دفتر شعر حسن زمانی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
عشق تو
عشق تو،یه عکس نابه
مثله مهتاب ،رویِ آب
یا مثلِ رویای خوش
که نقش میبنده،تویِ خواب
واسه من،پیدا شدی
تو دلِ من ،جاشدی
دلِ من،کویری خشک بود
تو همون،شاخه گلی
که تویِ، کویر قلبم
اومدی،خونه کنی
خوبه که، پیدا شدی
تو دل،من جاشدی
تن من،نحیفو خسته بود
که تو،ناجی شدی
برای دلِ شکستم
مظهر،شادی شدی
خوبه که پیدا شدی
تو دل من جا شدی
خوبه که،پیدا شدی
خوبه که،پیدا شدی
ورود ممنوع
ورود ممنوع نوشتم
روی قلبم
که یاد آورد
من هم یه مَردَم
که دیگر
روی حرف خود بایستم
بپای
هیش کس دیگر نیایستم
با هر کسی که
میبینم دوس نشم
با جمله
دوستت دارم لوس نشم
هرکسیرو
به چشم عشق نبینم
جرات داشته باشم
بگم همینم
به هر غریبه ای نگم
رفیقم
فردا روزی
بیاد بشه رقیبم
راز دلو
به هر کسی نگویم
عشق زِهر
بی سر وپا نجویم
به هر گلی که
میرسم نبویم
عشقو فقط
با دل پاک بجویم
چه ها از چی نویسم
دود سیگارو
یه فنجان چایی
بازم امد شبو
دوباره بیخوابی
منو نور آباژورو تنهایی
شعر شاملوو،سپهری و جامی
یه کاغذ سفیدِ
روی میز مانده
دلی که هزار درد درِش جامانده
نمیدانم
چ ها از کی نویسم
که دردامو
روی کاغذ بریزم
که شاید خالی شه
این درد دوری
از قلبو روح این
مرد پیزوری
نمی دانم
کجایی؟با که هستی
ولی قلب منو
بدجور شکستی
چنان شکست
که صداشو شنیدم
ولی هیچوق
بدیهاتو ندیدم
شنیدم از قدیم
این بوده رسما
که هر کی عاشقه
میمونه تنها
منم دیگه
برات حرفی ندارم
ولی تا زنده هستم
چشم براهم
دنیای این روزام
دنیایِ این روزامو که
نمیشه کنم انکار
شده مثلِ آهنگی که
پِلِی شده رو تکرار
ریتم آهنگ زندگیم
شده یه ساز ناکوک
هَمَش رو ریتم فالشه و
نمیتونم کنم کوک
شب و روزام شبیه هم
همش تیره وتاره
تصور رویای تو برام چاره راهه
تو این روزا بیاد تو،غرق گریه و آهم
تو این سکوت لعنتی ،گم میشم تو خیالم
توی خیال واهیم
با تو هم آغوش میشم
فقط با این خیال خوش
غمو فراموش میشم
نصیحت
یه نصیحت میگم برات
خیالتو راحت بشه
نزار نبودنای تو
برای من عادت بشه
نزار که بیشتر از این شه
چوب خطهای نبودنت
که دور شدنهای تو هم
برای من راحت بشه
چی فکر کردی پیش خودت
عاشق کنی و در بری
نه عزیزم این حرفا نیست
باید، تاونشو بدی
دنیا حساب کتاب داره
عاشق کشی گناه داره
میاره اون بلا سرت
که حق یک گناهکاره
بی تو که من راه میرم
بی تو که من ،راه میرم
تویِ خیابونای خیس
دلتنگ اون،صدات میشم
اشک می ریزم بی تو یریز
دلتنگ اون صدات وقتی
اسمم میومد رو لبات
مست تماشات میشدم
نگام میفتاد تو چشات
حالا که تو نیستی چشام
همش مونده،براهت
شده ،خیابونای خیس
دلتنگ اون نگاهت
بی تو حتی ،آسمون هم
هواش تیره و تاره
دلش گرفته و،همش
بارون اشک میباره
از تو من گذشتم
میخوای بیا
میخوای نه
که از تو من گذشتم
امید ندارم به تو
از عشق تو گسستم
چون که هیچوقت ندیدی
خوبیایی که داشتم
برای با تو بودن
هیچ چیزی کم نزاشتم
بی معرفت بودی که
ندیدی عشق پاکم
بمیرم هم ،نمیخوام
دیگه بیایی به خاکم
پاییز
پاییز یعنی که
اومد دلتنگی
از دردِ دوریش
با خودبجنگی
از درد دوری،از دردِ غربت
پاییز که میاد دل میشه پُر درد
من هنوز بازم
بی تو در پاییز
راه میرم حتی
زیر بارون خیس
چترمو بی تو
باز نکرده ام
بارون که میاد
پر می شم از غم
میدونم حتما
تو هم دلتنگی
با غرور خود
در حال جنگی
بشنو از پاییز
این فصل رنگی
پاییزم میگه
کاشکی برگردی
دفتر شعر حسن زمانی

42 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/04/03 در
سلام
ورود ممنوع جالبه
آفرین
بابک بابایی · 2025/07/24 در
درود جناب زمانی بزرگوار اشعارتون پرمحتوا و زیبا هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید
م. محمودی · 2025/04/03 در
از خواندن اشعارتون لذت بردم 🙏🌹قلم تان پایا 🌹