دفتر شعر محمود رجبی نیا

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
تولد در قرنطینه
میشینم توو اتاق تاریکی
چشمامو می دوزم به چشمای ماه
کیک رو می خورم به تنهایی
شمع رو فوت می کنم با آه
عکس سلفی با کیک و چند تا شمع
تووی تنهاییام کافی بود
این وسط خنده های مصنوعیم
پشت دوربین کمی اضافی بود
سالها میگذرن ازم اما
من پُر از خاطرات بچگی ام
بینِ ذهنم مرور میشه همه
اتفاقای تلخِ زندگی ام
خنده می کرد جسم کودکی ام
گریه می کرد روحِ خاموشم
نوجوونی رسید و دیدم که
پدرم نیست تووی آغوشم
یاد عشقِ جوونیم افتادم
که دچار یه اشتباه شدم
می گذرن سالها ازش اما
طیِ این سالها تباه شدم
من جوون بودم و نفهمیدم
که سکوتم توو عشق یعنی مرگ
زنده ام اما زندگی … چی بگم
مثل یک باغ کاملا بی برگ
داشت می شد کمی فراموشم
تا که چشمام یه عشقِ تازه رو دید
وسط جنگ عقل و احساسم
بعدِ ده سال دلم دوباره پرید
فکرِ از دست دادنش این بار
همه کابوس تووی خوابم شد
مدتی با سکوت جنگیدم
باز هم باخت انتخابم شد
باز هم باخت، باز تنهایی
توو اتاقی که تا ابد سرده
مرگ رو میشه از نگام حس کرد
که برای من هدیه آورده
گیر کردم میون این اوهام
بس که جوِّ اتاق سنگینه
انتظار چه چیزو باید داشت
از تولد تووی قرنطینه
جنون
تاوان سنگین سکوتم بود
این شعرهایی که مرا گفتند
باید فراموشت کنم اما
ابیاتِ من یاد تو می اُفتند
اشعار من تلخ است همچون زهر
می نوشمش من جایِ نسکافه
تنها خودم هستم که می خوانم
بی مشتری در کنج یک کافه
قبل از تو مردی اینچنین غمگین
با بغض طولانی نبودم من
شادی درونم گاه جریان داشت
تا اینکه از تو هی سرودم من
از سادگی ام اشک می ریزد
پیچیدگی های صبور من
از درد این آشفته حالی ها
چیزی نمی فهمد غرور من
من در جهانی تازه افتادم
با مردمی که شِبهِ مجنونند
گم کرده ی لیلی خویش اند وُ
به هر که شکل اوست مظنونند
این قرص های تلخ خواب آور
دیگر برایم بی اثر هستند
افکار غمگین تهِ ذهنم
هر یک گناهی مختصر هستند
حالا دگر من تازه فهمیدم
«دیوانگی هم عالمی دارد»
در این جهان سرد و تکراری
خوب است که از آدم جنون بارد
تکرار کن افسانه را
دنیای گیجی در سرم
میچرخد از رویای تو
در باور من زنده است
افسانه زیبای تو
تصویر تو در ذهن من
آرام میخوابد ولی
قلبم غم دوریت را
هی برنمیتابد ولی
باید مدارا کرد با
غمهای بعد رفتنت
من میپذیرم باختم
تقصیرش اما گردنت
نه نیست این در طاقتم
اهل مدارا نیستم
بی تو پریشانم بیا
حالا ببین من کیستم
برگرد اگر یک لحظه هم
قلبت برای من تپید
هر چه تو گفتی آن کنم
چون دوستت دارم شدید
من سبز می گردم ز نو
چشمت اگر آبم دهد
دستت تبم را گیرد و
قلبت مرا تابم دهد
از چشم تو زاییده شد
در من هزاران مثنوی
موسیقی عشقی، فقط
باید خودت را بشنوی
هر خانه که عطر تو را
گیرد عجب گلخانهای است
شعری که در مدح تو شد
قطعاً زیارتنامهای است
برگرد و برگردان به من
زیبایی این خانه را
مجنون من و لیلی تویی
تکرار کن افسانه را
تو نیستی
چه می شود بروم در زمان پیش از عشق
به لحظه ای که هنوز آشنا نبودی تو
به خلوت شب و روزم به قبلِ چشمانت
به آن دمی که برایم خدا نبودی تو
شدی تو آشنای من اما هزار بار افسوس
که قصه ی من و تو بیش از آشنایی بود
من عاشق تو ولی با سکوت میگفتم
تو هم درونِ دلت عشق بیصدایی بود
گذشت مدتی از این رفاقت ساده
دلم برای نگاهت خداخدا میکرد
ولی در آن طرفِ ماجرا کسی دیگر
تمام رابطهِ قصه را جدا میکرد
برای آنکه ببینی زمان فراوان بود
مرا ندیده گرفتی و ناپدید شدم
تو رفتی و همه ی شهر بر دلم خندید
میان شادیِ مردم غمِ شدید شدم
بدون تو پُرِ تنهاییِ غمانگیزم
تو عمقِ بی کسیام را به من نشان دادی
به التماسِ سکوتم اثر ندادی حیف
نماندی و به شبم بغضِ بی امان دادی
پر از کنایه ی عشق تو بود هر حرفم
مرا صدا نشدی و سکوت کردم تا
تو دور میشدی از من وَ من که با سرعت
از ارتفاع نگاهت سقوط کردم تا
که محو شد همه دنیا درون چشمانم
دگر کسی نتواند سراغ من گیرد
تو نیستی همه دنیا چه کار من آید
تو نیستی و یکی عاشقانه میمیرد
در دنیای تو ساعت چنده
برام، از آبوهوای خودت بگو، خوبه؟
بگو به من که «توو دنیای تو ساعت چنده؟»
جهانِ من پُره از غم ولی هنوز شادم
یه شهر داره وسط گریه هام میخنده
یه شهرِ پُر شده از خاطرات اون سالا
خیابونایِ شلوغ از هجومِ رویاهام
تموم روز و شب و بی تو راه میرم تا
به آرزوی تو نزدیکتر بشن پاهام
چقد پیاده بگردم تموم کوچهها رو
چقد به تو نرسم حتی توو خیالاتم
میخوام همین جا بخوابم توو خلوت کوچه
شاید ببینمت اونجایی رو که باهاتم
بریم با هم به زمانی که من رو میشناختی
به سالایی که برات هر کاری بگی کردم
میخوام همین جا بخوابم وَ وقتی پا میشم
تو باشی پشتِ سرم کاش وقتی برگردم
عشق عمیق
گُم می کنم راهم رو تویِ جنگل موهات
وقتی که بادی میبره شال سفیدت رو
لبهات شراب قرمز انگوره و بُرده
دین و دلِ بیچاره ی این عاشق پیر و
زیبایی و خیلی خطرناکی برای من
باید حواسم باشه به چشمای طوفانیت
دارم تصادف میکنم توو پیچ ابروهات
لغزنده میشه جاده توو هوای بارانیت
اما بازم میخوام بیام از کوچه تون رد شم
احساس من اینه تو هم منتظر اینی
سنگینی رو حس می کنم، سربههوا میشم
وقتی یواش از پنجره پایینو میبینی
رو پله ی پایانیِ زیبایی وایستادی
داری تماشا میکنی دنیای پایینو
می تونی با لبخند شیرینت بگیری این
تلخی روزای سیاهِ منِ غمگینو
آواره ام تو غربت دنیای تنهاییم
میخوام بیای و واسه ی قلبم وطن باشی
تنهاترین تصویرم از عشقِ عمیقی تو
شاید امید آخر این قلبِ من باشی
فکر توام هنوز
یک عمر بی صدا، یک عمر در سکوت
در روزهای درد، فکر توام هنوز
با بغض های روز، با گریه های شب
در خنده های سرد، فکر توام هنوز
من در خیال خود، در این شبِ سیاه
سوی تو می دوم، وقتی که نیستی
فرقی نمی کند با یا بدون قرص
بی خواب می شوم، وقتی که نیستی
تا صبح جاده را، من راه می روم
سیگار میکشم، هی دود می شوم
تنها و بی تو من این طعم تلخ را
با غصه میچِشم، نابود می شوم
اینجا غریبه ام در شهر مردمی
که عشق را بلند فریاد می زنند
تقدیر گفته است با من که در جهان
دل به کسی نبند، از یاد می برند
یک بار مرده ام وقتی که رفتی و
بی تو شدم خَسی، در اوج بی کسی
حالا نشسته ام یا مرگ سر رسد
یا تو فرا رسی، در می زند کسی…
دستای تو
همه دور و برم بودن ولی دستای تو کم بود
چهجوری سر کنم روزا مو من با زَجر این کمبود
عذابم میده وقتیکه تو رو جایی نمیبینم
توی هر کوچهای گشتم یه بنبستِ پُر از غم بود
میگیره قلب من وقتی دوتا عاشق رو میبینم
شبا کابوس میبینم که حوا عشق آدم بود
برای اینکه آروم شم کمی از اینهمه غصه
همیشه عکستو شبها کنار تختخوابم بود
همه میگن فراموشت کنم اما نمیدونن
فراموشم شد هر چیزی ولی عشق تو یادم بود
پر از دلتنگی روزام سراسر بغضم از دوری
خدایا کاش درمونی، واسه اینهمه ماتم بود
تولد
یه سالِ دیگه، بی تو رفت و نمردم
تو رفتی و من دائما زخم خوردم
یه سالِ دیگه، رفت و خنده محاله
فراموش کردم شدم چند ساله
یه سالِ دیگه سوختم مثل این شمع
نمی تونم انگار، مث قبل باشم
یه سالِ دیگه مرگ نزدیک تر شد
برام کیک پخت و با من همسفر شد
الان چند ساله که عیدی ندارم
توی کوچه دنبال فصلِ بهارم
درختا نباشی شکوفه نمیدن
یه سالِ دیگه رفت، بهارو ندیدن
خوشی توی قلبم نمیمونه، میره
کی بعد از تو واسم تولد بگیره
زیباترین دریا
زیباترین دریای این دنیام
روشن ترین رویای این روزام
خوابو گرفتی از توی چشمام
تا صبح من چن نخ بسوزونم
چن نخ بسوزونم دلم وا شه
چی تن کنم عطر تو توش باشه
کی پیش من غیر تو لیلا شه
وقتی که من اینقدر مجنونم
با این جنون لعنتی تا کی
میشه دَووم آورد، توو این خونه
وقتی که نیستی توو سرم انگار
هر شب کسی مرثیه می خونه
چن ساله این غم با منه دائم
توی عزایِ رفتنت گیرم
تا که نبینم پیشمی، هر شب
اینجا واست من روضه می گیرم
بی خواب، بی احساس، بی رویا
این حال روزای منه بی تو
میخوام بمیرم وقتی میبینم
هر لحظه اینجا جای خالیتو
ای کاش میدیدی منو یک بار
ای کاش میفهمیدی دنیامی
ای کاش میشد که بگم عشقم
تو آخرین امید فردامی
مگه قرارمون نبود
مگه قرارمون نبود که دستامون جدا نشه
ببین که دست خالی ام هنوز پیِ نوازشه
کجایی که تموم نامه های من بی آدرسه
بدون تو در این جهان به داد من کی میرسه
تا بودی تو کنار من به دنیا طعنه میزدم
حالا تو تنهاییم اسیر طعنه های شب شدم
تو رفتی اما خاطراتِ تو منو رها نکرد
ندیدی عکسای دوتاییمون باهام چه ها نکرد
نمیدونم چرا هنوزم التماس می کنم
دلم رو خوش به شایعات بی اساس می کنم
یکی میگه میای و باز دوباره ماه خونه می
یکی دیگه خبر میاره که توو راه خونه می
خستم از انتظار و این همه هجوم حرف ها
زمستونم همیشه و شدم زمینِ برف ها
بخند به زندگی منم به مرگ خنده می کنم
درسته باختم ولی تو رو برنده می کنم
نگاه
نگاهم کرد خندید و نگاهش بُرد لبخندم
همان یک لحظه کافی بود و من یک عمر در بندم
اسیرم، گرچه زندانبان کنارم نیست اما هست
خیالش در سرم کرده درون خانه پابندم
خدا داند چه جادویی شدم با موج چشمانش
که غیر از او نمی بینم، به غیرش دل نمی بندم
گذشت این سالها و من نمی دانم کجا شاد است
همین انداره می دانم که دیگر من نمی خندم
نصیحت های مردم چاره ی کارم نخواهد شد
نه دل مانده، وَ نه دیگر مجالی که دهی پندم
نامه ها
شنیدم نامه هایی که فرستادم رو سوزوندی
حالا می خوام بگم از حرف هایی که نمیخوندی
توو یه نامه نوشتم با خجالت دوستت دارم
نخوندی که تو هستی کل دنیا و کس و کارم
من از زیباییات گفتم همش توو نامه بعدی
چه شعرایی نوشتم واسه تو از حضرت سعدی
نوشتم که شبا از فکر تو بیدارِ بیدارم
پناهم بی تو شد شعر و همین نخ های سیگارم
خفم کرده اتاقی که پُر از بغض و پُر از دوده
تقاص عاشقی درده و تا بوده همین بوده
بدون تو میرم دریا و طوفانی میشه حالم
خیابون ها رو میگردم بدون تو و می نالم
که ای جانم:
«چرا رفتی، چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم»
نمی دونم که میخونی تو این یک نامه رو یا نه
شاید دوری ازم توو دنیا اما تووی رویا نه
هست اینجا زندگی را باختن کارم هنوز
هست اینجا زندگی را باختن کارم هنوز
بغض دارم یک جهان گرچه نمی بارم هنوز
بعد عمری برده ام اما تو را من باختم
خسته ای از من ولی من دوستت دارم هنوز
قول خواهم داد اگر بخشی مرا، بخشم به تو
زندگی ام را، که از تنهایی بیزارم هنوز
دست من را رد مکن من بی تو میمیرم بدان
بعد یک سال از نبودت سخت بیمارم هنوز
من به تو محتاجم اینجا تا نبازم باز هم
تو گلی و پیش تو، من تیغه و خارم هنوز
دفتر شعر محمود رجبی نیا

28 دیدگاه
فاطمه زهرا کریمی · 2026/02/26 در
سلام
اشعارتون بسیار عالی و با احساس بودن
جلال زمانی · 2026/02/25 در
سلام
عشق عمیق جالبه
مرجبا