دفتر شعر رضا یگانی

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر رضا یگانی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

هُرم نگاه

فریبم دهد گاه نگاهی مرا
غریب افکند عمق چاهی مرا
تناقض درونم فراوان بود
ندانم چه بودست گناهی مرا
ندیدم نگاهی به دور از فریب
که پنهان کند در پناهی مرا
نشانی دهندم به بیراهه ای
که آنجا نباشد سپاهی مرا
زلطفی که هر دم کند حاصلم
همین بس دهد روسیاهی مرا
به خود گفته‌ام دل نبندم براو
به آهو وشی ماند آهی مرا
گذر کن ز این فصل زرد خزان
نگه میکنم چون گیاهی مرا
شکایت نکردم ز چشمان تو
به هر جانبم کردی راهی مرا
نگاه تو گویی مسخر شدست
دهی حکم به قتلی شفاهی مرا
بسوزان مرا با نگآهت ولی
مکش رو به سوی تباهی مرا

درد و دل

برایت نوشتم ز شب‌های تار
زهجران تو ای نگارم نگار
در آن لحظه های پر از شور عشق
که یادت ربوده ز قلبم قرار
کجایی کجایی تو ای یار ناز
که دل دارد امشب به مهرت نیاز
در این شب که شد فاش همه راز من
تو جویای دل باش مکن زو فرار
گریزانی از دل چرا ای عزیز
چرا می‌کنی با دل هر دم ستیز
نه نا مهربانم نه آلوده دل
تویی ناجییم به جنگ و گریز

مرداب

زبان زد شدم بین یاران خویش
نپرسیده اند از منو دین و کیش
به رای غریب و به حکمی عجیب
دلم را کنند با زبان ریش ریش
دو صد لعن و نفرین بر آنان کنم
که دور می کنندم ز اقوام و خویش
نه گرگ و پلنگم نه چوپان ولی
گریزند ز من گرگ وچوپان میش
اگر مبتلا یم به درد درون
گناه دلم است که باشد پریش
به نیزار نی ناله دیدم بسی
که غم میچکد از نگاه قمیش
چو گفتم سخن با نیستان بگفت
به مرداب اسیرم ز سال‌های پیش
دراین اب مرده مرا ریشه است
چگونه گریزم ز ریشه به نیش
در این مرده اب است معنا شوم
کند ریشه حفظم ز طوفان پیش

عقل و دل

ناگزیرم انقلابی در دلم بر پا کنم
هر ورودی را ببندم روزنی را وا کنم
در کنار روزنه تنها نشینم در خیال
این دل افسرده را شاید شود احیا کنم
می‌رود هر دم به سویی بی خبر یا با خبر
دشمن دل را اسیر در باغچه گلها کنم
ناله های دل حزین است در شب تنهایی‌اش
ترسم این است جنگ خونینی در این ماوا کنم
بسته‌ام راه نفوذ را گم شده راه ورود
هر سلامش خدعه ایست تا که به دل القا کنم
گرچه مسدود است رهش دنبال راهی دزد کیست
بی علیک بر هر سلامش پاسخی اعطا کنم
ضربه هایی که به دل خورد مجرم من بوده‌ام
مهربانانه خجل از خود شماتتها کنم
چشم سر بستن گناهیست بس عبث
دیده ه‍ا را شسته ام فکری تا بر فردا کنم
پیش از این منعی نداشتم بر نفوذی های دل
چون خطر بالا گرفته ملزمم افشا کنم
باید آرامش ببخشم بر دل نازک خیال
این دل دلمرده را دورش ز هر حوا کنم
گرچه نیکوست دیدن نقش و نگار بی بدیل
آن شروط سخت و سنگین را چه سان اجرا کنم

مدیر بی رقیب

شبا هنگام نگاهی بر سما کن
شوی مبهوت این مجد و بزرگی
چه نیرویی مدیر این جهانست
مدیر است بر چنین حجم سترگی
چنان دقت والایست در کار
که هیچ صبحی نگردد دیر بیدار
در هنگام غروب خورشید توانی
ندارد تا نگردد شب پدیدار
سحر در وقت خود آید و شب هم
ز سالهایی که باشد دور و مبهم
تصادف نادر است در آسمانها
اگر باشد عقیده در نهان هآ
به امر آن مدیر و آن دبیر است
که تا فرمان برند آن سازمانها
هزاران کهکشان دور و نزدیک
چه بی حد چاله شب گون و تاریک
ستاره های دور از هر شمارش
فرو افتاده بر خاک همچو بارش
کسوف یا که خسوفهای به موقع
به دریا پیچش آبها چو طوقع
نگاه میکن دمی بر جذر و مدش
که هیچگاه نگذرد از حد و مرزی
دقیق است گرچه ساعت نزد انسان
دقیق‌تر آن خداوند است که اینسان
به ما اموزد اوست قدرت برتر
امیر بر زهره و خورشید و اختر
بخواهد او اگر برگی نیفتد
جهان گر جمع شود اشکی نسفتد
به دانه ها نگاه کن بذر ریزی
حضیض در خاک شود همچون عزیزی
از آن تاریکی شبگون خاکی
چه سان میشکفد هر سو پلاکی
یکی قد می‌کشد تا عرش والا
یکی روید میان سنگ خارا
تمام دشت و هامون و دمن ها
همه چون لاله زارند در چمنها
کدام نقاش خلاق می‌تواند
چنین نقشی کشد خالق نداند
سپاسش واجب است بر جن و انسان
چو کرد طغیان شود بی دین و ایمان

مامن امن

هوای آسمان دل نه ابریست و نه بارانی
به خورشید میزنند لبخند همه گلهای شمعدانی
به اطرافم نظر کردم درختان جمله سرسبزند
از آن ترسم بخشکند زود گلستان‌های گلدانی
دلم روشن شود روزی طبیعت را ببینم شاد
میان جنگلی پر گل شوم مست از غزلخوانی
پناه امن بلبلها درختی بس کهن سال است
که تنها ریشه هایش را چوگیسوی پریشانی
به دور از چشم صیادان نهان کرده در آب خوانی
جوانی را تلاش کرده بچیند حاصلش امروز
درختی که به هر غوغا نشد خم پیش طوفانی
کنونست مآمنی زیبا برای جمله پر داران
نوازند هر سحر چون کر دوصد نغمه به آسانی
درخت پیره با ریشه شود شادان به هر آنی
دراین اندیشه است شاید نبیند هجر و حرمانی
ز آن یاران که هر صبحی کنندش شادی ارزانی

رها

ازاد و رها بود دل زارم
دنبال وفا بود دل زارم
هر صبح و سحرهای دل‌انگیز
دنبال صفا بود دل زارم
در دشت ودمن جنگل و دریا
دنبال هوا بود دل زارم
ناپاک هوا به هر دیاری
دنبال خطا بود دل زارم
در حمله به صحرا و در و دشت
گوشش شنوا بود دل زارم
ببرید نفس از من و از ما
دنبال جفا بود دل زارم
کرد خانه نشینم یار طناز
دردش بی دوا بود دل زارم

درد پنهان

به دنبال کسی هستم که بشناسد غم و دردم
بداند از چه رو زارم به دنبال چه میگردم
حدیثی بر زبانم بود در هنگام توانایی
خدایی دارد این دنیا کند سرخ او رخ زردم
دلم در آتش عشق سوخت ز هجر یار مجنونم
به دنبالش همی رفتم خرد هی زد که برگردم
به قلبم خانه ای ساختم که تنها خانه او بود
ولی او پر کشید و رفت نگفت این ظلم چرا کردم
از آن روز خانه قلبم تهی شد از محبتها
به جایش کینه زد خیمه درون قلب پر دردم
دراین افسانه خاموش هزاران شعله شاه‍د بود
که غایت با تلاشی سخت نکردند گرم دل سردم
پس از سالها امیدواری نکردم فاش به کس رازم
نگفتم با کسی این راز هراسانم کنند طردم

