شعر ” محفل حوری وشان ” – رضا یگانی
محفل حوری وشان
درمحفل حوری وشان
مستان مست دردی کشان
جزتو نمیبیند جرا
این دیده گان اشک فشان
پایان هرشب روشن است
صبح فرحبخش می رسد
بی توشب تاریک من
ازصبح ندارد هیج نشان
خون در رگم آتش شود
با هر نگاه گرم تو
ترسم رسد دستم به تو
جانم شود آتش فشان
آری تواحساس مرا
درجان خود حل کرده ای
احساس بی حسی کنم
برحوریان و مهوشان
آرام نمیگیرد دلم
جون باد صر صر بیقرار
هرسو تورا میجوید او
هم در زمین هم کهکشان
یک قطره از شهد لبت
جانی دوباره میدهد
برآرزو مندان عشق
پرکن دوباره جامشان

0 دیدگاه