دفتر شعر گلنار مهرانی

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر گلنار مهرانی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

وزنِ سنگینِ روح

صدایش سکوتی پر از درد بود
که هرچه به یاوه تقلّا
نهان،
حرفهای مگویش به جان سخت بود

به راهِ حیاتش پر از سنگلاخ
و رفتن برایش چه آسان چو آب
ولی راهِ دیگر کسان سوی او چون سراب

دو دستش به ابداع راهی به لاهوت بود
که ادراکِ ناسوت از او دور بود
برای گذر کردن از روزگار
ملائک چه راهی ازین خوشتر آورده بود

برفت و
بماند از پی رفتنش یادگار
سوالی که مانده به سر بی جواب
چرا وزنِ روحِ سبکبال را
زمین،
با شکوهش نیاورده تاب

سوم شخص مفرد

فکند ژاله ز چشمم
به خاکِ پای ندامت
حریرِ صادقِ چشمش
ز ابتدا به نهایت

و تیز و طعنِ کلامش
چو تازیانه ی سختی
فرود آمده بر روح
و بر جراحت و زخمش
رسوخِ فکر و معانی

تنیده دست تامّل
به ریشه های تعصّب
و دردِ قطع و گسستن
و طعم نابِ رهایی

تضاد چشم و کلامش
شکسته عادتِ پندار
که چشم ،گشته لطیف و
کلام ،قاتلِ قهّار
و اتفاقِ چنین ضد
ورای ساحتِ انسان

تبر

نشیند به سوگ درختی
که در خواب خوش
شود هیمه ی مرد جنگل

و بادیدن سبزیِ یک جوانه
تنش بر سرو گردنش
می کند عجز و لابه

که سر هر کجا میل رفتن کند
بدن در پی اش گشته یکسر روانه

درآخر تبر می کند
جان هم نوعِ خود را نشانه

باز
(پرنده)

چنان بازی ،که سرگردان
به پشتِ خلوتِ تاریکِ یک دیوار
تنش زخمی ز شلّاق سکونِ محکمِ دیوار
درون چرخِ دوران می خورد بازی
چو طبعش اوج می گیرد
رهِ آن بی کران گیرد
ز سقف خالی عزلت
سقوطش بر زمین باشد
ولی همواره می کوشد
رهی در آسمانش نیست
و پرواز، از نفس افتاده
راهِ رفتنِ خود را
درین ویرانه می گیرد

نور

نور پاشید به تاریکی شب
سایه ها گمشده در وزن سکوت
و نگاهی حیران،ز سیاهی در خویش
حجم سنگین فضا آغشته ی عجزیست که درون،
میل تمنّای رسوخی دارد
که زپهناوری نور، عجب نیست طلب
ولی اکنون،کجا رخنه کند
چون به گردِ تنِ پر عجز و ملال
یک حصارست حصار
یک هم آغوشیِ نخوت با درد
که غشاییست مسلّم به تنِ هرچه
دراوهست امیدی واهی
و عجب نیست نصیبی نبرد
ظلمتِ درهم شده ی دلهره ها
نور هم گویا، نیست آن قدرتِ مطلق
آن چاره ی محض
که اگر بود چنین
ظلمتی غالب و پیروز نبود
رخنه می کرد به اعماق وجود
قدرتش بود به معنای رسوخ

زندگی

زندگی را باید
در میان مِه اندوه و گزند
پیدا کرد
لحظه ای را سپری
لحظه ای را درآغوش کشید
تا ز گرمای وجود
گونه هایش گلگونِ صفایی گردد
و میان غلظت نمناک مسیر
سرخی گلگونش
راه را تا پشت هیاهوی زمان
خواهد برد

مِی زدگی

دوباره مِی زدگی
دوباره حال خراب
دوباره تشنه و حیران
به راههای سراب
دوباره دل
در آغوش غمی بزرگ
دوباره دل به مهر کاذبش
چگونه سرسپرد؟
دوباره میل خموشی
ز نعره های روان
کشید نقش قلم را
به جایگاه زبان
نگاه می کنم اینک
به سالهای دراز
چرا همیشه وقایع
دوباره می شود آغاز

