دفتر شعر مریم زارعی

منتشر شده توسط ADMIN در

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

چینی احساس

حالا که گرمای تنت
پوشانده اندوه مرا
با تو دگر دلگرمم از
این عشق بی چون و چرا

هر صبح در چشمان تو
خورشید لبخند میزند
چینی احساس مرا
لبخند تو بند میزند

از هر چه هست در این جهان
کل حساب تو جداست
تصویر زیبایت فقط
نقاشی دست خداست

من بی خبر بودم جهان
با عشق رامم می شود
اینگونه در آغوش تو
دنیا به کامم می شود

هر دم که با چشمان خود
جان میدهی بر پیکرم
من از ته اعماق دل
از بودنت حض می برم

اهلیِ دست توام

یک سره نام تو را میزنم از دل فریاد
موج موهای تو من را به فنا خواهد داد
تا نگاهی سرِ اجبار به رویت کردم
آتش عشق تو در دامن جانم افتاد
نام تو ذکر قشنگیست که بر لب دارم
این محال است که برم نام قشنگت از یاد
با نفس های تو آرامش من تضمین شد
این جهان مثل تو را بار دگر نتوان زاد
دودِمان من عاشق به نگاهت بند است
چشم بر من تو ببندی بدهم آن بر باد
گر تو باشی همه چیز باب دلم خواهد بود
لای ویرانه ی غم با تو دل و جانم شاد
اهلیِ دست توام بسکه پر از احساسی
با تو در کنج قفس روح و دلم هس آزاد
هر کجا گرمی دستان تو را حس نکنم
نقطه ی مرگ من آنجاست بمان داد ای داد

سوزن پرگار

سکوتی در سرم جاریست
زبانم خالی از گفتار
چنان جا مانده ام در خود
شدم چون سوزن پرگار
زمینی چون بیابانم
ندارم جز خس و خاشاک
تو بارانی که می باری
که جان گیرد دل این خاک
چراغی در دل شهرم
که رنگ صورتم زرد است
چنان دردی به جانم هست
نبود تو همان درد است
منم آن خسته ی راهم
اسیر جاده ای تاریک
من عمری را گذر کردم
که بر یارم شوم نزدیک
درونم همچو دریاییست
شده طوفانی و مواج
دلم چون قایقی ویران
به دست خشم این امواج
بیا آرام شود آن موج
که آوردی به این ساحل
بیا برگرد به دنیایم
گلستان کن کویر دل
تو که رفتی شدم خیره
به عکست بر تنِ دیوار
تو برگردی به این خانه
بروید در دلم گلزار

قصۀ تنهایی

حرف ناگفته ی بسیار درونم مانده
چه کسی قصه ی تنهایی من را خوانده
عقل هر سوز غمی را زِ دلم می راند
رنگ احساس دلم را که خودش می داند
زمزمه می کند آرام به گوشم تقدیر
که زِ اندوه نترس باز بخند یک دل سیر
قایق خسته ی سهراب ندارد نایی
تا که شاید ببرد روح مرا تا جایی
که از این خلوت تاریک دلم دور شوم
تا که خود بر تن این ظلمت خویش نور شوم
روی تن پوش جهان نقطه ی خاموش غمم
با کمی عشق ولی شعله ی خورشید منم
غرش ثانیه ها بر سر گردون زمان
خلأ فاصله و رنگ غم انگیز خزان
همه را دور کن از لحظه ی آسودگی ام
شاید آرام شود نعره ی دیوانگی ام

توکل

شبی از عمق تنهایی، خدایم را صدا کردم
و آن شب تا سحر را من، که خلوت با خدا کردم
میان سجده های خود، به گوشش حرف ها گفتم
حساب آن شبم را من، زِ هر شبها جدا کردم
خودش از درد پنهان میان سینه ام آگاه
برای درد و درمانم، به درگاهش دعا کردم
دل از آشفتگی لبریز، زبانم ساکت و خاموش
به گوشم گفت آرام باش، که دردت را دوا کردم
میان خلوتم پر زد، زِ قلبم مرغ آشوبم
در قفل قفس را من، به دست خویش وا کردم
از آن لحظه دلم پر شد، فقط از حس آرامش
خدا را هر شب و هر روز، زِ دل حمد و ثنا کردم
توکل را کلیدی بر، تمام قفل ها دیدم
توکل کردم و دیگر، نه هیچ چون و چرا کردم

زندگی

زندگی لحظه ی لبخند دو تا شاپرک است
زندگی شوق رهایی زِ زمین تا فَلَک است
زندگی بومِ دلت رنگ خدایی زدن است
کندن رخت غم و دل نگرانی زِ تن است
زندگی تک تک هر ثانیه از بی خبریست
بی خبر بودن و فارغ شدن از در به دریست
زندگی ساز نوازشگر آن شُرشُرِ آب
یا همین ساعت آرام که هستی در خواب
زندگی تابش یک نور امید بر یاس است
شوق خندیدن تو از ته هر احساس است
زندگی دل به خدا دادن و دل بردن از اوست
زدن حرف دلت را به خدا مثل دو دوست
باید از عمق دلت دور کنی هر چه غم است
دل که در دست خداست هر چه بخندی تو کم است

واژۀ نیلوفری

شعر هست آن واژه ی نیلوفری
در میان یک صدف از جنس دل
می درخشد مثل مروارید و زر،
شعر هست احساس ناب عاشقی
یک سبد از برگ گل از یاسمن
آسمان آبی و دشتی زِ گل
چهچه یک بلبل آواز خوان
یا صدای خاطره در گوش جان
پر زدن در آسمان دوستی،
شعر گاهی یک دو خط احساس غم
شعر گاهی یک کتاب از شور عشق
شادی پرواز یک عاشق زِ وصل
یا غم مادر زِ داغ کودکش
رقص حس دل به روی یک زبان،
میتوان رویا بافت با واژه ها…

اخلاص و ریا

دلم میخواد زِ تن روحم جدا شه
فقط یک روز تن من مرده باشه
برم توو محضر خدا بشینم
از اون بالا جهانو خوب ببینم
که کی قلبش یکی هست با زبونش
کیه مکر و ریا توو نبض و خونش
میون آدمای صد هزار رنگ
یکی ساده یکی پر دوز و نیرنگ
اونایی که دارن بر تن عبایی
پرن از ادعای با خدایی
کدوما از درون پاکند و بی نقص
کیا مست و پاتیل و دنبال رقص
همه اونا که تسبیحی به دستن
که رو پیشونیاشون پینه بستن
دارن ذکر خدا هر دم به رو لب
میخونن بی قضا حتی نماز شب
کیا دارن توو دلها دین و ایمون
خدا رو می پرستن با دل و جون
به تن دارن لباس عشق و اخلاص
که داره عطر پاکی از گل یاس
نمیخوان که دلی یک دم برنجه
درون قلبشون الماس و گنجه
دیگه وقتی که خوب و بد جدا شد
ریا و معرفت از هم سوا شد
دوباره بر میگردم زنده میشم
برای بندگی آماده میشم
همه خوبا بشن ارباب و سرور
بذارن تاج اربابی به رو سر
ولی اون خودنماهای ریاکار
که جاشون هست فقط رو چوبه ی دار
باید که پیش عالم برملا شن
غمِ بی آبرویی مبتلا شن

زود رفتی

چرا بر خرمنم آتش کشیدی زود رفتی
مگر دلواپسی هایم ندیدی زود رفتی
بهاری بودم و لبریز از شوق جوانی
نوای بلبل جانم شنیدی زود رفتی
کنارت زندگی را خرمنی از غنچه دیدم
چرا گلبرگ و برگم را تو چیدی زود رفتی
منم نیلوفرِ محکومِ مرداب خیالت
تو ای پروانه ی رویا پریدی زود رفتی
تو آن روز آمدی یادم دهی پرواز کردن
به دورم پیله ای از غم تنیدی زود رفتی
منم مجنون تو دیوانه ات در شهر غربت
چرا قلب و دلم ارزان خریدی زود رفتی

بشنو باران

نوای چک چکت باران، درونم میکند غوغا
تو بشنو حرف این دل را، گلایه دارد از دنیا
تو بشنو از غم و سختی، که بر دلها شده آوار
صدای خسته ی درویش، که در کوچه کند نجوا
زِ سقف خانه ای بشنو، که بند است بر نخ مویی
به زیرش مادری نالان، به سر دارد هزار سودا
تو بشنو اشک آن کودک، شده کفشش پر از سوراخ
که از سرما به خود لرزد، سرِ جایش زند درجا
از آن دردی که پنهان است، به زیر چادر مادر
از آن چشمان شرمنده، نشسته بر رخ بابا
چه نامردان که بر چهره، نقاب همدلی دارند
رسد روزی که در عالم، شوند پیش فَلَک رسوا
تو بشنو از حریم دل،که دارد بغض پر حجمی
شود یک دانه ی سمی، درون جان کند بلوا
تو بشنو از دِهی غمگین، که محتاج کمی عشق است
درونش مردمی بی دین،ندارند بویی از تقوا
از آن بیمار بی تابی، که دستش خالی و بی جان
امیدی در دلش پنهان، که بیدار میشود فردا
تو بشنو از زبان شهر، که با چشمش چه ها دیده
که شاید با کلام او، بباری قطره ای بر ما

شعر لبخند تو

بر تمام سقف این دنیا تو را
مثل خورشید جهانم دیدمت
از میان برگ گلهای بهار
من تو را از باغ عشقی چیدمت

عشق یعنی لحظه ی بوییدنت
عطر تو در جان من پیچیده است
نور مهتاب وجودت ای گلم
بر جهان پیکرم تابیده است

خانه ی رنگین چشمانت مرا
می بَرد تا خانه ی رنگین کمان
در وجودت هر چه میبینم فقط
می دهد زیبایی مطلق نشان

نام پر آوازه ی احساس عشق
می زند بر دل نشان بندگی
می نویسم شعر لبخند تو را
تا شود آیین پاک زندگی

معنای به هم دوختن

آسِمانی نیلی
گوشه ای از تنِ دیوار به هم آمیخته
وسط سفره ی مردابِ پر از نیلوفر
با همین آتش سوزنده به جان
با چنان وسعت دریای پر از مروارید
من نگاهی سرِ بی حوصلگی میکردم
با همه غلظت رویای پر از حیرانی
با زمین لرزه ی عاشق شدنت لرزیدم
رقم ریشتر آن سر به فلک ها می بُرد
با طنابی به بدن بسته شده حبس قفس
با صدایی که به گوش همگان نی میزد
من و دیوار به هم تکیه زنان خندیدیم
در پسِ خنده ی خود سر دادیم
گریه ی مستی و بی عاری را
موج بی رنگ هوا طغیان کرد
موی تو رقص و قری بر بدن خود میداد
گره بر موی کمندت دیدم
چشم تو سرور صدها خورشید
در لبت طعم گوارای عسل می جوشید
تو که معشوقه ی محبوب منی در دنیا
باز کن درگَهِ آغوش و بَرَت زیبارو
گرم کن در بَرِ خود قلب و تنم
دست من تشنه ی دستان پر از مهر تو است
بند بندِ بدنم می طلبد آغوشت
آه…آغوش تو معنای به هم دوختن است

خاکستر عشق

به جز تصویر بی روحی
که از تو مونده توو ذهنم
از احساسی که می باره
روی تنهاییام نم نم

از اون لبخند مصنوعی
که داشتی هر دفه رو لب
حصار سرد دلتنگی
که توش زندونی ام هرشب

توی خاکستر این عشق
چی مونده از وجود من
سوزوندی آرزوهایی
که با عشق تو شد روشن

منِ آواره ی تنها
میون کوچه های سرد
پی یه دلخوشی ام که
چشات از من دریغش کرد

شبیه بغض مهتابم
توی شبهای بارونی
که آروم میشکنه اما
زیر بارون و پنهونی

عمیقه زخم توو سینم
شکسته بال پروازم
توی دنیای محدودم
به دنبال یه اعجازم

تردید

تردید جا خشک کرده است
در لابلای باورم
ردی زِ بغض کهنه ای
جا مانده در چشم ترم

شاید که از اول جهان
تقدیر من را بد نوشت
ترس من از آوارگیست
در دست سرد سرنوشت

گاهی زمان کند میشود
وقتی دلت ویرانه ایست
عشقی که بیمارت کند
درمان آن دیوانگیست

سودای هر دیوانگی
قفل زبانها وا کند
مجنون اگر باشی جهان
آخر تو را رسوا کند

دیگر نمی ماند سخن
در این جهان نابجا
وقتی که عقل گم میکند
راهش از این بیراهه ها

میترسم

من از این کوچه ی بن بست جهان می ترسم
از سکوتی که شده ورد زبان می ترسم
حال واحوال جهان رو به غمی مواج است
از همین حال وهوای نگران می ترسم
از صدای خبر سقط جنین در گوشم
من از این همهمه در گوش زمان می ترسم
اینکه هر گوشه فقط آتش غم می سوزد
از بهاری شده در بند خزان می ترسم
اینکه دنیا شده با مرگ عجین حیرانم
هر که وا کرده زِ دین چند دکان می ترسم
سالهاست ریشه ی فرهنگ ملل در آب است
من از این آفت افتاده به جان می ترسم

دریای امید

من بی خبر از هر چه برایم تو بخواهی
شاکر به هر آنم که بخواهم تو نخواهی
در چرخ فلک هر چه نکوست از کرم توست
غفلت زِ تو من را ببرد رو به تباهی
آن لحظه که درگیر خودم در غم دنیا
محتاج تو هستم بکنی نیم نگاهی
همراه منی لحظه به لحظه تو به یادم
اما منِ شرمنده فقط گاه به گاهی
تو نور شدی راه شدی تا که بیایم
هر گاه که ماندم سرِ یک خط ِ دو راهی
تو دست شدی تا که بگیرم که نیفتم
با خبط و خطایم ته هر دره و چاهی
دریای امیدی و منم ماهی کوچک
آرام بزن موج امید بر دل ماهی
نقاش تویی رنگ بزن روی جهانم
تا دور شود از دل من رنگ سیاهی

ریلِ مرگ

سوت قطار از راه دور،در گوشِ جان پیچیده است
نزدیک من هست کودکی،چشمان او نم دیده است
می طلبد دستِ کمک،آن کودک تنها زمن
هول و هراس در چهره اش،گویی که او ترسیده است
رفتم به سویش بی درنگ،چشمان او پُر التماس
دیدم درونش ترس و لرز،رنگ از رخش پریده است
چشمان او خیره به ریل،مِن مِن کنان گفت مادرم
دیدم زنی با چشم خیس،در دام ریل خوابیده است
وحشت درون جان و دل،ذهن و دلم در جستجو
از بودنو از زندگی، این زن چرا بریده است
در انتهای ریل مرگ،دیدم دو چشمان قطار
کودک شده پر اضطراب،آتش به جان کشیده است
دستم گره در دست زن،بیرون کشیدم جسم او
شاید که کودک فرصتی،از زندگی خریده است
آمد به نزد مادرش،خندان و با چشم امید
گویی خدا بار دگر،جانی به او بخشیده است
می طلبد با جان و دل،از مادرش آغوش گرم
اما نمیدانم چرا،مادر از او دزدیده است
پرسیدم از آن زن چرا،بیچاره و سر خورده ای
آخر چرا حالت چنین،افسرده و شوریده است
او گفت به من از درد خود،از درد بی درمان خود
داروی دردش تا به حال،هیچ دکتری ندیده است
از ترس جان کودکش،خوابیده در آغوش مرگ
بیماری اش مُسری شده،از زندگی بریده است

خیال تار

ببین چه بی هوا دلم، هوای یار میکند
حواس پرت خاطرم، خیال تار میکند
ببین چگونه در خودم، غریب و بی نفس شدم
که آسِمان به حال من، چه زار زار میکند
زِ حسرت حضور او، پرم زِ حس بی کسی
فشار بغض این گلو، مرا به دار میکند
فریب خوردم از زمان، از این شتاب لحظه ها
گذشته خاطرات را، به من هوار میکند
شبیه قاصدک شدم، به سوی مقصدی غریب
ببین که بی هدف شدن، مرا چه خار میکند
شکایت از زمانه را، به زندگی سپرده ام
که بر قطار سرنوشت، مرا سوار میکند
عبور میکنم شبی، از این خیال برزخی
در آن شبی که روح من، زِ من فرار میکند

آن شب

آن شب که دلم در گرو عشق تو دادم
چیزی به جز آن لحظه دگر نیست به یادم
آنقدر هوایی شدم از برق نگاهت
تا اینکه نگاه تو مرا داد به بادم
یک آن تو را دیدم و هوش از سر من رفت
رسوا شدم از عشق تو در عالم و آدم
غم در همه باور من ریشه دوانده
هرچند که بینی به رخم ظاهر شادم
فریاد من از قعر زمین تا به فلک رفت
اما نرسید یک نفر حتی که به دادم
هر چیز که گفتم تو شنیدی همه درد است
از درد به این حالت ویرانه فِتادم

مادر

ساحل آرامش من،دست گرم مادرم
می کشه دست نوازش،با محبت رو سرم
آرزوهاشو رها کرد،تا بگیره دستمو
باز کنه بال و پرامو،تا بتونم بپرم
عطر دلواپسی میده،هر لباسی بپوشه
جوونیشو باخت به دنیا،که فقط من ببرم
می دونم مثل یه دریاس، اون دل مهربونش
غرق این دریام همیشه،من به این مفتخرم
من یه برگم اون درخته،هر چی دارم از اونه
میدونم اگه نباشه،هیچم و بی ثمرم
هنوزم لالایی هاشو،از رو لبهاش می شنوم
کاش خریدنی شه هر چیز،کودکیمو بخرم
سوت و کوره همه دنیا،اگه مادر نباشه
حتی از فکر نبودش،می شکنه بال و پرم
اون خدای رو زمینه،که پر از لطافته
می پرستم این خدا رو،اینه حرف آخرم

تمنای حضورت

در دلم مانده تمنای حضورت ای یار
هستم از سردی این فاصله ها من بیزار
دائما در تب این دوری داغ می سوزم
سالهاست من شده ام در تب این غم بیمار
چشم من خیره به جای قدمت مانده هنوز
عاقبت کی برسی تا که کنی دل تیمار
آن نهالی که نشاندی که دهد میوه ی عشق
نکند کاشته ای تا که شود چوبه ی دار
پاسخ این دل غم دیده بده حداقل
باید از روز جدایی گذرد چند بهار
بازگرد ونکذار فاصله ها سد بشوند
بشکن هرچه که میان من و تو شد دیوار
سالهاست ورد زبان همه ی شهر شدم
تو بیا پرده از این زمزمه ی شهر بردار
بازگرد وتو ببین بر سر عشقی ماندم
که به چشم من دیوانه جهان کرد انکار

سورۀ عشق

آن تلاقی نگاهی که زِ ما حاصل شد
سوره ی عشق تو بر لوح دلم نازل شد
هر زمان دلهره ی خواستنت را داشتم
ذهنم از هر چه مهم بود و نبود غافل شد
شهره ی شهر شدم از تب این عشق وجنون
عاقبت قلب من از بی کسی اش عاقل شد
در به در کرده مرا در دل این چرخ فلک
موج موهای تو بر در به دری عامل شد
خلوتم را به جهانی که نمی دادم من
مست لبخند تو بودم که دلم باطل شد
شب پاییزی و یک رهگذر ونیم نگاه
آخر آن نیم نگاه عمر مرا قاتل شد

شعر نو

عشق در کالبد و روح جهان پر شده است
عطر نابی زِ بهشت در همه جا پیچیده
نورِ لبخندِ خدا می تابد
و چه روزی بشود آن روز که
آسمان عشق بورزد به زمین..
خاک میزبانی باران بکند
لطف و احساس خدا اشک شود
و ببارد به دل سردِ زمین
تا که آغوش جهان گرم شود…
هر گل و شاپرکی می خواهد
به مشامش برسد عطر بهشت
شاخه ی روی درخت منتظر است
تا به سر روسری سبز بهاری بکند..
کاش باران بزند هر هنگام
که زمین تشنه ی دیدار شود..

اندوه

وقتی زمین در زیر پایم
لرزید وغم آواره ام کرد
نجوای دل شد رنگ فریاد
تیغی زد و صد پاره ام کرد
طوفان اندوه و تباهی
تا استخوانم را تکان داد
هر شعله از احساس خورشید
آتش به جان آسمان داد
وقتی مرا از خود گرفتند
فریاد من تا آسِمان رفت
لبخند پاک هر شقایق
از خاطرات این جهان رفت
چتر مرا از من گرفتند
در زیر باران تلاطم
آتش زدند بر آشیانم
باز هم برای بار چندم
من با کسی عهدی نبستم
تنهایی ام را دوست دارم
بیزارم از هر دل سپردن
راهی به غیر از این ندارم

شعلۀ تنهایی

قالب : شعر نو

من در خیال وخلوتم
با شعله ی تنهایی ام
در حال آتش بازی ام
باران اشک هر شبم
خاکسترم را می برد
من میکنم در قلب خود
گور جوانی خودم
خاک می کنم رویا وعشق
با تکه های آرزو
در گور روح مرده ام
در لابلای هر ورق
از برگ برگِ بودنم
صدها هزار افسوس را
از چشم پنهان می کنم
من یک نقاب خنده را
بر چهره ی غمگین خود
هر روز مهمان می کنم
روزی که شاید دیر نیست
درد دل تنهای خود
با مرگ درمان می کنم

پدر

ای خدایا نفسم با تکرار
به نفس های پدر محتاج است
گر ببینم غم و درد بر جانش
روح من از بدنم اخراج است
ضربان دل من می داند
بی تپش های دلش می میرد
خنده ی بر لبش آرامش من
نفسم بی نفسش می گیرد
لحظه ی دیدن او در بستر
عرقی سرد بدنم را لرزاند
آتشی در دل من روشن شد
همه ی جان و تنم را سوزاند
خشک شد در سر جایش پایم
از غم چهره ی او رنجیدم
بغض پنهان گلویم که شکست
اشکی از خوشه ی چشمم چیدم
بند آغوش کشیدم او را
بوسه ای مهر زدم بر دستش
چشم من رو به سیاهی می رفت
تا که دیدم سرمی در دستش
پدرم کاخ نشین دل من
تکیه گاه ابدی در قلبم
چشم من کور نبینم دردش
نام او حک شده است بر قلبم

تقدیر

کنار بالکن توی خیالم
کی اون گنجشکک تنهاییمو دید
کی آخه حال اون گبلرگ خشکو
که توی باغچمون افتاده فهمید
میون تک تک برگای پاییز
کی برگ زخمی بغض منو چید
توی این دفتر نقاشی دل
کسی حتی یدونه گل نکشید
اونی که موندنی بود پس چرا هی
واس رفتن بهونه می تراشید
شدم پروانه ای که وقت پرواز
از اینکه باز کنه بالاشو ترسید
چرا توو دفتر تقدیر عمرم
خدا اسم منو باز کرده تمدید
برای زندگی با غصه وغم
گذاشته روی اسمم چن تا تشدید

خندۀ مستانه ات

خنده ی مستانه ات من را هوایی میکند
بر دلم چشمان تو گویی خدایی میکند
موج موهایت مرا تا عمق دریا می برد
گاه حتی فکر تو من را به رویا می برد
زیر پایت فرش کردم این غرور مرده را
باز هم پس میزنی تو این دل سر خورده را
گوشه ی قلبت مرا جایی بده ای بی وفا
تا مبادا جان دهم در گوشه ای من بی صدا
این سکوت مرگبار رفتنت با من چه کرد
عمری آن چشمان تو قلب مرا بازیچه کرد
داغ عشقت بر دل بیچاره ام بر جای ماند
تا ابد بر پیکرم یک خنجر سمی نشاند
در نماز عاشقان از غم شکایت می کنم
بر سر سجاده ی این عشق دعایت می کنم
ای نگارا هر کجا حالت خوش است آنجا بمان
در کنار هر که می خواهی بمان اما بدان
من زدم روح ودلم را تا ابد بر نام تو
شربت مرگ خودم را می خورم از جام تو

بارون ببار

بارون ببار رو شوره زارِ دلِ من
بپیچه شرشرِت توی گوشِ سکوت
کویرِ تشنه ی کمی محبتم
ببار به روی این کویرِ برهوت
من از شتابِ ثانیه خسته شدم
عقربه ی سردِ زمونه می گذره
ببار که میدونم به جز خودت کسی
گردِ غمو از لحظه هام نمی بره
دشتِ خیالِ من پر از قاصدکه
قاصدکایی که ازم فراری ان
ببار که از دشتِ خیالِ من بازم
قاصدکا با خبرای خوش برن
میونِ تاریکیِ رویای شبم
گم شده اون ستاره که پرسه میزد
دنبالِ ماهِ آسمونِ من می گشت
ماهو که دید خاموش شدو حرفی نزد
بارون ببار که ماه تنهایی من
ستارشو ببینه و بغل کنه
احساسِ تو دشت دلِ منو پر از
هزار هزار ترانه و غزل کنه

مریم پژمرده

من خود خزانی خسته ام
درگیر رویای بهار
با برگهای زردِ غم
با چشمِ خیسِ انتظار
در رشته کوهِ صبرِ من
رخ داده یک آتش فشان
با هر گدازه میزند
آتش به این ویرانه جان
در لای زنجیر جنون
من عاشقی دیوانه ام
در پیله ی تدبیرِ خود
چون لاشه ی پروانه ام
من ردِ پای مبهمی
روی زمینی مرده ام
در باغ احساسِ جهان
من مریمی پژمرده ام
من خسته از دانستنِ
اسرار این گودالِ تنگ
زندانی بیچاره ای
در بندِ احساساتِ سنگ
دنیا عجب جایی شده
هر کس که دارد شِکوه ای
دل می کند از آسمان
مهتاب با هر عشوه ای
مردابِ افکار پلید
بلعیده هر اندیشه ای
اندیشه ی انسان شدن
قاب است میانِ شیشه ای

صدایم کن

صدایم کن که آهنگ صدایت دلنشین است
که نبض بودنم با لحن آوایت عجین است
نگاهم کن دلم نوری ز چشمانت ببیند
که در تنهایی تاریک خود ماتم نبیند
بیا دستانمان زنجیر احساسی بسازند
که دلهامان به هر احساس ناپاکی نبازند
مرا حبسم بکن زندانی قلب تو باشم
نمی خواهم از این زندان رویایی رهاشم
خیالم پرشده از بودنت درلحظه هایم
بیاتا پرشود ازعطرلبخندت هوایم
تمام فکر من نقاشی تصویر عشق است
که نقشی را زتصویر تو بر روی دلم بست
قرار بی قراری های من افسانه ی عشق
قراربین ما پروازما تا لانه ی عشق

رویای من

رویای من یک حلقه آغوش
درگیر یک احساس خاموش
کاهی که کوهش کرده بودم
خود را زِ تشویشش ربودم
نبضم برایم قصه میگفت
درذهن من اندیشه بشکفت
احساس را برمن خوراندند
وقتی برایم شعر خواندند
من ریشه ام درخاک عشق است
دستی مرا بر باورم بست
گم کرده بودم واژه هایم
حال از حصار خود رهایم

دفتر شعر مریم زارعی


جدول کامل هم قافیه ها
روی عکس کلیک کنید

دسته‌ها: شعر و ترانه

85 دیدگاه

رضازنگنه · 2023/10/08 در

بسیار زیبا و قلمی توانمند موفق باشید🌹🌹🧡

سما مولایی · 2023/09/19 در

بسیار عالی هنرمند گرامی اشعار زیبا و نابی دارید موفق باشید

    مریم زارعی · 2023/09/21 در

    ممنونم خانم مولایی عزیز،همچنین شما دوست عزیز🌺

علیرضا نوروزیان · 2023/09/11 در

درود به شما سرکار خانم “زارعی” عزیز

شما یکی از بهترین ترانه سرایان این مجموعه هستید من به شما غبطه میخورم معلومه که شما برای این جایگاهی که هستید خیلی زحمت کشیدید خیلی تلاش کردید و پشتکار محکمی داشتید

همیشه موفق بمانید👏💙

    مریم زارعی · 2023/09/11 در

    سلام ممنونم از حسن نظر شما،امیدوارم شما هم موفق باشید و به خواسته های قلبیتون برسید

سمیه فخرالدین · 2023/09/05 در

درود بر شما مهربانو اشعارتان ناب و دلنشین است موفق باشید

    مریم زارعی · 2023/09/07 در

    ممنون از نگاه پر مهر شما بانو،موفق و سربلند باشید

عبدالحسین خزائی · 2023/08/08 در

درودتان باد
اشعارشما زیبا ودراوج اند.
همواره برمدارافتخار باشید.

    مریم زارعی · 2023/08/30 در

    ممنونم از شما جناب خزائی همچنین شما شاعر گرامی

رقیه قربانی · 2023/05/24 در

عالی بود

    مریم زارعی · 2023/06/02 در

    ممنونم🌺

علیرضا نوروزیان · 2023/03/12 در

تماشا کن تو این درد و به دنیا من آوردی

تماشا کن تویی که خنده هامو با خودت بردی

نمیخوام مثل من تنها بشی با گریه ها

اما منو یادت بیار هر جا تو تنهایی زمین خوردی

علیرضا نوروزیان · 2023/01/21 در

ستایش یعنی دیوونگی ها
شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشمای بیقرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم

علیرضا نوروزیان · 2023/01/20 در

آروم جونم بدون تو دیگه نمیتونم
به خدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم

علیرضا نوروزیان · 2023/01/20 در

خوبه که تو دل بستی به این عشق
تویی آخه بهترین عشق
اولین و آخرین عشق

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *