دفتر شعر محمد جواد شوشتری

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
رستاخیز
چه دانی حال آن رنجور خسته
که پیش حضرت باری نشسته
چه شورو جوشش و غوغاست درسر
که وی را میکشد محبوب در بر ؟
چه ها گویم زحال آن دل ریش
چه بر سر آمده جز رنج و تشویش
رسیده ست از ره دو رو درازی
نماند ست هیچ از او الا نیازی
هزاران وادی صعب و خطر ناک
به دل پیموده او با چشم نمناک
وجود فربهش چون پوست کرده
زبس که یاد روی دوست کرده
بیامد او چنین وآله به بویی
که شاید ذره ای یابد زمویی
برای جرعه ای آب عنایت
وجودش گشته تشنه بی نهایت
چنان بیخود که او از یک نگاهی
شود سوی سما یا قعر چاهی
چو در او نگرد محبوب دادار
که باشد در جهان اورا خریدار؟
اگر جانا تورا باعشق کارست
چه گنجی بهتر از تایید یار است ؟
اگر عاشق نی ای جانا به دنیا
چه دانی کین چه حال ست و چه رویا
به گوش کر نوای مطرب و چنگ
به سان چشم نابیناست با رنگ
بر آن دل کو نیامد داغ هجران
بگیرد این قیامت سخت آسان
رها کن حال بیدردان بی غم
تو بشنو مابقی بی کاست بی کم
دلش مملو زدردو محنت ورنج
نگاه گرم دلدارش شود گنج
چو آندم نگاهش اینچنین است
صفای صحبتش را چه ثمین است؟
سخن از لعل او چون در شهوار
کمند زلف او دام نگونسار
شراب از روی جانان یک پیاله
همه عالم کند شیدا و واله
به حال بندی مقبول درگاه
ملائک هم نشاید بود آگاه
به پیش حضرتش چو زرد رویم
زعیش و مستی آندم چه گویم؟
عجب حالی بود آن لحظه سخت
که کاری از کس نیاید بجز بخت
همان بختی که از لطف آشنایست
عطا ورحمت محض الهیست
عشقت به پایان میرسد
.یک شب آخر دردلم عشقت به پایان میرسد،
اشک خونبارم زهجرانت به پایان میرسد،
چون خوشم می ندانی شرح احوال درون،
چون بنالم بهر تو غوغا فراوان میرسد،
یک سر مویی ندیدم من زعیش و خوشدلی،
چون بلا هردم زهر سویی خرامان میرسد،
شد خراب این خانه دل هردم از بیداد تو ،
آری اغلب رونق کارم به ویران میرسد،
خوش نداری غیر ناله از دهان بسته ام ،
آری از تو هردمی اینگونه فرمان میرسد،
از رقیبان در جهان سختی فراوان دیده ام ،
زحمت ما بین که از یاران چه آسان میرسد.
ستایش
سودی نکند ستایش از ما
تقوا به چه کارآید ازما
ما بنده سالوس و خرافات
تسبیح توراست نآید ازما
با این همه فتنه عزازیل
آخر چه صواب اید از ما
چون حاصل عمر ما دریغ است
دندان کف دست ساید از ما
گر جلوه کند جمال محبوب
لایعقل و مست باید از ما،
از بارش ابر رحمت دوست،
صد گلشن ناب زاید از ما،
درحلقه زلف او گرفتار ،
شکرانه و حمد شاید ازما،
این آتش بی علاج هجران ،
نقش همه چیز کاهد از ما،
مادر طلب رضای معشوق،
نام خوش ونیک به باید از ما.
آتش عشق
دل از شادی و غصه هر دو خالیست ،
نصیب ما زعمر افسرده حالیست،
زمانی پر زشور و آتش عشق،
زخاکستر سیاهی یادگاریست،
زمانی ملک دل آباد بودی،
از آن اما همین ویرانه باقیست ،
زه حال ودرد ما کس نیست اگاه،
اگر هست او چو ما در مانده حالیست،
غم دل با که گویم از غریبی ،
نمی بینم یکی کو اشنایست،
از آن میبارد اندر دیگان اشک،
که ابر آسمانم دود اهیست،
دلم خون شد زبیداد زمانه،
زه چشمانم بسی خونابه جاریست،
تحمل برچنین احوال غمناک،
به هر حالت مرا افتاده کاریست،
نیم مایوس هرگز چون دمادم،
برای مبتلایان چاره سا زیست،
عاقبت خیزم زخاکستر همچو ققنوس،
گرم باری بدان افسانه راهیست.
قفس
ای دلبر طنازم ، پروانه نیَم ، بازَم،
آوای شب وروزم ،ای همدم و هم رازم ،
من در قفس عشقت،آماده پروازم،
با یاد تو می مانم ، میسوزم و میسازم،
دنیای قفس تنگ است ،ماندن به هوش ننگ است،
زین عالم بی رونق ،یک پای سفر لنگ است،
اینجا نبوَد جایم ،در بند نمی پایم،
در فکر فرار هستم ، پیمانه بده دستم ،
شاید که روم ازیاد ، آن لحظه که سر مستم ،
کاخر چه گلی بُودم ، اکنون چه خسی هستم ،
با دست خودم جانا ، قفل قفسم بستم ،
در عرش سماء بودم ، از کنج قفس خستم ،
جدایی
دلبر چو یاد تو هست پیوسته در ضمیرم،
زتیغ و طعنه های این دشمنان نمیرم،
گل وجود مارا سرشته ای تو دلبر ،
بدین سبب همیشه دستی دگر نگیرم،
با خاطراتت هرشب در کلبه حزینم،
سرمیکنم تاصبح چون هست در خمیرم،
بس که فروغ رویت برده دلم به سویت،
کمتر شد هویدا این عشق بی نظیرم،
به دشت افکار من یکی ز اعماق من ،
گوید آه جدایی چه کرده ای ا سیرم،
رضای تو در این دشت سودا و سود ما گشت،
چه غم به چشم اغیار دلباخته ای فقیرم،
خیال روی ماهت میان ظلمت شب ،
چه رویای قشنگیست که پیشمی تو امشب،
گر همه عمرنایاب براین دلخوشی رفت،
دیگر چه غم ای دل جوانم یا که پیرم،
زه شمع روی دلبر نورانیست خیالم،
.دستم بگیر اهورا تا دراین غم نمیرم،
عمل چه اید از ما به پیشه دیدگانت ،
زه حال دل چه پرسی افسرده ای اسیرم،
گناه و جرم و عصیان خطاو خبط و نسیان،
چیست پیش عفوت من معصیتی کبیرم.
جادوی زلف کافرش
باده رنگ ارغوان، در رگ وخون عاشقان
جام قدح لبریز آن ، به سان آلاله او
دردام زلفش از ازل، بر لب آن شعرو غزل
چون مرغ جویای عسل، برچیده ما دانه او
جانان ما جورو ستم ، دارد روا بسیارو کم
ما جملگی بیمار غم، غریب و دلباخته او
نبود جز این فکری سپس، اندیشه ومیل و هوس
چون مرغکی درآن قفس، گردیده کاشانه او
یکدانه در هر دوجهان، مستور بحر بیکران
جوید دل اندر بی نشان، چاره بیچاره او
از شوق رویش بلبلان، شیدا همه بی آب ونان
سرداده باهم نغمه خوان، آواز مستانه او
چون لطف او برکس رسد افغان کند جان در جسد
از شوق آن بیکران ،عالم برد رشک وحسد برحال دردانه او
مشتاق روی دلبرش، آتش زند بر مجمرش
جادوی زلف کافرش، رمزیست ز افسانه او
هرکس ندارد شوق او، دردل نیابد عشق او
بر بندگانش مهر او ، چه ها کند آن زیرو بم
کفران و شرک اندر جهان ، بمیرد در تو این زمان
وآنگه شوقی قه قه زنان، آید برون از قعر جان، عاشق و دلدادی او..
چراغی افروختی
ازگناه عمری چراغ افروختی
اندرون شعله خود را میسوختی
زعصیان چون چراغی آفریدی
به نورش کی حق تعالی را بدیدی؟
ز طاعت چون چراغی بر فروزی
به دیدارش سر تا زپایت را بسوزی
یکی آتش که باشد از سر شوق
یکی زان حسرت خالی از ذوق
چو اندر آتش حسرت نسوزی
ناید حاجتی جز تیره روزی
گر در آتش عشقش بسوزی
جامۀ عاشقی بر تن بدوزی
دفتر شعر محمد جواد شوشتری

31 دیدگاه
گلنار مهرانی · 2026/05/20 در
درود فراوان به شما جناب شوشتری.شعر هاتون زیباست.شعر عشقت به پایان می رسد جالب بود آخرش رو که خوندم این شعر برام تداعی شدگفتم بنویسم شما هم لذت ببرید: چو می توان به صبوری کشید جورِ عدو چرا صبور نباشم که جورِ یار کشم
همیشه موفق باشید.
گلنار مهرانی · 2026/05/20 در
درود فراوان به شما جناب شوشتری.شعر هاتون زیباست.شعر عشقت به پان می رسد جالب بود آخرش رو که خوندم این شعر برام تداعی شدگفتم بنویسم شما هم لذت ببرید: چو می توان به صبوری کشید جورِ عدو چرا صبور نباشم که جورِ یار کشم
همیشه موفق باشید.
رضابزی · 2025/05/25 در
شعر قفس زیباست
محمد جواد محمودی · 2025/02/02 در
بسیار زیبا سرودید 👏🌹