دفتر شعر محمود گندم کار

منتشر شده توسط ADMIN در

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

استودان سنگی دیوبری

ای استودان سنگی خاموش و استوار
ای پلکان کهنه ی تاریخ ماندگار
ای چله گاه آتش و باران و خاک و باد
بر صخره های ماه نشان ، ماندی تو پایدار

ای رازدار مجمر و سندان جان و مرگ
از استخوان خسته و پنهان و برگ برگ
پوسیده در تنوره ی خاموش دخمه ات
با تازیانه ی شب طوفانی و تگرگ

ای جاودان حماسه از پژواک کوه و سنگ
از عمق سرد دخمه ی این استودان تنگ
وز پنجه های کرکس و باز و عقاب و جغد
فریاد خفته ایست ز چنگال یک پلنگ

ای معبد نیایش و پیکار استخوان
با کرکس و جدال در ایوان استودان
پیچیده در سکوت شب پاییز انتظار
از ژرفنای دخمه ات فریاد مردگان

ای رهگذار هفته و پژواک ماه و سال
ای رهسپار گم شده بر توسن خیال
ای ریشه ی تناور فرهنگ این دیار
ای جایگاه آخر سیمرغ و شیر و دال

اشباح نیک و روح نیاکان مرده را
در شام تار هر شب تاریخ کن سرا
هر استخوان بر استودان ققنوس خفته ایست
در آتش اجاق وطن جنبد شبی زجا

برشانه هایت آتش تاریخ شعله ور
بر گور دخمه پرتو مهتاب، رهگذر
مهراوه ات به صخره ها آماج گردباد
ققنوس در برابرت بگشوده بال و پر

کز تو دوباره زنده شود نام این دیار
تا باز شعله برکشد از ساقه ی چنار
پندار نیک و گفته ی زیبا شود بسی
کردار نیک مردم دانای روزگار

‌سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
۱۸ آبانماه ۴۰۴
پی نوشت :
در دلِ صخره‌های خاموشِ سرزمینِ کرخنگان و در نزدیکی دیار کهن چنارناز
آنجا که باد هزاران سال است بر پوستِ سنگ می‌وزد
و آفتاب، هر بامداد، گامی مقدّس بر تارک کوهستان می‌گذارد،
گوردخمه‌ای کهن آرمیده است؛
استودانِ دیو بری
خانه‌ای سنگی برای استخوان‌های نیاکان،
و حافظه‌ای عظیم از آیین‌های فراموش‌شدهٔ ایران باستان.
در این دخمهٔ چهارگوش،
جایی که دستِ انسان و ارادهٔ زمان
در هم تنیده‌اند،
روزی استخوان‌های مردمان نیک‌اندیش را،
پس از آیین‌های سپیدِ تطهیر،
در روشنای آفتاب نهادند
تا جان‌ها، رها از پیراهن خاک،
به چرخهٔ نور بازگردند.
این‌جا نه فقط گوری است،
بلکه پلی‌ست میان مرگ و جاودانگی؛
دهلیزی که انسان را از خاموشی
به فروغِ فروهر می‌رساند.
بر دیواره‌های این استودان،
هر ترک، تاریخ است؛
هر خراش، خطی از دفتر روزگاران دور.
پژواک قدم‌های مردگان
هنوز در عمق سنگ مانده،
و نسیم رهگذر
هر دم زمزمهٔ ارواح را
در فضای سرد دخمه می‌پراکند.
چنین استودانی،
آنجا که خاک و باد و باران
سده‌ها بر آن تاخته‌اند،
به کتابی بدل شده
که تنها دیرین‌جانان می‌توانند
زبان خاموشش را بخوانند.
استودان دیو بری،
همچون دیده‌بانِ سنگی کوهستان،
قرن‌هاست که نگاهبانی می‌دهد
بر روح‌ها، بر بادها، بر عبور آفتاب.
تنها استودان سنگیِ استان یزد است
و نامش بر سنگ‌های تاریخ ایران
ثبت شده.
اما ارزش حقیقی آن
نه در «ثبت» که در «بودن» است؛
در آن نفس نامرئی
که از دلِ خاک برمی‌خیزد
و هزاران سال فرهنگ و زیست ایرانی را
به نسل‌های بعد می‌رساند.
این گوردخمه،
آیین‌های پیشازرتشتی و پسازرتشتی را
در حافظهٔ خود حمل می‌کند.
محفظه‌ای است
که روزگاری دور،
مردمان باستان
استخوان‌های پاک‌شدگان را
در آن بازمی‌سپردند،
تا مرگ را
به مجمری از نور بدل کنند
و جسمِ فرسوده را
به دانه‌ای از جاودانگی.
در صخره‌ای ماه‌نشان،
نهفته در دود و نورِ هزاران غروب،
استودان دیو بری
چون ققنوسی سنگی ایستاده است؛
پرنده‌ای که از استخوان و باد
زاده شده
و از عزتِ انسان و شکوهِ خاک
جان گرفته.
این‌جا، تاریخ خاموش نیست
تنها آهسته‌تر سخن می‌گوید.
در این دخمهٔ رازآلود،
مرگ نه پایان است
و نه تباهی؛
آغازِ سفری‌ست
که روح در آن
از خاک جدا می‌شود
و در آتشِ هستی
به روشنایی می‌پیوندد.
این‌جاست که انسان ایران‌زمین،
از گذر هزاران سال،
پیامی را در گوش زمان زمزمه کرده:
«هر آن‌کس که بر زمین می‌افتد،
در آسمان ادامه می‌یابد.»
استودان دیو بری
این یادگار سنگیِ ساکنِ کوهستان
نه یک اثر باستانی صرف،
که حافظهٔ زندهٔ نیاکان،
نگهبانِ خاموشِ شرفِ قومی
و شعله‌ای کوچک از آتشِ فرهنگ ایران است.
در سایهٔ این سنگ جاودانه،
انسان درمی‌یابد
که تاریخ،
گرچه خاموش…
همیشه زنده است.

ناقوسِ اشباح

نجوای نَفیرِ جغد با باد
زان دخمه‌ی سرد رفته از یاد
پژواک صفیر باد بر کوه
بر پیکر صخره همچو فریاد

هر گور که در بُن چنار است
چون ریشه به شوق انتظار است
آن گورنبشته های بر سنگ
آیینه‌ی فخر روزگار است

ای باد به گورها بیفشان
گلبرگِ تکیده‌ی درختان
ای ماه در این شبِ مه آلود
تابان شو به دخمه‌های پنهان

​ای شَبزَده‌، بوفِ پیر و دِلتَنگ
​ای مُرغِ حَزین‌دِلِ شَباهَنگ
​آوازِ تو رَمزِ یَشتِ مَرگ است
​چون رازِ کُهَن که مانده بَر سَنگ

آن پنجه‌ی دستِ خسته در خاک
چون چنگِ شکسته، سازِ غمناک
گودالِ خموشِ گورِ دخمه
پرگشته ز خاکِ سرد و نمناک

هر شب شَبحی به شامگاهان
چون شب‌پره‌ای به شب شتابان
بر بام بلند گور‌دخمه
رقصیده به بزمِ ماه تابان

بیدار شده شبح ز یک گور
شبگرد و رها ز دخمه ای دور
آن شعله به شب، چراغِ مهتاب
تابید و شبح، چو هاله‌ ای نور

آورده نوید از آن فراسو
با جامِ نبید ز باغ مینو
سرگشته و پرکشیده در دشت
تابیده چو نور ماه به هرسو

چرخیده چو قاصدک زطوفان
خندیده به قطره های باران
با ایزد روشنای مهتاب
رفتند به دخمه ی نیاکان

از دخمه به آسمان پریدند
گفتند به شب، هر آنچه دیدند
بس قصه ی استخوان و کرکس
از دخمه و استودان شنیدند

در شامِ سیه، گریست طوفان
از غصه‌ی سرگذشتِ انسان
با ساغرِ ابرگونِ تیشتَر
مِیِ ریخت به دخمه‌ی درخشان

باران غمِ ابر و روحِ دریاست
دریا شبحِ شکوهِ دنیاست
هر موجِ بلند و خسته‌ی آن
روحی‌ست که بی‌قرارِ فرداست

شب بزمِ سکوتِ استودان است
شیپورِ سقوطِ استخوان است
بادی که وزیده بر سرِ گور
ناقوسِ گذشتنِ زمان است

هر قوسِ قزح در آسمان‌ است
پروازِ شبح به لامکان‌ است
از بسترِ خاک تا به افلاک
آنجا که سلوکِ کهکشان است

مرگ است رهی ز دام ناسوت
تا مرزِ میانِ گور و چینوت
چینوت پلی به باغِ مینوست
پردیس، فَرَوَشی به لاهوت

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار
وحید
۸دی۴۰۴
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل

پی نوشت:
​در اقلیمی که تاریخ، زیرِ ناخن‌های خاک پنهان شده است، سکوتِ گورستان ابداً به معنای فراموشی نیست؛ که اینجا مرگ، خود شکلی از پایداری‌ست. جغد، نه منادیِ شومی، که خنیاگرِ حافظه‌ای است که شب را به بیداریِ سنگ‌ها پیوند می‌زند.
در دامنه‌ی این قله‌های پیر، هر لایه از خاک، ورقی از کتابی نانوشته است؛ کتابی که با استخوانِ پهلوانان و ریشه‌ی چنارها نگاشته شده تا در شامِ دلگیر، پژواکِ حقیقتی باشد که از گزندِ باد و باران در امان مانده است.
​و چون شب بر کتیبه‌های شکسته فرو ریزد، پنجه‌های نیاکان، هنوز در آغوش خاک، نگهبانِ بذرهای بیداری‌اند. جغد، مرثیه نمی‌خواند؛ او تنها رازداری است که می‌داند هر “شکوهِ ویران”، تپشِ پنهانِ رستاخیزی‌ست که در رگِ سنگ انتظار می‌کشد. اسطوره نمی‌میرد، تنها از شعله به خاک کوچ می‌کند تا دوباره در هیبتِ درختی سرکش، سر از ابرها برآورد.
در منطقِ این گورستان، مرگ، حادثه نیست؛ مدار است.
چرخشی آرام میان ریشه و استخوان، میان ابر و سنگ.
آن‌که در دل زمین و در گور فرو می‌رود، از تاریخ بیرون نمی‌رود؛
به کهکشانِ خاموشِ خاک می‌پیوندد،
جایی که هر ذره، حافظِ نامی فراموش‌شده است.
و چنار پیر وتنهاست که هنوز می‌تواند
از گلوی جغد و باد ، صدایِ عبورِ روحِ نیاکان را بشنود.
آنجا که شبح ز یک گور بیدار می‌شود ، در حقیقت، آگاهیِ کیهانی است که پیراهنِ فیزیکیِ ناسوت را دریده تا در هیبتِ نوری اثیری، بر ظلمتِ ماده بتابد.
​ آنگاه که ساقیِ مینو از خوابِ شگفتِ مرگ بازمی‌گردد، پیامی با خود دارد: نیستی، تَوَهُّمِ چشمانِ خاک‌بین است. حقیقت، آن رازی است که در جامِ شرابِ ازلی می‌جوشد؛ رازی که میانِ بوفِ رازدان و روحِ بیدارِ نیاکان دست‌به‌دست می‌شود.
​ هر دخمه و گور ، دریچه‌ایست به لاهوت و هر قوسِ قزح، ردِ پایِ روحی‌ست که از مرزِ مکان گریخته تا در ساحتِ لامکان جاودانه شود و چراغِ انسان در وزشِ بادهای استخوان‌سوزِ زمان خاموش نگردد.

واژه‌نامه‌یِ اساطیری-فلسفیِ شعر:
​ناسوت: تماشاخانه‌یِ خاک
​لاهوت: غایتِ نور / ساحتِ بی‌منتهایی
​چینوت: ترازویِ روان / پلِ گذارِ لرزان
​هبوط: تقدیرِ خاک‌نشینی
​سلوک: معراجِ درونی
​تیشتر: ایزدِ رستاخیزِ آب / اشکِ آسمان
گور دخمه ،​استودان: حافظه‌یِ سنگ / خوابگاهِ استخوان
​ساغر: پیاله‌یِ آگاهی / جامِ شهود
​مینو: بهشتِ پندار
​صیحه: فریادِ ازلیت / تپشِ بیداری
​پژواک: طنینِ بی‌پایان
یشت:سرود و نیایش مقدس
پردیس:نماد ساحت کمال/بهشت
فَرَوَشی:اصلِ مینَویِ انسان/
الگوی پیشینیِ وجود/
هویتِ آگاهِ پیش از تن
صفیر: ناقوس نامرئی و نفس ارواح کهن در گلوی باد

دخمه ی دختر گبر اقلید

دختر گبر بر آن تپه ی سنگی برپاست
در دل صخره چو صندوقچه ای پابرجاست

استودانی ست بجامانده ز ساسانی ها
مرزبانی ست در این دخمه که گورش اینجاست

رد پائیست ز تاریخ اساطیری ما
دخمه ا ی کوچک و یشنی به سوی آن دنیاست

پلکانیست ز ایران کهن بر تن سنگ
همچو تکرار عروج شبحی رو به خداست

پله پله به سوی زهره و ناهید و زحل
در سپهر شب تاریخ کهن چون مهناست

کهنه جامیست که در دست زمان چرخیده
مجمر آتش آتشکده ای بی پرواست

آتشی مانده ز آتشکده ی ساسانی
در دل تپه چو خورشید نهان در یلداست

دختر گبر چو ققنوس در آتش زاده
یا بر این تپه چو افسانه ی قاف و عنقاست

باد می آید از ایوان بلندش شب و روز
بانسیمی که ز گیسوی پریزاد رهاست

صیحه ی باد اگر شعله بگیرد به درخت
دختر گبر به شب نغمه گر باد صباست

نقره فام است غبار از سر این دخمه به چاه
همچو مهتاب که سرگشته ی طوفان بلاست

دخمه ی گبر چو صندوقچه ی راز شگفت
با دو چاهش به شبانگاه چو شبح در نجواست

در کنار در دخمه بخط ساسانی
راز یک یشت ز یزدان و اهورامزداست

دختر گبر چو فانوس شب گمشده ها
سایه اش درنفس باد و نگاهش باماست

تاابد هست نمایان به لب چشمه و کوه
بر دیاری که در آن چشمه سرآغاز صفاست

آب اگر هست ز چشمان نیاکان جاریست
رودها بر تن این خاک سرودی زیباست

دختر گبر، فروغیست ز فانوس زمان
راز پیدایش اقلید در این دخمه سراست

در سراپرده ی درگاه اساطیر کهن
بال بگشوده چو ققنوس و به سوی فرداست

دختر گبر شده خسته دل و فرسوده
بی حریم است و رها ،حوضچه اش در یغماست

او نرفته ست هنوز از سفر خاطره ها
قصه اش باز در آواز درختان پیداست

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار
وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر اساطیر
۲۰ خرداد۴۰۴

پی نوشت:
حوضِچه ی دختر گبر، این استودان سنگیِ کوه، یادگارِ خاموشِ روزگاری است که زمان هنوز به خطِّ پهلوی ساسانی سخن می‌گفت و مرگ، آیینی مقدس بود.
این حفره‌ی تراش‌خورده در دلِ صخره، نه تنها گورستانِ تن، که گذرگاهِ جان به سپهر مینوی است؛ جایی میان زمین و ستاره، میان آبانِ ساسانی و آتشِ همیشه‌زنده‌ی اهورایی.
سه پله‌ی سنگیِ آن، پله‌های عروج‌اند؛
پله‌هایی که نیاکانِ این سرزمین، گام به گام از خاک به روشنایی می‌رفتند؛
از دخمه به سپهر،
از استخوان به فروغ.
سنگ‌نبشته‌ی شکسته‌ی پهلوی که بر دیواره‌ی این حوضچه نقش بسته است، هنوز نفس می‌کشد؛
نامِ بابکان، یادِ مرزبانِ بیشاپور،
و فرمانی که در ماهِ آبانِ سالِ ششمِ یزدگردِ شاهنشاه نوشته شد،
تا پیکرِ تنی از پیروانِ آیینِ بهی،
با آیینی پاک و هدیه‌ای به بهای دوازده هزار مزد،
به این دخمه سپرده شود؛
آنجا که مرگ، پایان نبود،
و دخمه، دروازه‌ی نور بود.
بر فراز این تپه‌ی کهن، استودان‌های زرتشتی و چاه‌های سنگی،
چون نگهبانان خاموشِ تاریخ ایستاده‌اند؛
نگهبانان رازی که از سده‌های پنجم تا هفتم میلادی،
از دلِ شاهنشاهی ساسانی،
به امروزِ اقلید رسیده است.
مردمان این دیار، این جایگاه را مبارک می‌دانند؛
زیرا باور دارند که روحِ نیاکان،
هنوز بر لبه‌ی این سنگ‌ها نشسته است،
و باد، هر شب نامِ آنان را در گوشِ کوه زمزمه می‌کند.
و اقلید،
این گلوگاهِ کوه و کویر،
از دیرباز «کلیدِ فتحِ فارس» بوده است؛
شهری که پیش از گشوده شدنِ دروازه‌های پارس،
باید از آستانه‌ی آن گذر می‌کردند.
از این‌رو، حوضِ دختر گبر،
تنها یک اثرِ باستانی نیست؛
شناسنامه‌ی سنگیِ شهری است
که تاریخِ خود را نه بر کاغذ،
که بر پیکرِ کوه نوشته است؛
و «دختر گبر»،
در اسطوره‌ی مردم اقلید،
نه یک نام،
بلکه فروغِ نگهبانِ این آستانِ مینوی است؛
فروغی که هنوز
بر پله‌های سنگیِ دخمه می‌تابد
و راهِ خاموشِ نیاکان را
به سوی آسمان نگاه می‌دارد.

باز گردانی سنگ نبشته ی استودان دختر گبر اقلید:
این دخمه
…….
بابکان
یکم
….
……
……
زرتشتیان
وبیشاپور
مرزبان فرمود
ساختن و این ماه
آبان در
سال ۶ یزدگرد
شاهان شاه
و روز خور به بخت
شد و روز ماه
تنی به این آیین را
به دخمه نهاده و
خواسته(ای) به ارزش
۱۲۰۰۰ مزد
فرمود دادن

یشن: ورود انسان در لحظه ی راز،رخداد مقدس
یشت: آواز او در دل آن راز ،آواز مقدس
مهنا:ماه گونه،مانند ماه
عنقا:سیمرغ
عروج: پرواز روح بسوی روشنایی مینوی

سایه های وهم

​کاش اندر پسِ دل پرده‌ی پندار نبود
یا که در آینه‌ها جسم گرفتار نبود

​هفتگردون همه در قبضه‌یِ یک آهِ غریب
ورنه در چنبرِ اَفلاک، چنین تار نبود

​تشنه بر تیغ زدیم و جگری سوخته‌وار
موجِ ما را طلبِ ساحلِ هموار نبود

​چرخِ بازیگر از این ولوله در بُهت بماند
کآنچه بر ماست از این گردشِ دَوّار نبود

​ما سیاوُش‌صفت از آتشِ خون بگذشتیم
پاک‌جان را حذر از دشنه‌ی خونخوار نبود

​بیش از این در قفسِ تن، رهِ جان پیمودیم
گرچه در خلوتِ ما، جُز رخِ دلدار نبود

​هر که را در سرِ این بادیه، عزمِ سفر است
گو میا، کآنکه در این ره، هوسِ دار نبود

​هفت دریا همه در دیده‌ی تر غرق شدند
تشنه‌ای یافت شد و حیف که بیدار نبود

​ما به بازیچه‌ی تقدیر، تن آراسته‌ایم
ورنه در مَسلخِ جان، جُز رهِ دشوار نبود

​فلک از هیبتِ این ناله‌ی ما خون بگریست
گوئیا در ملکوتش، شبِ اسرار نبود

​تا که ققنوسِ اساطیر به پرواز آمد
سوخت در آتشِ خویش و غمِ تکرار نبود

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی خیال
۱۴ دی ۴۰۴

​پی‌نوشت:
درنگی بر کرانه‌ی عدم
​این غزل، روایتگرِ شبیخونِ آگاهی بر پیکره‌ی وهم است؛ آنجا که آدمی درمی‌یابد جهان، نه یک حقیقتِ صلب، که آینه‌خانه‌ای لرزان است. در این ساحت، «منِ» گرفتار در بندِ آینه‌ها، با ناله‌ای که ارکانِ ملکوت را به لرزه درمی‌آورد، علیه جبرِ دَوّارِ افلاک می‌شورد.
​سیاوش‌وار گذشتن از آتش، نه یک اسطوره‌ی کهن، که انتخابی است مدام؛ انتخابی برای گسستن از «هفت گردون» و رسیدن به آن بیداریِ غریبانه‌ای که در دریایِ حقیقت، تشنه می‌ماند اما بَرده‌ی ساحلِ هموار نمی‌شود.
​ «ققنوس». او نه برای مرگ، که برای کشتنِ «تکرار» به آتش می‌زند. این سوختن، والاترین کنشِ فلسفیِ انسانی است که دریافته است در این کهنه رباط، تنها ثباتِ ممکن، «فنا شدن در شعله‌یِ خویش» است تا از خاکسترِ پندار، سیمرغِ حقیقت به پرواز درآید.

فانوس گمشده ی اشباح

​در شبِ همهمه، فریادِ هزار اشباح است
چشمِ بیدارِ زمان بر گذرِ ارواح است
تکیه بر تختِ فراموشیِ تقدیر زدیم
که جهان آیینه‌ی اشکِ یکی تمساح است

​گرچه از پنجره‌ی چشمِ حقیقت دور است
آنچه را دیده‌ی ما دیده و آن مستور است
پشتِ این صورتِ بی جان و غبارآلوده
چهره‌ای از شبحی گمشده و مسحور است

​شرحِ این واقعه را از شبحِ پیر بپرس
رازِ پنهانیِ این خوابِ نفس‌گیر بپرس
عقل اگر راه به جایی نبرد در شبِ گور
پاسخِ وسوسه را از لبِ تقدیر بپرس

​آخرِ قصه نه این لرزشِ پوشالیِ ماست
نه همین پوچی و این ناله‌یِ توخالیِ ماست
در نبردی که میانِ دل و این ثانیه‌هاست
فتحِ فردا، ثمرِ باورِ جنجالیِ ماست

​پس از این معرکه، آن نغمه که باقی‌ست تویی
در شبِ مستیِ ما، ساغر و ساقی‌ست تویی
مرگ اگر هست، همین ریختنِ قالب‌هاست
آنچه در دایره‌یِ واقعه باقی‌ست، تویی

​فاش گردیده که این پرده، فرو ریختنی‌ست
پرده‌ی مبهمِ پندار که آویختنی‌ست
غایتِ فلسفه این است: که در نقطه‌یِ اوج
مرگ، پیوندِ بزرگی‌ست که آمیختنی‌ست!

​سرِ این رشته گره خورده به بیداریِ ما
به همین تابشِ در لایه‌یِ دشواریِ ما
ما همانیم که از مرگ، ابد ساخته‌ایم
حک شده بر دلِ تاریخ، پدیداریِ ما

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
۱۲دی ۴۰۴

پی‌نوشت :
در شبِ همهمه، آن‌گاه که اشباح از شکافِ ثانیه‌ها عبور می‌کنند،
فانوسی پنهان در سینه‌ی انسان می‌لرزد؛
نه برای روشن‌کردنِ راهِ گور،
بلکه برای افشای دروغِ تاریکی.
این شعر، روایتِ مردگانی نیست که فرو می‌ریزند؛
سرودِ ارواحی است که از ویرانیِ قالب‌ها عبور می‌کنند
و از مرگ، پلی به سوی پدیداری می‌سازند.
اینجا عقل، از دروازه‌ی شب بازمی‌گردد
و پاسخ، از لبِ تقدیر زاده می‌شود؛
زیرا در منطقِ کیهان،
مرگ پایانِ نور نیست،
نقطه‌ی جهشِ زمان است
برای آن‌که انسان، برای یک‌بار هم که شده،
خودِ فانوسِ گمشده‌ی اشباح باشد

سیمرغ وجود

من آمده از روحم و از جوهر افلاک
از گرد ستاره ، نه از این ذره ی
خاشا‌ک

در خاک درافتادم و مقصود نه خاک است
بر خاک نشینم ، بشوم خاک طَرَبناک

من مرغ همایم که به خلد است نشیمن
کی جای بود مرغ هما را قفس خاک؟!

عالم همه در حسرت آن چشمه‌ی خضرند
من تشنه‌ی عشقم و به جان مست می پاک

تا راز درونم ز سراپرده برون گشت
بی پرده زدم جامه ی خود را چو گلی چاک

پیمانه‌ی من پر شده از باده‌ی باقی
ساقی برسان آن قدحِ روشنِ بی‌باک

در رقص درآ چون که از آن باده چشیدی
پا بر سرِ هستی زن و خوش درشکن این تاک

ای مطربِ جان، نغمه‌ی تکبیر بگردان
تا مست شود جانم از این جام فرحناک

خاموش که تا فاش نگردد سرِ مستان
بگذار که در پرده بماند لب نمناک

هر کو به جگر خارِ غمِ عشق ندارد
او را چه خبر باشد از این آیه ی لولاک؟

هر قطره که از بحر جدا ماند و غریب است
جوید ره دریا و بشوید رخ غمناک

آن کس که ز جان بنده و درگاه خدا شد
سلطانِ جهان است و ندارد ز کسی باک

جان‌ها همه چون شیشه و آن نور چو خورشید
ای شیشه شکن!، جلوه کن آن پرتوِ پژواک

من باز سپیدم به سویِ قله ی عنقا
جایِ مگسان نیست در این منزلِ چالاک

بازآمدم این بار که تا جان بفشانم
ققنوس اساطیرم و آتشگه ادراک

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۲۳ دی ۴۰۴
مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر
آتشکده ی دل

پی‌نوشت: درنگی بر کرانه ی ابدیت
​«ما نه ساکنان زمین، که خاطراتِ سرگردانِ ستارگانیم در کالبدی از غبار؛ مسافرانی که از انفجارِ نخستین (Big Bang) تا انجمادِ آخرین، حاملِ رازی مکتوم در دی‌ان‌ای (DNA) فرشتگانیم.
​در این قمارِ کیهانی، “ادراک” همان آتشی است که ققنوسِ جان را می‌سوزاند؛ نه برای نابودی، بلکه برای رهایی از جاذبهٔ “تَفَرُّد” و رسیدن به مدارِ “وحدت”. هر واژه در این سُروده، پژواکی است از برخوردِ نور با شیشهٔ شکستهٔ زمان؛ ما همان نوری هستیم که به تماشایِ خود در تاریکیِ ماده نشسته‌ایم.
​راز در اینجاست ،قفس از جنس خاک است، اما کلید، از جنسِ همان آتشی است که در نهادِ ماست.
بسوز، پیش از آنکه خاک شوی، تا ببینی که تو خود، همان جاده‌ای هستی که قرار بود به مقصد برسد.»

جام ستاره زاد ادراک

​همچون شبحِ گمشده در گورِ نهانیم
ما ذره‌یِ رقصنده به پهنایِ جهانیم

​در چرخه‌یِ بی‌آخرِ این ساعتِ تکرار
یک لحظه پدیدار و دگر لحظه نمانیم

​از نبضِ ستاره به رگِ خاک وزیدیم
ما وارثِ این حیرتِ جاری به زمانیم

​در وسعتِ سردِ ابدیت، ز ستاره
جسمیم که در آینه‌یِ روح، روانیم

​سقفی ست پر از حفره و ما نورِ غریبیم
در کالبدِ ماده، چه بی‌نام و نشانیم

​از کـوره بـرون آمـده در قالبِ تشـویش
تا باز به اصـلِ خـود و آن نـور بـرانیـم

​در گـوشِ لـحد، قصـه‌یِ پـرواز بخـوانـیم
ما زنـده به مـرگـیم و به فـردایِ عیانـیم​

ما قـطره نبـودیـم کـه در خـاک بـپـوسـیم
ما مـوجِ خـروشـنده‌ به مرداب گمانیم

​از مـاده گذشـتیم و بـه مـعنا برسـیدیم
در وسـعتِ ادراک، فـراتـر ز مـکانـیم

​آن سـنگ که بر گـورِ مـن و ماست، غـباری‌ست
ما صـخـره‌یِ نـوریم که در بـاد وزانـیم

​ما جـامِ جـهانـیم و جـهان در دلِ ما گـم
هـم کـوزه و هـم بـاده و هـم ساغر جانیم

​از ذره بـه خـورشـید سـفر کـرده و اکنـون
ققنوس اساطیر زمان در نوسانیم

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۱۷ دیماه ۴۰۴

​پی‌نوشت:
​این سروده، مرثیه‌ای برای نیستی نیست؛ بلکه شکوهِ هستی در کالبدی محدود است.
ما تنها تماشاگرانِ جهان نیستیم، ما خودِ جهانیم که پس از میلیاردها سال سفر در کوره‌های ستاره‌ای، اکنون به زبانِ انسان سخن می‌گوییم.
​هر اتم در بدنِ ما، روزگاری در قلبِ یک ستاره تپیده است؛ و این یعنی مرگ، تنها بازگشتِ موج به دریاست، نه پایانِ دریا. انسان در این منظومه، «جامِ بی‌کرانگی» است؛ ظرفی از خاک که شرابِ ابدیت را در خود جای داده است. ما همان ققنوس‌هایی هستیم که از خاکسترِ سردِ ستارگان برخواسته‌ایم تا در آینه‌یِ ادراک، شکوهِ این رقصِ کیهانی را به تماشا بنشینیم.
​به یاد داشته باشیم: ما غباری نیستیم که در جهان گم شده باشد، ما جهانی هستیم که در غباری پنهان گشته است.

جام نور ازل

ما جوهر شعریم و جدا از تن خورشید
از گوهر مریخ و مه و پرتو ناهید

​ ما مرغِ خوش‌الحانِ گلستانِ الستیم
پرواز نمودیم ز بال و پرِ تمجید

​ در صومعه‌ی خاک نگنجد دلِ ما، زان
ما را طلبیدند به میخانه‌ی توحید

​از قلّه‌ی قافیم و ز عنقای بلندیم
فارغ ز هیاهویِ کلاغان و ز تردید

​در جامِ سفالینِ تن این باده‌ی ناب است
کز کوثرِ جان آمده با نغمه‌ی تجوید

​ما محرمِ رازیم و در این پرده‌ی هستی
هر ذره ز ما یافت در آیینه‌اش امّید

​دستی که به زلفِ ازل آویخته مائیم
نی بنده ی حرصیم و نه زندانیِ تقلید

​از مَشرقِ معناست که ما چهره گشودیم
نوریم که بر شبِ پره ها یکسره تابید

​بیگانه‌ی خویشیم و در آغوشِ حقیقت
رفتیم ز خود تا که شویم گوهر جاوید

​ مریخ بشوید ز غبارِ مَنِ ما، شک
ناهید نهد بر لبِ ما بوسه‌ی تایید

​ما موجِ خروشنده‌ی دریایِ سکوتیم
فریاد کز این صخره ی سرسخت چها دید

​ در دفترِ تقدیر قلم در کفِ ما بود
ما واژه به واژه شده‌ایم آیتی از عید

​ای خواجه مپندار که ما خاک‌نشینیم
ما ریشه دواندیم در این خانه ی تبعید

​چون بویِ گلی در قفسِ باد اسیریم
اما دلِ ما ابر غریبیست که بارید

​گر چرخ بگردد که بریزد پرِ ما را
ما بال گشودیم ، نترسیم ز تهدید

​ از باده‌ی اشراق چنان مست و خرابیم
کآباد نگردد دلِ ما آنچه که نوشید

​در مکتبِ عُشّاق جهان، جام حقیقت
عشقست که از ساغر این میکده جوشید

​ما آتشِ عشقیم در این کالبدِ سرد
حتی اگر این پیکر ما یک شبه پوسید

​بگذار که این تن بشود خاک و بسوزد
ما جانِ جهانیم و می باده ی جمشید

​در آتشِ خود سوخته، تکرار شد اما
ققنوسِ اساطیر که از شعله نترسید

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر آتشکده ی دل
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۱۸دی ماه ۴۰۴

​پی‌نوشت:
غایتِ تجرد
این غزل، روایتِ هبوطِ نوری است که در زندانِ تن (جام سفالین) به یادِ موطنِ اصلی خویش (گلستان الست) افتاده است. حقیقتِ ما نه در جرمِ سردِ عناصر، که در جوهره‌ی مُجرّدِ آگاهی نهفته است؛ آنجا که انسان نه مشاهده‌گرِ کیهان، بلکه خودِ کیهان است که به سخن درآمده.
​در این سیرِ اشراقی، مرگ تنها یک استحاله است؛ چرا که جانِ آگاه، همچون ققنوسی بر قله‌ی قافِ اراده، از خاکسترِ پدیدارها برمی‌خیزد تا ثابت کند که “فنا” در ساحتِ عشق، چیزی جز تکرارِ ابدیِ حضور در مدارِ مشرقِ جاوید نیست. ما نه از جنسِ خاک، که از جنسِ همان نوری هستیم که پیش از خلقتِ خورشید، در رگ‌هایِ هستی می‌تپید

رستاخیز ققنوس در دخمه

​از نور ستاره قلمم شعله برافروخت
وز پرتو خورشید و زحل بال و پرم سوخت
بر سفره‌ی خاکسترِ پژواکِ اساطیر
ققنوسِ اساطیر، بقاییِ دگر آموخت

​ققنوسِ نوآموزِ من از آتشِ دیرین
بر خاکِ کهن بال گشوده‌ست چو شاهین
تا پنجه‌ی خود را بنهد بر سرِ دخمه
آواز دهد بانکِ سرودی کهن‌آیین

او می دمد اکنون به دمن آنچه که دیده
با فر کیانی که ز زرتشت رسیده
در گوش کر دهر چنان نعره برآرد
گویی که ز آن نعره سکوتش نرهیده

هر قطره‌ی اشکم که بر این سنگ، فرو ریخت
با جوهرِ خورشید و مِیِ ناب، درآمیخت
آزاد شد از بندِ زمان، جانِ اسیرم
وز کنگره‌ی عرش، به ققنوس درآویخت

در متن اساطیر کهن گمشده ناهید
آمیخته باخاک وطن گوهر جاوید
هر دخمه کنون پرتو نوریست که در آن
تفسیر شده مرتبه ی شوکت خورشید

آن فّرِ کیانی که ز زرتشت، نشان داشت
در جانِ منِ سوخته، خود روح و روان داشت
ما شعله‌ی جاویدِ همان آتشِ پاکیم
این چرخِ کُهن، در دلِ خود، رازِ نهان داشت

بر زاویه ی دخمه یکی واژه سروده
هر چند غبار از تنش این یشت زدوده
بنگر که چه سان روح من از بند رها شد
مرگ است که دروازه ی ادراک گشوده

این یشت که بر تن شده، پیراهنِ نورست
پایانِ جدایی و سرآغاز حضور است
در دخمه دگر، ظلمتِ شب راه ندارد
این گور کنون، غرقِ تماشایِ عبور است

از حنجره ی دخمه برآید غم پنهان
وز هیبتِ این نغمه، ستاره‌ست گریزان
در دخمه‌ی خاموش، یکی شعله برآورد
تا باز کُند پنجره بر فصلِ پس‌ از آن

بشکست طلسمِ شب و آن دخمه‌ی دلتنگ
برخاست همایِ دل از این عرصه‌ی بی‌رنگ
شد ترجمه‌ی هر چه که اسطوره و راز است
یک قطره ز خونِ قلمِ خسته‌ بر این سنگ

دستانِ قلم، مست شد از بویِ زبرجد
بربست کمر، تا بشود محرمِ ایزد
از دخمه به خورشید، پلی ساخت ز واژه
تا نورِ ازل بر دلِ این خاک بتابد

در سینه‌ی این دخمه صفِ جمجمه و قوش
چون لشکرِ خاموشِ زمان‌های فراموش
هر کاسه‌ی سر، آینه‌ی رنجِ بشر بود
هر مهره، شکستی ز ستونِ تنِ خاموش

اشباح شب دخمه ز آن صخره پریدند
با شعله ی ققنوس به فانوس دمیدند
گویی نفسِ مرده‌ی ارواح نیاکان
پیچیده زآن دخمه به لاهوت رسیدند

در پهنه‌ی گیتی که پر از خدعه و رنگ است
بینِ من و این کالبد، آرامش و جنگ است
مرگ ارچه به ظاهر شبِ تاریکِ فنا بود
اکنون به تماشایِ رخش، قافیه تنگ است

آن فّرِ کیانی که چو تاجی به سر ماست
با نغمه‌ی سیمرغ، هم‌آهنگ و هم‌آواست
در شام اساطیر، ز آتشکده ی دل
برخاسته ققنوس و بسوی ره فرداست

برخیز و ببین آتشِ ما سرد نگردد
این مرغِ سبکبال، دگر طرد نگردد
در معبدِ اندیشه، ستون‌ها همه نور است
آنجا که خرد، هم‌سفرِ درد نگردد

ما وارثِ این خاکِ پر از گنجِ نهانیم
در متنِ اساطیر، ز زرتشت نشانیم
از آتشِ دل، راه به افلاک گشودیم
تا باز بدانیم که ما، جانِ جهانیم

ما قطره‌ی اشکی ز رخِ صبحِ الستیم
کز ساغرِ این دخمه، چنین باده پرستیم
هر قفل که بر درب دل از جنس زمین بود
بشکست در آن لحظه که با نور، نشستیم

فارغ ز زمان گشته و در روی زمین گم
در چرخِ سماعی که نه من ماند و نه مردم
ققنوس و من و سِرِّ مگو، یک‌سره گشتیم
در خوشه‌ی نوری که بتابید چو گندم

پایانِ سفر نیست، که آغازِ ظهور است
این دخمه کنون معبرِ انوار و عبور است
ما شعله‌ی جاویدِ همان یشتِ غریبیم
اینک پسِ هر واژه، پر از حلقه ی نور است

پایانِ سخن، مطلعِ خورشیدِ دگر شد
این مرغِ جگرسوخته، ز خود نیز به در شد
در وسعتِ ادراک، فنا گشت و بقا یافت
آن کس که در این دخمه، ز اسرار، خبر شد

من قصه به پایان برم، این گور بماند
ققنوس اساطیر چو منشور بماند
ققنوسِ من از خاک به افلاک سفر کرد
تا نامِ وطن در طبق نور بماند

سروده ی
ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر اساطیر
۱۶بهمن۴۰۴

پی نوشت:
گاهی برای تماشایِ ازل، باید در آستانه‌ی غروب ایستاد.»
​اینجا، در پیشگاهِ سنگیِ تاریخ، «دخمه» دیگر نه جایگاهِ سردِ فنا، که گهواره‌ی تپنده‌ی نوری است که از جانِ برخاسته است. ایستادن در این نقطه، شهامتی است برای یکی شدن با اسطوره؛ آنجا که ققنوس، بال‌هایش را نه از آتش، که از «خرد و فّرِ کیانی» وام می‌گیرد تا بر فرازِ سکوتِ سنگ‌ها، آوازِ جاودانگی سر دهد. این سروده ، روایتِ انسانی است که از میانِ غبارِ قرون، پلی از واژه به سوی خورشید ساخته است
رستاخیز ققنوس در دخمه،
روایتِ برخاستن یک انسان اندیشمند از دلِ دخمه‌های تاریخ زمان است؛
جایی که مرگ به دروازه‌ی ادراک بدل می‌شود
و فَرّ کیانی، نه در اسطوره‌ها، بلکه در جان انسان امروز زنده می‌گردد.

* یشت: سرود نیایش
* فرکیانی: فره ایزدی

ققنوس اساطیر

ققنوسِ اساطیر منم، خسته و چالاک
تا پر بگشایم به شبِ تار چو پژواک

اندوه من این‌ است که خاکستر و سرما
بردند ز جان شعله‌ی خورشید به خاشاک

اما من از آن آتشِ جان، شعله برآرم
تا برفکنم پرده‌ی این سردی و کولاک

با بالِ شکسته، ولی از خاطره لبریز
می‌سازم از این درد، دوباره پرِ ادراک

در سینه‌ی من سوگِ هزاران شبِ خاموش
پیچیده کنون هاله‌ای از ناله‌ی غمناک

در من نفسِ پیرِ جهاندیده هنوز است
فریادِ سکوتم چو میِ ناب زِ یک تاک

برگردم و از خاک، کنم پیکرِ تاریخ
تا زنده شود خاطره‌ی مرده‌ی این خاک

در سینه‌ی من آتشِ جاوید نهفته است
تا باز دمی بشنوم از شعله‌ی بی‌باک

فانوسِ شبِ گمشده در ظلمتِ دیرم
تابم به درخشش، به فراسوی دلِ پاک

با یادِ نیاکان به بلندی برم آواز
در ساحتِ تاریخ نهم پای بر افلاک

آغاز کنم فصلِ دگر در دلِ تاریخ
تا بشنود این قوم صدایم ز دلِ چاک

تا باز در آغاز شود قصه‌ی خورشید
از آتشِ این دل، نه ز خاکسترِ نمناک

ققنوسِ اساطیرم و آتش زده شعرم
در مجمرِ دل، مرغِ سکوتم شده پَرنـاک

از مجموعه اشعار
پژواک فریاد
دفتر اساطیر
سروده ی ققنوس اساطیر
محمود گندم کار وحید
۲۷ اردیبهشت۴۰۴

پی‌نوشت:
این سروده، آتشدان اندیشه‌ای‌ست برخاسته از دل خاکستر قرون؛
پژواکی‌ست از تاریخ خاموشی‌ها و نغمه‌ای برای برخاستن دوباره‌ی روح اساطیر.
ققنوسِ درون من، نمادِ آن روحِ خسته‌ اما جان‌سخت است که از ژرفنای شب‌های خاموش به آتش برمی‌خیزد.

این شعر، آغازِ طوماری‌ست از پژواک اساطیر؛
بانگِ قبیله‌ای خاموش، نجوایی از استخوان‌های سوخته،
و ندایی برای آنان که هنوز در دل شب، صدای خورشید را می‌جویند.

من، فرزندِ خاکی کهن، از تبار نیاکانِ خاموش،
با کلمات، خاک را جان دادم و با آتش دل، از سرمای قرون گذشتم
تا بگویم: هنوز در سینه‌ی این قوم، شعله‌ای هست.

این شعر، نه مرثیه‌ای برای گذشته،
بلکه حماسه‌ای برای آینده است؛
آغازی برای برافروختن مشعل فراموش‌ شدگان،
و سفری دوباره به ژرفنای خاطره و ایمان.

کوچ بی بازگشت

من زاده ی دو کوچم و از جنس انتظار
همراه کوه و صخره و همزاد هر بهار

نقش است رازهای نیاکان نیک من
بر دخمه های کهنه و پوسیده در غبار

از ژرفنای ساکت و گسترده ی کویر
تا قله های سرکش سربرره و دهار

آن گورهای خفته در آغوش تپه ها
گویند از تمدن و فرهنگ این دیار

در دره های چشمه نشان، گورصخره ها
برپاست تا بماند از آن دوره یادگار

یک گور استودان که نمادی ز مادهاست
در صخره های باعظمت هست برقرار

این قلعه های کهنه بر آن قله های پیر
آن استودان سنگی و این نقش آشکار

بر سنگهای مرمر افتاده بر زمین
تندیس راستین نیاکان با وقار

آن قوم بااصالت مهنی و میهنی
سالار و پهلوان و دلیران روزگار

روزی ز شهر میهنه در خاک مه ولات
از زادگاه بوسعید در دشت سبزوار

آنجا که بوسعید ابوالخیر میهنی
آن پیرحق که بود خدا را همیشه یار

آرام یافت در دل خاک مقدسش
معنا نمود مکتب عشق به کردگار

روزی به حکم پادشاه ازسرزمین خویش
کوچ بدون بازگشت و به آینده رهسپار

در جستجوی میهنی پاینده در غروب
مردان رزم با سپه واسب راهوار

در دشت لوت و پهنه ی شهرهلیل رود
ساکن شدند بر دمن و دشت لاله زار

راهی شدند بر در باغ چنار پیر
آنسوی چشمه ماه نهادند کوله بار

افکنده پنجه بر سر دزدان راهزن
در جاده و گذرگه و در دره و گدار

بر سنگ گورهایشان نقشی ز شیر وسرو
یعنی که جانشان به ره این وطن نثار

کوچ نیای من شبی در جاده های پارس
از جور کدخدا شده در قهر و در فرار

الله داد و خواهر و دیگر برادرش
کردند عزم کوچ به صحرای همجوار

از سمت شرق وقت شبانگه سه همسفر
راهی شدند یکسره در دشت و کوهسار

از زادگاه خویش ، ز کردشول پارسه گرد
کوچ بدون بازگشت تا پای یک چنار

در دره ها و تنگه ی شاهان چو آمدند
آوای یک تن از پریان ،ناله های زار

افسانه ای فسون شده از عهد قوم ماد
از عمق چاه سنگی و گلبوته های خار

لالای خواب دخترکی در های و هوی باد
پژواک کوچ لک لک و ققنوس و زاغ و سار

آن دخترک چو گوهری در مرز ماد و پارس
درعمق حوض سنگی و ساروجی مزار

بر جسم مومیایی اش صندوق آبنوس
اسرار ناشنوده اش در عمق سرد غار

نیلوفران به پیکر وی دسته دسته بود
دهها سده نهفته بود آن درج شاهوار

ای دخترک ز خواب گرانسنگ شو دمی
بیدار و چنگ را بنه بر زخمه های تار

بنواز تار خویش و بزن ساز کهنه را
تابشنوم نوای تو در این خواب در گذار

اجساد مرده های کهن ، زیر چنار پیر
در گورهای بی نشان ، خوابیده بی شمار

پیچیده در سکوت شب این روزگار سرد
فریاد مرده ای ز هیاهوی سوسمار

گردوی پیر در دلش رازیست جاودان
پاینده ، سربلند و تنومند و پایدار

رازی که درسکوت زمان مهر و موم گشت
در گورهای کهنه بر دامان سبزه زار

دیریست فصل عمر نیاکان تمام گشت
شد روی گور یک یکشان، باد رهگذار

سروده شده در
۲۲خرداد ۱۳۹۰
از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر چشمه ماه

پی نوشت:

کوچ اول:
اشاره به مهاجرت نیاکان پدری ام از تبار ایل بزرگ کردشولی از بازماندگان ایل باستانی پاسارگادیان و از یادگاران نسل هخامنشی که در عهد صفویه در شش نسل پیش از دیار پاسارگاد پارس اولین پایتخت هخامنشیان در جوار آرامگاه کورش بزرگ به چنارناز یزد که با نیاکان مهنی پیوند خویشاوندی نمودند.

کوچ دوم:
اشاره به مهاجرت نیای مادری نیاکان پدری ام از ایل بزرگ مهنی که در سده های پیشین از میهنه ی خراسان زادگاه شیخ ابوسعید ابی الخیر میهنی به دشت هلیل رود کرمان و سپس به دشت باستانی چنارناز یزد صورت گرفته است.

مرزهای ساکت و گسترده ی کویر:
اشاره به هرابرجان یزد دیار قنات و قنوت و قناعت ،خاستگاه کهن سرو باستانی و زادگاه مادرم ،این مهربانوی کویر و کوهستان ،آفتاب و آب و مهربانی
سرچشمه ی محبت و شکوهمندترین واژه ی شگرف آفرینش ،،

چنار سبز کهنسال چنارناز
سی و هفتمین اثر طبیعی ثبت شده کشور در زادگاه پدری ام واقع شده است که در همسایگی درخت کهنسال هزاران ساله ی گردوی در باغ قرار دارد که در شعر چنار به آن اشاره داشت

دخترک اشاره به جسد دختر بچه ی باستانی که برای هزاران سال در دخمه ای سنگی در سربرره ی چنارناز خفته بود و رازهای تاریخ این دیار کهن در دلش نهفته بود که پیش از این در شعر دختر چهل گیس گلپا بدآن پرداخته شد.

چنار

ای چنار کهنه زان دوران دور
ای شکوه جاده های بی عبور

بر تنت زخم تبرها مانده است
ساقه هایت تابش دریای نور

برگهایت پنجه های آتشست
ریشه هایت درخموشی های گور

زائرانت قرنها پنهان شدند
در جوارت ساکن شهر قبور

ای چنار، ای تک درخت آشنا
ای نماد مردمان با شعور

پهلوان جنگل اسطوره ای
شاخسارانت تنومند و قطور

بس حکایتها ز دوران دیده ای
قصه هایت را برایم کن مرور

شرح این ویرانه ها را جغد پیر
در طنین غارهای سوت و کور

وز فراسوی شگفت روزگار
بازگو میکرد اینجا با چغور

یاد باد آن روزگاران کهن
بزم شادی بود و لبخند و سرور

بر سر هر شاخۀ سبز چنار
دسته دسته زاغ و انواع طیور

در هزاران سال بر این کوه و دشت
گردش خورشید و گرمای حضور

از ظهور مردمان باستان
بر دهار و چشمه ماه و چشمه شور

آن دلاورهای کوهستان آشیان
شیر مرد و پهلوان سالارپور

قهرمانانی که در میدان رزم
در صف پیکار بی باک و جسور

پس کجایند؟ آن سواران دلیر
در هجوم جنگجویان شرور

وز سموم بادهای هرزه گرد
مانده برجا اسکلتهای صبور

در شگفتم از سکوت جمجمه
کاسۀ سرهای لبریز از غرور

یادها، فریادها در بادها
جسمها و چشمها در کام مور

استودان چون آسیاب مردگان
استخوان می کوفت با بیداد و زور

عاقبت از گردش این روزگار
گورها شد لانه ی مار و سمور

آن چنار ناز در این دشت شد
یادگار قوم مهنی غیور

از مجموعه اشعار پژواک فریاد
دفتر چشمه ماه
سروده شده در۷ بهمن ۹۰

پی نوشت:
درخت چنار کهنسال هزاران ساله ی چنارناز بعنوان نماد برکت و جاودانگی دومین درخت کهن‌سال ثبت شده درآثارملی طبیعی استان یزد است که به شماره ۳۵ در فهرست آثار ملی طبیعی کشور به ثبت رسیده است و بعنوان یک درخت مقدس که از عهد نیاکان باستانی همچنان زنده و سرسبز نظاره گر تاریخ و جغرافیای این سکونتگاه باستانیست از ارزش معنوی و احترام بالایی در بین مردمان این سرزمین برخوردار است.
در گورستانی کهن ، بر دامنه ی تپه ای باستانی در همسایگی این چنار قطور نیاکان مردمان این سرزمین در دل خاک آرمیده اند.
صدها سال است که در شیب تند تپه استخوانهای فرسوده شان در خاک فرو رفته و یا از دل خاک برآمده و گذر زمان را در گوش زمین فریاد می زنند.
بنا به پژوهشهای صورت گرفته از سوی پژوهشگر بزرگ استاد دکتر جمشید صداقت کیش در کتاب کردان پارس و کرمان مردمان این دیار بازماندگان ایل بزرگ کردتبار مهنی هستند که از خطه ی کرمان تا دشت سبزوار خراسان پراکنده اند.
از کتب تاریخ کرمان و خراسان اینگونه برداشت می گردد : مردان مهنی که خودرا از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر میهنی یا مهنی عارف و شاعر نامدار ایران زمین می دانند مردمی سلحشور و جنگجو ، دانا و توانمند بوده اند و در روزگاران گذشته پیش از عصر صفویه توسط پادشاهان پیشین بنا به انگیزه های سیاسی از مهنه ی خراسان به سرزمینهای دور دست در کرمان کوچانده شده اند.
ایل مهنی بزرگترین ایل کرمان هست که بر پهنه ی دشت هلیل رود در جیرفت و بافت سکونت گزیده اند و بنا به تحقیقات تاریخی و تاریخ سنگهای قبور درگذشتگانشان برخی از آنها در سده های گذشته با کوچ مجدد به سرحدات مرز فارس و کرمان و یزد در چنارناز رحل اقامت افکنده و نژاد فعلی مهنی از بازماندگان آنها بحساب می آیند.
وجود گورستان قدیمی مهنی ها با بیش از ۱۵۰ سنگ گور صندوقی چهار گوش مرمرین با نمادهای شیر و سرو و گل نیلوفر با پیشوند نام سالار و پهلوان درج شده بر سنگ گورهایشان بر بالای تپه ای در نزدیکی گردوی کهنسال چند هزار ساله بیانگر سکونت آنان از سیصد و اندی سال قبل تا کنون در این سرزمین می باشد تا آنجا که رازهای زندگی این مردمان و دلیل مهاجرت انان به اینجا در گذرگاه زمان گم گشته و در دل خاک این گورستان مدفون گردیده است.

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

88 دیدگاه

سرور ویسی · 2024/12/12 در

به به چقددلنشین. 💝🙏

    محمود گندم کار · 2026/02/13 در

    سپاس از مهر شما
    خوشحالم که این شعر توانسته لحظه‌ای دلنشینی در جانتان بنشاند.
    درود و روشنایی بر شما

بابک بابایی · 2024/12/05 در

درود جناب گندم کار استاد بزرگوار واقعا زبان ناتوان هست در وصف سروده هاو این حجم از اطلاعات بی اندازه شما ماندگار باشید و سرفراز

    محمود گندم کار · 2026/02/13 در

    استاد ارجمند، از لطف بزرگ و نگاه ژرف شما صمیمانه سپاسگزارم.
    این‌همه مهر و همدلی از سوی خواننده‌ای فرهیخته، برای من افتخاری بزرگ و دلگرم‌کننده است.
    پاینده و سرافراز باشید.

محمد جواد محمودی · 2024/11/03 در

عالی بود دمتون گرم👏🌷🌹

    محمود گندم کار · 2026/02/13 در

    از مهر شما بسیار سپاسگزارم.
    خوشحالم که گرمای واژه‌ها با دل شما هم‌نفس شده است.
    درود بر نگاه مهربانتان

علیرضا خوشرو · 2024/03/30 در

سلام
همیشه از قلم توانمند شما آموختم
انشاالله همیشه سلامت و پایدار باشید

شاعر شدن یعنی
یک روح هرجایی
با درد ور رفتن
تزریق تنهایی

شاعر شدن یعنی
خون مردگی در سر
هی سکته ی مغزی
مابین هر دفتر

    محمود گندم کار · 2026/02/13 در

    درود بر شما
    از لطف و اعتماد همیشگی‌تان سپاسگزارم.
    امیدوارم قلم من، همچنان شایسته‌ی همراهی نگاه روشن شما باشد

عبدالرضا حاجی زاده · 2023/11/07 در

بسیار زیبا. بخوبی تاریخ ایران را به نظم، بیان کردید. و این اول نشان از دانش تاریخی بالای شماست، دوم ، قلم قدرتمند شما در نوشتن. تن تون سالم و قلم شما تواناتر باد.

    محمود گندم کار · 2026/02/14 در

    درود و سپاس از نگاه ژرف و دلگرم‌کننده‌تان.
    اگر در این سروده، جانی از تاریخ ایران به تپش افتاده، از مهر مخاطبی چون شماست.
    پژواک نیاکان، با همراهی شما شنیدنی‌تر می‌شود. 🌿

سارا خوش روش · 2023/07/29 در

درود بر شما بزرگوار، بسیار عالی و زیبا ، قلمتان زرنگار

    محمود گندم کار · 2026/02/14 در

    درود بر شما و مهر بلندتان.
    قلم اگر رنگی از زیبایی دارد، از نگاه روشن مخاطبی چون شماست.
    سپاس از هم‌نفسی با شعر. ✨

ملیحه ارجمند · 2023/03/06 در

در دل این صفحه وب تاریخ ایران به تصویر کشیده شده

    محمود گندم کار · 2026/02/14 در

    درود بر شما.
    خوشحالم که تصویرِ دلِ تاریخ، در نگاه شما جان گرفته است.
    همراهی‌تان افتخار راه «پژواک اساطیر» است.

ملیحه ارجمند · 2023/03/06 در

سلام وقت بخیر
بسیار عالی است تمام تاریخ را به نظم در اوردید چه بهتر از این

    محمود گندم کار · 2026/02/14 در

    سلام و سپاس از لطف شما.
    کوشیده‌ام تاریخ را نه فقط روایت، که نفس‌کش و زنده به شعر بسپارم.
    از مهر و توجه ارزشمندتان بسیار ممنونم

علیرضا نوروزیان · 2023/02/25 در

خواستم فراموشت کنم

اما خیالت نمیزاشت

به غیر دیوونه شدن

راهی جلو پام نمیزاشت

    محمود گندم کار · 2026/02/14 در

    درود بر شما
    چه زیبا گفتید…
    گاهی فراموشی ممکن نیست،
    وقتی خیال، هنوز پاسدارِ راهِ دل است.
    سپاس از هم‌نفسی اندیشه‌تان با شعر

طارق خراسانی · 2023/02/09 در

سلام و درود

در ذهن من شعور و توانایی سراینده بی همتایی ست که هم عاشق وطن و مردم است و هم دانش تاریخی وی عالی ست

در پناه خدا 🌱🌹👌👌👌👌👌🌹🌱

    محمودگندم کار 🔥ققنوس اساطیر · 2026/02/14 در

    استاد گرانقدر جناب طارق خراسانی
    درود و سپاس از مهر و نگاه بلندتان.
    برای من، هم‌صدایی قلم با شاعری از تبار اندیشه و شعر، افتخاری بزرگ است.
    اگر در این سروده، جرقه‌ای از عشق به وطن و حافظه‌ی تاریخ دیده‌اید،
    بی‌گمان از هم‌نفسی نام و نگاه شماست که کلمات، جرأت ایستادن در قامت حماسه یافته‌اند.
    پاینده باشید و فروزان

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *