دفتر شعر رضا زنگنه
دفتر شعر رضا زنگنه

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
راز پنهان
مویِ چون پرهای قو در باد بود
چشمِ آرامش پر از فرباد بود
سر گذشت خود برابم فاش کرد
قصه اش چون قصه ی فرهاد بود
خنده از روی لبم پرواز کرد
چون که شرح عشق خود آغاز کرد
پای من سست و تنم لرزید او
ناگهان راز دلش چون باز کرد
گفتمش حالا چرا شیدای من؟
سالیانت داده ای در پای من
من که ام، یا من چه ام، هشیار باش
عمر شیرین سر کنی در پای من؟
تازه فهمیدم که او دیوانه بود
من چو شمعی بودم او پروانه بود
بی خبر من آن همه زخمش زدم
امشب اما تیر او جانانه بود…
صبر او ذهنِ مرا از هم گسیخت
قلب من گویی درون سینه ریخت
توی سینه دل برایش پر کشید
اشک چشمش تا بروی گونه ریخت
گفتمش از بس خودَت آزرده ای
در بهار زندگی پژمرده ای
روسیاهم چون ندانستم تورا
امشب اما روح و جان را برده ای
این همه سالی که بختم خفته بود
ظاهرم خوب، اندرون آشفته بود
بعد از این هر دم صدایت میکنم
هم چو مجنونی که لیلا گفته بود
او بگفتا بشنو یک رازی دگر
من نباشم اهل این بازی دگر
عمر شیرینت به پای من مریز
پس برو دنبالِ طنازی دگر
مهلت من رو به اتمام آمده
جان من از سینه بر کام آمده
از همی کردم صدایت گویمت
رشته ی عمرم به انجام آمده
چون که این را من شنیدم بر لبش
سوختم من در غم و هم در تبش
رفت و اکنون من شدم فرهاد او
کوهِ جان را کنده ام اندر غمش
بعد هجرش بسکه خود آزرده ام
بار سنگین غمش را برده ام
رنگ من زرد و وجودم بی رمق
خود ندانم زنده ام یا مرده ام.
این نشد
این نشد عشقی که من میخواستم
با تبر ریشه نشانه کرده ای؟
پر شر و شور و جوان بودم مرا
پیر و خسته کنج خانه کرده ای
من دعا کردم کنارم باشی و
با عدو شانه به شانه کرده ای
قصر شیرین پیشکن اصلا چرا
خانه ام درویش خانه کرده ای؟
عاشق زلفِ پریشانت منم
بهر دشمن، زلف شانه کرده ای؟
گفتی عشقت آتشین است ای عجب
خانه را هم سرد خانه کرده ای
کام من تلخ و خیالم تلخ تر
خون من در استوانه کرده ای
مثل مرغی حبس کردی در قفس
قفل در را جاودانه کرده ای
گو به من ناله ندارد فایِده
قد خود را هم کمانه کرده ای
تو رضا باش و رضایت کن به این
آن چه خود بر خود روانه کرده
کاش میشد…
کاش میشد از نگاهت بگذرم…
بی خیال از هر گناهت بگذرم…
هر چقدر بر رخ کشی زیباییت
ننگرم، از روی ماهت بگذرم…
گرچه دشوار است اما میشود
از دو چشم دلربایت بگذرم…
گاه عشق می ورزی به من گاهی غضب
میشود از عشقِ گاه گاهت بگذرم…
شاید اینبار چیره بر قلبم شوم
از دلم، از شانه هایت بگذرم…
مثل کوهی استوار بی معطلی
از کنار خوابگاهت بگذرم…
باز هم من خواستم اما چه حیف
ساده نیست از بوسه گاهت بگذرم…
مثل مار خوش خط و خالی، نشد
از لباسِ پشم و راه راهت بگذرم…
امشب
امشب شروعی تازه شد
مهر تو بی اندازه شد
امشب نصیبم عشق بود
عشقی که خوش آوازه شد
دل که پرش شکسته بود
مرغی که در پروازِ شد
از جام چشمت خوردم و
امشب گلویم تازه شد
حالا که بر من خیره ای
توبه چگونه نشکنم
قلبم شبیه شاعری
که روح را می بازه شد
تن را نوازش می کند
موج نگاه گرم تو
گاهی نگاهَت بر سرم
دستی که می نوازه شد
امشب به قدری عاشقم
شوقم چه بی اندازه شد
چون کودکی نوپا شدم
هر چیز بر من تازه شد
قلبم چونان آتش فشان
گرم و پر از گدازه شد
امشب برای من شبی
که غرق رمز و رازِ شد
دیر بیا
دیر بیا
دیر بیا،تا میتوانی
و مرا تنهایم بگذار
تا دوریت سفیدکند
آن موهای سیاه من
دیر بیا
دیر بیا، تا میتوانی
و در انتظارم بگذار
تا گریه ام شدید شود
ببینند اشک و آه من
نیش بزن
نیش بزن، بر تنِ بیجان
و بیچاره ام کن همچون
صیدِ عنکبوتی سمی
معتادِ نیش هایت کن
زخم بزن
زخم بزن، بر منِ حیران
بر جگرِ زلیخا گون
بعد نمک بردار و کمی
نثار زخمِ زبانت کن
من دیگر
من دیگر، نیاز ندارم
به گرمیِ نفسهایت
یا بفشارم دست هایت
من دوریت را میخواهم
من دیگر
من دیگر،حاجت ندارم
به بی شرمیِ چشمهایت
یا حس کنم آن لمس هایت
اینجوریت را میخواهم
دوربمان
دوربمان ،در جوار او
بگذار تا خودت دور باشد
گاهی خانه ام بگیرد
عطر و بوی تو را کافیست
کوربمان
کوربمان،در کنار او
و بگذار یوسف کور باشد
زلیخا از دور ببیند
رنگِ روی تو را کافیست
مجنون لیلی
عاشق به دریا می رود
صحرا به صحرا می رود
در اوج سرما می رود
با شوق گرما می رود
دیوانگی هامیکنیم
مجنون لیلا را ببین
سیبی به دستت دیده ام
احساس حوا را ببین
شاعر شدم تا دیدمت
شاه بیت من، من را ببین
گیسوپریشان کرده ای
خرمن به خرمن را ببین
عطر تو مانده بر سرم
حرم نفس هارا ببین
گفتند که من دیوانه ام
اینها و آنها را ببین
توروبرویم باشی و
محو تماشایت شوم
لب واکنی گر بر سخن
مست غزل هایت شوم
ابرو که منحنی کنی
از زندگی غافل شوم
مجنون لبخند توام
کی میشود عاقل شوم
چونسیمی آید
چونسیمی آید و من
بشوم جوانش امشب
چه لطیف خنده ای زد
لب ناتوانش امشب
به دلم نهاده دستی
ز خوشی نشانه هاهست
به سرم کشیده دستی
خبر از جوانه ها هست
لب او جان میدهد باز
بر من تکیده امشب
میفشاند زخوشی اشک
دیده ی خشکیده امشب
بنشینم رو برویش
بکشم نقش رخش را
چه قلم گزینم امشب
بکشم شادو غمش را
خدا باهاته
وقتی تو اوج سرما
هرگوشه ای ز دنیا
بیماری و پریشون
سر در گمی و تنها
وقتی دلت گرفته
نایی نداره پاهات
حتی نشونیم نیست
از حال خوبو رویات
خدا ولی باهاته
توسختی و تو عذاب
سپردی دست خودش
راحت بگیر و بخواب
بهت میگه بلند شو
با سختیا که ساختی
بخند و شاکی نباش
پاشو هنوز نباختی
مردم شهر عجیبن
ولی تو اینجور نباش
اونا با عشق غریبن
ولی تو دلخور نباش
ضامن خوبی منم
دست تورو می گیرم
وقتی حواستم نیست
تورو بغل می گیرم
خدا ولی باهاته
توسختی و تو عذاب
سپردی دست خودش
راحت بگیر و بخواب
بهت میگه بلند شو
با سختیا که ساختی
بخند و شاکی نباش
پاشو هنوز نباختی
دفتر شعر
رضا زنگنه

33 دیدگاه
رضازنگنه · 2023/10/12 در
ممنون از توجه شما همیشه برقرار باشیدآقای داداش زاده🧡🧡
اصغر داداش زاده · 2023/10/11 در
خدا باهاته 🫀
رضازنگنه · 2023/10/11 در
مچکرم از شما جناب حاجی زاده ایشاالله همیشه موفق باشین🧡🧡🌹
عبدالرضا حاجی زاده · 2023/10/11 در
بسیار عالی . لذت بردم.
عبدالرضا حاجی زاده · 2023/10/10 در
بسیار عالی، لذت بردم، انشاءالله که همیشه مانا و برقرار باشید.
مریم ملک آرا · 2023/10/09 در
آقای رضا زنگنه عزیز خوش بحالتون چه ترانه هاتون قشنگ اند . خیلی دوست دارم بتونم ترانه بنویسم
برقرارباشید💙💙
مریم ملک آرا( پریا) · 2023/09/29 در
واقعا افتخار قلم هستید آفرین به شما دوست عزیز💙
رضازنگنه · 2023/10/06 در
سپاس از توجه شما🧡🌻🌻🌻
ناشناس · 2023/09/20 در
عالی👏👏👏✨✨
رضازنگنه · 2023/10/06 در
مچکرم لطف دارین
رضازنگنه · 2023/10/06 در
ممنون از شما
علیرضا نوروزیان · 2023/09/18 در
سلام
خوش آمدید به جمع ما
رضازنگنه · 2023/09/20 در
ممنون از لطف شما
رضازنگنه · 2023/09/13 در
ممنون از مجید فاضلی بزرگوار