شعر “ رابطه … ” – آمنه صادقی
” رابطه… ”
باز باید بروم ، رابطه تب دار شده ست
مثلِ یک کودکِ نوپاست ، که بیمار شده ست
این که باید بروم دستِ خودم نیست ، ولی
از همین طرز نگاهت به من اجبار شده ست
یک نفر ساده برایم ، غزلی تازه نگفت
حرف ها در دلِ من هست و تلنبار شده ست
گرچه شاید به تو گفتم که نمی خواهمت و …
در دلم.. وای.. ببین.. عشق تو بسیار شده ست
گر تو هم زخم زبانی نزنی بر دلِ من
این خودش یاد گرفته ست و خودآزار شده ست
“دوستت دارم” و این جمله چه زیباست ولی
خسته ای بسکه به لب های تو تکرار شده ست؟
من که گوشم پر از این جمله ی زیبای تو بود
چه کسی گفته که شاید به تو اصرار شده ست؟
می شود فکر خودت باشی و بی من بِرَوی؟
چه شده قلبِ تو چون کوچه و بازار شده ست؟
چه بخواهی،چه نخواهی،دلِ من می شکند
بینِ این خاطره های تو که آوار شده ست
بارها گفته امَ ت ، تاب ندارد دلِ من
باز می گویم و این بار که صد بار شده ست
تو که گوشَت به من انگار بدهکار نبود
پس برو با تو همین دستِ خدا یار شده ست…

0 دیدگاه