دفتر شعر عبدالرضا حاجی زاده
دفتر شعر عبدالرضا حاجی زاده

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
معلم
دیباچه خلقت انسان معلم است
همچون چراغ بر دل و بر جان معلم است
مصداق آیه ی قرآن «نون و القلم»
آنکس که هست به پیدا و پنهان معلم است
آنکس که هست سپهدار نور و علم
اندر مصاف با صف شیطان معلم است
تا آنکه سر نگون چاه کند دیو جهل
بنشسته بر سریر سلیمان معلم است
آنکس که هست فروزنده چراغ علم
با شعله ی دلیل و برهان معلم است
هم علم گوید و هم دین توامان
چون شهسوار دانش و عرفان معلم است
دردش نهفته در دل ، از جفای دهر
گوید هزار درد، با لب خندان معلم است
آنکس که در مقابل توفان حادثات
چون ناخدا به کشتی ایمان معلم است
گفتند که معلمی شغل انبیاست، لیک
در حد اعلا خداوند رحمان معلم است
دیدۀ عرفانی
یک روزِ رمستانی، رفتم به گلستانی
این تن همه چشم آمد، با دیده ی عرفانی
گُلها بشده غارت ، خاموش بخوابیده
زان سرقت سرما و، زان ظلمت طولانی
گُل ناله کنان میگفت، افسوس که لطفِ ما
بر ما نه وفا بنمود، زین رهگذر فانی
روزی همه خوش خوانان، مهمان به شاخ ما
قمری به خوش اوازی، بلبل به غزل خوانی
هر یک به زبان خود مدحی و ثنا گفتی
چون جمع بگردیدی، در موقع مهمانی
آن باد صبا بودی ، مشّاطه ی روی ما
از طبله ی عطارش، بودیم گل افشانی
حالا همه ان یاران ، یادی نکنند از ما
گویی که نمی بینند ، این دیده ی گریانی
آن عیش همه رفته، شاخم همه بشکسته
غنچه ام بشده پرپر، از برفِ زمستانی
گفتم که تو هم هستی ، گر عاشق و گر صادق
از حال حبیبانت بر گو که چه میدانی؟
از زخم تن پاییز، کوته بشد و ناچیز
آن سفره ی گسترده، وان فصل فراوانی
از برف و تگرگ و باد، گردیده کنون ناشاد
آن قمری و ان بلبل. وان چهره ی خندانی
این راز چنان بوده، تا اینکه جهان بوده
تا سخت نباشد کی، باشد گهِ آسانی
گر عمر بجا باشد، تقدیر قضا باشد
فصلی دگرت آید بی درد و پریشانی
مصداق آیه شریفه …
مصداق آیه شریفه «وعَسی اَن تَکرَهوّ شیئاً و هوَ خیرٌ لَکُم» (چه بسا چیزهایی که از آنها کراهت دارید ولی خیر شما در همان است)
شنیدم یکی پیر اندر دهی
دعایش خوشی بود و روزِ بهی
به روزش همه روزه شبها نماز
دعایش به لب بود و راز و نیاز
که یا رب ز گیتی مرا بهر چیست
زن زشت و ناداری و فقر چیستّ
مرا تا که مادر به گیتی بزاد
بجز محنت و رنج چیزی نداد
خلد خار در پای و،بندم ز بند
جدا گردد اندر پی گوسپند
به صحرا و از تابش آفتاب
تنم زخم گردید و صورت کباب
نه پوشیده باشم به وقت شتا
نه در صیف سیر امدی از غذا
همه اندر آن شهر در عیش و ناز
من اینجا به فقر و هلاک و نیاز
چه کم گردد از بحر جود و کرم
اگر من ز دنیا نصیبی برم
غرض آنقدر گفت و نجوا نمود
به وقت قیام و رکوع وسجود
همی گفت و غافل ز هر سر نوشت
که دادار حق از سر حق نوشت
بگفتابه خواب اندرش یک رسول
دعایت سه آمد به قرب قبول
ز رویا چو برخاست گردیدشاد
که از خواب پیشینه بنمود یاد
چو از زشتی جفت ، بودی به ریش
دو دستش به یزدان بر آورد پیش
که ای صاحب قادر ذوالجلال
و انت الجمیل و یحب الجمال
تو صانع ،حکیم بدیع الجمال
توئی صاحب و قادر متعال
نگارنده رنگ رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند زیبای زیبا پسند
که لطفت جلای دل مستمند
خداوند دانای بالا و پست
که دانی مرا آنچه ناگفته هست
دو دستش هنوز از دعا بر هوا
بگردید آن پیر حاجت روا
که ناگه عجوزش به امر اله
به قامت چو سرو آمد و روی ماه
پری چهره ای گلبنی نیک روی
که از دیدنش گشته مبهوت شوی
بگفتا مگر خواب بینم چنین
مهی سروقامت بتی مه جبین
بسی خاطرش شاد از امر حق
دو حاجت دگر مانده اندر طبق
بگفتا به دل روز سختی برفت
دگر محنت و تیره بختی برفت
دگر من یکی گنج خواهم از او
یکی گنج بی رنج خواهم از او
بسوزانم این دلق چوپانی ام
چرا که من اینک چوپان نی ام
مرا و چه کاری دگر با رمه
دهم یا فروشم و بخشم همه
بگیرم یکی اسب از ترکمن
یکی چکمه چرم در پای من
قبائی به تن بر تنیده به زر
کلاهی مرصع چو تاجی بسر
سرائی خرم نیک و زیبا به شهر
به پیرانه جویم جوانی ز دهر
من و گنج قارون و یاری چو حور
اگر مرده باشم بر آیم ز گور
غرض کانچنان بود مشغول خویش
سواری برش بانگ آورد پیش
که این ماه طلعت، بت ماه روی
کرا باشد ای مرد مومن بگوی
بگفتا که این زن مرا همسر است
اگرچه به زیبایی از من سر است
دعای منش اینچنین خواسته
که گیردجمالی چنین نیک آراسته
زن از کبر کردی نگاهی به خویش
نگاهی به شوی سرا پای ریش
بگفتا که من کی ترا همسرم
هزاران هزار از تو من برترم
که باشی تو ای مرد نا شسته روی
دغلکار طمّاع بیهوده گوی
من ار عمر خود را عزب ماندمی
نه هرگز ترا شوی خود خواندمی
همین گفت و همچون فنر از زمین
پرید ونشستی بر ترک زین
سوارش ز انجاچنان تاخت کرد
که باد از پی اش باز ماندی چو گرد
ز بی مهری زن ، دل افگار مرد
درون پر خروش آمد و آهِ سرد
به زشتیش عمری تحمل کنان
به زیبائیش حسرت یک زمان
به حسرت بنالیدش اندر قفا
نکردی چرا حق حرمت ادا
مرا وتو را ای که خاکت بسر
یکی حاصل عمر بودی پسر
گر از من بخواهی بریدن بقهر
پسر را چرا وانهادی به زجر
نبودی مگر مادر ای بی وفا
تو و مهر مادر کجا تا کجا
به خاطرنیامد که عمری تباه
چو بخت منت بود روی سیاه
گرت یاد بودی ز دوشینه شب
که شب از سیاهی ترا در طلب
جگر گر شدی گردن آویز تو
ز زشتی نشد سگ هم آمیز تو
به نیکویی از تو، سگ آمد هزار
که دائم وفا داریش بر قرار
غرض از درون پر از درد مرد
ز شنعت بسی گفت ومانند کرد
و زان پس ز قلب پر از حزن و درد
به دوّم دعا صرف نفرین بکرد
که یا رب به سجاده راستان
به نیکان سر بر در آستان
یکی سگ بگردانش اینک به فور
که ناقض به عهداست وفاعل به جور
به دستور آن صانع کردگار
سگی زشت آمد به پشت سوار
سوار آنچنان گرم تعجیل راه
که ناگه به پشتش بگردی نگاه
یکی سگ بدیدی سیاه و پلید
که از او پلیدی به هر جا رسید
تحمل بدو هیچ ممکن نبود
که هم جامه و زین بیالوده بود
یکی ضربتی زد ز آرنج خود
براندی ورا ، موجب رنج خود
بگفتی بخودکاین چه بودی مگر
که چون گلرخی سگ بشد در نظر
ولی شاید اینجا همه جن و دیو
مسخر نموده به سحر وبه ریو
صواب است اگرزود، زینجا گذر
به ماندن ندانم چه آید به سر
به سرعت دوچندان و سر در نشیب
ز هولش به لا حول و امن یجیب
کنون بشنو از آن سگ بی نوا
ز زین سرنگون گشته اندر ثری
قرین چون بگردید با سنگ وخاک
کمی از غرورش بگردید پاک
بیاد آمدش خانه و آن پسر
و آن شوهر پیر و ڑولیده سر
به دل گفت اگر من بمیرم رواست
نرفتم به شرط ادب راه راست
به عشق سواری، و سودای شهر
کنون گشته بدبخت و رسوای دهر
ز زشتی اگر شب بماندم به روز
کنون گشته قوزی به بالای قوز
نمانده دگر خوی انسانی ام
که پا بسته در قید حیوانی ام
چو هیئت نمانده مرا زآدمی
ملازم به انسان نگردم همی
گر عمری دگر باز باشم بجای
بودهمچو سگ استخوانم غذای
نه راهی به پیش و نه پس
نه اندر بیابان کس ام دادرس
کمی در بیابان به هر سو دوید
که هیچش نشد سایه ساری پدید
هم از تشنگی وهم از آفتاب
چو ماهی که مهجور مانده ز آب
همی می تپیدی در آن گرم جای
امیدش نبودی بغیر از خدای
ز گرما و از شدت خوف و جوع
نهادش به خجلت سر اندر رجوع
چو تیغی که آورده سر از نیام
زبانش بر آورده مسکین ز کام
پس از طی عطشان راهی دراز
همان راه رفته، نگون گشت باز
همان راه رفته که با کبر و ناز
به پشت سواری و با تاخت و تاز
پیاده کنون شرمسار و تباه
به ظاهر سگی بود چرک و سیاه
پسر چون بدیدش برآمد به جنگ
که در دفع نا پاک ناید درنگ
بکوبید حیوان به چوب و بسنگ
سگ از دست عاجز شد و پای لنگ
ولی همچنان گرد آن خانه بود
پسر هر چه اندر تلاشش فزود
پدر را بگفت کاین سگ پای لنگ
عجب صبر دارد، بر چوب و سنگ
پدر بر پسر گفت ،کای شاد بهر
به لطفش بگیر و مرانش به قهر
همین که به ظاهر سگی زشت روست
همان مام نا لایق زشت خوست
به نفرین منش خواستم اینچنین
سزایش همین است و بدتر ز این
پسر رحمت آورد و اکرام کرد
به آب و غذایش، اطعام کرد
گذشتی بدین سان دو روزی چنان
پدر سر به جیب تفکر نهان
دگر روزش آمد پسر بر کنار
چنین گفت کای کهنه ی روزگار
یکی حاجت مانده داری دگر
ندامت نخواهی گذاری اگر
یکی نکته گویم بظاهر قوی
اگر کاربندی و گر بشنوی
که آدم شود ان زن زشت کیش
تو و چارق و گله قوچ و میش
دگر میشود آنچه قبلا ببود
که انگار چیزی ،اصلا نبود
منم میشوم در پی کار خویش
همان کار خود را بگیرم به پیش
پس از لختی اندیشه اندر زمان
پسند آمدش رای آن نو جوان
قریب همان رای بودی ز پیش
که کردی تفکر به احوال خویش
دگر باره آن پیر شد بر دعا
به دست تهی و به قلبش صفا
به درگاه حق معذرت برد بس
دریغاکه بدتر ز من نیست کس
ندانستمت ای نکو کردگار
نکوهیده رایی گرفتم بکار
هرآنچه بدادی تو از تلخ و شر
یقین که یکی خیر شد مستتر
بسازم کنون با زن زشت خویش
به صحرا و گرما نهم پای ییش
شبانی چو خواهی تو ام با گله
ندارم دگر هیچ از تو گِله
به الخیر فی ماوقع راضیم
بیامد نکو آنچه خود دادیم
کنونم مسلم که بی رزق پیش
میسر نباشد مرا رزق بیش
حکیمی تو و حکم جاری ترا
به افلاک گردون و ارض و سما
ز پیدا و پنهان و از خیر و شر
نباشد کسی کو نداری خبر
کنون از تو خواهم همانم که بود
کز آن بیش دانم که رزقم نبود
قبولش بیامد سرانجام سوم دعا
بشد آنچه بودش همان ابتدا
مزد خیانت
چونکه چنگیز آمدی اندر نبرد
تا بخارا خواست او تسخیر کرد
در مصاف مردمانی همچو کوه
خسته و درمانده و جانش ستوه
یک مشاور بودتش آگه به راز
هوشمند و زیرک و نیرنگ باز
از فریب و از ریا و ازدروغ
عمرو عاصی بود ، گوئی پر فروغ
گفتگویِ گول بودی پیشه اش
مکر و حیله میوه ی اندیشه اش
سوی شهرش قاصدی کردی روان
تا بگوید حرفی از چنگیز خان
که بخواهد گر کسی از مُلک بهر
در ستیز آیند، با گْردان شهر
از غنیمت هر چه هم آید بکار
قسمت آنان شود تقسیم وار
میوه ی مسموم آن پیغام قهر
فرق آوردی ، بر مردان شهر
یک گروهی از طمع در ان پیام
بهر چنگیز آمدند از دل غلام
از بصیرت چشمشان گردید کور
کان طمع از عین، زایل کرده نور
آدمی پیش طمع کور است و کر
که نبیند از بصیرت خیر و شر
یک گروه دیگر اما تیز هوش
حرف ان خونریز را ناکرده گوش
کان کرا سودای بودی گنج وتخت
کشته مردم ، همچنان برگ درخت
آنکه غرقاب است، در دریای خون
زان طریقش رفته تا مرز جنون
پس نباشد اعتمادش بر صواب
خانه ی دیوان، حذر باشد نه خواب
الغرض با ان پیام روی و رنگ
بر فریقان امدی، تحمیل جنگ
شعله زد از هر طرف نار و شرر
سینه ها، بشکافت با تیر و تبر
گَردها برخاست در هنگام روز
که چو شب گردید ان روزِ تموز
ناله ها برخاست از هر بام و کوی
چون یکی فرزند کشتندی، و شوی
الغرض بعد از گذشت هفته ها
کز عداوت پشته شد از کشته ها
فاتح آمد لشکر چنگیز خان
هر کسی از بیم جان آمد اَمان
لشکر پیروز سر مستِ غرور
بس غزل میخواند از شادیّ و شور
بسته آذین جمله میدانهای شهر
رقص و شادی در خیابانهای شهر
جملگی دلشاد زین نصرِ مجید
وعده ی چنگیز را بودی امید
هر یکی زان لشکر پیروز مند
گفته ی چنگیز، اندر دل چو قند
لیک، چنگیز آمدی چون پادشاه
با کنیز و با غلام و با سپاه
از تکبر بی توجه بر کسی
بر سرِ آن لاشه امد کرکسی
داد فرمان، بهر پیروزِ سپاه
جمله بگرفتند شمشیر و سلاح
دست وپا بستند و آنان را اسیر
رحم نامد بر صغیر و بر کبیر
داد فرمان جملگی بُبریده سر
که سزا شان بود چیزی زین بتر
در بیان گفتی با آداب خویش
کاین سزا بر مردمان سست ریش
که ببودی گر وفا داری و ودّ
پس وفا کردی به مُلک و یارِ خود
ای که باشی بی وفا بر ملک خویش
خدعه می سازی، نمک بر زخمِ ریش
نیک می دان نوکری بر دیگران
آخرش چون نوکر چنگیز خان
پیری
از دوری تو من به چه حالت نگرانم
چون طفل جدا مانده ز مادر به فغانم
هر روز به هر جا سخن و ذکر تو آید
از شوق رخت پای بسر کرده دوانم
ای غایت نیکی و کرم گر بتوانی
حالی کرمی کن ، که دیگر نتوانم
از نامه ی یاران و محبان دل انگیز
آن خطِّ مُعنبر نتوانم که بخوانم
زان قافله عمرکه رفته است و بماندم
افسوس که اینک چو غبار ی به میانم
یاد آورم از عهد شباب و گذر عمر
چون جوی و لب آب روان من گذرانم
آن آب که رفته است و بمانده اثر آن
ریگم که بجا مانده ز آثار زمانم
چون مُردم و خاکم، به هوا باد پراکند
بنگر که همان چیز که بودیم همانم
نسیم
بوی بهارم رسید از خنکای نسیم
کاش که یارم رسد پای به پای نسیم
ای گل خوش بوی من، روی تو جادوی من
نکهتی از بوی تو ، روح فزای نسیم
چون خبر آورده ای، شور بپا کرده ای
از رخ زیبای یار،جان به فدای نسیم
تا که شکوفنده ای، شاهد توفنده ای
هیبت طوفان شکست، از خنکای نسیم
جان دقایق تویی، اصل حقایق تویی
بسط ادیم زمین صحنه سرای نسیم
خرمی لاله زار، ڑاله ی ابر بهار
کشت گر و کشتزار، گفته ثنای نسیم
قاصد فصل بهار، دفتر معنی بیار
کاینهمه الوان و رنگ، هست سزای نسیم
هشت پند لقمان حکیم
گفت لقمان با پسر از بهر پند
کز هزارم پند گشتم بهره مند
چون ترا شاید گران آید به فهم
پس به غربالش بکردم هشت سهم
نیک دان کاین هشت پند پر گهر
ان هزارش پند، معنی در صور
پس دو چیزت یاد باشد در نخست
گر که دنیا خواهی و عقبی درست
هم ببینی در عمل حاضر، خدا
مرگ هم هرروز بینی در قفا
پس فراموشت نگردد این دو چیز
نیست ممکن بر کسی راه گریز
دوم ات از راه نسیان ای پسر
بر دو چیز دیگرت نسیان ببر
خوبی ار که کرده باشی با کسی
یا که دیده زجر تلخ از ناکسی
پس فراموشت بجا گشت و صواب
هین مخواه از راه پاداش و عقاب
چون که گر نیکو نمودی و صواب
هم ز یزدان می رسد نیکو جواب
زجر تلخت گر رسد در راه خوب
بر خدا بسپار و از خاطر بروب
دو «به یاد آر» و، دو «از خاطر» ببر
اینچنین شد چهار پند پر گهر
چهار دیگر بر تو گویم ای عزیز
تا که گردی عاقل و اهل تمیز
گر که وارد آمدی در مجلسی
پس نگهدار ان زبانت، ار کسی
بی تعقل چونکه بگشایی دهان
همچو تیری دان که پرید از کمان
کی توان اصلاح و تدبیرش کنی
چون که خود را بند زنجیرش کنی
پند دیگر در سرای دیگران
چون وجوب آمد توقف ناگهان
هین تو منگر هر چه دیدی تیز تیز
چشم خود بر بند و بنشین ای عزیز
کان زن و آن دختر آن دیگری ست
گر چه خود دیوست یا حور و پریست
آن اتاق و آن وثاق و تخت و چوب
هین مگو کان بد شده وین گشته خوب
پند بعدی چون ترا برخواند کس
بر محیط سفره ای بنشاند کس
هین مکن بر معده ات بار گران
سهم هم بگذار، بهر دیگران
پند آخر هم چو استادی نماز
دل بده بر خلوت و راز نیاز
طنز عبید زاکانی
سه پسر بودش، زاکانی عبید
آن زمان که زندگی بودش به قید
گفت روزی بر بزرگش کای عزیز
صاحبی بر دانش و عقل و تمیز
اهل انصافی و تصدیق و سواد
ارشدی بر دو برادر از رشاد
یک وصیت میکنم ای با کمال
حاصل یک عمر از مال و منال
کوزه ای آورده ام از گنج و زر
کوزه ی سر بسته و منقوش بر
زیر زمین منزل آمد جای آن
در میان خاک شد ماوای ان
ای پسر چون من برفتم از جهان
گنج مکنون بر تو باد و اخوان
بر من و بر تو بماند این سخن
هیچکس زین راز آگاهی مکن
بار دیگر گفت با دیگر پسر
چون به خلوت دیدتش روز دگر
کای پسر تو عاقل و فرزانه ای
اهل علم و صادق و دردانه ای
تو امین هستی و امید منی
از وثوقت مهر تایید منی
ناامید از کهتر و از مهترم
از وسط آمد شخیص و محترم
زین سبب خیر الامور آمد میان
قابل توضیح و تفسیر و بیان
کوزه ای پر گنج دارم ای پسر
زیر خاک و زیر خانه مستقر
چون بمردم حفر کن در ان زمان
گنج پنهان ، بر تو باد و اخوان
هیچکس زین حرف آگاهش مساز
بین من با تو شود مکتوم راز
روز دیگر گفت با سوم پسر
چون بدیدی خلوتش اندر گذر
کای پسر تو اهل رشدی و رشاد
عاقل و فرزانه ای و با سواد
یک وصیت دارمت ای نازنین
کوزه ای پر گنج دارم در زمین
چونکه من مُردم برفتم از جهان
گنج مدفون بر تو باد و اخوان
هش که ناید گفته این راز نهان
بر رفیقان یا به خویش و اخوان
الغرض آن پیر از راه نهفت
بر پسر ها راز، پیرانه بگفت
راز خود گفتی و انها راز جو
از نشانی گفت و جایش مو به مو
خویشتن هم روزگاری را شمرد
جان شیرین بر خدا داد و بمرد
ان پسر ها هر یک از راه طمع
بهر کوزه ، بهر ثروت، از ولع
بر گرفته آن نشانی را به دست
بر خیال خود که صاحب راز هست
چون یکی آنجا بیامد زان پسر
ان دو را دیدی که قبلا مستقر
جمله با بیل و کلنگ و با تبر
دیده ی مشکوک دیدی یکدگر
غلغلی برخاست کاین مکتوم راز
از چه آمد گشت، فاش و برفراز
هر یکی گفتی که مرحوم پدر
گفته بر او در خفا ، راز گهر
متفق گفتند کای هم خونیان
هر چه باشد هر سه میدانیم ان
پس چه بهتر، کار حفر آید شروع
چونکه اصل آمد مقدم بر فروع
الغرض با کندن طول و مدید
کوزه ی سربسته ای آمد پدید
کوزه بشکستند دیدندش تهی ست
تکه کاغذ، بیت شعری ، زآگهی ست
هم خدا داند،ومن دانم، تو دان
که عبید تو ندارد یک قران
دفتر شعر
عبدالرضا حاجی زاده

21 دیدگاه
یعقوب اسدی · 2026/04/11 در
درود بر شما
شعر معلم زیبا بود
من به عنوان یک معلم ازتون تشکر میکنم 🌹
عبدالرضا حاجی زاده · 2026/04/18 در
درود بر جناب آقای اسدی عزیز. ما هرچه داریم از معلم است. و تا ابد مدیون همه شون هستم. ممنون از حسن نظر شما.
جلال زمانی · 2026/04/06 در
سلام
شعر معلم زیباست
آفرین
جلال زمانی · 2026/04/06 در
سلام
شعر معلم خیلی زیباست
آفرین به شما
جلال زمانی · 2026/04/04 در
سلام
شعر معلم خیلی زیباست
آفرین
عبدالرضا حاجی زاده · 2026/04/13 در
ممنونم جناب آقای زمانی عزیز. این نظر لطف شماست.