دفتر شعر هاجر عسکری

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر هاجر عسکری

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

سلام

مینویسم میروم این نامه را شاید بخوانی
از کم و بیشم و احساسم کمی بهتر بدانی
از همه عالم بریدم از بشر بودم جدا
یاد ایامی که بی دل بودم و سر به هوا
عشق امد پایبندم کرد و خون ها در دلم
عشق بود و بچه بازی های خود شد قاتلم
هیچ کس از داغ من هرگز نشد حتی خبر
قاصدک کمتر هوار_م کن ..خبر از ما نبر
مردمِ این روزها در انتظار یک خطا
تا تو را یکباره از بالا بگیرند زیر پا
من تمامم را به خوبی پرورش دادم و نام
نیک از ما باشد و باقی سلام و والسلام

ببار باران

ببار باران بشوی از تن غبار م
ببار باران بر این حال نزارم
مرا خیس از سخاوت کن ببارم
که من سیلاب خون در دیده دارم
ببار و آب مان را کن فراهم
میان سفره ای که نان ندارم
به درد فقر و بی باری دلم سوخت
به کابوس و پریشانی دچار م
به تلخی حسرت صد آرزو را
میان سینه ام عمری ست دارم
غذایم کام های تلخ سیگار
مرور درد های بی شمارم
غزل در بغض و حالم سرد ابری ست
نشانی از کسی حتی ندارم
من آن جغد م که می‌خوانم شبانه
و ماوایی به هر ویرانه دارم
غریبانه تر از پاییز دردم
دل آشوب و پر از خواب بهارم
ببار ای عشق مومن تا بگریم
ب خاک سرد و سنگ بی مزارم

راز

اینجا اتاقی در دلش یک راز دارد
یک انجماد سر به مهر باز دارد
تاریکی در بین افکاری که در دست
راهی دوباره بین دستانی که سرد ست.
یک ترس ثابت با تمام قیل و قالش
اغوش پنهان کردن فرض محالش
بیگانه هایی خالی از احساس رفته
پر کردن تابوت ها در طول هفته
او را به سمت نیمه های راه و بی راه
کورست و از چاله دوباره رفت در چاه
از اولین عشقی که دیوانه ترش کرد
با دومی کامل شد و کامل ترش کرد
از رخت هایی که درون ساک دارد
بالا به پایین در تنش صد چاک دارد
دستی که میلرزد نداردتاب خودکار
یک فندک خاموش گرفته زیر سیگار
در خون و تکرار ش دوباره دردها بود
ترسی که دارد در دلش از مردها بود
کفشی که انگشتان او را کرده بی جان
سرما و ضعف و حسرت یک لقمه ی نان
رنگ پریده گونه های استخوانی
گودی چشمانی درشت و ارغوانی
جای کبودی زیر چشمش باد کرده
در انزوا صدها غمش را داد کرده
داغی که پشتش را شکست و خسته اش کرد
احساس هایی را که مُهر و بسته اش کرد
کم کم خودش را میکند گم در جهانش
درگیر با خود بود و عاجز از بیانش

نمی آید

در پیله ام آرام میمیرم ، نمی آید
با خاطراتم گرم میگیرم ، نمی آید
تنهاییم را میخورد حجم اتاق م هی
بین جنون و عقل درگیرم ، نمی آید

صبوری میکنی زن بودنت را

صبوری میکنی زن بودنت را
دروغِ خنده و آسودنت را
به لب جانت رسیده دم بزن خب
که شاید دید خود آزردنت را
نگفتی و ندید وزندگی کرد
رها کن این دل و دل دادنت را
کشیدی دست از کل جهانت
نظاره میکنی دل سوختنت را
روان را کرده ای عمری پریشان
از اینگونه به غم تن دادنت را
در ایینه زنی در نقطه ی کور
روایت میکند افتادنت را
کسی حال توررا هرگز نفهمید
بگو تفهیم کن خون خوردنت را
بگو تا انچه باید را بدانند
تمام لحظه ها فرسودنت را
چرا لالی ..زبان در سر نداری؟
گناه خود گرفته گردنت را
سکوت تو ؛تو را ویرانه کرده
بزن قید همه ترسیدنت را
قداست نیست در فهم زمانه
نپوشان کهنگی بر دامنت را
ببیند خود بچشمش ،گر بفهمد
چنین بی رنگ ی پیراهنت را
کسی از حال تو کی با خبر شد؟
صبوری میکنی زن بودنت

باید که بگذریم از حرف بی حساب

انگار خواب بود انگار ابر و باد
انگار سایه ای در گیر_بی حساب
جولان زد و گرفت این بی تحملی
باز است مشت شأن اینبار بی نقاب
بازی شروع اگر ،کوتاه میشود
دست توانگران تا سارقین خواب
مرثیه خوان بخوان مرده ست مرغ شب
خاموش شد جهان در کوری چراغ
باز ست نیش شأن با این همه سکوت
سنگینی وقار خط خورده از کتاب
احوال خوب مان__ شد دود- گم شدیم
خالی ست جیب مان_ خشکید چشم آب
نحسی گرفته باز …در پشت پرده ها
بالا نشین به اوج__ پایین همه خراب
از خطه ی بهشت بالای شهر مان
اما جهنم است اینجا ..پر از مذاب
سمت جنوب اگر دریای خستگی ست
جبر است زندگی . .غرق است در سراب
می کوبد آسمان بر فرق هر یکی
از کوچک و بزرگ انبوه اضطراب
با این همه گناه در ورطه ی فنا
ما را نفس برید تکرار هر عذاب
یک عمر حسرتیم_ یک قرن رنگ شب
مسئول درد خویش _درگیر انتخاب
فحشا نه ,خواهش ایم _نان آوران کور
تن ها حراج فقر_با آیه ی ثواب
سیریم هم تبار_حبس یم در حصار
جایی نمانده سبز,زرد ست کوچه باغ
باید شبانه رفت با چشم های سرخ
باید که بگذریم از حرف بی حساب

سربارم

سرریزم و سربار و سرافکنده ی کارم
جز خستگی ممتد ، تن ، هیچ ندارم
خوابم و به دنیای پر از وهم رسیدم
پوشالی و خالی تر ازاین بار هزارم
سوزن شده بختم ته سیلوی پر از کاه
میملیونر افتاده به زیر رادیکالم
کافی ست مرا هر چه سرم آمد و سر شد
کین بار به لب جان شد و با مرگ دچارم
دستی به خدا ، دست دگر بر یقه ی خویش
از دست خودِ ساده دلم صد گله دارم
اه م و گواهم که خدا برده زیادش
این توده ی غمگین ٕ فرو در شب تارم
عاقل شده ام بس که سرم خورد به هر سنگ
هم لنگ زهر سنگم و هم رفته قرارم
ایام به تلخی همه در کام ملولم
سیگار شده همدم من در همه حالم
تکلیف اگر روشن و شفاف چه غم بود..
هربار به زندان جدیدی سر و کارم
این قائله ای کاش شود ختم به خوبی
امید شود فاتح این فرض محالم
حال من و منصور شبیه ست به عالم
بر بام بلندی سر بر حلقه ی دارم

معماری کور

خانه ای سرد و معماری کور
سایه ی گمشده از تیره ی نور
هم سری با طمعِ فتح تنی
همسری خسته ز هر زن شدنی
پیچش ریشه ی سردی به روان
یک شبه پیر شدن های جوان
شده لبریز ز دلسردی مرد
مرگ تدریجی و یک بستر سرد
عادت درد _که ماهانه رسید
حرفهایی که به تلخی گروید
غرق در خون خودش روی زمین
زن آزاده ی محصور جنین
پوشش تور سفیدی که خرید
تا کفن باشدُ تا مرگ دوید
موی سر شد همه درس و همه درد
که غنیمت به کف آرد ز نبرد
از سیاهی به سفیدی همه مو
از سپیدی به سیاه بختی او
ناظر دور شدن های خودش
صد گره ریشه زده تا کفنش
پر زهیچ است همه کالبدش
از همان حلقه و نام و سندش
پنجه هایی که به دیوار کشید
رد خون بود و جنون بود و امید

مشترک مورد نظر

گفتن مشترک مورد نظر که خاموش است
یادآوری کرد ن منی که فراموش است
خوردن تمام بغض ها که در گلو مانده
ترس مبهمی از تو و اضطراب آینده
دست هایی که میکشد مرا به خالی تر
و هجوم فکرهای وحشیانه ا ت در سر
چنگ میزند مرا چشم هرزه آت هر دم
میکشم خودم را. پشت چادرم کم کم
که اگر زنده باشم و بپوشم از تو خودم
گم کنم تمام مسیرهایت که دوباره عاشقت نکنم
تا بیفتم گوشه ای مثل قبل تو رو به تنهایی
پر کنم خودم را در صفحات دفتر کاهی

تلخم

تلخم و به زهر ماریٕ مارم
از حوصله ها دورم و بیزارم
از آب خنک گرفته تا لبخند
بیگانه و شاکی و طلبکارم
آتش به سرم شبیه قلیانم
هر جمعه به هر بهانه می بارم
سرکش شده ام بدون آرامش
طغیانگر و ویران گر و عیارم
لب بسته و عمرم همه شد بر باد
ته مانده ی آن هم نکند کارم
با درد مچاله میشوم در خود
چون پیچک پیچیده به دیوارم
لب وا نکنم که خون برون ریزد
از این همه واژه های خونخوارم
سلول به سلول مرا آلود
آن جمله ی نحس «دوستتدارم »

یا رب

روزگارم شده چون حال سگ کوچه ی دور
که به شب واق کند روز نگهبانی زور
حال و روزم نشود خوب که از طالع بد است
خوش بحال همه ی اهل دل باده پرست
شاهدی از در غیبم که نیامد و ندید
به دعای سحرم دادِ مرا کس نشنید
یا رب ای خالق این کون و مکانم _چه کنم؟
تو بصیری و مرا نیست که قیدت بزنم
تو به اگاهی خود_ من به جهالت همه دم
منِ جاهل بتو ای حضرت سلطان چه صنم؟
به مقامم برساندی و سرم تاج زدی
اشرف خلق منم گرچه ندیدم سندی
تو بزرگی و رحیمی همه دم وقت نماز
دستهایم تو بگیر از سر اجبار و نیاز
منِ خاطیِ گنهکار ِدمادم به خطا
از تویک گوشه نظر دفع کند شر و بلا
یا رب ای رحمت تو آیه ی تمدید زمان
و دمت جان بدهد مرده ی در خاک نهان
از تو ای اعظم اسما و قریب الغربا
راه دوری نرود گر نظر افکنده مرا
موی م و در کشش و جهل معمای خمم
خوبی ت شد همه دم باعث بی دین شدنم
دست گرمت همه ی گرمی جان و دل من
باز کن در که ز شوقت دست از پا نکنم
باز کن در و ببین شوق دلم را به وصال
باز کن بنده ی درگاه تو ام در همه حال

غصه های بیشتر

بچگی های درون یک حباب بسته سر
روزهای بی شماری در کنار بغض تر
آسمانی در کشاکش با هزاران پنجره
دودهایی مبهم و سمی و جاده در سفر
پای یک زن خورده چندین قفل کوچک تا بزرگ
با صدای جیر جیرش میشود شهری خبر
دستهای کوچک پروانه های منتظر
در کنار چارراه خسته از بوق و گذر
در تمام هفته شبها را قرق کرده چنین
گلفروشی که ندارد جز همین دختر پسر
از دوتا بچه که جای یک پدر نان آورند
مادری آنسوی دیوار و مراقب تا سحر
پولهای خرد خرد و گاهگاهی لقمه ای
میرسد دستش ز لطف چند مرد رهگذر
با غروری گم شده فصل شروع زندگی
مبحث داغ نداری از حضوری بی ثمر
اعتیاد و جنگ و دعوایی که هرشب میشود
باعث بیرون زدن های زنی با چشم تر
در عقب پشت سرش یک کودک ش همپای او
با نگاه مضطرب فریاد زد من هم ببر
مادری درمانده با یک کودک درمانده تر
سرنوشتی گم شده با غصه های بیشتر
دست هایی که همیشه روی چشم مادر است
تا نبیند اشک هایش را دوباره آن پسر

کشمکش عشق

ا موی پریشان و نگاهم چه غریبی
ای انکه ز عشق تو جهانم به فنا رفت
هر روز مرا دیدی و دیدی به چه روزم
حتی بخودت هیچ نگفتی که کجا رفت؟
بی تو همه جا در همه ی شهر غریبم
تا کی بتوانم که خودم را بفریبم؟
این تلخی کامم ز تو بوده ست و هنوزم
باید ز بداقبالی خود..باز بسوزم
کاری که تو کردی نکند دشمن خونم
ای دشمنی ت راه کشیده بجنونم
از بخت بدم یا دل غمگین شده نالم
ای کاش بفهمی که شکستی پر و بالم
قبل از تو نبود این همه غم در دل زارم
بعد از تو به قران و دعا شد سر و کارم
شب را به تو و فکر تو مشغول مدامم
با قرص کمی کم بشود بار خیالم
خوابم شده روزانه و شب ها به مناجات
در محضر تو نیست مرا جز به مجازات
از حکم تو اینگونه به بندم و اسیرم
ای کاش در این کشمکش عشق بمیرم

چرخ گردون

شهر خالی و دلم خالی تر است
حال و احوال همه درد اور است
چرخه میچرخد که بخت آید مگر
جفت شش فعلا چپِ جادوگر است
جاده ها سهمیه ی راهی دراز
چشمهایی که غریبانه تر است
آسمانِ یائسه_ ابری عقیم
شاهد عمق سقوطِ مادر است
خانه ام بر دوش و راهم پر ز پیچ
دست هایم خالی از خالی تر است
فکردر فکرم دلم در اضطراب
یک غم صدساله ما را از بر است
بوی نان در خون مان و حسرتیم
پای در زنجیر و خان آخر است
ما جدا افتاده از دنیا برون
دست مان خالی و ننگ دفتر است
خاطراتی مانده از خوبانِ خاک
جاودانه نقش بر دل یکسر است
عمر بر بادِبشر؛ هم شد تمام
تا گشوده چشم- فصل اخر است
خوب باشیم و نباشیم این که هست
خوب بودن اولین دردسر است
سیر ها را نیست فکر نان و اب
نان مان بر قله و جان به در است
مردمی در انتظار هیچ و پوچ
سهم هر خانه فقط آه تر است
لابلای این همه اندوهِ نان
یک نفر شاید که حالش بهتر است
میگریزد روزیِ ناچیزمان
شرم کن دنیا که او نان آور است
شرم کن از دستهای خسته اش
این حکایت های مردی کارگر است
شرم کن از عیدی و این بچه ها
عمق مرداب _مأمن نیلوفر است؟
این همه رنج و عذابت بهر چیست
کل سال انگار ماه آذر است
ما به یک نان هم بسنده کرده ایم
خالق دنیا خودش مستحضر است
آبی چشمان مرغ عشق_ سرخ
همچو می_ رنگین؛ درون ساغر است
بر افول مهر در مغرب مخند
هر غروبی را طلوعی دیگر است
نه سری آید _نه سودایی شود
سردی بازار ،دور از باور است
بی پدر دنیا_ که ذاتت ذات نیست
لطف هایت هم فقط دردسر است
تف به گور پدرت لعنت بتو
انچه کردی تو خلاف باور است
دست را کرده وبال گردن ش
تف به تو چرخ فلک ،شرم اور است
ای امان از پستی و دنیای دون
در طمع خامی _ جهان حیله گر است
تا کجاسر در گریبان لاله ها
پشت هر گل زخم های خنجر است
سوت و کور است کوچه های یادمان
مات و مبهوت از شبی خنیاگراست
مطربا دیریست سازت کوک نیست
یا گمانم گوش های ما کر است
هیچ فکری را نشد کوته کند
خواب ها کابوس یلدا پرور است
با سری پیچیده از فکر مذاب
آتش و آتشفشان در بستر است
هی ببندی چشم و هی تلقین کنی
خواب هم پر زد که مردن بهتر

تاج یخ زده

تو آمدی، درست همان‌طور که برف می‌آید؛
ناگهانی، سفید، و با قولِ تمام شدنِ فصل‌ها.
من اما، بیش از آنکه مشتاقِ آرامشت باشم،
می‌ترسیدم از آن سکوتِ سنگین،
که می‌نشست روی شانه‌هایِ زن‌ها،
همان‌طور که برف می‌نشیند روی سیم‌های تلفنِ متروک.

تو یک زن بودی، با رگ‌هایی از جنسِ زمستان،
و چشم‌هایی که هر بار باز می‌شد،
یک کولاکِ تازه شروع می‌شد در دشتِ پیراهنت.
می‌گفتی عشق، یک گرمایِ موقتی‌ست؛
مثل آتشی که از خاطراتِ ناتمام روشن شده.

برف می‌بارید و من در لایه‌هایِ پیراهنت گم می‌شدم.
هر تارِ مویت، یادگاری بود از سرمایِ شهری دور،
شهری که زنانش، سهمِ خود از بهار را
در جیب‌هایِ پالتوهایِ بلندشان پنهان می‌کنند.

می‌دانم زن بودن، یعنی همیشه یک قدم عقب‌تر از موج،
یعنی لبخندی که پشتِ یخ‌بندانِ حرف‌ها پنهان است.
تو اما، برخلافِ تمامِ برف‌ها، آب نشدی.
ماندی، به شکلِ یک مجسمه‌یِ یخیِ زیبا،
که هر کس نزدیکش می‌شد، انگشتانش می‌لرزید،
نه از سرما، که از ترسِ شکستنِ تمامیتش.

«برف» برای ما زن‌ها، گاهی تمامِ سال می‌بارد،
پوششی‌ست برای قصه‌هایی که باید دفن شوند.
و تو، ای زیباترین زنِ این شهرِ برفی،
حاضر نشدی زیرِ این سفیدی، خاکستری شوی.
تو در اوجِ سقوطت، با تمامِ وجودت فریاد زدی:
**«من نه برفم که آب شوم، نه زمین که بپذیرم.»**

مرگ

مرگ را تجربه کن ،تجربه اش شیرین است
مثل نوروز _ به زیبایی فروردین است

مرگ را تجربه کن داس و مه و مرد سیاه
پشت سر می‌نگری نیست بجز عمرر تباه

مرگ شیرین و بسی راحت و آرام تن است
مزه ی تردی و لمس به جهان آمدن است

مرگ را تجربه ی ناب غزل شوق وصال
مرگ عشق است فراموش شده در همه حال

یک شروعی که به پایان برساند غم و درد
مرگ یعنی به رهایی برسی قبل نبرد

یک زن بدون تن

سیبی ست دست زشت
باغی ست دست باد
فکری ست شکل وهم
حرفی ست بی حساب

مرغی ست در قفس
بُعضی ست زیر بار
ماهی ست پشت ابر
حالی ست غصه دار

آهی ست نیمه جان
حسی ست مرگبار
جزم است عزم او
رفت ست پای دار

داغی ست سینه سوز
شرحی ست از فراق
ساکی ست پر ز هیچ
مقصود بی شمار

یک زن بدون تن
برگشت رو به من
من نیز بی بدن
هم رنگ او شدم

این درد مشترک
شد بانی سلام
مارا به هم رساند
چشمان خیس مان

سفر

سفری رو به سکوت
لبه ی پرت خیال
با سفیر ابدی
آشنای دو سه سال

می پرد مرغ دلم
تا لب بام زمان
تک تک خاطره ها
میدهد تن به خزان

تازه بودیم هنوز
شده ام کال چرا
پای دل می لنگد
میشود پیک بلا

خانه ای سمت شمال
جاده ها باریک اند
آن طرف نومیدم
این طرف تاریکم

نه شمال و نه جنوب
میروم غربت دور
چشم ناجی روشن
چشم بدخواهان کور

چ کسی میداند
لحظه ی بعد مرا؟
یا زمان در دستم
یا بمیرم اینجا

خو نکردم با درد
دل ندادم ..سردم
آسمانم ابری ست
باز بر میگردم

هر چه بودم قبلاً
هرچه دادم بر باد
شد تماما عقده
شده یک جا فریاد

زنده باد دشمنم

پرسه می‌زند هنوز پشت ساحل عدم
میدهد تنش به موج, میدود به سوی غم
باد روی آب و آب, خفته بر قبای شب
دوخته جامه ای بلند ، تا مگر کند تنم
سورمه چشم کرده و رفت تا شرر زند جهان
سوخت هرکه دل سپرد باخت هرکه شد نشان
سِرِّ کار او غم است آخرین تب جنون
قصد عاشقی نداشت رقص بود و ردٓ خون
شعله میکشد هنوز از خموش خاک شان
دل بگیر و فاصله ای گدای مهرشان
تار می تند ز درد کنج عزلت است و غم
بوی نا گرفتهِ بود ..آن زن و من و تنم
آی مردم … ای جهان.. ای فرو به لاک خویش
غصه ی نبودن است_ قصه ی نخواندنم
جای هر کلام تان گاله کرده روح من
از تعفنش پُرم _ گورکن _ بیا , منم …
دشمنی و کینه توز – مثل سایه با منی
زنده باد تیغ تــو ، سر فدای دشمنم

قانون جنگل

نقد است زندگی اما فقط بجنگ
با خالی و پرِ دستت_ نه با تفنگ
تلخ است زندگی هشیار باش و گرگ
قانون جنگل است ،ای خورده صد پلنگ
در بین کرکسان خورده نمیشود
او که خورد همه، باید شود ز سنگ
با هر که هر طریق با هر قیاس و متر
در انحنای زور بر تیره ی خدنگ
آلوده دست کین با خون هم سران
اینجا مشوش است احساس نای تنگ
جا میدهد تو را هر فحش و هر غلط
برخود نگیر از او ..برگرد بی درنگ
لطف خودت به خود، دور از تبار سِحر
زان جادوی سیاه یک سیب سرخ رنگ
این قصه آشناست با هر کاراکتری
خوابی که مرده داشت در جنگل قشنگ
نقض تردد است رفتن نیامدن
یکبار زندگی ،یکبار گور تنگ

تکرار

بحث آزادی و ارزش هایم
بحث دیروز و غم فردایم
بحث از اینکه چرا تنهایم
بحث هر روز که من اینجایم
بگذر از من که دلم طوفانی ست

مثل یک حالت منگی و زوال
مثل بی خوابی و چشمی خون بار
مثل یک رابطه ی پر تکرار
مثل من قاب شده بر دیوار
دست بردار که دل قربانی ست

دوری از دور تماشایم کن
دورتر باش و حاشایم کن
جمع مان کسر تو ..منهایم کن
شده ام گم و تو پیدایم کن
قصه ی هر شب مان یلدایی ست

عشق در من غزلی قلابی ست
سهم این سینه همه بی تابی ست
جای یک عشق سرابی آبی ست
در تن خشک کویرم ماهی ست
در دل شب نفس ت آبادی ست

زندگی یعنی …

زندگی یعنی شروع دردسر
زندگی یعنی حضور ی بی ثمر
زندگی یعنی امیدت رفته باد
زندگی یعنی وفات اعتماد
زندگی یعنی فساد و فاجعه
زندگی یعنی خراب از شایعه
زندگی یعنی هوای بی کسی
زندگی یعنی پر از دلوا‌سی
زندگی یعنی همیشه رنج و درد
زندگی یعنی اجاق خانه سرد
زندگی یعنی نداری_ وام _ قرض
زندگی یعنی غریبی پشت مرز
زندگی آغوش های پر ز هیچ
زندگی یعنی به سمت غم بپیچ
زندگی دیگر ندارد روی باز
زندگی مرگ ست_پر ابهام و راز
زندگی یک وحشت بی حد و مرز
زندگی یعنی دمادم ترس و لرز
زندگی یعنی شب و روزت یکی
زندگی کی داشت بوی زندگی؟

حاشا

از من نکن پنهان چنین عشقی
من نیز مثل تو رکب خوردم
..عاشق ولی از ترس این مردم
..بی تو تمام لحظه ها مُردم

نفرین به دنیایی که دورت کرد
نفرین به رویایی که بی تو مرد
من عاشقت بودم چه حاشایی
دنیای من در بی کسی پژمرد ….

آن لحظه رفتی و مرا یادت
صدبار تا مرگم رساند جانم
من مثل تو جرات نمیکردم
تا گویمت آن راز پنهانم…

عشق تو و این خاک همراهم
خندیدی و دل کندی از دنیا
رفتی که برگردی به آغوشم
رفتی که برگردی به رویاها

خون رفت و آتش رفت و تو ماندی
یک قلب عاشق زیر خاکی سرد
عشقی که قطره قطره بیرون زد
از چشمهای عاشقت با درد

نفرین به هرکی در لباس تو
با بد دلی قلب مرا آزرد
نفرین به دنیایی که خالی شد
نفرین ب رویایی که بی تو مرد،

برگرد و با عشقم مرا دریاب
تا درنگاهت عشق بگذارم
تا لااقل یک بوسه با صد شوق
از کنج لبهای تو بردارم

ای کاش اروند و شب و آن جنگ
هرگز نمی آمد به سمت ما
ای کاش من با آن نگاه تو
درگیر بودم تا همین حالا

ای کاش من اول بتو آن روز
میگفتم از آن عشق رویایی
شاید میان ما دوتا امروز
خوابیده بود نوزاد لالایی

من عاشقت بودم و بی حاشا
من چشم در چشمت شدم تنها
رفتی و من دست خدا دادم
آن روز آن ساعت تو را آنجا

تو چشمای معصوم عکس تو
غرقم همیشه در تماشایت
تو عاشقم بودی و من عاشق
اما نشد وصل رخ ماهت

از عشق تو در سوز و آتش سوخت
قلبی که بی تو هر نفس جان کند
من از چه باید منکرت باشم
حجب حیای تو مرا ترساند

لعنت به این ترسی که بین ماست
لعنت به تردیدی که شد حائل
دریایی و در وسعت عشقت
می خوانمت،میخواهمت از دل

تو عاشقی و من به عشق تو
گیر و گرفتارم تو میدانی؟
از این منِ دلخسته یادی کن
ای رفته از دستم به آسانی ….

یادت

شب و ازدحام یادت ..وسط تمام جانم
شده دشنه ،تشنه ی خون، زده مغز استخوانم
چه توهمی چه دردی چه حساب اشتباهی
که دلم خوش ست روزی بشوی مهِ جهانم
منِ از ازل بریده _به کتاب و استخاره
و تفالی ز حافظ ، که بگویدم بمانم
به خودی خود نباشد تب عشق را طبابت
بده یک نفس خودت را و ز بسترم رهانم
دم تو بشویدم غم و لبت دهد نجاتم
تو بگو چگونه از تو گذرم؟ نمی توانم
به تمام حال مستی به هوای می پرستی
به سیاه مستی م خوش_ که تو را دهد نشانم……
و تو بی خبر کجایی که دلم دوباره تنگ است
بنما رخی و دستم بده دست جان ستانم

دیانا

دیانا چایی خوش رنگ و خوش طعم
به هر طبعی همیشه سازگاری
تو آن حس قشنگِ نوش جانی
همان تلفیق حض و یادگاری
به شیرینی قند و چای سرخی
درون استکان های قدیمی
تو حال و بوی هر عصر بهاری
نشستن_ گپ زدن های صمیمی
کنار ارغوان گلهای مرداد
دمیده رازقی های نگاهت
تو در ترسیم لبخندت هنرمند
و دیگر بعد تو عشقی نشد @ (اَت)
دل انگیزی و بی حد مهربانی
نمِ آبی که میپاشد به کاهگل
چه عطر ماندگاری دارد این فعل
چه حال روبراهی دارد این دل
تو شعری سبک نو ، شاید سپیدی
غزل هایی که حافظ را عیان کرد
مرا عشق تو شاعرکرده جانم
خدایی عشق تو جامِ جهان کرد
خدا با ذوق چشم ت را کشیده
سیاه و خیس و گاهی کهکشانی
نگاهت قصه ی عشق است و جرات
و دنیا را به اتش می کشانی
هنوزم مثل من رویا میبافی؟
یه شاهزاده و اسبش پشت دیوار
به امید تو و عشقش به قلبت
که همچون او شوی ،عاشق _گرفتار

الهی هرچه آید عشق باشد
الهی چشم ها اشکی اگر هست
به شوق و دیدن روی عزیزان
جهان را پرکن از آرامش محض

آخر دنیا

از این بیگانه ماندن بین مردم
از این سفره که دارد بغض گندم
از این حال و از این وضع اسف بار
از این طوفان و بیم قایقی گم
از اغازی ک رفتِ رو به پایان
از این غارت زده غرق توًهم

از آواره ترین های همین خاک
و درمانده در این مهد تمدن
گرفته باغ را چنگال پاییز
هراس از مشعل و سودای هیزم
کسی دیگر ندارد کار و باری
همه بیکار در هم پر تلاطم
نفس در ماهیان شد یک غنیمت
در این گرما سرابی در تجسم
زلال بی لب ماهی و دریا
و بخل آسمان از این تهاجم
کجا دارد شتابان میرود عمر
گمانم اخر دنیاست مردم

قلب عزادار

گرچه نگاهش خیره و در تو گرفتار است
اینقدر پاپیچش نشو قلبش عزادار است
از شعرها و سرفه هایش میشود فهمید
شبها چقدر گم در حصار و دود سیگار است
از کل دنیا گوشه ای را میکند محکوم
تا صبح با خود گوئیا در حال پیکار است
گم میشود گاهی میان دفتر و دستک
بیگانه با خود هر دفعه در بهت و انکار است
هر لحظه چشمش بسته شد کابوس شد خوابش
از خواب تا خوابیدنش در خواب ،تکرار است
از خود ندارد هیچ نامی و نشانی او
این بهترین وضعیت هرکس که سربار است
ای کز جهان در چشم او افتاده ای اکنون
گاهی مدار کج به تقدیرت هوا دار است
تا حال شاید بی سبب کوشیده ای اما
زین پس بدان عافیتت بسته بدین کار است
من حرف های اهل دین گفتن نمیخواهم
اما به رسم آدمیت ،نیک کردار است
بی هویت بی نام و بی کس سایه ای گمنام
این یک طلسم و تا ابد او را سزاوار است
هر طور و هر برداشتی داری از این حرفم
مختاری اما این وسط یک دل گرفتار است
دل به دلش ده تا دوروزی که در این دنیاست
از زندگی تا مرگ او بسته به یک تار است

اولین پرواز

اولین پروازمان با خشم دژخیمان شکست
بهترین آوازمان در نعره ی طوفان شکست
بال و پر ها را شکستند حبس کردند در حصار
دل هوای ابریش را در شب باران شکست
سر به زیر بال و پر کردیم و در خون شد همه
وسعت در اوج مان با تیر صیادان شکست
با صدای ناله های اولین مرغان عشق
آخرین قربانی ش در مسلخ پایان شکست
با خطور فکر پرواز از کجا تا ناکجا
شد مروری از گذشته در همه اذهان شکست
بعد از ان دیگر پریدن همچو رویایی خموش
در خیال مرغک پر بسته در زندان شکست
سالها رفت و پریدن شد خیالی بس عبث
پر کشیدن قصه تلخی در اعصاران شکست
در قفس خواندن برای هر پرنده شروه بود
بغض هایی که بجامانده از آن دوران شکست

عشق

از من ویرانه دیگر دل بکن
دل بکن شاید رها گشتم ز غم
تو که عاشق نیستی ،عاشق خداست
هرکه عاشق دل سزاوار ثناست
عشق عاشق را تعالی می دهد
باعث رشد و تجلی میشود
هرچه بد باشد درستش میکند
خوی دد را رام کم کم میکند
دیده را پاک از غبار کینه جو
لایه روبی میکند افکار او
از قسی القلب گیرد سنگ آن
تا به رحم آید دل بی رحم شان
اخم ها باز و گره بگشایدش
عشق راه راست را بنمایدش
خاطیان رام و مرید ش میشوند
مرتدان عبد و عبیدش میشوند
با غضب کم کم مدارا میکنند
خوی وحشی را مداوا میکند
عاشقی رسم و رسومش این نبود
عشق را هر بار آزردن چه سود
قیمت دل را محک کمتر بزن
ارزش دل نیست این ارقام کم
دل بچشم سر نمیآید نظر
ارزش دل را بچشم دل نگر
دم نزن از مردی و مردانگی
با مرام و معرفت بیگانه ای
هرچه میخواهی بگو اما دگر
میروم بی هیچ حرف و بی خبر
تو بمان و خانه ی بی روح تان
پر شدم از زخم و از اندوهتان

گیسو پریشان

با اینکه می‌خندی ولی غم توی چشماته
شاه دل رد میکنی هم کیش هم ماته
شیرین ادایی گرچه مرموزی و پر اسرار
هرچی که هست زیر سره اون اخم تخماته
با هر لباسی چشم تو رنگش عوض می‌شه
این رقص نور و انعکاس رنگ تو دنیاته
طرز نگاهت رعشه میندازه به دل ،خونه
مثل کسی که قاتلِ عشقش را می شناخته
گیسوی تو شد سلسله در مبحث حافظ
نیمی ز دیوانش تویی و شرح موهاته
کمتر بزن شانه پریشان می شود دل ها
دست نسیم با حوصله گیسوتو می‌بافه
سگ داره چشمات و نداری هیچ انصافی
کوتاه بیا بانو، جهان دار مکافاته
یک شهر می‌چرخونی رو انگشت، کافی نیست
نقض قوانین جرمِ و مشمول مجازاته
خون شد دل و بیرون زد از سینه ،نمی بینی ؟
این نقل و قولا حرفه و لازم به اثباته
سیب و انار و رنگ لبهات سرخ و هم گونه
گیسوی تو هر شب بساط ش جوره،یلداته
دل مستحق ظلم و در بند و عذابت نیست
بازی نده اونی که تو رویاش با باتو ساخته
قصد دوئل داری و بازی هم شروع کردی
با اینکه که میدونی دل عاشق دو سر باخته

احضاریه

ای متهم کرده مرا از روز دیدارم
پشت مرا زخم تو پر کرده بدین زارم
در لابه لای برگه ها زیر لحافت بود
ان برگه ی احضاریه ممنوع از کارم
هر بار گفتی یا برو یا میروم ، رفتم
کم کم مرا راندی و من رفتم پی کارم
تو که از این قلب شکسته با خبر هستی
اینقدر با نیش زبانت هی نکن بارم
پاهای بی جانم نمیدانم چه مرگش هست
که هر دفه دیدی مرا دست روی دیوارم
دست شکسسته میتواند کار خود کردن
اما دل بشکسته را معذور میدارم
خاطر نشان کردی اگر روزی شدی پیدا
قبل از ورودت رفته باشم بله بی عارم
گم کرده ام انگار چیزی را نمیدانم
هی میروم می ایم و هر بار هر بارم
درگیر کردی طفلکی قلب مرا بس کن
کمتر بزن خنجر در این سینه نیازارم
یک روز از کارت پشیمان میشوی اما
من نیستم انروز ،،،خدا یار و نگهدارم

میعاد جانانم

دیدم که می‌بویی مرا از سمت پنهانم
دل گرم کردی این منِ دائم هراسانم
گفتی که میبوسم تورا ،بوسه زدی باعشق
بر تار تار موی موّاج و پریشانم
من بانگاهت همچنان گرم غزل هستم
هرشام تا وقت سحر،مست و غزل خوانم
تو با تمام خنده ی گلها هماهنگی
من نیز با حال و هوایت شاد میمانم
از عطر تو پر گشته دنیایم ،چه خوش بویی
بوی گلایل بوی زنبق میدهی جانم
یک دار قالی متر در متری و گل لاکی
با هر گره نام تو را گل بته بنشانم
آبی بزن جا خود،دوتا لاکی و عنابی
گل پسته ای و سبز یشمی طرح بستانم
شانه یه شانه با منی ،ای حافظ جانم
قد میکشد احساس های رو به طغیانم
دستان تو دستان من یک قالی لاکی
آلونک عشق من و میعاد جانانم

بی خیالم

شب عید است و همه در تب و تاب هیجانی
دختران سورمه بچشم_ دورهمی ها ،همگانی
نکند چشم تو را خیره کند زلف سیاهی و تو مبهوت دو چشمش بشوی ،پلک زدن را نتوانی ،و زمان رفته ز دستت و نبینی که من از داغ تو غمگین و مچاله م ،برنگرد باز به سویم ..نحسی اول سالم ،بی خیالم

در مسیر از همه ی رهگذران_ اگر افتد نگهت در نگه دخترکی چشم چران’ که به لبخند کند تیر پرانی، تو شوی عاشق او ،او بشود عشق نهانی و ندانی که مرا میکشد این ظلم عیانی… دگر از این من در بند به گوش ت نرسد هیچ صدایی ،من ننالم _ برنگرد باز بسویم ، این چه عشقی ست که افتاد بجانم و کنون غرق بخونم ،تیر بنشسته به بالم _بی خیالم

گر پری چهره ای از راه بیاید و همان لحظه تو را صید کند در صدم ثانیه ای جامه درانی و به آغوش بگیری بچلانی غمزه هایش بشود. مانع و ما را تو نبینی ، یک دم از حال دلم غافل اگر گشته و رفتی و نگفتی که شد وضع من رو به زوالم؛ برنگرد باز به سویم ،با چه رویی به من آیی که پر از شک و سئوالم_ بی خیالم

ای که نومیدی من بودی و عشقت شده آوار به قلب م ،هرچه کردم که تو را رام نگه دارم و دل در گرو عشق گذارم و به افاق تو را وصل و به رویا برسانم ،از پس کار نشد تا که برایم ،شده ای موجب تشویش خیالم_ برنگرد باز بسویم فکر تو چون خوره افتاده به جانم و دلم خون شده ، ای مرگ مدد کن برهانم. و به آرامش مطلق برسانم
تیغ بی رحم خزان زد به دل باغچه ی کوچک قلبم
سر برید از نفس سبز نهالم _بی خیالم

تو اگر از من دلخسته رمیدی دست از عاشقی ت با من دلداده کشیدی و مرا در شب تنهایی پر غصه رها کرده گذشتی، برنگشتی که ببینی چه سرم آمد و من دست کشیدم و بریدم ز دو عالم_ برنگرد باز بسویم که دگر نیست مرا میل سخن با تو که از لطف تو لالم _ بی خیالم

به هر آن‌کس که بجز من بتوانی به نگاهی به دلش رخنه کنی و دل بدهی دل بستانی .. بشود محو نگاهت، بدهد تن به گناهت ،بچشد شهد لبانت و تو مارا نشناسی و من ان روز چه داغی بنشیند به دل بی کس و کارم من همان عشق محالم برنگرد باز بسویم _که من آن برکه ی دورم و تو دریای امیدی، انقدر دور که هرگز نرسد فکر و خیالم بی خیالم

نکند مرگ بیاید و تو با او بدهی دست تبانی و به من مژده وصلش بدهی.. بعد به مرگم بکشانی و
و خودت را به تب تند تن عشق جدیدت برسانی و مرا در همه انظار بدی گفته ، حرامش بکنی انچه خدا کرد حلالم؟ برنگرد باز بسویم، رفته از دست مجالم _بی خیالم.

آرامش

خسته بود و مرگ را هر لحظه جانش میچشید
کارد ها را تک به تک از استخوانش میکشید
در کنار بی کسی هاییش همه هم خون او
درد این نامردمی دیگر امانش را برید
میتی روی زمین بود و اجل تاخیر داشت
این همه جان کند قبل از مرگ ،مرگش را ندید
از فروپاشی و ویرانه ترین ها بود او
که صدای نعره هایش را خدا هم می شنید
در دلش داغ عزیزان چشم هایش سیل خون
تک به تک هر آرزویی را فقط سر میبرید
خانه اش ویرانه و کل جهانش دود شد
دورتا دور خودش را تار نفرت می تنید
دیگر از او هیچ کس یادی نکرد جز مرگ او
عاقبت با دادن جانش به آرامش رسید

ایام شباب

با نظر کردن به ذات حق، تو را حق آیدت
با دو اهل دل نشستن ،صاحب دل بایدت
تا دل آرامی و در دامی خیالت راحتی ست
جای خلوت ذهن راحت را ضمان می‌خواهدت
میرسی بر آن کهولت پای بر گِل میکشی
هرچه زان غفلت، که امروز از لب دل میکشی
در نظر دنیا نباشد، قد ارزن در بها
ساحت گیتی کشیده تک به تک ادراک را
مار و موران جن و حوران گرچه هر یک ناظر است
چون سلیمان نبی بر مسند حق حاضر است
گنج در دستت مبادا غافل از نقد شباب
می‌رود این آب را منزل به منزل در شتاب

ذهن پر آشوب

خش خش گام تو بعد از رفتن
ماند در ذهن پر از آشوبم
میروی بی خبر از حال دلم
سر به دیوار زمان میکوبم
تو نبودی نگران دل من
من به شوق نگهت می‌ماندم
راه هر روز تو را میرفتم
حرف چشمان تو را می‌خواندم
با منی گرچه ، دلم اگاه ست
که مرا در دل تو جایی نیست
من از آغاز نگاهت مُردم
قصه ی بغض من و بی تابی ست
قصه راز و نیاز من و تو
می‌شود غصه ی یک عمر گران
عاقبت می‌بری از یاد مرا
میروم دیده بپوشم ز جهان

ممتد

دوباره دلم به تو شد محتاج
و تو را در خاطره ها بردم
تو در آغوش من آرامی
و من از استرست مردم
چه رها شده ای جانا
به من از قفسم بنگر
تن من شد خاک همین زندان
پر و بال شکسته، غم عصیانگر
به سبک باری یک چشمه
که ز چشمآن تو می‌بارد
کم و بیش مرا پر کن
و بکش خط مرا ممتد

بی ارزش

وازه ها تو خالی
چهره ها تکرار ی
هفته ها را خواباند
ناقل بیماری
ترس بی نان ماندن
روزه بی افطاری
روی تخت افتادن
عدم هشیاری
موش های شهری
ته هر انباری
در تورم مرده
جیب های خالی
فقر و فحشا رایج
باعث شرمساری
خلق را سرخورده
شرح هر اخباری
زیر خط افتاده
کودکان کاری
حال دنیا بد شد
در چنین بازاری
تن فروشان سپید
وقف کودک داری
چهارراه در تردید
سفر اجباری
خانه های نا امن
دختران ناچاری
ازدواج زوری
زایمان هرباری
بغض در راه گلو
شده سنت آری
چار خواهر باهم
زن یک بازاری
بخدا ارزش نیست
هر کثافت کاری…

افکارم

می‌شود باز خراب برسرم افکارم
مثل هر روز خدا ،می‌دهد آزارم
کله ی پرحرفم همچنان میتازد
تا منِ بسته زبان خسته و آواره م
گرم صحبت هستند چون دو تا بیگانه
هر یکی مشغول است با منِ دیوانه
این اتاق تاریک ،دیر گاهی ست که نیست
میزبان امید ،همترازِ خانه
موج هر احساسی سر بکوبد بر سنگ
می زند بر صخره هرچه دارد زین جنگ
خیل دریای هراس می‌شود مضرابی
جذر و مدّ بی حد ،،در شبی مهتابی
گرگ و میش است هنوز__ که هنوزست به راه
چشم های ساحر، خنده های قاه قاه
من چرا در بندم ،من چرا مجبورم
نه سفیدم نه سیاه … حبس ،زندان،راه راه

دل سنگ

دیدی که هر شب تا سحر با گریه بیدارم
گفتی برای مدتی قصد سفر دارم
آغوش خود را بستی و من پشت غم ماندم
خسته شدی گفتی برو خیلی گرفتارم
من هم تو را دادم به دست حق زدم بیرون
باور کن از این شوربختی ها خبر دارم
رفتم و بستی در برویم …هییییی دل غافل
می سوزم و …بین زمین و آسمان دار _م
یک لحظه حتی فکر این را هم نمیکردی
اینجا بجز تو من مگر دیگر کسی دارم ؟
ایوب اگر می بود صبرش را ز کف میداد
برعکس من که، طاقتی بیش از خودم دارم
در خاطرم جز ظلم و بی مهری ندیدم هیچ
کی شد بگوید یک نفر من مردم آزارم
مانده دلم در پشت این خشت و در و دیوار
لختی مجالی ده بگویم دوستت دارم
من بهترین اوقات خود را صرف تو کردم
حالا چه شد که بد شده اخلاق و رفتارم
دیر آشنای سنگ دل ،بیگانه ام کردی
حق با تو بوده من کجا با تو صنم دارم
از آن غزل های دروغینی که میخواندی
تا بوسه های آتشینت ،،،خاطره دارم
حالا که میخواهی خیالی نیست مختاری
شاید زیادی من بتو وابستگی دارم
کم لطفی ات را باز هم بخشیدم اما نه
با بغض و بی دل میروم بی هیچ اصرارم
لعنت به هر چه* در *در این دنیا که شد بسته
لعنت به من که گفته بودم دوستت دارم
دستی تکان ده لااقل با من وداعی کن
بدرود ای غارتگر احساس تب دارم

این زن

این سایه در تفسیر خود گویا سخن دارد
در این میان بحثی جدا از مرد و زن دارد
در گیریش مزمن شده با خود نمی سازد
با خویشتن گویی نبردی تن به تن دارد
یادش به مردش سایه اش افتاد ه بر جانش
ای بشکند دستت مگر زن _هم زدن دارد؟
بعد از حدودا ۲۲سالی که صامت بود
کاشف عمل آمد که بعععله او دهن دارد
خودکرده ی ناچار ی و تدبیر بی قانون
با اطلاع قبل ،انگ متهم دارد
چادر سیاهی در شبی تاریک چون بختش
بی سرزمینی که دلش داغ وطن دارد
یک لحظه از سر روسری برداشت آشفته
زیر گلویش ردّ ؛ بر دارش زدن دارد
جانش به لب شد ساک از دستش زمین افتاد
قصد سفر از محور نا امن تن دارد
ترسیده چشمانش، خودش را می‌کند پنهان
حتی به چشمان خودش هم سو ظن دارد
تک به تک این کوچه ها در مرگ او بودند
بانوی بی چاره، ببین چندتا کفن دارد
سرتیتر این روزنامه ها را شب بسوزانید
در زیر این شهر سیاه یک سایه زن دارد

دوره گرد

ای گم شده در لابه لای شال گلدارم
من در دلم جای تورا هرلحظه کم دارم
جای همه در من تو ای و از همه سر تر
فرصت ندادی تا بگویم دوستت دارم
هر دفترم شد مخزن اشعار غمگینم
هر برگ آن پر گشته از آثار و اسرارم
لب بسته و از چشم هایم خوانده ای دردم
ای با خبر از حرفهای نارس و کالم
چشمان تو در انعکاس چشمه جانم
شد نقطه ی عطف من از بطن شب تارم
افکنده دامی و مرا در دام خود کردی
ازتو اسارت هم به نقد جان خریدارم
آتش نشانده بر دلم آن اولین دیدار
گم کرده ام خود را در این کاه دود سیگارم
در هم، مچاله ،خسته و خاموش در خلسه
چون سایه ای محکوم و دائم رو به دیوارم
جامانده از من پای من با آیه ی یاس ت
کی میتوان بعد از کلامت گام بردارم
من در رکود حرف هایت مانده ام در گل
این را بگویم من همان کوتاه دیوارم
ای کاش میشد یکسره تکلیف من با من
خسته شدم از بس گره افتادِ در کارم
دار و ندارم بودی هستی ولی افسوس
سنگین دلی و من چه بیهوده سر کارم
بین تو و دنیای بی تو جان من فرسود
شاید نمیدانی عزیزم دوستت دارم
هرجای دنیایی خدا پشت و پناهت یار
خوش باش کز خوش بودنت خوب است احوالم

عهد مادری

مرا از من مگیر و بی نشان کن
که تصویری به حدِ درد هستم
مگیر از نام من معنای عشقم
که با مادر شدن من عهد بستم

بیا و بودنم را هدیه ام کن
کنارم دردهایت را بیاور
برایم تک به تک تکرارشان کن
که شاید باخبر گردم از این قهر

نمیگویی و لب هایت همیشه
برای من فقط قفل است و ساکت
چرا سردی چرا اینگونه هستی
مرا این بی خیالی می‌دهد دق
همه رفتند و من از با تو بودن
فقط سهمم شده این بی کلامی
نه لبخندی نه حرفی نه سلامی
بمیرم بِه،، از این بی احترامی
صمیمیت برایت شد غریبه
دلت دیماه و حالت حال آبان
چه سرمایی دمیده بر لبانت
نمیخندی برایم ماه مامان
بهر حال ای عزیز و ای وجودم
برایم گاه گاهی خنده ای کن
دروغین نامه ای بنویس و بفرست
که خوش باشم ،در این بهت و توهم

خسته ام

من از مرور زندگیم در شبانه های مه آلود بیدار ..خسته ام
از این لج و لجبازی و سماجت ، زمانه ی لا کردار.. خسته ام
نه در خیالم بتو میرسم نه دست میکشم از خیالت
مرا پر کرده رخوت دو راهی و استیصال خسته ام
نگاه یخ زده ام را دگر نوید نور چشمت نیست
چه ساده ام که فکر میکنم ستاره ای و دنباله دار خسته ام
تمام مرا گرفته از من آن خط و نشان کشیدنت هردم
مگر فرجی شود در این واپسین لحظات کُشنده ی انتظار ….. خسته ام
تمام این سالها چه دردها که کشیدم و دم نزدم
از این پنجه های خونین کشیدنِ بر درُ دیوار
.خسته ام
همه از دشمنیِ دوست ضربه خورده و بی اعتماد شدند
همین زخم ها ی چرکین بر جگرم تنها رسیده برایم یادگار ….خسته ام
مرا به بنده نوازی اش که فقط قصه بود برای خام کردنم
چقدر شکوه کنم از این بی عدالتی و نرفتنش زیر بار ؛ خسته ام
از اعتماد به هرکسیِ خودم ز خودم که تنهایی
سپرده ام زمام امور را به دست یک فرد نابکار، خسته ام
در انجماد بی تردد و بایکوتم در اذهان عموم
نمی‌دهد کسی پاسخی به سلامم حتی به اختصار… خسته ام
حواس مرا پرت می کند گاهی، تجسم لبخند آریو برزن

در این سکوت سنگین سقف می‌شود سرم آوار خسته ام
در این مدت چه ها که نیامد به سرم کسی چه می‌داند؟

که فقط خودم میدانم و خودم .. خدا هم نبود خبردار خسته ام
چه پرونده ی مجهولی ست زندگی، همیشه در تبعیدم
ثانیه ثانیه اش را شمرده ام طی این چهل و چند سال… خسته ام

فاصله عمر

سر به بالین من تیره سرانجام بزن
آخرین جرعه ی می در غم ایام.بزن
من که با قافله عمر نکردم سفری
تو سفر از دل من تا شب ابهام بزن
نگذار زندگیت در تب دنیا سوزد
دل قوی دار ز ایمان به رهت گام بزن
گهگداری که دلت تنگ شد از دار دنی
همه دلخوریت را به می و جام بزن

برگرد

سرتا سر دنیا را بغض و غزلم پر کرد
با ساغر و می هرشب سرگرم شدم برگرد
برگرد و نگاهی کن این دل شده خون آبه
گر وصل تو ام باشد خوب است بیا خانه
من منتظرت عمری شاید تو بگویی ماه
این ماه تو شد صدسال در سینه من تنها
این شانه به امیدت بگذاشت ام بی سر
پر کن تن محجورم باید برسی دیگر
من از تو طلب دارم یک حال و هوایی خوب
یک قلب پر از احساس با خنده ی شهر آشوب
من باز طلبکارم باید بدهی جانم
جانی که خودت بردی امروز. گروگانم
در سوز و گذار از تو یک لحظه قرارم نیست
گم کرده دلم را باز میگردم و پیدا نیست
حاشا که در این عالم خالی تر از این تن نیست
رفتی و مرا غم برد ..دیدی که حواست نیست؟
پرت از دل در سوزم از دیده ی غمگینم
در بی خبری ماندن ، کمتر ز جهنم نیست

میلادم مبارک باد

۲۹اسفند است ،میلادم مبارک باد
در سینه دلم تنگ است میلادم مبارک باد
شمعی که برایم زده ای آتش دورخ
روی چهل و چند است؟میلادم مبارک باد
ای آرزوی مانده بر این دل سرگشته
دیدی که چقد جان کند میلادم مبارک باد
از ما همه دل کندند دورند دگر این قوم
گاهی نزدم لبخند…میلادم مبارک باد
خسته ست تنم روحم، حسرت به دلم مانده
با دوری هر فرزند…میلادم مبارک باد
پشت سرم از بخل ت صد حرف زدی یارو
این را همه می‌گفتند، میلادم مبارک باد
شرح من و بی تابی در وضعیت فعلی
چون شیشه لب سنگ ست میلادم مبارک باد
گویید اگر حرفی یا سرزنش ی یاران
دیگر نشوم دل تنگ …میلادم مبارک باد
روزی که همه رفتیم با زور و با اجبار
پیگیر نشد هوشنگ ..میلادم مبارک باد

دار مکافات

آه ای غمهای کهنه با دلم چون می کنید
در من سرگشته دنیا را دگرگون می کنید
من تمام خاطراتم را به چاه انداختم
در میان هر مصیبت ،یوسفی را باختم
تا کجا گیسو کشان با خاک یکسانم مکن؟
در گذرگاه زمان عمری پریشانم مکن
ساده بودم سادگی کردم تو را نشناختم
از همین رو در خودم بذر تنفر کاشتم
با منِ از پا فتاده چیست این گردن کشی
فخر جاهی که نداری را به رویم میکشی؟
من که بی وقفه دلت میدادم و دل خون شدم
طبق هر امرت ببین من تابع قانون شدم
کاش هایم از نهادم با هزار افسوس و آه
رفت رفت از آسمان هم زد برون تا انتها
خوب کردن این جوابش نیست ناحقی چرا
این جهان با یک تلنگر می‌شود چون توتیا
این که میبینی همیشه گوشه گیر و ساکتم
ترس از یک احتمال شد موجبات عزلتم
بار ها گفتم بخود غره مشو طغیان مکن
قطره ای در وسعت دریا بفهم عصیان مکن
نسخه ات را اینچنین در هم. مپیچ ای بی خبر
من به این دار مکافات ش یقین دارم پسر

کوچ

از من که گذشتن نیست
قولت مگه یادت نیست
ما قرارمون این بود؟
الان که قیامت نیست

امروز مرا کشتی
قبل از به عدم رفتن
قبل از من و ما بودن
بی عشق سخن گفتن

من گم شده ام جانم
بی عشق فرو رفتم
تا خرخره ام گیر است
با درد چ میگفتم؟

گاهی اگرم یادی
در خاطرت از من بود
جای نگرانی نیست
احیای جهنم بود

من رفتم و آسودی
اندوه مرا فرسود
ما بین من و برزخ
یک وقفه ی مبهم بود

این قدر که میگفتی
جان من و جان تو
بنگر که مرا پر کرد
اندوه جهان تو

ای از تو بجانمم درد
خالی شده ام پوچم
باور نکنی شاید
من در صدد کوچم

سرگردان

بال هایم خیس ، باران خورده ام
من بشدت روز ها افسرده ام
شب بدون وقفه بیدارم و صبح
قرص خواب و آب و تا شب مُرده ام
گیج و منگم در خودم زندانی ام
همچناان در گیر بد بحرانی م
بعد از آن طوفان و ویران گشتنم
دست خالی ،دل به دریا میزنم
ای دل دیوانه ی آتش فروز
دور شو از من بپای من نسوز
این منم افتاده ای بر خاک سرد
هیچ کس یادِ منِ تنها نکرد
نه دلی دیگر نه دلداری مرا
زخمی ام از این دل درد آشنا
کاش بودی تا بتو تکیه کنم
رفتنت شد باعث دل کندنم

عسل بانو

زندگی دوّار صد رنگ است_ باور کن
در ضمیرش قلبی از سنگ است_ باور کن
واژه ی ایمان و مذهب در سر این خلق
رونق فحشای فرهنگ است_باور کن
دل برهنه پا به زیر بار درد و غم
بوسه گاهش بر لب سنگ _باور کن
غربت چشمان خیس و منتظر در فصل
از فراسوها چه کمرنگ است _باور کن
سفره ی نادیده نانم ،بوی گندم دور
نان و خون دل ،نماهنگ است _باور کن
با سقوط حس باور از ورای ظًن
گورکن در باورش لنگ است _باور کن
این کتابِ بی کسی های “عسل” بانوست
ناشرش کانون “هوشنگ” است_باور کن

آراد

گریه کن آراد بغض ت را نخور
در نگاهم زل نزن بی محتوا
من خودم ویرانه ام ،ویرانه نیست
مأمن امنی برای بچه ها

سقوط ساختگی

من ضجه میزدم وقتی که رفته بود
روزی که آمدم دیگر کسی نبود
در خانه ام غریب شهرم غریبه تر
بی هیچ توشه ای بی هیچ همسفر
رفتم که گم شوم رفتم برای مرگ
مرگی که آرزوست اماا اثر نکرد

بعد از تو عمر من با گریه شد تمام
درگیر درد خویش همرنگ سایه هام
یک بی خیالی. و تاخیر هم زمان
تلفیق نعره بود در گام ” فا ” “سولا “
تلخ است قصه ام در اقتباس درد
دیگر کسی مرا مادر صدا نکرد
یک راز برملا همراه بغض و خون
در کوششی عبت، ..در آخرین جنون
مردی شکسته ام در قالب زنان
تمدید قبض روح ..در بهترین زمان
در خلسه می‌رود با فکر روز. مرگ
با بالهای باز عمدا سقوط کرد

من با تو

تو و اِشغالی خطت
منو دلشوره ی بی حد
تو خوابیده به آرامی
مرا بی خوابی و وحشت
تو مثل فصل بارانی
من اما خشک و ناکامی
تو بی اندازه از من دور
من اما در خودم مجبور
تو فردایی و دنیایی
..مرا دیروز و تنهایی
تو با دنیا به خوش نامی
به من چون میرسی خامی
بتو چشم دو صد فرهاد
به شیرینی کنی بنیاد
دل آرایی و خندانی
دلازدم تو میدانی
امان از قلب سنگینت
فغان از مذهب و دینت
چه در سینه نهان داری
که اینگونه دل آزاری

ما خدا را داریم

گرچه امروز جهان در گذران است و فنا
باز هم ایمان هست باز هم هست خدا
بی خودی اشک نریز حیف چشمتانت نیست؟
تو خودت میبینی دست مردم خالی ست
هر چه خیر است همان خواهد شد
بخودت سخت نگیر
در پس هر سختی “وخدا یی که به شدت کافی ست”
عمر غم کوتاه است ،ما خدا را داریم
نیتی کن و بخواب میرسد دست خدا، نوبت آرامی ست.
بسپار آنچه تعلق داری ..بسپارش و رها شو کم کم
تا ببینی که خدا یاد تو هست.. تا بدانی همه جا در صدد همکاری ست…

پدرم زندانی ست

پدر روزی که در زندان ز دیدارت زدم خنده
چه شوقی در دلم بود و تو از اندوه آکنده
چه می‌دانستم آن لحظه، که حرفت حرف اعدام است
خدا آن لحظه شاید بست دو چشمش را بر این بنده
من از پشت حصاری سرد و کابینی تهی از حرف
هزاران حرف می‌راندم به ذهنم آه شرمنده
همه می‌گفتن از روزی که از مردی خزان گشتی
چه کردی با خودت ای مرد که نامت جاودان مانده
رفیق خوب و یک رنگت چه بد ذاتی به درآمد
هزاران لعنت و نفرین به آن پست سرافکنده
در آن ساعات پایانی، که با دردت شدی هم درد
چه آمد بر سرت زان حکم
که شد پایان پرونده
زمان کوتاه و بی‌ارزش،
تو سلول تنهایی
غذایت کام سیگارُ
دلت چون مرغ سر کنده
از آن سو ما و حیرانی، برای حکم آزادی
تو و صبح نفسگیرُ خضوعی پاک و سازنده
در آن لحظه که جلادت به استقبال تو آمد
چه گفتی زیر لب کامد به لب خونی خروشنده
وزان گامی که تا چوبه به استحکام می‌رفتی
نمی‌گفتی به جلاد سیه دل آه سوزنده؟
مجالم ده تو ای جلاد، همه در راه زندان اند
نه شو مانع، که این حسرت فقط در سینه ام مانده
اگرچه حق به باطل رفت و تو پرپر شدی بابا
ولی ما ۱۳ بغضیم، برای نسل آینده

چشمان رهگذر

چشم‌هایی که غزل سر می‌داد
موجب بارش چشمانم شد
بین آن ثانیه‌ها می‌مُردم
هرچه از طول زمان کم می‌شد
در سحرگاه من بی سامان
می‌زند حدس کسی افکارم
می‌شتابم که ببینم او را
می‌رود گام من و او با هم
او کسی بود در آمال بلند
که زمانی غم ما او را برد
می‌شناسد تن پر زخم مرا
بعد از آن غصه جهانم را خورد
شانه‌هایی که ندیدش عمری
عمر بر باد مرا هم پر داد
گویا خورده قسم تا هرگز
نشود جای سر هر فرهاد
گرچه اونیست کنارم اکنون
تک تک هر نفسم بسته اوست
دیده‌ام چشم به راهش، من هم
تا بیاید ز سفر باور دوست
با مرور گذری برآن روز
گاه و بیگاه دلم می‌لرزد
خنده ای تلخ به لب میگریم
ای دلیل همه خوبی برگرد

سر سپرده

ای سپرده سر به سودای نگار نوبری
جز شکستن از منِ بی دل..چ سودی میبری؟
ما که از دنیا بریدیم و بتو دل بسته ایم
پس چرا دنیای من…مهرت ز مهرم میبُری؟
برگدای برگ سبزی از نگاهت رخ متاب
دست خالی رد نکن ما را به قصد کافری
با زبانت نیشتر بر قلب مجروحم مزن
طاقتم هر زخم باشد جز به زخم دلبری
گفته بودی بگذر از ما،سوختیم از این پیام
شعله زد جانم،نماند از ما بجز خاکستری
گر نصیب ما نشد در زندگی بخت سعید
از ازل برما نوشتند طالع بداختری
آسمان ما اگر سهمی ز کوکب ها نداشت
آرزویم بهر تو خورشید و بخت برتری
سرزنش کردن ز تو ما را نیازارد عزیز
سرزنش از یارمان بِه از بهشت از بهشت دیگری

طلاق

از اسم طلاق آسمان خونین است
من باورم این است خدا غمگین است
قاضی به خدا زود قضاوت کردی
این حکم که دادی ز کدام آیین است؟
آن مرد که امرار زنش قطع نمود
در اصل ببین این عدم تمکین است
بر سرخی رخسار زن تازه جوان
منگر که ز سیلی رخ او رنگین است
اینک زن و شوهر به جدایی محکوم
آن کودک نوپا گناهش سنگین است
این حق زن است که کودکش را گیرد
هرچند که قانون به زنان بدبین است
در دوره تشکیل جنین و فرزند
این حس زن است که رونق پروین است
آن وقت ز فارغ شدنش تا دم مرگ
می‌جنگد و این نهایت تحسین است
شب‌ها ز صدای کودکش بی‌هنگام
می خیزد اگرچه خواب او شیرین است
این مادر بیچاره چه سازد ازین پس
وقتی که دلش پر از غم و نفرین است
یا کودک بی‌ مادر آواره ز درد
بی مادر خود چه بستری بالین است
با خنده مردش به خود امد آن زن
فهمید که این خنده پر از توهین است
چشمان تّرَش ز چشم فرزندش بست
گفت مرد برو که فطرتت ننگین است

دخترم

پشت این دیوارهای سنگی و بی عاطفه
سایه ای در هم شکسته ،دختری را غصه برد
میتوان با گریه هایش دردهایش را شنید
میتوان هر شب همین ساعت ،برایش غصه خورد

باخودش هی میستیزد ،از خودش هی میرمد
تلخی بغضش، میان خاطراتش شد خراب
طرح لبخندی ملایم در غمی بی انتها
بهترین نقش آفرینی در سکانس اضطراب…

دفتر شعر
هاجر عسکری

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

92 دیدگاه

لیلی عسگری · 2025/04/27 در

سلام شعر دل سنگ رو خوندم وانصافا این شعر به قدری زیبا وبا احساس بود که با خوندن هربیتش مو های بدنم راست سیخ میشد
احسنت به شما واین حس قوی که دارید

بابک بابایی · 2025/04/21 در

درودبانوی بزرگوارخانم هاجر عسگری شعر این زن زیبا بود ولی با عرض معذرت اشکال وزنی داره وبه نظر بنده اگر اینجور بشه فکر کنم بهتر میشه؛؛؛
این سایه در تفسیرخودگویا سخن دارد هنوز
دراین میان بحثی جدا از مردوزن دارد هنوز
درگیریش مزمن شده باخود نمسازد مدام
باخویشنن گویی نبردی تن به تن دارد هنوز
صدسایه از مردش به جا مانده به دیوار تنش
ای بشکند دستت مگر زن هم زدن داردهنوز
بگذشت و دراین سالها حرفی نزد چون لالها
کشف عمل امد بله اویک دهن دارد هنوز
وبقیه ی ماجرا که قابل اصلاح شدن هست ببخشید در هر صورت بنده فکر کردم اینجوری بهتر بشه موفق باشبد

    هاجرعسکری · 2025/05/02 در

    چقدر جالبه که یک نفر هست به دقت واژه ها رو جور چین میکنه و کتار هم میذاره
    این دقت و اهمیت دادن شما رو میرسونه و من از وجود چنین اشخاصی خیلی خوشحالم
    بله همین طور هم که فرمودید میشه.
    من چون توی زمان و مکان دقیق فی البداهه قرار میگیرم فقط قلم میچرخونم و دیگه وقت نمیشه ببینم ابن شکلی هم میشه یا نه.چون تا شعر شروع به جاری شدن کنه باید بنویسی ..عقب بیفتی گره میفته بین ابیات.ممنونم دوست من 🙌🤍

      بابک بابایی · 2025/05/02 در

      سلامو درود بر شما بانوی بزرگوار خانم عسگری گرانقدر
      خیلی خوشحالم‌ که شما این قدر بزرگوار هستید و منفعل و پذیرا _ و اگه نظرم رو گفتم دلیل بر این نبود که شعرشما خدایی نکرده خوب نیست یا اشکال داره فقط گفتم که اونجوری بهتر میشه خلاصه ببخشی و موفق باشید

        هاجرعسکری · 2026/02/02 در

        درود بیکران ..نظر شما برای من ارزشمنده ..و اینکه من هیچ فکر بدی در مورد نظر صادقانه ی شما نمیکنم ‌.روزگارتون خوش و زندگی بر وفق مرادتون 🙌💙

علیرضا نوروزیان · 2025/04/03 در

واقعاً لذّت بردم عالی بود

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    ممنونم آقای نوروزیان عزیز ..سال نو مبارک ..امیدوارم از این به بعدهم نظرات ارزشمندتان رو ببینم🙏

م. محمودی · 2025/04/03 در

اشعارتون واقعا زیباست مخصوصا شعر میلاد👏👏👏🌹

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    از اینکه منو با نظرات زیباتون تشویق میکنید ..واقعا برام با ارزشه و شما خودتون زیبا هستین بخاطر همینه که همه چی رو زیبا می‌بینید. ممنونم دوست خوب من🙏

      م. محمودی · 2025/04/25 در

      سپاس بی نهایت بانوی عزیز🙏🌹
      قلم بی‌نظیرتان مانا🌹

ایران مهر · 2025/03/17 در

زیبا و عالی بود
چند عکسی از زادگاه ت میفرستم
تا که زاد روزت شود، هر روز شاد

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    سلام ممنونم از توجه و محبت شما ..سال نو مبارک ..امیدوارم. همیشه خوب و تندرست باشی …

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    سلام مجدد ممنونم از نظرات و لطف تون ..عذر میخوام شما؟

حسن عسکری · 2025/03/17 در

سلام بر دختر عموی م که با هر نفس ش هزار خاطره تلخ و شیرین ،را دوباره و باز هم دوباره مزه می‌کند

چه زیبا زندگیت را سرودی …

شاید سخت باشد
اما اگر حوصله ای داشتی یه تماس بگیر تا از حال ت با خبر شوم

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    سلام پسر عمو خوبی ؟وقتی نظرتو دیدم خیلی خوشحال شدم و منم برگشتم به زمان بچگی مون …چقدر دنیای بی شیله پیله ای داشتیم…راستی سال نو مبارک باشه ..بازم سربزن اینجا تنها جائیه که وقتی میام حالم روبراه میشه…

نجمه · 2025/02/24 در

عالی ست خواهرعزیزم همیشه موفق و پیروز باشی 🤲🥰

    ایران مهر · 2025/03/17 در

    سلام نجمه خانم خوبی اوضاع و احوال چطوره

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    ممنونم آبجی گلم …چه خبر شعراتو درست کن بده آقای فاضلی برات چاپ کنه.
    آقا مجید خیلی لطف کردن و یه مسیری برای استعدادها و ارزیابی شخصی هر فرد ایجاد کردن که خیلی کار ارزشمندیه لطفا شعراتو بفرست🥰

رضا زنگنه · 2025/02/22 در

سلام
بسیار زیبا قلمتان مانا🌹🌹🌹

نرگس میرشاهی · 2025/02/21 در

با سلام خدمت شما شاعر عزیز!
شعرهاتون بااحساس بود
براتون آرزوی بهترین هارو دارم🌹

م. محمودی · 2025/02/08 در

اشعارتون بسیار زیباست👏👏
لذت بخش و دلنشین 🌹

    هاجرعسکری · 2025/04/05 در

    خیلی ممنون ..از نگاه زیباتون🪷

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *