپاه و لشکرم بود

نشد یک شب به تنهایی بخوابم
که تا صبحم نوازش پرورم بود

ندیدم مهربان چون دستِ مادر
نوازش گاهِ او چشمِ ترم بود

ز مادر مهربانتر می نیابم
مگو مادر، که تنها گوهرم بود

ولی اینک دگر مادر ندارم !
که در فقدانِ او کی خوشترم بود

برو ،واعظ، بدان تو قدرِ مادر
که عمری بی تمنّا چاکرم بود

می شود آیا ؟

می شود آیا، به می در این جهان فرزانه شد
یا که باید، مست و عاشق یا همی دیوانه شد

می شود آیا، ندیمِ ساقی و سا غر شویم
یا که باید، هم مرید پیرِ این میخانه شد

می شود آیا، ز خوی نا کسان دوری کنیم
یا که باید، عاقلانه، شمعِ هر پروانه شد

می شود آیا، تو باز آیی، انیس ما شوی
یا که باید، نا امید و همدمِ بیگانه شد

می شود، در کعبه ی دل با توام مُحرم شوم
یا که باید، با خیالت راهیِ بتخانه شد

می شود، خود جامِ عشقم باشی و لعلت شراب
یا که باید، غمزده دمسازِ هر پیمانه شد

مرغِ دل را می شود از بامِ چشمت پَر دهی
یا که در دامِ لبِ لعلت اسیرِ دانه شد

کاخِ رویا ای که دل با عشقِ رویت ساخته
با جفای ترکِ تو از بیخ و بُن ویرانه شد

چون ننوشاندی به ،واعظ، جرعه ای از جام عشق
نزدِ پیرِ میکده اهلِ دل و دُردانه شد

شمعِ سحر

چون شمعِ سحر گریم در هجرِ نکو رویی
جان می رودم آخر پای قدِ دلجویی

بیمار رخِ اویم از باده خرابم کن
ساقی، که رود امشب ذکرِ تو به نیکویی

در تیره شبِ هجران مژده ز وصالش ده
ای باد سحرگاهان، از جانب خوشخویی

آن طره که هر جعدش دیوانه کند عاقل
زنجیر دلِ ما شد تابِ سرِ هر مویی

باز آ، که شب و روزم وقفِ نظرت گردید
هم شد، سرِ کوی تو از دیده روان جویی

در کعبه وضو کردم دیوانه کنم دل را
محرابِ نمازم شد طاقِ خمِ ابرویی

ما خود، که گل از باغ حُسنِ تو همی چیدیم
گو، بعدِ منت جانا از بهر که میرویی

هر شب به فراقِ گل خاموش نمی باشد
شمعی به سرشک و هم ،واعظ، به عزل گویی

آبِ حیات

بلبلان از بوی گل مستند و من از جامِ او
می برد از خود مرا، آن زلفِ بی آرامِ او

آن دهانِ تنگ و شیرینش ، چو مُهرِ خاتمست
بهر تاییدِ کلام و نامه و پیغامِ او

آن لبش آبِ حیاتست و همی جان می دهد
جان گرفت آن کس که افتاده به سر در دامِ او

می تپد دل، در فضای سینه هر شب بی قرار
تا که بادا در نظر، آن لعلِ آتش فامِ او

مست وعاشق در بیابانِ غمش ، گریان شدم
تا که منزلها ، بپرسیدم نشان و نامِ او

دارم امیدی که باشد او به بالینم شبی
تا که کامِ تلخِ من ، شیرین شود از کامِ او

آرزویم گشته اینک، در وصالش بی شکیب
ای صبا گو ، از تمنّای من و فر جامِ او

موی چون شام ولبی عنّاب وخالِ زیر لب
در کسی ، واعظ ، ندیدم جز که در اندامِ او

غزل خوان

عاشق و مست و غزل خوانِ سرِ کوی توام
کُشته از غمزه ی آن چلّه ی ابروی توام

عیسی ام داد نفس، از دمِ اعجاز چو دید
مُرده از داغِ چلیپا ی سرِ موی توام

گر چه در روزِ جزا حور و بهشتم ندهند
بلعجب نیست، که مهمانِ گلِ روی توام

یوسُفا گر چه به ظاهر شده ای طعمه ی گرگ
پیرِ کنعانم ومدهوش تو و بوی توام

پا به میدانِ محبت چو نهم سر بدهم
چون به چوگانِ خمِ زلف خوشت گوی توام

هر طرف می نگرم خاطرِ تو در نظرست
هر کجایی که روم گو به نظر سوی توام

چون که ، واعظ ، ز لبِ لعلِ تو شد کامروا
تا ابد مست و غزل خوان و دعا گوی توام

عاشقانه

از عشقِ روی خوبت ما را نمانده حالی
در وهم می نگنجد، جز از توام خیالی

شد عمر طی به پایت، رحم آر بر دلِ من
کین لحظه های پایان، حاصل شود وصالی

در ده شراب ساقی، وز خلوتم برون آر
تا عاشقانه بینم، خال و خط و جمالی

آندم که با تو هستم، ساعت چو لحظه باشد
وآندم که بی تو باشم، روزم بُود چو سالی

عشّاق در به در راحُسنت به آرزو کُشت
حال آنکه کُشته ات را، باد ایمن از زوالی

آن شکل و آن شمایل هر کس که دیده از تو
دلداده گشت و قامت، از او شده هلالی

صورتگر ازل را صد آفرین توان گفت
کز قرصِ ماهِ رویت نا دیده کس مثالی

،واعظ، اگر ببوسی لعلِ لبش، بشارت
خُوش می روی ز دنیا بی پاسخ و سوالی

رقصِ بتان

ای دل اگر عاشقی با غمِ عشقش بساز
ورنه ره عاشقی پیچ و خم است ودراز

درپیِ وصلش بکوش ار بکند امتناع
خاکِ قدومش ببوس ار برود او به ناز

رقص بتان را مبین ورنه بسوزی چو شمع
شمع رخِ مهوشان کوره و تو در گداز

عشوه ی لعلِ لبش جانِ جهانی بسوخت
خاطر روز و شبش می رودم در نماز

سوزِ دل عاشقی در دلِ شبها چه سود
جز که به لطفِ نظر می شود او سر فراز

غصّه ی ما قصه شد از لبِ خندانِ یار
عاقبتم فاش شد از منِ دلداده راز

عاشقِ رویت نشد آنکه دلش با تو نیست
خیره سری دیده ای بوده ز تو بی نیاز

خاطر مجموع ما از پیِ عهد تو است
،واعظ، ما را بگو دل بدهش باز و باز

فالِ دل

شده از یارِ عزیزت دِق و دلگیر شوی
یا که از عمرِ تلف کرده ی خود سیر شوی

شده آفاق و زمین وفقِ مرادت نشود
یا که از مردمِ اطرافِ خودت پیر شوی

شده آیینه ی عبرت بشوی در ره عشق
یا به اندیشه ی بد صحنه ی تفسیر شوی

شده از یارِ جفا پیشه ی خود دل بِبُری
یا که در چنگِ غم و ناله ی شبگیر شوی

شده یک شب نَروی از نظرم بهر خدا
یا که در فال دلم، عاشقه، تعبیر شوی

شده یک شب تو در آیی ز درم لمعه ی نور
یا به دیوارِ اتاقم ، شده تصویر شوی

کاش آیینه ی بختم ندهی دستِ قضا
صنمم گردی و خود بانی تقدیر شوی

حالِ ،واعظ، شده آشفته زشامِ غمِ دل
همچو مه کاش برآیی، شبِ تغییر شوی

ماهِ مجلس

ساقیا می ده که یارم مهربانی می کند
چین ابرویش گشود و دلستانی می کند
ساغر می درکفش نِه، چون که ماه مجلسست
بزم ما را اوکنون عنبر فشانی می کند
بوسه ی لعلِ لبش شیرین و جان افزا چُنان
تا که خاطر یادِ ، حلوا تن تنانی می کند
گلبن حُسنش نه اینکه رونق مجلس بُود
پرتو مِهرش فیوضاتِ جهانی می کند
از سخن افتاده بودم، از غمش در گوشه ای
شد به بالین و به شورش، هم زبانی می کند
خوش بُود آندم که مهمانِ نگاهی مهوشم
مرحبا کو از نگاهم میزبانی می کند
در طریق عشق، باید پخته و فرزانه بود
تا مگویندت که خامست وجوانی می کند
یارب آن سرو خرامان ترکِ ما را گر کند
از غم هجرش دلم دایم فغانی می کند
همچو شاخِ گل دلم را می کنم تقدیم یار
مطمئن ،واعظ، که آن را باغِبانی می کند

نمکدان

ای که درمانی ندارد دردِ بی درمانِ ما
خود تو درمانِ همه دردی بیا ای جانِ ما
با لبِ نووشت ببستم عهد، تا روز ابد
دست از آنش بر ندارم ، چشمه ی حیوانِ ما
رویت از خورشید خاور روشن و افضل ترست
جسمت اندر پیرهن چون یوسفِ کنعانِ ما
تا که از بویِ سرِ زلفت شدم مست و خراب
پیش اربابِ خطا پوشم برفت ایمانِ ما
از نمکدانِ عقیق ات ، جان شیرین ده مرا
تا که در حسرت نمیرد ، این دل بریانِ ما
این دلِ سر گشته چون سر بر سرِ زلفت نهاد
گو، نشسته همچو بلبل سایه ی ریحانِ ما
پسته و بادامِ تو دور از نظرگاه منست
کی چنین حرمان دهد، آرامش و سامانِ ما
همچو نی ، واعظ، نویسم از بلای عاشقی
یا بنالم، کز نفیرم کر شود کیهانِ ما

فرجام عشق

ای که جان دادن به عشقت می شود فرجامِ ما
کوی مهرت منزل و مآوایِ صبح وشامِ ما
ای که کامِ جانِ من از فرقتت گردیده تلخ
خود کند شیرین حضور تو مذاق وکامِ ما
ساقیا، لب تشنه ام ازشطِ عشق آبم بده
یا بگردان از شرابِ لعل خود پُر جامِ ما
صبحِ امیدم بیا ای غنچه ی نشکفته پر
تا مرنجاند خزانِ شب همه اوهامِ ما
تا به کی سوزم چو شمعِ شب فروزم در غمت
ای شه مُلکِ دل و درمانِ صد آلامِ ما
باده ی وصلت بنوشانم شبی در پای شمع
تا بماند خاطره بر سینه ی ایامِ ما
شاهدی خواهم سحرگه برتر از حور وپری
تا دهد تسکین به شورش حالِ بی آرامِ ما
گرچه زلف تو پریشان میشود در دستِ باد
هان بدان هر رشته اش گردیده پُودِ دامِ ما
قطره ی باران بشو ، واعظ، به باغستان ببار
تا گل و بلبل شود سر خوش ازاین اکرام ما

شبِ هجران

شبِ هجران شبِ اشک و شبِ آه
شبِ راز و نیازم تا سحرگاه
شبِ تاری که مهتابی ندارم
شبِ سردو غریب و سوزِ جانکاه

شدم تنهای، تنها بی کس و یار
به دردِ هجرِ او هستم گرفتار
مپرس از من که یار تو کجا شد
برفت و او نشد با من وفادار

غمِ عشقش مرا آزرده کرده
خیالش، جان و دل، افسرده کرده
گلی ازعشق او در سینه کِشتم
گلستانِ مرا پژ مرده کرده

بیا امشب تو ساقی در برِ من
که فکر و غصّه باشد در سرِ من
به جام می رهایم کن اَزین درد
که می سوزد ز تب این پیکرِ من

شا پسر

چه آسون میگذری ازمن،دلت بامن مگرنیس !
دلی عاشق بهت دادم ،اَزو در تو اثر نیس ؟
شدم محو دو چشمانِ سیاهت روز اوّل
نگفتی، عاشقه ، دل توو دلِ این شا پسر نیس
تو ماهِ من شدی در آسمونِ دیده رفتی
توو آفاق دلم هم جز تو حتّی یک قمر نیس
زمن دوری مکن ، یک لحظه هم ،واسم یه ساله
کسی مانند من دلداده و هم ، در بدر نیس
یهو عاشق شدن ، خود یک کتابِ ، عاشقانست
ولی ناکامِ از پاسخ ، بدونِ چشم تر نیس
دلی دادم به تو ، با شور عشقت ، پس نگیرم
که دل دادن و پس گیری، توو قاموسم هنر نیس
شبِ تار و شبِ تنهایی و اوقات تلخم
کند آزرده ام ، چون کامِ عشقِ من شکر نیس

خریدار

خوشگلی، از دل خریدارت شوم
بی تو امشب غرقِ افکارت شوم
جان من با عشق تو دارد نفس
از نفس افتم، چو بیمارت شوم
در غریبی و فراقت، عاشقم
در کنارت، مست دیدارت شوم
دیده ام شبها به تو ، نورانیست
زین سبب خواهم که بیدارت شوم
تا که دیدم چشمه ی نوش لبت
ساغرم در دست و می خوارت شوم
حاصل از نازت، شدم ناخوش ولی
هان نگفتی، من پرستارت شوم
همچو یوسف من تَهِ چاهم ،بگو
کی رضای تو، وبازارت شوم
می زند بر دل ز مژگان تیر جور!
آنکه، واعظ، گفته غمخوارت شوم

ای دل

ای دل ز عشق او گذر ترسم گرفتارت کند
عشرت زتو بستاند و رنجور و بیمارت کند
از بندِ گیسویش درآ ، بر خود مکن چندین جفا
گر او نگیرد جان تو! پیوسته آزارت کند
گر بگذری تو بر درش ، اشکِ غمت ریزی بَرش
او بیند و نامهربان تکذیب وانکارت کند
چون یوسف کنعان مشو ،حیران وسرگردان مشو
ورنه ز چَه بیرون شوی، ارزانِ بازارت کند
برخیز و با ساقی نشین، با ساقیان مه جبین
تا با میِ شاد آفرین، خالی ز افکارت کند
امشب بیا با اهل دل، کن روی غمها را خجل
کین مجمعِ سر خوش ز می خرسندِ بسیارت کند
بگذر ز عشق ناکسان، بنشین تو با شوریدگان
آنجا، که بازارِ نکو رویان خریدارت کند
ترکِ می و مطرب مگو، زین انجمن سودی بجو
باشد ز خوابِ غفلتت، آگاه و بیدارت کند
با قدسیان همخانه شو، هم باده و پیمانه شو
واعظ، که تا روز ابد ، مدهوش ومی خوارت کند

صبح وصال

ای که نسیمِ کوی تو مست کند همی مرا
شادی من حضور تو از در مرحمت درا
لاله ی روی مشفقت خواب سحر ز من ربود
دیده ی شب فروز خود شمع نمی کنی چرا
صبح وصال روی تو همدم جان من بشد
یا که به غمزه ات بکُش یا که به وعده کن وفا
حلقه ی زلف عنبرت دام بلای عاشقان
گشته ، چرا به مهرِ خود بس نکنی تو این جفا
از می چشمِ نیلی ات میکده آبرو گرفت
وه که شرابِ مست تو داده به جانِ ما صفا
کار جهان نمی شود گر نکنی به ما نظر
تا دمِ صبح صادقم گر بشود همه دعا
خرقه ی زهد ما به کی دست گزند ما گرفت
حلقه ی اشک زاهدان برده ز جانِ ما بلا
ذره ی خاک کوی تو سرمه ی چشمِ واعظ است
ای که نگاه تو همی داده به نا خوشان شفا

شب یلدا

امشب شبِ یلدا شد غصّه زدلم وا شد
در جمع عزیزانم شادی ز من و ما شد
این جشنِ شب یلدا در برف و یخ وسرما
با جمله ی خویشانم شایسته چه بر پا شد
این سُنت دیرینه فارغ زهمه کینه
در خانه ی مادرجان با همّت بابا شد
شادیم همه امشب با نغمه ی خوش بر لب
کامِ همگان اینجا چون شکّر وحلواشد

شب یلدا بخوان شعر و ترانه
بزن تنبور و دف ، تار وچغانه
شبِ یلدا که کرسی داغِ داغست
بخور سیب و انار و هندوانه

در یادِ توام امشب در تاب و تبم امشب
با نام توام یلدا بَه بَه که چه زیباشد
این سرخی هندونه مانندِ لب و گونه
هم مثلِ تو می ماند هم چون لبِ لیلا شد
عاشق شده ام امشب از سوز توام در تب
باذکر صفای تو یلدا به تو معنا شد

شبِ یلدا بخوان شعر وترانه
بزن تنبور و دف ، تار و چغانه
شبِ یلدا که کرسی داغِ داغست
بخور سیب وانار و هندوانه ‌‌‌‌

مستفعل/مفعولن /مستفعل/مفعولن
مفاعیلن/مفاعیلن/فعولن

بُت

حُسنت بلای جان شد زآن رو که بی مثالی
فریاد از این شگفتی وز کار لایزالی
دوشم بخواب پیری گفتا که دلبرت کیست
گفتم بُتی که دارد ابرو چو مه هلالی
حال آنکه نوش لعلت ما را به آرزو کُشت
بر تربتم گذر کن روزی و ماه وسالی
چشمت به غمزه می خَست احوال عاشقان را
هم از جمال رویت از کس نمانده حالی
بگشا به عشوه لب را وز عشق من همی پرس
کز نرگس خمارت خواندم دو صد سؤالی
از رنگ وبوی زلفت شد مجلسی پریشان
بگشا نقاب و مجلس آسوده کن خیالی
مرغان باغ و صحرا این قصه را شنیدند
کز بلبل چمن شد آواز و قیل وقالی
واعظ مشو مشوش ایام غم سر آید
نیّت بکن که وصلش حاصل شود به فالی

وصال

از وصل تو ما راخبری نیست که نیست
وز باغ تو ما را ثمری نیست که نیست
از حُسن جمالت همه اینگونه بگفتند
این آینه در هیچ سری نیست که نیست
زیباتر از آنی که شود وصف جمالت
جز ماه تو هیچم قمری نیست که نیست
دانی، که نخفتم شب وروز از غم عشقت
زین دیده ی خونین بصری نیست که نیست
ما را عسل وحاجت زنبور نباشد
ازقند لب تو شکری نیست که نیست
گفتم همه اوصاف تو را نکته به نکته
لیکن همه اش مختصری نیست که نیست
جان باختنم در ره تو عین صوابست
مقتول ره ات را خطری نیست که نیست
از ناوک ابروی تو جانم به عذابست
جز جان بلا کِش سپری نیست که نیست
از فتنه ی چشمان تو عالم به تمناست
باز آ که بجز تو نظری نیست که نیست
واعظ بنگر گوشه چشمش شده پر آب
سستی چو کنی زو اثری نیست که نیست

دفتر شعر
جلال زمانی
( واعظ )

جدول کامل هم قافیه ها


107 دیدگاه

آرزو حسنی(آفتاب) · 2026/05/20 در

درود برشما جناب زمانی
اشعار زیبا و دلنشینی سرودید بزرگوار
قلمتان ماندگار👌🥰

    جلال زمانی · 2026/05/20 در

    درود فراوان
    اشعار شما هم دلنشین وزیبا هستند
    ممنون از شما که شعر دوستان را مطالعه می کنید و نظر می دهید

گلنار مهرانی · 2026/05/20 در

درود فراوان به شما جناب زمانی بزرگوار.شعر نامه تلخ زیبا بود فقط بیت پنجم مصرع دوم کلمه ی بُوم رو متوجه نشدم.ممنون میشم توضیح بفرمایید.

    جلال زمانی · 2026/05/20 در

    سلام ودرود
    خیلی ممنون که اشعار را می خوانید ونظر ارزشمند خود را اعلام می فرمایید
    تا کنارِ تو بُوم عهدِ شبابست بیا
    بُوم یعنی باشم
    تا کنار تو باشم
    منتها به لحاظ رعایت وزن شعر از بُوم استفاده شده است
    ممنون از توجه تان

فاطمه زهرا کریمی · 2026/05/20 در

درود فراوان خدمت شما استاد بزرگ شعر
مثل همیشه شعرتون عالی بود
هم از نظر علمی هم احساسی و..
مانا باشید

    جلال زمانی · 2026/05/20 در

    سلام ودرود
    مرحبا به شما که اشعار را می خوانید و نظر می دهید
    ممنون

گلنار مهرانی · 2026/05/19 در

درود فراوان.شمع دل بسیار زیبا بود .موفقیتهاتون روز افزون .

    جلال زمانی · 2026/05/20 در

    سلام ودرود
    انشاالله شما هم طبع وقلمتان روان باشد

گلنار مهرانی · 2026/05/16 در

سلام ودرود برشما.اشعار زیبایی سرودید که گویای توانایی زیاد شما در رقص کلمات هست.ماندگار باشید.

    جلال زمانی · 2026/05/16 در

    سلام ودرود
    آفرین بر شما که شعر دوستان را مطالعه می کنید و نظر ارزشمند خود را اعلام می فرمایید

سهیلا سعدی · 2026/05/12 در

سلام مثل همیشه عالی

    جلال زمانی · 2026/05/12 در

    سلام وعرض ادب
    ممنون از عنایت شما
    موفق وپیروز باشید

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *