دفتر شعر قاسم علایی وند
دفتر شعر قاسم علایی وند ( یورغون )

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
ایران ما
ایران ما ایران ما
ایران جاویدان ما
ای جان ما جانان ما
راهت چه ارزد جان ما
ای سرزمین عاشقان
ای عشق بی پایان ما
ای گل سرای بلبلان
آرامگه شیران ما
شد دشمنانت سرنگون
از رزم رزم آران ما
دنیا همه حیران شده
از همت یاران ما
ای بفدای عزتت
ای عزت هرآن ما
ای زخمی از تیغ جفا
ازدوست دشمن خوان ما
یورغون فدای نام تو
ایران ما ایران ما
بی تو نبودم
زدرویشان نمی جویی نشانی
نشانی ازنشان بی نشانی
به این سرما همه یک لا قبایند
بتاب ای آفتاب زندگانی
تو درمانی به هر دردی برعالم
چرادرمان درد ما ندانی
همانا با تو بودم با تو هستم
به هر حالی به هرجا ومکانی
اگر رفتم زمانی بر خطایی
گرفتی دست من با مهربانی
کشیدی دل ربودی تیزبردی
بکش جانا که خوشتر می کشانی
به چندین بار که رفتم تا بمیرم
شدی ناجی مرگم نا نهانی
به هر مشکل مرا یاور تو بودی
گهی گشتی اعیان گه در نهانی
همیشه خاطرت را یاد دارم
رها از تو نبودم یک زمانی
شدم غافل من از تو کی ندانم
اگر بودم دل آراما تو دانی
جوانی جا گذاشتن درخرابات
بجا یی جز خراباتم نرانی
ز یور قون هم بجو گه گاه نشانی
مکن با ما چنین نا مهربانی
امشب
همه خفتند و من بیدارم امشب
نمی دانم چه درسردارم امشب
خلایق خواب ناز هستند و شب خوش
ولی من از جهان بیزارم امشب
چنان آشفته حالم از سر شب
گمانم تا سحر خون بارم امشب
چرا دست از من ای غم برنداری
چه می خواهی زحال زارم امشب
نه این یک شب که هرشب با تو دارم
رهایم کن که بی دلدارم امشب
بیا ای دلبر زیبا رخ من
که من محتاج یک دیدارم امشب
به سیل اشک بشویم سیل غم را
عجب حال دگرگون دارم امشب
بیا ای دلبر آشفته گیسو
پریشان حالم وبیمارم امشب
تویی آن ماه شبهای دجائی
شبم تاریک ومن غمخوارم امشب
ساقی ۲
بیا ساقی ای خسروانی سرشت
که آزرده شد روحم ازسرنوشت
بیا تا خراب از شرابم کنی
رها از غم بی حسابم کنی
بده برمن ان می که سازم کند
به پیمانه ای بی نیازم کند
بده باده ای را که مردافکن است
ز دل غم بر و درد برکن است
برایم از آن آتشین می بیار
که مُرد یورغون از انتظار
بیاور همان می که حال آورد
جدایی زداید وصال آورد
بده بر من آن ارغوانی شراب
که شد کار عالم خراب و عذاب
دلم زاین دیار کذائی بخَست
از این مردمان ریائی شکست
بده برمن ان می که جانم دهد
چو انسان اگر هست نشانم دهد
حرمان
چرا ما را دلی دیوانه دادند
به دوراز دلبر و کاشانه دادند
مگر جان دل ما را چه دیدند
که این قدر آتش حرمانه دادند
فلک چون می کشید دیوانه می شد
زدرد دل که بی درمانه دادند
فلک چون نکشید بار امانت
به دوش این من دیوانه دادند
برو زاهد به زهد ما میاندیش
که مارا مسلک میخانه دادند
چو آن دم که ترا سجاده آمد
همان دم دست ما پیمانه دادند
اگر زر آب روی قصر شاهی است
بدان گنجش دل ویرانه دادند
اگر شمع صادق آمد بر شب تار
صداقت را دل پروانه دادند
اگر شادی به عالم عرضه کردند
دل یورقون غم جانانه دادند
بی خویشی و درویشی
جانا چه کنی شِکوه از غایت بی خویشم
بی خویش تنی سازد حال دل پر ریشم
در بزم می و ساقی هوشیار چه سان باشم
چند آن که بلا خیزد دائم ز پس و پیشم
در عالم بی خویشی مات رخ آن شاهم
کز پرتو مهر او هرسو بروم کیشم
مستانه قلندر وش می پرستم آن شه را
زاهد چه کنی شکوه از طاعت کم بیشم
نی مسجد و می خانه نی کعبه و بت خانه
اندر ره کوی او لا مسلک بی کیشم
آن گدای مسکینم سرگشته یِ در کویش
آری به در سلطان بی خویشم و درویشم
گه در بر لباده گه در هوس باده
عمرم سپری گشت و جز او نشد اندیشم
زخم تیر و ترکش ها چون به میشود نوش است
آن زبان زهرآگین یا رب نزند نیشم
ساقی
ساقیا خون شد جگر برخیز بده جامی دگر
چرخ پیر حیله گر گسترده باز دامی دگر
جان به لب آمد چو نی زین چرخ بی بنیاد و پی
آه و زاری تا به کی سوختن به فرجامی دگر
باده کن جام مرا پایان ندارد ماجرا
چرخه ی جور و جفا هر شام تاشامی دگر
باده کن آب گینه را از غم بشویم سینه را
آن لب لعلینه را تا چند به ناکامی دگر
عشق بود تقصیر ما سرلوحه ی تقدیر ما
از پی زنجیر ما دیوانه چند خامی دگر
واله و مست آمدیم پیمانه در دست آمدیم
توبه بشکست آمدیم بهر دو چند کامی دگر
نفله شد عمر گران بی روی آن سرو روان
وعده داد آن دل ستان هر روز به ایامی دگر
دل گرفتار است و مست از باده جام الست
هم چو مرغی ننشست جز بام دوست بامی دگر
دفتر شعر
قاسم علایی وند
( یورغون )
جدول کامل هم قافیه ها

13 دیدگاه
بابک بابایی · 2026/05/23 در
درودجناب علایی وند بزرگوار اشعارتان زیبا و ذوق شما ستودنیست امید وارم همیشه بدرخشید
یعقوب اسدی · 2026/04/27 در
درود بر شما
بی تو نبودم
زیبا بود. پر از احساس و زیبایی