مستی

بس که ویران شدم از
عالم آگاهی و غم
ره میخانه گرفتم
ز دنیای عبث

گرچه دیوانه نماییم
به دریای خیال
مستی از حال خوشی
ما را بس

هر کجا هست فرشته
برود دیو از آنجا
می شوم شاد زمستی
که غم از در برود

گر بگویند تو بیهوده
قلم میرانی
من ز بیهوده شوم شاد
شوم مست
تو این می دانی؟

تو

میان حس رعب انگیز ِ خشمی سخت
نوازشهای چشمانت
به کُرنش آورد
اسب چموشِ خیره ی سردر کمند

میان وحشت ولرزش ز طوفانها و بی تابی
نوازشهای گرمای تموز پهنه ی قلبت
تمام طاقت سردو کبودم را
گلاویز امید روشنی سازد

چه زیبا دلبری جانا
که من هر جا که غمگینم
حضورت منفصل سازد
ره غم را ز آئینم

و اما بی تو این شبها
اگرچه سخت و بی معنا
فقط شوق نگاه تو
برای طاقت از ظلمت
دلیل روشنی باشد

تنهایی

درین ملغمه ی نیک و بد تن ها
کسی تنهاتر از ویرانه ی خود را
نمی بینم
در آن آینه ی تیره
به دست چرک و زهرآلود آدمها
منم پیچیده در لبّاده ی عزلت
وجود خسته ی خود را
دوباره خواب می بینم

و گاهی دست تبداری
مرا از خواب وحشتناک تنهایی
به سوی مردم پشت نقابی
از طرفداری
برون می آردو بازم به بیداری،
همان صورت،
همان لبّاده ی عزلت

و من در چشم این مردم
چه نادانم
نمی دانم نقابم را چگونه
در چه نقشی، با چه ترفندی
مثالِ دیگرِ مردم
به بازی های دنیایی
بسازم
تا رهاسازم
وجودم را ز تنهایی
و تا آخر چنین باشد
من و نادانی و عزلت
و دنیایی پر از بازیگر وخنیاگرِ
آوازِدانایی

شعرنو

چو نیست جام وجودم
پر از شراب جوانی
چرا ترانه بگویم
در نقاب جوانی

غزل چگونه بگویم
ز ژاله های سخن
چو نیست گوهر جانم
ز بیکران کُهن

کنون زقالب نو
قرار می جویم
لباس خستگیم را
به نو درآویزم

اگر شراره ای از
شکوه عشق باقیست
به نو سخن بگویم و
ز نو شرر ریزم

جوانی

چو این شبم همه تارست
و چشم تر بیدار
چه می شود چو چراغی
به شب درآویزی؟

به نَردِ عشق چو بباختیم
کرانه ی دل
تو حاکمی، مبرآنجا
به حکمِ لازمِ دل

چو قصه ها و حکایات
پر از شکوه جوانیست
چرا دیار من اینک
به خاک برده جوانی

چو من،
تمامِ جوانان
به حکم و نردِ خدایان
ز ابتدای جوانی
اسیر بار شکستیم

چه لذتی به جهانست
ز درد و رنج دمادم
که خود به بُهت و شگفتی
نظاره می کند آنجا
که کس طراوت خنده
نشانده روی جوانی

کنون خمود نباید
و انتظار پیاپی
که منتطر همیشه
اسیر دام خیالی

و من هنر چو عصایی
به راه شب گیرم
که طی کنم به صبوری
چنین طریقِ عدم

کلافِ زندگی

چو زندگی کلافیست
گُنگ و سردرگم
چو ابتدای کلافش
ز نیستی و عدم
وانتهای کلافش
به نیستی و عدم
چرا میانه ی آن
کلافه گردم و گم؟

چو بارها به تکرّر
به دور خود پیچم،
چرا حقارتِ خود را
به غم درآویزم؟

چو در توان منست
بافتن ز میان،
چرا مدام ز اوّل
به آخرش نگرم؟

چوآدمی به حیاتش
ز ابتدای بهار
مدام فکر نبودن،
مدام فکر خزان،
بباف ازین میانه ی مبهم
ازین زمانه و دهر
لباسِ گرمِ محبت
برای فصلِ زمستان

سفر رنگین

من میان سفرِ تاریکی
که رهش طولانی
مقصدش نا پیدا
عزم طی کردن آن،
معلولِ کمی ناکامیست
و پایان سفر،
سرآغاز ره نسیانست،
نور را می جویم
من طلوعی همچون
پرتوی جام شرابی کهنه
در درازای شبم می خواهم
که ز انوار بلورین،
دفتر شعرم مست
شیشه ی لفظ و حروف
به معانی کوبد
و ز هر تکه ی آن
هفتاد رنگ
شب من را
رنگینِ کمان و
خَمِ ابروی نگاری سازد
در شب رنگینی
سفری خواهد بود…

مادر

وآن نگاه محبت،
زدیدگانِ پراز خواب
در انتهای شبم
در ابتدای حیات
بهانه ی وقوعِ تبلور عشقی
به لایه های دلم شد

طنین حزنِ نوای هر لالایی
که از طبیعت دنیا
زغم خبر می داد
و گریه های مداوم
که در آوای ما ورای دوعالم
نهان می گشت

و دستهای پراز مهر
که با تکان دمادم به چوب گهواره
مرا به طعم صبوری آشنا می کرد

نهالِ جسم،اگرچه که اینک،
بسان،
درختِ سِتُرگ
که ریشه های وجودش
فرو به رحمت توست

اگر چو سرو خرامان
رها شدم ز ثمر
همیشه سبز و بهاری
زخنده های توام

ز قدو قامت من
اگرچه سودی نیست
ولی منم که ازین پس تمامی عمر
ز گرمیِ سوزان،ز سردیِ دهر
به پای تو خیزم زحرمت نامت
چو سایه ساریِ سرو

اعجازِ شعر

من درآن شعرِ تر و نغز و نکو
رشته هایی از نور
و تلالو،چنان تُنگِ بلور
و صدایی به نزدیکیِ حق را دیدم

ودرآن آینه ی رودررو
من درآمیزیِ ظلمت به سپیدی دیدم

و میان بندهای سخنش
آوازی،
و لغات و حروف و حرکات
صحنه ی پرشوری
ز سماع می سازند

من چنان مست به دنبال خطوط
که سرِ نقطه ی آن
هوشیاری ،به تنم می ریزد

و چه ها کرد قلم با دل خلق
خود سیاهست ولی
نورِ طلوعی بی مرز
به دل و دیده و ره می پاشد

کویر

ستاره های عیان
به آسمان کویر
تراوش جبرِ سکوت
در صُحاری شب
هجوم خشم و هیاهو
ز گردبادِ سیاهی
بسان فصلِ وطن
می آورد به درد
چه ناله ها
که ز خار و خسِ خفیف
شنید گوش کرِ
عرصه ی فلک
و بیم و خوف مغیلان
به پرده ی وهم
چه شورها که برانگیخت
در کرانه ی شب
و عابری بریده
ز جان و طاقتِ خویش
که با نسیم دل انگیزِ نغمه ی غزلی
سکوت و ترس بیابان
به سوی مقصد و خانه
چو نوش جانش کرد

دلم گرفت دوباره
ز نقش حال بیابان
که لحظه های غریبش
اگرچه آرامست
ولی تمامی این نقش
که در خیال منست
چو خاکسترسردی
به روی آتش غم

غزال

شبی با نوای دل انگیز تو
سحر وصله شد
به پهنای شب

غزالی دوید
از میان دو چشم
در آغوش دل
لانه کرد

شدم مست و حیران
نبودم به جان
بگویم کلامی
شود جاودان

چه ها کرد آن شب
چشمان تو
که تازه بشد
دیده ،شب
تا به صبح

چگونه شوم
برقرار و سکون
به یغما ببرد
آن غزالت دلم

زکامت شنیدم
در آن شب سخن
همان حرف شیرین
که دل با نیاز
زلبهای تو
می کشید انتظار

سر صحبتم
با توی دلفریب،
من و باورم
دلخوش سادگی

گذشتن و رفتن
برایت چه آسان بُوَد
ندیدی ولی
که دیوانه گشتم
زعشقت ،غمت

کنون مانده ام
با سوالی ز تو
غزالت تواند
که شد اهلیم؟

خلسه

غریب بودم و تنها
به کنج ساعت مرگ
و از نشانه های حیاتم
گدازه ای ز نفس
کشید به خلوت تارم
شراره ی عرفان
و فکر روز و شبانم،
گداخت پیکر من
به مسلک قَرَنی ،
یک آشنای غریب
و سوز کشتن حلّاج ،
به دار شرعی و دین
و بایزید و تحوّل
در فنای معانی
و این و آنِ پر از شوق،
گداخت پیکر من

مهی ز وهم و خیالات
دوید گرد سرم
دلیل راه نبودو
سواد طی شدنش

و دره های ریاضت
عمیق و پی درپی
و عقل من که دو پایش
فرو به مسند گل
دلم خموش بود و نگاهش،
گداخت پیکر من

نبود درایت و دستی
ز چاره سازی غیب
رها کند تن و جانم
ازین توهم محض
پریش بودم و لرزان
میان خلسه ی هرزی
بر این روح من آنجا
نشد مجال نفس

خدا زخلوت من رفت
ومن چه سرگردان
حقیر گشتم و حیران،
نبود من بَرِ من
و من خموش و هراسان
که در تحیّرِ غم

صدا زدم که کجایی
صدا به من برگشت
نیامد از سر کویش
صدا به قبله ی من
به هر چه درآویخت دلم
که دین نگهدارم
بگشت مذهب و راهش
ز کوی من نگذشت
ز قطع راه خدایی،
گداخت پیکر من

تنم خموش شد
گذشت آن تلاطم تلخ
و این سوال به جا ماند
به انتهای نبرد
خدا کجا بود
درین ره منتهی به عدم؟

کنون امید من آنست
کسی گمان نکند
که نیست در پس دنیا
کسی به وسعتِ حق
و من اگر ز بَرَم
تمام قصه ی خود
به چاله های توهّم
میان نخوت و درد
اسیر یک صفت
از صفات او بودم
به قهر کردن قهّار
دچارِ دوریِ محض

چنین به عقل من اینک
که گِرد او نروم
و قلب من به ارادت،
ز دور ،عرض ادب

پرنده ی دل

ز آیه های نهفته
میان مُصحف قلبی
که انتهای صبوریش
به راز و درد وجودش

و در کشاکش سختِ
نبرد عقل ودلی نرم
ودین صبوری
به لایه های توهم
و میل نبودن
ز وحشت بودن
و جور نام بشر را
به رسم خوش به کشیدن
چه سالها بگذشت
و درآخر نیم شبی

پرنده ای ز درونم
میان خلوتِ محزون
ز کنج آشیانه ی خویش
به جست و خیز پیاپی
تپنده شدبه دلم

رها نبودو رهایی
اسیر کشمکش
که از بد زمانه اش
رها نشد ز قفس

به سالهای گذشته
که بال و پر بگرفت
دل از چرایی و وحشت
عنان او تابید

تمام آنچه که خواهان
رها شدن ز غمی
و پر کشیدن گهگاه
در آسمان قفس

دوباره وحشت خیزَش
وجود من بگرفت
و دل به لرزش و خواهش
ز فکر بستن بالش
بهانه هاجوئید

کنون زمان رهایی؟
چه دیر و دور و دریغ

مهیب بود و غلط
سپردنِ دل
که نرمیِ او شد
دلیل ویرانی

کنون که سالهای زیادی
گذشته بر تن من
و خسته گشت و چه رنجور
ز نشتر و زخم
مکن توقع زجانم
به بستن بال
که من مدام به نصیحت
ولی نصایح من
به گوش خودسر او
مثال چرخش باد

گرفت اوج و رهاشد
به ابتدای قفس

تمام زور و توانم
تمام قدرت من
به جستن بالش
فنا بگشت و عبث

برفت صبوری من
شکست امتناع
بسوخت دامن پاکی
گرفت باده ی عشق

هوای سفر

دلم هوای سفر می کند به دور،
که گر افتد این آرزوی من به دور،
خدا کند نبرم این آرزو به گور
صدای چه چه بلبل، حوالی گل
درآمیزی مرطوب عطر سنجد و گل
و یک ترنم زیبا ز قطره ها به تناوب،
به مستی و به چه حالی،دوباره می شوم از نو
و چهار نعلِ نجابت و گیسوان طلایی
میان دشت پر از لاله های صحرایی
و عطر شیر چکیده به زیر عکس خیالی
مرا ز شهر و دیارم جدا کند از نو
به یک صفای تبسم ز پیرمرد کهنسال
ز دستهای کودکی که ماکیان رها کنداز بال
و یک تنور پر آتش، ونان وچای پر از حال
اگر که جای تو بودم…
و حسرتی شود از نو

خفقان

به صدای تن خاک
که وجودی بی تاب
سر فروبرده درآن

و خدای شب تار
و سکوت و خفقان
و حقیقت کتمان
من وجودم پُرسان

که چرا دیرزمانیست که ظلمت پیروز
و حقیقت
آفتابیست در پشت هیاهوی زمان
و کجا جامانده ست اسطوره ی خلق اثری پابرجا
در تاریخِ پر از تیرگی قعرِ زمان
و در آخر به کدامین کشتی
لحظه ی موعودِ سفر خواهد بود

و کدامین سفر خوشبختی
طعم حلوای صبوری به جگر خواهد داد
من کجا آمده ام
از کدامین شبِ تلخ
که سزاوارِ چنین مخمصه ای گردیدم
و کجا خواهم رفت
و درآغاز کدامین دفتر
قصه ی تلختری را رقم خواهم زد

یا کریم

نه پای گریز و نه پای قرار
چنان یا کریم لب پنجره
نه جان رها و نه قصد فرار
چنان یا کریم لب پنجره
به خواب شتا و نه میل به کار
چنان یا کریم لب پنجره
نه راه خلاص و به تن حسّ زار
چنان یا کریم لب پنجره
زبان خموش و لبش پر زبار
چنان یاکریم لب پنجره
تنیده به شب از بد روزگار
چنان یاکریم لب پنجره
به جای غریبُ دلش نزد یار
چنان یاکریم لب پنجره
نیاز و دعا و خدا ختمِ کار
چنان یا کریم لب پنجره

دفتر شعر
گلنار مهرانی

جدول کامل هم قافیه ها


90 دیدگاه

یعقوب اسدی · 2026/09/01 در

درود بر شما
شعر تبر خیلی قشنگ بود
مخصوصاً بیت آخر بسیار زیبا بیان کردید

جلال زمانی · 2026/08/21 در

درود بر شما
زندگی شعر قشنگیست
مرحبا طبعتان روان

    گلنار مهرانی · 2026/08/25 در

    درود برشما.ممنونم جناب زمانی

مرتضی وفائی زاده · 2026/08/18 در

منتظر شعرهای قشنگتون هستیم

آرزوی سلامتی داریم

    گلنار مهرانی · 2026/08/19 در

    زنده باشید جناب وفائی زاده داشتن مخاطبی چون شما باعث افتخار بنده ست.

عباس دشتستانی · 2026/07/21 در

درود بر شما خانم مهرانی
اشعارتون دلنشین هستند
آفرین👏

    گلنار مهرانی · 2026/07/24 در

    متشکرم جناب دشتستانی لطف دارید.

مرتضی وفائی زاده · 2026/07/20 در

درود بر شما

پیش از هر چیز، دوست دارم تأکید کنم که این صرفاً برداشت شخصی من از شعر است. شعر، به‌ویژه شعر نمادین، ظرفیت خوانش‌های متعددی دارد و نقد من به هیچ وجه به معنای کم‌ارزش دانستن شعر یا نفی جهان‌بینی شاعر نیست. من صرفاً از زاویه‌ای متفاوت به آن نگاه کرده‌ام و طبیعی است که این نگاه، تنها یکی از خوانش‌های ممکن باشد.
احساس می‌کنم در پاسخ‌هایمان، محل اختلاف اصلی کمی گم شد. من اصلاً شعر را با برداشت الهیاتی نخوانده بودم و وقتی از «نور» صحبت کردم، منظورم خدا یا امر الوهی نبود. برای من، نور در این شعر یک استعاره است؛ استعاره‌ای از آگاهی، حقیقت یا هر عامل بیرونی که امکان دیدن را فراهم می‌کند. بنابراین، نقد من متوجه قدرت خدا یا مسئلهٔ اختیار نبود، بلکه متوجه رابطه‌ای بود که شعر میان «نور» و «رسوخ» برقرار می‌کند.
اگر نور را استعاره‌ای از آگاهی و تاریکی را استعاره‌ای از نادانی بگیریم، به نظر من آگاهی چیزی نیست که مانند یک ماده از بیرون وارد ذهن شود. آگاهی یک «شیء» نیست که بتوان آن را منتقل یا تزریق کرد. آگاهی در نسبت میان انسان و حقیقت شکل می‌گیرد؛ یعنی حقیقت می‌تواند خود را عرضه کند، اما تحقق آگاهی وابسته به نحوهٔ مواجهه، فهم، تجربه و آمادگی انسان است.
از همین منظر، جملهٔ «اگر نور قدرت مطلق داشت، به اعماق وجود رخنه می‌کرد» برای من محل تأمل است. به گمان من، از اینکه آگاهی در کسی شکل نگرفته، نمی‌توان نتیجه گرفت که حقیقت یا آگاهی بیرونی قدرت کافی نداشته است. همان‌طور که نتابیدن نور به اتاقی با پنجره‌های بسته، چیزی از قدرت خورشید کم نمی‌کند، ناآگاهی انسان نیز لزوماً نشانهٔ ضعف حقیقت نیست.
به همین دلیل، من «رسوخ» را ویژگی خود نور نمی‌دانم، بلکه آن را حاصل نسبت میان نور و انسان می‌دانم. نور امکان دیدن را فراهم می‌کند، اما دیدن را تحمیل نمی‌کند. حقیقت خود را آشکار می‌کند، اما فهم آن تنها زمانی رخ می‌دهد که سوژه آمادگی پذیرش و مشارکت در این فرایند را داشته باشد. در فلسفهٔ وجود نیز، حقیقت صرفاً در حضور انسان محقق نمی‌شود، بلکه در نحوهٔ بودن و مواجههٔ او با جهان معنا پیدا می‌کند.
بنابراین، اگرچه شعر شما از منظر شاعرانه برایم قابل تأمل و ارزشمند است، برداشت شخصی من این است که به جای دوگانهٔ «نور ناتوان/تاریکی پیروز»، رابطهٔ «آگاهی، اختیار و نحوهٔ وجود انسان» تبیین بنیادی‌تری از مسئله ارائه می‌دهد. این البته نه رد شعر، بلکه صرفاً خوانش دیگری از همان استعاره‌هاست.

    گلنار مهرانی · 2026/07/21 در

    و شاید هم نور یا همان آگاهی در نهاد همه ی ما به صورت مطلق وجود داردولی ظلمت مانع دیدن آن می شود. ظلمت امری کاملا اختیاری نیست.این هم جای بسی تامل دارد.

گلنار مهرانی · 2026/07/18 در

طبق صحبتها و مواعظی که تا کنون مارا در آن چهارچوبها برای هم زیستی بهتر پرورش دادند ،شما فرمایشات صحیح و کلیشه ای رو می فرمایید ولی من با این شعر تفکری فراتر از این مواعظ را طالب هستم.

سهیلا سعدی · 2026/07/15 در

اشعارتون خیلی پر مفهومند

    گلنار مهرانی · 2026/07/18 در

    ممنون از تامّل شما.

سهیلا سعدی · 2026/07/11 در

نور قشنگ و پرمعنا بود

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *