دفتر شعر گلنار مهرانی

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر گلنار مهرانی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

کلافِ زندگی

چو زندگی کلافیست
گُنگ و سردرگم
چو ابتدای کلافش
ز نیستی و عدم
وانتهای کلافش
به نیستی و عدم
چرا میانه ی آن
کلافه گردم و گم؟

چو بارها به تکرّر
به دور خود پیچم،
چرا حقارتِ خود را
به غم درآویزم؟

چو در توان منست
بافتن ز میان،
چرا مدام ز اوّل
به آخرش نگرم؟

چوآدمی به حیاتش
ز ابتدای بهار
مدام فکر نبودن،
مدام فکر خزان،
بباف ازین میانه ی مبهم
ازین زمانه و دهر
لباسِ گرمِ محبت
برای فصلِ زمستان

سفر رنگین

من میان سفرِ تاریکی
که رهش طولانی
مقصدش نا پیدا
عزم طی کردن آن،
معلولِ کمی ناکامیست
و پایان سفر،
سرآغاز ره نسیانست،
نور را می جویم
من طلوعی همچون
پرتوی جام شرابی کهنه
در درازای شبم می خواهم
که ز انوار بلورین،
دفتر شعرم مست
شیشه ی لفظ و حروف
به معانی کوبد
و ز هر تکه ی آن
هفتاد رنگ
شب من را
رنگینِ کمان و
خَمِ ابروی نگاری سازد
در شب رنگینی
سفری خواهد بود…

مادر

وآن نگاه محبت،
زدیدگانِ پراز خواب
در انتهای شبم
در ابتدای حیات
بهانه ی وقوعِ تبلور عشقی
به لایه های دلم شد

طنین حزنِ نوای هر لالایی
که از طبیعت دنیا
زغم خبر می داد
و گریه های مداوم
که در آوای ما ورای دوعالم
نهان می گشت

و دستهای پراز مهر
که با تکان دمادم به چوب گهواره
مرا به طعم صبوری آشنا می کرد

نهالِ جسم،اگرچه که اینک،
بسان،
درختِ سِتُرگ
که ریشه های وجودش
فرو به رحمت توست

اگر چو سرو خرامان
رها شدم ز ثمر
همیشه سبز و بهاری
زخنده های توام

ز قدو قامت من
اگرچه سودی نیست
ولی منم که ازین پس تمامی عمر
ز گرمیِ سوزان،ز سردیِ دهر
به پای تو خیزم زحرمت نامت
چو سایه ساریِ سرو

اعجازِ شعر

من درآن شعرِ تر و نغز و نکو
رشته هایی از نور
و تلالو،چنان تُنگِ بلور
و صدایی به نزدیکیِ حق را دیدم

ودرآن آینه ی رودررو
من درآمیزیِ ظلمت به سپیدی دیدم

و میان بندهای سخنش
آوازی،
و لغات و حروف و حرکات
صحنه ی پرشوری
ز سماع می سازند

من چنان مست به دنبال خطوط
که سرِ نقطه ی آن
هوشیاری ،به تنم می ریزد

و چه ها کرد قلم با دل خلق
خود سیاهست ولی
نورِ طلوعی بی مرز
به دل و دیده و ره می پاشد

کویر

ستاره های عیان
به آسمان کویر
تراوش جبرِ سکوت
در صُحاری شب
هجوم خشم و هیاهو
ز گردبادِ سیاهی
بسان فصلِ وطن
می آورد به درد
چه ناله ها
که ز خار و خسِ خفیف
شنید گوش کرِ
عرصه ی فلک
و بیم و خوف مغیلان
به پرده ی وهم
چه شورها که برانگیخت
در کرانه ی شب
و عابری بریده
ز جان و طاقتِ خویش
که با نسیم دل انگیزِ نغمه ی غزلی
سکوت و ترس بیابان
به سوی مقصد و خانه
چو نوش جانش کرد

دلم گرفت دوباره
ز نقش حال بیابان
که لحظه های غریبش
اگرچه آرامست
ولی تمامی این نقش
که در خیال منست
چو خاکسترسردی
به روی آتش غم

غزال

شبی با نوای دل انگیز تو
سحر وصله شد
به پهنای شب

غزالی دوید
از میان دو چشم
در آغوش دل
لانه کرد

شدم مست و حیران
نبودم به جان
بگویم کلامی
شود جاودان

چه ها کرد آن شب
چشمان تو
که تازه بشد
دیده ،شب
تا به صبح

چگونه شوم
برقرار و سکون
به یغما ببرد
آن غزالت دلم

زکامت شنیدم
در آن شب سخن
همان حرف شیرین
که دل با نیاز
زلبهای تو
می کشید انتظار

سر صحبتم
با توی دلفریب،
من و باورم
دلخوش سادگی

گذشتن و رفتن
برایت چه آسان بُوَد
ندیدی ولی
که دیوانه گشتم
زعشقت ،غمت

کنون مانده ام
با سوالی ز تو
غزالت تواند
که شد اهلیم؟

خلسه

غریب بودم و تنها
به کنج ساعت مرگ
و از نشانه های حیاتم
گدازه ای ز نفس
کشید به خلوت تارم
شراره ی عرفان
و فکر روز و شبانم،
گداخت پیکر من
به مسلک قَرَنی ،
یک آشنای غریب
و سوز کشتن حلّاج ،
به دار شرعی و دین
و بایزید و تحوّل
در فنای معانی
و این و آنِ پر از شوق،
گداخت پیکر من

مهی ز وهم و خیالات
دوید گرد سرم
دلیل راه نبودو
سواد طی شدنش

و دره های ریاضت
عمیق و پی درپی
و عقل من که دو پایش
فرو به مسند گل
دلم خموش بود و نگاهش،
گداخت پیکر من

نبود درایت و دستی
ز چاره سازی غیب
رها کند تن و جانم
ازین توهم محض
پریش بودم و لرزان
میان خلسه ی هرزی
بر این روح من آنجا
نشد مجال نفس

خدا زخلوت من رفت
ومن چه سرگردان
حقیر گشتم و حیران،
نبود من بَرِ من
و من خموش و هراسان
که در تحیّرِ غم

صدا زدم که کجایی
صدا به من برگشت
نیامد از سر کویش
صدا به قبله ی من
به هر چه درآویخت دلم
که دین نگهدارم
بگشت مذهب و راهش
ز کوی من نگذشت
ز قطع راه خدایی،
گداخت پیکر من

تنم خموش شد
گذشت آن تلاطم تلخ
و این سوال به جا ماند
به انتهای نبرد
خدا کجا بود
درین ره منتهی به عدم؟

کنون امید من آنست
کسی گمان نکند
که نیست در پس دنیا
کسی به وسعتِ حق
و من اگر ز بَرَم
تمام قصه ی خود
به چاله های توهّم
میان نخوت و درد
اسیر یک صفت
از صفات او بودم
به قهر کردن قهّار
دچارِ دوریِ محض

چنین به عقل من اینک
که گِرد او نروم
و قلب من به ارادت،
ز دور ،عرض ادب

پرنده ی دل

ز آیه های نهفته
میان مُصحف قلبی
که انتهای صبوریش
به راز و درد وجودش

و در کشاکش سختِ
نبرد عقل ودلی نرم
ودین صبوری
به لایه های توهم
و میل نبودن
ز وحشت بودن
و جور نام بشر را
به رسم خوش به کشیدن
چه سالها بگذشت
و درآخر نیم شبی

پرنده ای ز درونم
میان خلوتِ محزون
ز کنج آشیانه ی خویش
به جست و خیز پیاپی
تپنده شدبه دلم

رها نبودو رهایی
اسیر کشمکش
که از بد زمانه اش
رها نشد ز قفس

به سالهای گذشته
که بال و پر بگرفت
دل از چرایی و وحشت
عنان او تابید

تمام آنچه که خواهان
رها شدن ز غمی
و پر کشیدن گهگاه
در آسمان قفس

دوباره وحشت خیزَش
وجود من بگرفت
و دل به لرزش و خواهش
ز فکر بستن بالش
بهانه هاجوئید

کنون زمان رهایی؟
چه دیر و دور و دریغ

مهیب بود و غلط
سپردنِ دل
که نرمیِ او شد
دلیل ویرانی

کنون که سالهای زیادی
گذشته بر تن من
و خسته گشت و چه رنجور
ز نشتر و زخم
مکن توقع زجانم
به بستن بال
که من مدام به نصیحت
ولی نصایح من
به گوش خودسر او
مثال چرخش باد

گرفت اوج و رهاشد
به ابتدای قفس

تمام زور و توانم
تمام قدرت من
به جستن بالش
فنا بگشت و عبث

برفت صبوری من
شکست امتناع
بسوخت دامن پاکی
گرفت باده ی عشق

انتظار

و روزی بیاید
که آهوان تنهای
دشتی خموش
به دامان آن
خرامان شوند
و روزی که
مرغان بندو اسیر
به امروز و هر روز
اگر نیک و بد
بیاید همان روز
که پروازشان
نوا و سرودی
به دنیا شود

و روزی که
لعبت ، همان
خفته در سنگهای
سخت و کبود
پدید و به صحرا
هویدا شود

و روزی که
اسبهای فراری
ز بستن بارو
چوب یک گاری
روانه از دیار غریبی
دوباره برای دویدن
چه شادمانه شوند

و روزی که سگهای رمیده
ولی وفادار
برای قوت و غذاشان
به چوبی و ترکه
به دشت و بیابان
رها نشوند

بیاید آن روز
اگر همی دور
ولی در آن روز
چه شور و امیدی
دوباره زنده شود

هوای سفر

دلم هوای سفر می کند به دور،
که گر افتد این آرزوی من به دور،
خدا کند نبرم این آرزو به گور
صدای چه چه بلبل، حوالی گل
درآمیزی مرطوب عطر سنجد و گل
و یک ترنم زیبا ز قطره ها به تناوب،
به مستی و به چه حالی،دوباره می شوم از نو
و چهار نعلِ نجابت و گیسوان طلایی
میان دشت پر از لاله های صحرایی
و عطر شیر چکیده به زیر عکس خیالی
مرا ز شهر و دیارم جدا کند از نو
به یک صفای تبسم ز پیرمرد کهنسال
ز دستهای کودکی که ماکیان رها کنداز بال
و یک تنور پر آتش، ونان وچای پر از حال
اگر که جای تو بودم…
و حسرتی شود از نو

خفقان

به صدای تن خاک
که وجودی بی تاب
سر فروبرده درآن

و خدای شب تار
و سکوت و خفقان
و حقیقت کتمان
من وجودم پُرسان

که چرا دیرزمانیست که ظلمت پیروز
و حقیقت
آفتابیست در پشت هیاهوی زمان
و کجا جامانده ست اسطوره ی خلق اثری پابرجا
در تاریخِ پر از تیرگی قعرِ زمان
و در آخر به کدامین کشتی
لحظه ی موعودِ سفر خواهد بود

و کدامین سفر خوشبختی
طعم حلوای صبوری به جگر خواهد داد
من کجا آمده ام
از کدامین شبِ تلخ
که سزاوارِ چنین مخمصه ای گردیدم
و کجا خواهم رفت
و درآغاز کدامین دفتر
قصه ی تلختری را رقم خواهم زد

یا کریم

نه پای گریز و نه پای قرار
چنان یا کریم لب پنجره
نه جان رها و نه قصد فرار
چنان یا کریم لب پنجره
به خواب شتا و نه میل به کار
چنان یا کریم لب پنجره
نه راه خلاص و به تن حسّ زار
چنان یا کریم لب پنجره
زبان خموش و لبش پر زبار
چنان یاکریم لب پنجره
تنیده به شب از بد روزگار
چنان یاکریم لب پنجره
به جای غریبُ دلش نزد یار
چنان یاکریم لب پنجره
نیاز و دعا و خدا ختمِ کار
چنان یا کریم لب پنجره

دفتر شعر
گلنار مهرانی

جدول کامل هم قافیه ها


33 دیدگاه

آرزو حسنی(آفتاب) · 2026/05/13 در

درود برشما بانو مهرانی عزیز
“غزال”بسیار زیبا بود احسنت به شما و قلم تواناتون😍😍

    گلنار مهرانی · 2026/05/13 در

    درود برشما.سپاس از محبتتون.لطفتون مستدام.

مریم مهرانی · 2026/05/12 در

درود بر تو خواهر هنرمندم بهت افتخار می‌کنم

    گلنار مهرانی · 2026/05/12 در

    زنده باشی عزیزم.افتخارتو باعث سربلندی منه.همیشه به من لطف داری.

پانیذ · 2026/05/12 در

بسیار زیبا و دلنشین
همیشه موفق باشید
و مارو مهمان قلم زیباتون کنید🙏🌺

پانیذ · 2026/05/12 در

بسیار زیبا و دلنشین
همیشه موفق باشید
و مارو مهمان قلم زیباتون کنید 🙏🌺

    گلنار مهرانی · 2026/05/12 در

    زنده باشی عزیزدلم ممنونم از حمایت و توجهت.😘😘😘

سهیلا سعدی · 2026/05/12 در

خلسه نشان از دانش بالای شماداره حقیقتاقشنگه ولی کاش اینقدر طولانی نبود

    گلنار مهرانی · 2026/05/12 در

    ممنون از شما و توجهتون. نظرتون قابل احترام هست.

      گلنار مهرانی · 2026/05/14 در

      و اینکه دوست عزیز و گرانقدر در ادامه باید توضیح بدم که بعضی موضوعات مثل خلسه که فضای گنگ و مبهمی برای خواننده داره که شاید اکثر مخاطبین تجربه ی درک اون رو نداشتن، نیاز هست کمی بیشتر از فضای گنگ اون صحبت کرد تا شعر به هدف نهایی خودش و همراه کردن مخاطب با خود موفقتر عمل کنه.بازهم ممنون از شما.

فاطمه زهرا کریمی · 2026/05/11 در

در مسیر شعر و ترانه بدرخشید
برای شروع شعر های زیبایی سرودید
مرحبا

    گلنار مهرانی · 2026/05/12 در

    ممنون از انرژی خوبتون.
    زنده باشید.

جلال زمانی · 2026/05/10 در

سلام ورود
پرنده ی دل زیباست
آفرین

    گلنار مهراین · 2026/05/11 در

    ممنون از توجه و نظرتون.

محمد جواد محمودی · 2026/05/10 در

درودها به شما شاعر گرامی…
شعر «پرنده‌ی دل» خیلی عمیق و جالب بود..
احسنت به قلم‌ و استعدادتون🌹
(با کلیک روی نامم از اشعار جدیدم دیدن کنید /سپاس)

فاطمه زهرا کریمی · 2026/05/08 در

شعر هوای سفر بسیار زیبا بود آفرین

محمد جواد محمودی · 2026/05/08 در

درود به شاعر عزیز بانو مهرانی🙏
شعر خفقان عالی بود..دمتون گرم،
امیدوارم همیشه بدرخشید…
به جمع هنرمندان اهل قلم این سایت خوش آمدید 🌹

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *