دفتر شعر معصومه بهارلو سامانی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
راز جذب ( کائنات)
ای که از احوال خود نالیده ای
ریسمان از مشکلات تابیده ای
ذهن خود بر روی غم افکنده ای
روی شادی ها کشیدی پرده ای
هر دم از اوضاع شکایت میکنی
از غم ورنجت حکایت می کنی
حیف نمی دانی که با این کار خود
زآنچه بیزاری حمایت می کنی
نق زدن های مکرر را چه سود
جز که آرامش از قلبت ربود
لحظه ای بنگر در احوال خود
تا بیابی مشکلت در حال خود
هر چه خوب است یا که بد در ذهن توست
ریشه مشکل نمی یابی درست
سرنوشت تو چه عالی یا که بد
جز خودت هیچ کس طرحش را نزد
گر بدانی راز جذب کاینات
از غم وفقر و بلا یابی نجات
خواسته ات از کاینات مجذوب کن
وین پریشان حالیت را خوب کن
چون مهار ذهن خود گیری به دست
می رسی بر آرزویت هرچه هست
موج خوب از خود برون گر داده ای
بهر هرچه خواسته ای آماده ای
موج بد را گر فرستی هر زمان
مطمئن باش حاصلت گردد همان
نیک وبد را چون برانی بر زبان
حال تو آن می شود این را بدان
تو همان هستی که باور کرده ای
گر که ارباب وغنی یا برده ای
حس پیروزی کنی یا که شکست
نیست تردیدی همان آری به دست
هرچه می کاری بدان وقت درو
گندم از گندم بروید جو ز جو
مال و ثروت را کنی ازآن خود
گر که احساسش کنی درجان خود
آرزوها را مبین همچون سراب
یأس آن را می کندنقش برآب
محو کن تصویر شک و اضطراب
تا نگردد قصر رویایی خراب
حفظ کن آرامشت را هرزمان
تا گشایش ها ببینی بی امان
هرچه را دیدی خوشت آمد ازو
هیچگاه وسعش ندارم را مگو
گر که دیدی نعمتی بهر کسی
شادمان گشتی از آن نعمت بسی
بهتر از آن را به دست می آوری
پاس شوق تو رسد از هر دری
ابر شو باران خوبیها ببار
کز بدی غیر از بدی ناید به بار
بذر های مهربانی را بکار
مهرورزی را نما قانون کار
گر سخاوت را همی گیری به کار
باز می گردد به سویت بی شمار
کینه ها را از دلت بیرون بران
تا موهبت ها ببینی بیکران
بر دعایت کینه پوشاند حجاب
راه آن بندد ، نگردد مستجاب
نفرتی از هر که داری دور کن
ریشه ی آن را بکن از بیخ و بن
خاطرات تلخ از یادت ببر
یاد آن هرگز نمی بخشد ثمر
گفتنش حالت پریشان می کند
هرچه آن وقت بود باز آن می کند
خاطرات بد فقط زخمندوبس
پس مرور آن بود کاری عبث
نیمه ی تاریک خود را برفروز
نور شادی را بده از خود بروز
تکیه کن بر تکیه گاهی چون خدا
تا نگردی از سعادت ها جدا
شکرحق باشد کلید مشکلت
شوق آن را گر بیابی در دلت
چون سپاست بود از آن جان آفرین
سیل نعمتها یه سوی خود ببین
گرعمل کردی همی بر این مثل
تلخ کامیها شود همچون عسل
شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از گفت بیرون کند
سایه های غم
سایه های غم چه سنگینه برام
وقتی توی خلوتم پا می زارن
آشناها مثه یک غریبه ای
منو توی غربتم جا می زارن
توی شهر غصه ها جای منه
وقتی هستم یه غریب بی نشون
دردمو به کی بگم چی بکنم
اگه تو گوش نکنی ای آسمون
دیگه از خاطره ها تنگه دلم
از سکوت و شب تلخ بی کسی
همه فصلای کتاب زندگیم
شده واژه هایی از دلواپسی
گله از کی بکنم وقتی باهام
روزگار یه ذره سازش نداره
چرا هیچ دستی به جز دستای غم
رو سرم دست نوازش نداره
همه لحظه هام پر ازحسرت واه
شده روز گار من سردوسیاه
دیگه هیچ شوقی به موندن ندارم
همه فرصتام داره میشه تباه
وقتی خاموشه همه ستاره ها
واسه من ذوقی نداره کهکشون
هی می خوام تو آینه فریاد بزنم
تا که شاید برسه به آسمون
پِیِ خورشید
چرا اینو نفهمیدم
یه روزی میبریم از یاد
از این دنیای بیرحمو
از این تقدیر بد فریاد
به عشقه بی سرانجامش
چه سهل و ساده دل بستم
شدم بی سایه و تنها
که حتی از خودم هستم
تو این تاریکیه غربت
نمی گردم پی خورشید
کسی که مرهم من بود
نمک رو زخم من پاشید
چه ساده باورش کردم
خیال میکردم اون خوبه
زده آتیش به قلب من
به این قلبی که آشوبه
به روی خاطرات من
کشید رنگ فراموشی
دریغ از شعله احساس
که رفته رو به خاموشی
تداعی میشه هر لحظه
میون ذهن داغونم
تمومه خاطرات تلخ
تو این حال پریشونم
شده سهمم پشیمونی
از این تقدیر نافرجام
ولی از پا نیفتادم
هنوز مغرور و پابرجام
هنوزم
نمی دونی چه تنها مو
هنوزم بی تو غمگینم
بازم امروز و فردامو
تو چشمای تو می بینم
هنوز گرمی دستاتو
نبرده دست من از یاد
چه رویایی که عشق تو
به قلب خسته من داد
نرفتی هرگز از یادم
هنوزم باتو سرمستم
ازاین تقدیر نافرجام
همیشه خالیه دستم
هنوز احساس بودن رو
می گیرم از نگاه تو
به عکست خیره می مونم
هنوزم چشم به راه تو
گل احساسمو بیرحم
نزن غصه پرپر کن
رسیده لحظه ی آخر
یه کم با حال من سرکن
مگه دلبستگی جرمه
که این بوده مجازاتم
نشد از عشق تو سهمم
به غیر از حسرت و ماتم
تو قاب خاطرات من
کشیدی نقش تنهایی
نه شوقی واسه ی موندن
نه امیدی به فردابی
هنوزم موج آتیسم
تو این دریای دلتنگی
یه ذره مهربونی کن
چرا بی وقفه دل سنگی
.
مغلوب عشق
ببین دنیام چه غمناکه
خوشی هام خفته در خاکه
ولی با این همه بازم
بدون احساس من پاکه
تمومه لحظه های من
پره از خاطراتی که
تو تنها دلخوشیم بودی
ولی دوری چه نزدیکه
شدم مغلوب عشق تو
اسیر موج خاکستر
میون این همه تشویش
شدم از هر بدی بدتر
نمی دونی دل تنگم
چه قد از دست تو خونه
چشاتو بستی وانگار
نمی بینی چه داغونه
توشب های تب و اندوه
تو بودی شوق آوازم
ندونستم چقدر آسون
همه دنیامو می بازم
حالا حیرون ودرمونده
شدم از هر دری رونده
منم آواره غربت
منم مهمون ناخونده
چه تلخه قصه پاییز
شروع فصل تنهایی
غروب بی سرانجامی
نه امروز و نه فردایی
اگه تقدیر من اینه
که بی تو باشمو تنها
ندارم چارهای جز این
بسازم باهمه غم ها
.
عهد
نمی خواستم که عاشق شم ولی عاشق ترم کردی
نفهمیدم نسوزونده منو خاکسترم کردی
قسم خوردی که میمونی کنارم تاکه دنیا هست
نموندی روی حرفاتو گذاشتی تا برم از دست
شکستی با من اون عهدی که بستی
به عشقم تا همیشه دل نبستی
نه امروز و نه فردا تا قیامت
نمی بخشم تورو تا زنده هستی
الهی بشکنه قلبت یه روزی
نمونی بی نصیب از تیره روزی
تو هم تنها بمونی تا همیشه
به آتیش دل زارم بسوزی
نمی دونست بهش بسته وجودم
به پاش دادم همه بودونبودم
فناکرد آرزوهامو چه راحت
چقدر آسون رسوندم تا ته خط
حالا غمگین و تنها بادلی خون
شدم عزلت نشین کنج زندون
شدن روزا برام تاریکو بی روح
فقط من موندم و این قلب مجروح
چقد سخته خدایا بی پناهی
چه بدباختم دلم رو با نگاهی
ندارم هیچ امیدی ، تکیه گاهی
شده سهمم از این دنیا تباهی
بگیره دامنت رو اشک وآهم
ندونستم چی بود حتی گناهم
الهی رنگ شادی رو نبینی
بفهمی رنج خاکستر نشینی
.
کردی دلمو رامت
می گی که جه دلتنگی
هر روزی تو یک رنگی
یا رومی رومی باش
یا که زنگیه زنگی
آسمون قلب تو
چه ابری وتاریکه
مثل جاده عشقت
بی راهه وباریکه
کردی دلمو رامت
انداختی توی دامت
اما بعداز این دیگه
نمی شم دیگه من خامت
از نایره ی عشقت
دیدی که چه بلوا شد
با تموم تردستیت
مشتت پیش من وا شد
فکر کردی که در موندم
اگه به پای تو موندم
اما حالا فهمیدی
خوب دست تو رو خوندم
خودتم اینو میفهمی
دل سنگی و بیرحمی
هردم پی آزاری
نداری از خدا شرمی
دیگه دیره پشیمونی
حالا قدرمو می دونی
خط خورده روی اسمت
تو چشمام اینومی خونی
.
دفتر شعر معصومه بهارلو سامانی

37 دیدگاه
محمد جواد محمودی · 2025/11/13 در
درود به شما شاعر بزرگوار 🌹
خواندن اشعارتان، لذتیست از جنسِ اندیشه و احساس ✨
قلمتان پایدار💯
معصومه بهارلو · 2025/12/17 در
درود و عرض ادب،سپاسگزارم از نگاه پر مهرتان🙏🌹
بابک بابایی · 2025/06/14 در
درودبانوی بزرگوارخانم بهارلو گرانقدر اشعارتون پرمحتوا و زیبا هستن سربلند پیروز و ماندگار باشید
معصومه بهارلو · 2025/12/17 در
درود و عرض ادب،سپاسگزارم از نگاه پر مهرتان🙏🌹
زهرا رحمانی فر · 2025/05/05 در
با عرض سلام و خدا قوت خدمت شما دوست عزیز
زیبا بودند
با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما
معصومه بهارلو سامانی · 2025/12/17 در
درود فراوانبرشما، سپاسگزار از نگاه پر مهرتان
یعقوب اسدی · 2024/01/04 در
درود بر شما خانم بهارلو
شعر هنوزم زیباست
موفق باشید
سما مولایی · 2023/11/22 در
بسیار زیبا موفق و موید باشید
معصومه بهارلو سامانی · 2023/12/30 در
ممنون از نگاه پر مهر شما
معصومه بهارلو سامانی · 2023/12/30 در
سپاسگزار ازنگاه پر مهر شما
عبدالرضا حاجی زاده · 2023/11/08 در
بسیار خوب . پاینده و برقرار باشید.
مریم ملک آرا · 2023/10/26 در
چه قوی می نویسید ماشاله به شما
شاد باشید💙
معصومه بهارلو سامانی · 2023/12/30 در
سپاسگزار از نگاه پر از لطف شما هنرمند گرامی
سما مولایی · 2023/08/28 در
بسیار عالی و خواندنی بودن اشعارتون
معصومه بهارلو سامانی · 2023/12/30 در
درود و سپاس فراوان از این همه محبت شما
سارا خوش روش · 2023/07/29 در
درود بر شما، بسیار زیبا، مؤید باشید
علیرضا نوروزیان · 2023/07/06 در
عالی و درجه یک بودن اشعارتون آفرین به ذوق هنریتون
معصومه بهارلو · 2025/12/17 در
درود و عرض ادب،سپاسگزارم از نگاه پر مهرتان🙏🌹