شعر « زهد و کفر » – غلامرضا بهنامی
زهد و کفر
عمری ست پرشکسته و غمخوار می شوم
دل خسته از توالی و تکرار می شوم
از سوی زُهد ، یکسره تکفیر می شوم
از سمتِ کفر ، یکسره انکار می شوم
هر روز پشتِ پا زنم این عقلِ کور را
فردا دوباره نقطه ی پرگار می شوم
هر شب زِ هولِ وحشیِ از دست دادنت
از خوابِ خون و گردنه بیدار می شوم
با چشمِ آشنایِ تو تا می خورم فریب
با دست ِ نازنینِ تو بر دار می شوم
غلامرضا بهنامی

11 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/04/18 در
سلام
زهد و کفر زیباست
مرحبا