دفتر شعر صدیقه جُر
دفتر شعر صدیقه جُر

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
محراب عشق
می شود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشت
صد غزل از آن نگاه و دیده و مژگان نوشت
می شود با یاد و نامت تا ثریا راه رفت
مثنوی در مثنوی وصف دل سوزان نوشت
می شود دل را به وصل واهی تو خوش نمود
هر شبی را در خیال قامتت گریان نوشت
گشته ام مجنون صحرا گرد درمحراب عشق
صد غزل را بر رکابت جملگی هذیان نوشت
عشق چیست
عشق یعنی: در کنارت دلبری پیدا شود
ناز چشمان سیاهی در نگاهت جا شود
عشق یعنی: شعر سرمست از لب جام قلم
قطره ای گردد زِ مـَعنا، راهی دریا شود
عشق یعنی: مثنوی درمثنوی راز ونیاز
عاشق و دیوانه چون مجنون پی ِ لیلا شود
عشق یعنی: با سری پرشور و قلبی ملتهب
با قرار وصل جانان واله و شیدا شود
عشق یعنی: چون شقایق در کنار لاله ها
جسم و جان و قلب ، با یاد نگار احیا شود
عشق یعنی: خواستن خواهش،تمنا با غرور
بهر اعجاز سخن گل بوسه ای اهدا شود
عشق یعنی : قاصدی بایک بغل دلدادگی
مژده ای از وصل را گوید ، و غم تنها شود
عشق یعنی: دلبری را بینهایت خواستن
سر در آغوش ِ خیال و غرق در رویا شود
عشق یعنی: میوه ی ممنوعه چیدن از بهشت
هر دَمـی با بوی سیبی مست تا فردا شود
بی وفا
دردهایم را شنیدی بی دوایی تابه کی؟
مـُردم از داغ فراقت بی وفایی تا به کی
نذرکردم تاکه برگردی به قربانت شوم
ای عزیز جان بگو دیر آشنایی تا به کی ؟
گفته بودی خواهم آمد تا که غمخوارت شوم،،
من پر از درد و فغانم بی صدایی تا به کی،
مرغکی پر بسته ام در پشت قاب پنجره،،
خسته از رنج و غمم آید رهایی تا به کی؟
عمرِمن در حسرت دیدار تو طی شد ولی
همچنان در دام این عشقم فدایی تا به کی
حسرت دیدار مانده بر دل بی تاب من
ای فلک مهمان نوازی کن ، جدایی تا به کی؟
بهانه
دلم بهانه مى کند، براى خنده های تو
که بشکند سکوت را صداى دل ربای تو
تو بارش ترانه اى، به روى دفتر غزل
بهانه ى سرودنم، وفای چشمهاى تو
هزار بار گفته ام، توبهترین ترانه ای
و حس پاکى دعا، صفاى چشمهاى تو
مگو که خسته گشته اى، تو از خزان زندگی
بهار من هنوز هم، لقاى چشمهاى تو
اگر چه سهم من زتو، سکوت است وانتظار
امید وصل مى دهد،، نداى چشمهاى تو
به شوق مى کنم گنه،به راه وصلِ عاشقى
اگر که کیفرم کند خداى چشمهاى تو
شکفته بى تو روى دل، سروده هاى زخمى ام
ومرهم است بردلم، دواى چشمهاى تو
اگرچه چشم ناز تو ،سرآمد سروده هاست
قبول کن شود غزل،فداى چشمهاى تو
به باغ انتظار تو ببین چه هدیه مى دهم
گل سپید اطلسی ،براى چشمهاى تو
درد دل
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش
آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید،
جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش،
دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است،
درد دل با هر که کردم بی ثمر شد آخرش،
درد دارم، دردِ دوری، دردِ هجران و فراق
این همه عشق و محبت بی ثمر شد آخرش
فکر میکردم که مرهم میشود بر درد من
بعد هر درد دلی دل دربدر شد آخرش،
عشق رفت و دل بعد او خریداری نداشت
دل به هر نا اهل دادم قفلِ در شد آخرش
مهمان دوست
تا گشودم چشم، دیدم عالمی مهمان توست
هر نفس در سینهام لبریزِ از ایمانِ توست
دل نلرزد بیسبب، از، لرزشِ پنهانِ من
از نگاهت عشق روید ، این دلم سامان توست
با نگاهی، فتنه در جانم فکندی ناگهان
عشق یعنی هر چه دارم زاده ی چشمان توست
بیتو حتی لحظهای آرام نتوانم نشست
هر چه دارم از تو دارم جانِ من قربان توست
باغِ دل بیعطرِ تو، پژمرده و خاموش ماند
هر نسیم و هر شقایق، تشنهی باران توست
ماه و خورشید و ستاره، هر چه بینم، یاد توست
هرچه در عالم فروغی هست، از تابان توست
دل به دریا میزنم هر شب، به شوقِ دیدنت
تند باد سینهام، مشتاقِِ،بر طوفانِ توست
تا گشودم چشم دیدم عالمی مهمان توست
دل نلرزد بی سبب لرزیدن از چشمان توست
من که جز نامِ تو نامی بر زبانم جای نیست
دردلم هر آنچه زیبا هست از عنوانِ توست
سایه ات افتاده بر جانم چو مهر آفتاب
گر دلی دارم هنوز از پرتو احسان توست
هجران
توکه رفتی به خدا از همه بیزار شدم
آن همه خاطـره را لوح به دیوار شدم
آمدم پشتِ سرت، تا که صدایت کردم،
چون نبـودی تو که من سایه دیوار شدم
بر دلِ ساده و خـوش باور خود خندیدم
نقش تصویر تو را همچو گلی خار شدم
منکه از دوری این فاصله، ها ترسیدم
بعدِ تـو مثل اسیری سرِ این دار شدم
رفتی و حوصله همراهِ قلم رفت به باد
خسته ام گوشه نشین با نخِ سیگار شدم
رفتی و عقربه و ثانیه ها ریخت بهم
منکه از دوری تو بغضِ دل آزار شدم
آمـدم بر سر راهت که دعایت گویم
با خیالت نفسم گر چه که گیتار شدم
سیستان زیبا
چارهای باید نمود از، بهر این خاک کهن
آنچه در دل مانده بر جا، غمگسار زابل است
آسمانش هست خاکی و روان آبش ز دود*
،هیرمندِ* تلخ کامم درکنار زابل است
بوده آبش چون تگرگی سرد و شیرین در بهار
گشته هامون خشک و جانم در حصار زابل است
بلبلان مست و خرامان در دل دریا چه ها
روح عازم سوی دشتِ نوبهار زابل است
موسم نوروز را با چشم دل گر بنگری
عطر یاس و اطلسی در لالهزار زابل است
دایم از ترس و زبونی،، دشمنش خوار وخفیف
جنگجویانی چو رستم، نامدار زابل است
ابتدایش شهر سوزان ، انتهایش کوی عشق
دره و کوه و کمر هم افتخار زابل است
در نبردی نابرابر همچو شیران دلیر
در صف میدان چو کاوه، جاننثار زابل است
فرخیّ ِ سیستانی شاعری از شهر عشق
در سخنرانی کلامش راه وار زابل است
دل نبندم جای دیگر جز نگین شهرها
هست بیت العشق،، وساحل،،، بیقرار زابل است
*اشاره به شهر سوخته
*روان آبش ز دود
اشاره به طوفان های دائمی همراه گرد و غبار سیاه
*هیرمند،،، رود هیرمند که از افغانستان سرچشمه میگیرد و به سیستان می رسد
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم دلیل و منطقی سرش نمیشود که عشق
مرا که خام راه کرد، خودش نشانه میشود
مرو، بمان، که عشق ما شود هجای متصل
به باغ خاطره کنون ببین جوانه ، میشود
خدا به داد دل رسد ، اگر چه بعدِ دیدنت
شبیه تو برای من، بجز خدا نمیشود!
بی تو تنهاترینم
بی تو تنهایی مرا بدجور تنها کرده است
عاشقی دیوانه ومجنون وشیداکرده است
یوسفانه در میان شهر قلبم گم شدی!!!
حسرت عشقت مرا همچون زلیخا کرده است
بیقراری ها مرتب شاعر شعر تو را ….
در میان بیتها راهی اغما کرده است …
دست خالی پر شدم از عشق تو روزی ولى
جای خالی تو من را دست تنها کرده است
بار عشقی که ندارد بار بر دوش من است**
هیچ کس همچون من دیوانه پیدا کرده است!؟
شعر تو می آورد آغوش تو در ذهن من ….
شاعرت با شعر هم فال هم تماشا کرده است..!!
عشق و خواستن
شده در خلوتِ خود، مطلعِ یک درد شوی؟
بشکند قلب تو با آینه همدرد شوی؟
شده در خویش بسوزی، ندهی هیچ صدا؟
زیرِ خاکستری از خشمِ خودت، سرد شوی؟
شده از فکر زیاد دائم آشفته شوی؟
خانهبر دوش بگیری و چو شبگرد شوی؟
شده از عشقِ کسی، شعر ببافی شب و روز؟
تا که چون برگِ خزان، بینفس و زرد شوی؟
شده بر بامِ جهان، مثلِ کبوتر باشی؟
مرغِ پربسته شوی کنج قفس طرد شوی؟
عاقبت میرسد این دل، به تمنایِ کسی،
مگذار از نفس افتاده و دلسرد شوی.
روز تولد تو
روز تولد تو ستارهبارون شده
ببین صدای قلبم برات غزلخون شده
لبخند تو شکفته مث گلای لالـه
عطر ملیح موهات چه حس و حالی داره
تو اومدی و دنیا، زیباتر از بهاره
هر روزبا نگاهت، عاشقترم،دوباره
از آسمونِ چشمات، بارونِ عشقو دیدم
از پـُل احساس تو. به قلب تو رسیدم
بمون کنارِ قلبم، ای آرزوی دیرین
چه لحظه هایی با تو، شدن قشنگ و شیرین
یه شمع دیگه روشن، واسه دلِ دیوونم
همیشه پیشِ من باش، بگو باهات می مونم
بی وفا
بی وفایی می کنی با ما ولی این کار نیست
صحبت از دل می کنی اما دلت هموار نیست
می روی با عشوه و حالم نمی پرسی چرا
بوسه هایت را دگر آن گرمی بازار نیست
از سرشب تا سحر بیدار می مانم که تو
پا نهی بر چشم من اما دگر اصرار نیست
رفته ای پیش رقیبم عشق اهدا می کنی؟
یک نظر بر حال این شوریده ی افکار نیست
قلک قلبم شکست و آن طلا گشته بدَل
بی وفایی کرده ای اما دگر اصرار نیست
اندوه غروب
حزن دلتنگی که می بخشد به آوای غروب؟
کاین چنین دلگیر و محزون است دنیای غروب
میگذارد سر بہ آرامی به روی شانه ام
موج اندوهی که برمی خیزد از نای غروب
همدل آلاله و شبنم شدن زیباست لیک
دلنشین تر نیست از اندوہ رویای غروب
گویی از چشم شقایق اشک ماتم می چکد
لحظه جان کندن عشاق هـم پای غروب
قصه ها از غُصه گوید با نوای همچو نـِی
لالهٔ گلگون چـو می روید به صحرای غروب
هیچ آوایی مزین نیست در بزم سکوت
پرشکوہ وبا ابهت غرق دنیای غروب
چشم ساحل تا کنار برکه ی دلدادگی
مانده در حیرت فرو از بزم تماشای غــروب.
باران غم
از باران میتراود از دو چشمان ترم
با گهر های فراوان بر حریم دفترم
میچکد آرام اشکم بر دلِ بی تاب خو
مینویسد قصهی آشفته رنگ جوهرم
یاد آن روزی که چشمش بر نگاهم چون نگار
میسرود از اشکِ خود شعرِ وداعِ آخرم
یاد آن روزی که با او زیرِ باران شادکام
خندهای میزد به رویم، سوخت جانِ مضطرم
از نگاهش من غزلها میسرودم بیقرار
تا بمانَد عشقِ او در روزهای بهترم
در خیالش میدویدم در نسیمِ جویبار
میپریدم از لبِ جویِ زلالِ خاطرم
میشنیدم نغمهای از عشقِ پاکِ روزگار
نغمه ای بس دلربا می برد هوش و باورم
عاقبت در روزگاری رازِ دل شد آشکار
سنگِ غم شد همنشینِ سینهی پر آذرم
رفته او تصویر ماتی مانده در گرد و غبار
دفتری مانده ز دل از واژگانش قاصرم
در غروبی سرد راهش بی وفا از من جدا
رفت و ماند از عشق او زخمی درون پیکرم
وصف یار
هر شبی را به سحر وصف تو زیبا کردم
دو غزل نذر دو چشمان چو شهلا کردم
عاشقت گشتم و با عشق تماشا کردم
در دلم بودی و من غیر تمنا کردم
بیت در بیت سرودم به فدای قدمت
جلوه ی دیگری از حسن تو پیدا کردم
تا زدم دست تفاّل به تب و تاب قلم
همه را همچو جمالت به غزل جا کردم
شعر من ولوله کرد وغزلم اوج گرفت
طرح چشمان تو را سخت هویدا کردم
تا که یک شهر خبر دار شد از رقص قلم
سـِر دلدادگی بر عالم عـُقبا کردم
همه ی شهر شدند با من بیچاره رقیب
طاقتم تاب شد و وصف تو حاشا کردم
زار و حیران غمم تا که تو رخ بنمایی
چند بیت دگر از عشق مهیا کردم
شورشی کرد قلم آنچه که عاجز بودم
قافیه باختم و عشق تو افشا کردم،
سیستانم
پا برهنه بوده ام اندر کنارت سیستان مهربانم
من به پایت با دل وجان شاخه ای گل مینشانم
خاکت ای شهر رئوفان وآله ودیوانه ام کرد
چشم میدوزم همیشه من به خاک زر فشانم
بی مثالی خاک پاکم ای دل وجانم فدایت
خاک مهر آیین من ای جان من ای سیستانم
جان فدایت میکنم ای سرزمین پهلوانان دلاور
ای که زیبا میشود با نام تو هر داستانم
صبح زیبا میشود با کوهسار خواجه و عطر نسیمش
عشق معنا میشود با روی تو ای غم گسارم
با چه شوقی من به سویت رهسپارم تا بچینم
اشک از چشمان و گل از دامن این بوستانم
می دوم در کوچه هایت همچو طفلی شاد و خندان
خوشه ی پروین زیبا، ماه روی آسمانم
لحظه، لحظه خواب من پر میشود از خنده های کودکانت
میشوم دیوانه و در خواب هستی بر زبانم
جام هایت خالی از آب و لبخندت پر از اندوه
اشک میگردم به پایت رود میگردم روانم
باید آبادت کنم با خون خود با جان ناقابل
شهر من ای خاک من ای زادگاهم سیستانم
چشمان مست یار
ای که چشمت خواب از چشمانِ مستم میگرفت
هر نگاهت از دل شیدای من جان میگرفت
عطر مویت در نسیم کوچه ی شب می وزید
هر نسیمی از هوایت رنگ جانان میگرفت
خندههای دلنشینت چون سحرگاه بهار
از لبانت نغمهٔ شیرینِ عرفان میگرفت
هر زمان با یاد تو دل در طپش میسوخت باز
از تب شوقت بهانه، شورِ پنهان میگرفت
نغمهی قلبم به زیر سایهی مهر تو بود
بیصدایت هر تپش آهی غمافشان میگرفت
چون نگاهت با نگاهم آشنا میشد به شوق
لحظههایم رنگی از روی تو، رخشان میگرفت
دستهای مهربانت گر به دستم میرسید
هر غریبی در دلم امید و ایمان میگرفت
با حضورت در دل تنگم بهاری میشکفت
هر خزان از روی تو رنگی ز باران میگرفت
ذکر نامت بر لبم چون صبح روشن میدمید
عاشقی با یاد تو شورِ فراوان میگرفت
از شمیم بوسههایت با طراوت می شدم
خستگی در سایهی مهر تو پایان میگرفت
هر غزل از چشم تو الهام پیدا مینمود
شاعر از مویت هزاران بیتِ سوزان میگرفت
ای همیشه در دلم، محبوب و آرامم تویی
عشق با روی تو معنا، رنگ و عنوان میگرفت
چشم های تو
از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه
جز عشقِ تو در سینهٔ من هیچ صدا، نه
بیخندهٔ شیرینِ لبت جان به لب آید
بیمهرِ تو این دل به کسی رام و رها، نه
خورشیدِ منی، بیتو جهان تیره و تار است
بینورِ رُخت صبح به این بام و فضا، نه
دل خواست فقط با تو بماند به تمنا
جز دامنِ عشقت به کسی میل و هوا، نه
هر قطرهٔ خونم زمزمهاش نامِ تو باشد
جز یادِ تو در عمقِ دلم جای و سرا، نه
ای یار، تویی مونسِ جان، محرمِ رازم
بیخلوتِ گرمِ تو دلم خوش به صفا، نه
هر لحظه نفس با غمِ تو شعله بگیرد
جز عشقِ تو این سینه پذیرد به جفا، نه
پنهان نکن از چشمِ من آن خندهٔ شیرین
بی نورِ تو در چهرهٔ من مهر و ضیا، نه
در آینهٔ دل فقط عکسِ تو پیداست
جز نقشِ رخِ ماهِ تو آنجا به بقا، نه
محراب عشق
میشود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشت
صد غزل از آن نگاه و دیده و مژگان نوشت
میشود با یاد و نامت تا ثریا راه رفت
مثنوی در مثنوی وصف دل سوزان نوشت
میشود دل را به وصل واهی تو خوش نمود
هر شبی را در خیال قامتت گریان نوشت
گشته ام مجنون صحرا گرد درمحراب عشق
صد غزل را بر رکابت جملگی هذیان نوشت
تصویری از من
در من زنی گم بوده در طوفانِ تنهایی
تصویر غم را در دل ،شیدا نفهمیده
با گریه بیدار است هر شب تا سحر، امّا
راز حلول صبح فردا را نفهمیده
آغوش گرمی را طلب کردهست با لبخند
مـُهر سکوت مرد تنها را نفهمیده
در آیینه دنبال خود بودهست، با حسرت
اما نگاه او زلیخا رانفهمیده
با بغض میخندد، که شاید بشنود دنیا
احساس موسیقی گلها را نفهمیده
در چشم او رؤیای دوری خاک میگیرد
او نقش احساس، تمنّا را نفهمیده
دل داده، اما جز شکستن سهم او هیچ، ست
در عاشقی او رسم لیلا را نفهمیده
پنهان شده در لابهلای چشمهای خیس
اشکی که میجوشد زِ تقوا را نفهمیده
او مثل قابی مانده بر دیوار یک خانه
آن شاعر غمدیده معنا را نفهمیده
گاهی پر از امید، گاهی خسته از تردید
حس کرده اما قول مولا را نفهمیده
دل با خدا بستهست، امّا عقل سرگردان
زخم عمیق و کهنه ما را نفهمیده
دنبال پرواز است، اما در پریدنها
بالِ خودش را، شوقِ عنقا را نفهمیده
از زخمها پر بوده، اما ساکت و خندان
در خندهاش آن شورِ غوغا را نفهمیده
با هر سکوتش شعر میگفته، ولی هرگز
مضمون این اشعارِ زیبا را نفهمیده
در آخر این زن مانده در آیینهای خاموش
خود را ندیده، شورشیدا را نفهمیده
پنج شنبه های دلتنگی
چقد دلگیره این روزام
همش یاد تو می باره
تواین صحرای بی بارون
گل دلتنگی می کاره
پُر از بغضه گلوی من
هوای خونه سنگینه
مثِ شب های پاییزی
سکوت و سرد وغمگینه
نشستم رو به رو عکسات
که لبخندی رو لب هاته
چقد دلتنگِ چشماتم
چه حسی توی عکساته
تو لبخند میزنی و من
دارم از غصه می میرم
خدا میدونه از حالم
که من بغضی نفس گیرم
میبینی عصر پنجشنبه
منم و گور سرد تو
دوباره فارغ از عالم
نشستم پیش عکس تو
دارم در میزنم وا کن
غریبم پشت در موندم
من عمری با خیال تو
فقط از همسفر خوندم
داداشِ نیمه راه من
کجایی که دلم خونه
به جز درد دلام با تو
چیزی یادم نمی مونه
صدامو میشنوی،یا نه؟
هوا سرده در رو وا کن
ببین دستامو یخ کردن
بیا تو دست من ها کن
ببین بامن چی کردی که
دلم ابری، چشام خیسه
بگو این دستای خالی
بعد تو از کی بنویسه؟
چرا پس ساکتی آخه؟
پاشو مهمون نوازی کن
میخوام پیش تو برگردم
خدا رو پاشو راضی کن
بلند شو روزگارم بین
ببین غمگین وافسرده
تو نیستی تا بفهمی که
چقدر تنهایی نفس گیره
به نام خودت
بیا به نام خودت انقلاب کن بانو
و برای شادی قلبت نماز کن بانو
شکسته بغض تو در کوچههای خاموشی
بگو به قافلهٔ غم پرواز کن بانو
به زخمهای دلت مرهمی نمیبینی،
برخیز دوباره زندگی آغاز کن بانو
تمام شهر اگر با سکوت همراه است
تو فریاد شو و عشق را ابراز کن بانو
به نام زندگی و نور، شعر و آزادی
به ظلم عادت نکن، سرفراز کن بانو
نباش بازیچهٔ این قواعد پوسیده
برای خویش جهان، تازه ساز کن بانو
اگر که جهان تو را نادیده میگیرد
زمانه را تو ورق بزن ، اعجاز کن بانو
اگر که پنجرهها بستهاند رویا را
تو با ستاره بمان، بینیاز کن بانو
به هر کجا که رسیدی، خودت بمان، یعنی
به «من» به شکل شجاعی آواز کن بانو
به دشتِ درد اگر، راهیات بنمودند
شکوفه کن، گل امید باز کن بانو
کسی اگر نشنود حرف روشنِ دلت
بیا صدا شو و تاریخ را مجاز کن بانو
و باز، با دل خود عهد تازهای بـَربند
به عشق جهانی پیشواز کن بانو
من کیستم یک زن
غزل غزل ترانه شد سلام، ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سیر نمیشود دلم ز شوق شعر خوانیت
چه ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده یاد روزگار ز چهره ات جوانیت،
تو منتهای عشقی و دوای درد عاشقی
بگو به من عزیز دل از آن غم نهانیت
ز ناله های من مپرس و از گلایه ام نگو
جوانیم علیل شد به پای زندگانیت
تو آفتاب مهری و منم سیاهی شبم
جوانه زد دلم از آن فروغ مهربانیت
چه مست میکند مرا شراب ناب زندگی
چو می چکد ز جام آن نگاه آسمانیت
نهان مشو ز دیده ام ، بگو که خانه ات کجاست
نشان بده تو مهربان ،نشانی از نشانیت
مرا به بزم زندگی به موسم بهار رسان
ببین که عشق نهفته است به قلب جاودانه ات
دفتر شعر
صدیقه جُر
جدول کامل هم قافیه ها


28 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/02/12 در
درود
مهمان دوست خیلی جالبه
موفق باشید
جلال زمانی · 2026/02/04 در
سلام ودرود
محراب عشق زیباست
مرحبا
ببخشید تو مصرع آخری بهتر نبود به جای بر رکابت بنویسید در رکابت
یاس توملی · 2025/12/28 در
درود تصویر من بسیار زیبا بود
مریم نادی · 2025/12/26 در
سلام وقت بخیر شعر ترجمان عشق بسیار زیبا و لطیف است تبریک میگم شاعر توانمند🌷🌷🌷
یاس توکلی · 2025/12/25 در
پنج شنبه های دلتنگی خیلی زیباست
مریم نادی · 2025/11/16 در
سلام خدمت شما مرحبا شعرامون خیلی زیباست از شعر اندوه غروب خیلی لذت بردم🌷
م. محمودی · 2025/09/22 در
درود شاعر گرامی، به جمع هنرمندان اهل قلم این سایت خوش آمدید 🌹
اشعار شما بسیار زیبا و دلنشین هستند مخصوصا شعر «چشمهای تو»،
قلمتان مانا موفق باشید…
(با کلیک روی نامم از دفتر شعرم دیدن کنید)
صدیقه جـُر · 2025/10/21 در
درود فراوان شبتون بخیر سپاسگزارم از لطفتون بزرگوار ادیب جناب محمودی بزرگوار،،
محمد جواد محمودی · 2025/11/13 در
سپاسگزارم از شما بانوی شاعر و فهیم🙏✨
بابک بابایی · 2025/09/19 در
درودبانوی بزرگوار خانم جر گرانقدر شعر جدیدتون محراب عشق زیبا و پر محتوا شده امید که همواره بدرخشید
صدیقه جـُر · 2025/10/21 در
درود فراوان شبتون بخیر سپاسگزارم از لطفتون جناب بابایی شاعر فرهیخته،،
بابک بابایی · 2025/09/11 در
درودبانوی بزرگوارخانم جر گرانقدر ضمن خوش آمدگویی به جمع شاعران خوب این سایت اشعار تون هم زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید
زهراایران نژاد · 2025/09/07 در
پنج شنبه های دلتنگی خیلی احساسی و زیبا بود موفق باشید
صدیقه جـُر · 2025/10/21 در
درود فراوان شبتون بخیر سپاسگزارم از لطفتون مهربانوی ادیب 🌺