سفر خنده

بسته است بار سفر را خنده از لبهای من
یاد عشقت باشد اکنون همدم شبهای من
می‌چکد از دیده ام هردم سرشکهای فراق
شاید این اشک مرهمی گردد روی زخمهای من
بی وضو نام تو را خواندن گناه باشد گناه
ناید عشقت بی وضو هر دم بر این لبهای من
قصه عشق خوانده ام بر گوش کوه های رفیع
کوه بگفتا از چه کردی رخنه بر غمهای من
گفتمش با مهر شود صدها هزار آتش خموش
خصلت هر مهر همین است دیده است چشمهای من
سینه سنگ را شکافتم با محبت‌های خود
کار مهر این است نه تنها مهربانی‌های من
رو بسوی دشمنت بگشا در امید و مهر
تا ببینی چون شکوفد غنچه وگلهای من

آرزو

برایت میکنم من آرزویی
که غیر از راه عشق راهی نجویی
نباشی بنده سیم و زر و زور
امید دارم ره عشق را بپویی
ندیدم عاشقان را خسته در عشق
اگر چه عاشق هم دارد دورویی
بسختی زندگی کردم که شاید
بدانی راه عشق بستست به مویی
اگر بیرراهه رفتی تیز برگرد
نیابی در بیابان خلق و خویی
ز بیراهه به مقصد کی رسد دوست
به هر بیراهه‌ای ناید نکویی
ز صحرا و ز هامون بگذر ای دوست
در آن وادی نیابی رنگ و بویی
میان دشت و صحرا دام نهان است
مبادا راز خود بر کس بگویی
هر آنکس چون کند فاش راز خود را
ندارد نزد یاران آبرویی
چو افشا شد همه اسرار و رازت
شوی دیوانه چون افسون اویی
هر ان قدر بوده ان یارت صمیمی
واز آن یار دست خود باید بشویی
شوی رسوای خلق و عامه در شهر
صداقت لازم است بر آنچه گویی
دروغ وارد شود راستی شود گم
حقیقت رم کند همچو آهویی
همه اندرز من اینست در آخر
صداقت چون شرابست در سبویی

گوشه نشین

گوشه نشینی خسته ام
با قلم شکسته ام
بروی برگه ای سفید
چه جمله ها نوشته ام
نوشته ام برای عشق
فارغ از هر نهاد زشت
گرامی هستی در دلم
ز مه‍ر تو نرسته ام
اگر چه تنها و غمین
رسیده ام به این یقین
که با گذشت لحظه ها
پنبه کنی هر رشته ام
سیاست تو بوده این
به گوشه ای کنی کمین
وزان کمینگاه مخؤف
هجوم بری به کشته ام
دیدی که پیرم و نحیف
نییم به کید تو حریف
گذشته است زمانه ام
به کذب کنی خجسته ام
ندارم اختیار دل
روزی سپآرمش به گل
تا ان دمی که زنده ام
محبت از تو خواسته ام
ندارد ارزش این جهان
مشو ز دیده ام نهان
به گوشه ای چو بوف کور
به یادت هی نگاشته ام
ز روزگار تلخ و شاد
ز ان شباب که رفت به باد
هنوز هم آزرده دلم
وزان چه سان گذشته ام
قفل دلم گشوده شد
با کلید مهر و وفا
خود زده ای قفل به دلم
تا بنگری چه کشته ام
گذشته ام گذشت و رفت
ماندم میان شش و هفت
خزان رسیده با شتاب
مدد از او نخواسته‌ام
گوید پس از من ان شتاب
هجوم نماید به شما
گشاید هر دری که من
برویش اینک بسته‌ام
شکارچی اوست میان ما
انهم به امر کبریا
مکن تعللی دگر
بگو به عشق وابسته ام
هرانکسی که آمده
زمانی میرود غریب
چه بهترازاین که صفا
گوید برت نشسته ام

مهربانی

قصه هایی که تو میگویی نخواهم من نوشت
از بدی گویی و از الفاظ نا میمون و زشت
قصه باید از امید گوید سخن از اشتیاق
از محبت مهربانی از نکویی وسرشت
بار اگر از شیشه داری باید آهسته روی
بی خرد طی طریق باران شود برتازه خشت
تا توانی کن حذر از حاسدان و بد دلان
بنگری تا راست کردار چون رود سوی بهشت
بعد عمری مهربانی مهربانی سهم توست
ور نه باید آن درو کرد آدمی که خود بکشت
خانه ای ویران ندیدم تا که مهر در خانه بود
چون سفر کرد مهربانی خانه را ویرانه هشت
مهربانیهای خانه پدر و مادر بدند
تا سفر کردند زمانه پنبه را اینگونه رشت

شب نورانی

شبی دیدم چراغی را
که سو سو میزند از دور
به سویش رفتم آهسته
به سوی جلوه های نور
بنزدیکش رسیدم چون
عجایب صنعتی دیدم
درخشان بود همه سنگها
بسان لاله منشور
نگاه بر آسمان کردم
هوا صاف بود و مه‍تابی
و ان سنگهای رخشنده
شدند با نور ماه محشور
شدم بیدار ازان خوابی
که کرده بود مرا محصور
ندیدم دیگر ان نور را
که بر من سو سو زد اردور
گذشتم در شبی مهتاب
از آن تپه از آن ماهور
به بیداری ندیدم سنگ
ز خود ساطع کند باز نور
تو گویی من در آن رویا
عجایب قصه‌ای دیدم
که تا اینک ندانستم
کزین رویا چه بود منظور
چه بود منظور

یکتای دلبند

مرا آسوده در بر گیر
نپنداری که از سنگم
منم آن عاشق دلخون
مهیا بهر هر جنگم
تو را هربار که می‌بینم
به جانم رعشه می‌افتد
هراسانم مبادا که
کنی فکر اهل نیرنگم
تا وقتی یار من باشی
مدیر بر کار من باشی
به هر خطه دراین دنیا
شوی شعر هر اهنگم
امید دارم که عمری را
سلامت بگذرانی تا
رقیبانم ببینندم
از عمق سینه میخندم
اگر چه رنج این دنیا
ندارد نقطه پایان
در آغوشم بگیری چون
به دنیا دیده می‌بندم
دلم تنگ و تنم خسته
ز هر دامی کنون رسته
رها گشته ز نمامان
همانها که کنند منگم
چه ساده باشد حرافی
دروغ گویی دغل بافی
صداقت پیشه ای نیکوست
یقین بنما به سوگندم
کنون با طینتی نیکو
مکن فاش راز هر بدخو
هر آنکس چون کند توبه
قبول دارد خداوندم
برو ای ناشناس زین در
بسوی کوی ان رحمان
که تا روبد نگاهت را
همان یکتای دلبندم

ناخدای قابل

در باورم هست قدرتی
در عرش والا کبریا
محدود نتوانش نمود
در جمله های من وما
او لایزالیست بی رقیب
قاصر ز وصفش جمله ها
نامش خداوند است و بس
لازم به هر تن چون هوا
هر دل که نورانی شود
با نور پاک کردگار
روشنگر ظلمت شود
عشاق انسان انبیا
او نه خدای مسلم است
نه رب موسی ومسیح
او کردگار خلقت است
دانا به هر حال شما
باران که میبارد ببین
بخلی در ان پیدا کنید
میبارد ان ابر بر همه
هم بر فقیر هم اغنیا
دریا چو طوفانی شود
کشتی نشینان در هراس
یک تن در ارامش چرا
داند چو او کیست ناخدا
گر ناخدا قابل بُوَد
کشتی به سآحل می‌رسد
کشتی خوب بی ناخدا
اخر رسد به نا کجا

تلاقی دیده ها

کرد تلاقی دیده ات با دیده.ام
باورم شد آنچه که بشنیده ام
گفته بودندم نگاهت ابی است
چهره زیبای تو مه‍تابی است
قد وبالایت بلند سرو سهی
لایق صد آفرین و صد زهی
گیسوانت پرشکن چون موج آب
ملکی یا حوری هستی ده جواب
در کجایی آسمانی یا زمین
با که میگویی سخن ناز اینچنین
منکه با این حسن تو واله شدم
گر گرفتم سوختم لاله شدم
گر مگیری دست من را بعد از این
سر به صحرا میزنم با بغض و کین
این شکایت سوی یزدان میبرم
خاک غربت ریزم هردم بر سرم

ابر پس از باران

نه از عشق حاصلی دیدم نه از بیمهری یاران
هدر شد عمر من با عشق شدم ابر پس از باران
نه کور هستم نه نابینا نه تاریکی به دل دارم
چرا هرگز ندیدم من غم و درد شرابخوران
اگر مستم و یا مجنون اگر نیکم اگر بد گون
چنینم گفته‌اند شادی عروسیست با گنهکاران
اگر طی شد همه عمرم به آز وحسرت مستی
نپنداری که تقدیر است برآشوبند ستمکاران
رها هستم دران هنگام که خواب است بختو اقبالم
نخواهد خورد دلم غبطه ز احوال فداکاران
غروب عمر گلها را سپردند دست طوفان‌ها
که با یک خیزش سهمگین بگیرد جان باغبانان
به دریا چون رسد طوفان سوار بر موج میگردد
که تا تجربه اموزند همه مردان و بحربانان
به ساحل چون رسد طوفان نسیمی میشود دلکش
جلا بخشد بر احوالی که روح بخشند به بیداران
رواق خانه دل را به تار وپود عشق بستم
نشد عشق چاره دردم حذر دارم ز دلداران

مستی و شیطان

به شیطان اقتدا کردم شبی مست
گرفت او دست و پاهای مرا بست
اسیرم کرد به دنیای خودش برد
خوراند بر من هرآنچه را که خود خورد
مرا کرد بنده خویش عبد شیطان
شدم من بنده‌ای بی دین و ایمان
حلول بر قلب انسانها کنم تا
ببیند مکر او را رب دانا
نه رحم کردیم براین انسان فانی
نه شیطان خسته بود از چرب زبانی
فریب و مکر و نیرنگ کار ما بود
فریفتن شیوه هر بار ما بود
غریب واشنا پیرو جوان را
به مسلخ میکشاندیم پیروان را
نشستم نزد شیطان در شبی تار
از او پرسیدم ای دشمن غدار
چه کینی هست تو را با نسل انسان
که میتازی براو اینگونه اینسان
نگاهی کرد به من شیطان و خندید
هراسان شد دلم ترسید و لرزید
من از اتش شما مردم زخاکید
شما محکوم به مرگ هستید هلاکید
به موجودی چنین زار سجده کردند
ملک هائ که جاوید در نبردند
چو کردم امتناع از سجده بر تو
شدم مغضوب درگاه لیکن از نو
به درگاهش شتافتم رخصتم داد
که تاهست این جهان باشم من آزاد
شدم ابزار دست ان لییم تا
برم از یاد خداوند کریم را
بخود بنگر شده‌ای امربر من
نهادی تاج فخر را بر سر من
شده‌ام روسفید در نزد یزدان
از ان دم که شدی بی دین و ایمان
کمی اندیشه کردم نزد یزدان
کجا من میروم اینگونه اینسان
مرا اشرف مخلوقات او خواند
برای خاطرم اورا زخود راند
جدا کردم ز راهش راه خود را
دوباره یافتم من ماه خود را
پشیمان از رهی که رفته بودم
درون بستر جهل خفته بودم
به یک آن ناجییم شد ان خداوند
شدم شاکر نجاتم داد از آن بند
بسوی درگه‍ش اینک روانم
ببخشد یا کند پاک از جهانم
همین ابلیس که گؤید بی گناهم
هزار بار بسته از هر گوشه راهم
نمی‌خواهد به راه راست روم من
در این خاک بنده‌ای نیکو شوم من
برای لحظه ای از شادمانی
شدم دور از خدا آن بار جانی
نخفتم لحظه ای تا توبه کردم
دو صد لعنت بر این جرثومه کردم

دشمنی ذهن

از ازل انسان ندارد دشمنی
ذهن او دشمن تراشی میکند
حرص وخشم وبیم وامیدو ریا
همچو تیغی دل خراشی میکند
ذهن نازیبا دمادم درخیال
صبح وشب ایمان فروشی میکند
در میانه جمع نشسته با غرور
او نگه برهرحواشی میکند
رفت یکی آمد یکی خندید یکی
خوب بود او دانه پاشی میکند
با خرد باشد اگر سود میبرد
ورنه او را لات و لاشی میکند
خیر نبیند هر که این ره میرود
بهر بازگشت هر تلاشی میکند
گاه زمان طی میشود دل نا امید
ذهن هنوز فکرهای ناشی می کند
لحظه ه‍ا طی میشوند چون برق و باد
خوی اوباز هم چموشی میکند
زشت اگر اندیشه کرده تا ابد
تا ابد اظهار خویشی میکند
تا ابد اظهار خویشی میکند

داشت و برداشت

دلم را بیابان تو انگاشتی
که خارغمت رادران کاشتی
هزار وعده دادی نروید غمت
چو رویید سخن گفتی از آشتی
وجودم پراست ازغمت چون کنم
رهی بهر بازگشت نگذاشتی
نشسته به گل خار غم‌های تو
بچین آن گلی را که خود کاشتی
دلم را دگر نای گفتار نیست
زبانی چو شمشیر چون داشتی
تمنا ندارم غلافش کنی
دلم را چو دشمن تو پنداشتی
نگویم دگر رازو اسرار خود
چنین بیرق جنگ تو افراشتی
نگردد دلم با تو صاف تا ابد
نباشد دگر داشت و برداشتی

خاطره

مرا هر سو به دنبالت کشاندی
نوشتم نامه ها هرگز نخواندی
چو مغناطیس دلم را جذب کردی
هزاران زخم بد بر دل نشاندی
تو بودی عاشق سیم و زر و جاه
کبوتر وار مرا هی می پراندی
چه ساده بودم هر بار میپریدم
به ترفندی مرا باز مینشاندی
به آب ودانه وتزویر و نیرنگ
به سرحد جنونم می رساندی
کنون مجنون مجنونم دراین شهر
همان مجنون که از دل ساده راندی
نبود چینی دلم بندش زنم باز
دوباره بشکنی رقصم من هندی
ندارد رنگ دگر نزدم حنایت
به چشم عاشقم خاطره ماندی

مرغ شباهنگ خیال

مرغ شباهنگ خیال نشست به روی بام من
ز شهد این خیال خوش شکر شده بکام من
باقلمی از پر دال و جوهری زخون زال
نوشتم از برای عشق که این بود مرام من
گل نیاز عشق من شکفته شد به روی تو
تبسمی نشان بده به پآسخ سلام من
تو محوری دراین جهان منم به گرد تو روان
تویی همه صلابتم که گشته ای قوام من
سحاب اسمان دل پراست ز اختر خیال
دست پراز مهر تورا پس نزند کلام من
بگو خداوند خیال چرا شداین سان حال من
چگونه شد کبوتری شده اسیر و رام من
بخشیده ام به هردمم ه‍رکسکه بد کرده یمن
به هر دلیل و بی دلیل لگد زد او به جام من
امید و آرزوی من فقط تویی به هر نفس
این است دعای هر شبم مگیر تو انتقام من
مگیر تو انتقام من

همای سرکش

دراین دل به روت بازه
دلم با تو فقط سازه

اگه پروازو دوست داری
دل آماده ی پروازه

نهایت آسمون میریم
پیش رنگین کمون میریم

اگه رنگین کمون گمشد
بسوی کهکشون میریم

تو قلب من تو جا داری
هزارون رد پا داری

کسی غیر ازتو اینجا نیست
چقدرنازو ادا داری

در دل رو نمی بندم
به هرناز تو می خندم

به گیسوی پریشونت
گلای سرخ می بندم

نشونه های عشقم رو
برای تو فرستادم

بدونی تا که من از کی
به دامه عشقت افتادم

می دونم که تو می دونی
دلم مرد از پریشونی

همای سرکش دل رو
تو میتونی که بنشونی

شبامو تا سحر باتو
به فرداها سپردم من

نذار عشقت حرومم شه
ببینی جون سپردم من

شاعر عاشق

اگر شاعرشدم شعری سرودم
سبب این بود مدام فکر تو بودم

برای وصف چشمان سیاهت
هزاران واژه را ازبر نمودم

چنان آرام براین ساحل نشستی
که رفت هر واژه از یاد وجودم

دلم شد سرسپرده آنچنانکه
شدی شاه بیت هرشعروسرودم

دراین بلوای عشقهای زمانه
شدی تو قبله گاه هر سجودم

ترنم زمزمه ازعشق گفتن
شهیرم کرده میگویند حسودم

نوشتم باز نوشتم باز نوشتم
رساند قاصدی بر تو درودم

مهیای عزیمت سویت هستم
کنم افشا تویی هر تارو پودم

ناز شصت

دلم زندونیه چشم سیاته
اسیر نرگس مست نگاته

خدارو خوش نمیاد یه کاری کن
بدونه دل نمرده در حیاته

به زندونی خوراکو آب میدن
به زندونی یه جای خواب میدن

صداشو میشنوند و حجتاشو
به فریادش صریح جواب میدن

نذار خاموش بشه شمع وجودش
نذار پاره بشه هر تارو پودش

قصاصش کن قصاصش کن قصاصش
و یا رحمی به آهنگه سجودش

گریزگاهی نداره چشم مستت
یه بازیچهست دل من توی دستت

دیگه آزادیشو از تو نمیخوام
حلالت باشه این دل ناز شصتت

ره آورد

دلی پر درد دارم من
رخی بس زرد دارم من

نشانه های جانکاهیست
که طبعی سرد دارم من

گلو گلدونه این خونه
نشونه زندگیمونه

نمیخوام خشک بشن گلها
بشه این خونه ویرونه

تو میبینی رخ زردو
تو میشناسی غم و دردو

دریغ از دل شده عشقت
بزن بشکن یخه سردو

هوای آسمون دل
اگر تاریکو شبگونه

فداکاری میخواد از تو
بیاری خورشیدو خونه

پسه ذهنه شبه تاریک
هراس از روشنایی هست

تویی خورشید من برگرد
دل از عشق تو آکنده ست

میخوام بارون چشم تو
ره آورد سفر باشه

بسوزن ریشه های درد
دوباره غنچه ای وا شه

شبای شادی برگرده
به دلهای سفر کرده

ببینم هلهله هاشون
گوش هر دردو کر کرده

لالایی

لالایی نو گل بابا لالایی
تو امید دل شیدای مایی

تو را با خون دل می پرورم تا
بر عرش و آسمان سر تا بسایی

کنون در بستری نرم خفته ای لیک
سحر گاهان نمی‌دانی کجایی

نهی دست بر جبین بالای ابرو
ببینی شاید از ما رد پایی

به یاد میآوری سالها گذشته
از آن خوابهای شیرین و طلایی

به نوبت هر کسی بر صحنه آید
نوازد ساز خود را با صدایی

یکی ماهورودشتی وهمایون
یکی هم شوروچارگاه ونوایی

یکی چوپان شود هی هی کند هی
یکی درنده گرگ با زوزه هایی

یکی شیر میشود سلطان جنگل
یکی روباه یکی مرغی حنایی

یکی از بیم جانش می گریزد
یکی دنبال نان است و نوایی

سبک بالست یکی بی غم به دوران
یکی ایثار گر است وجان فدایی

صداقت پیشه گان صادقترینند
به صدق چون می‌کنندحمدوثنایی

اگر خواهی بماند جای پایت
بزن چنگی به ریسمان خدایی

ز آنانی که حق را میشناسند
مکن دوری مپو راهه جدایی

ز سالوسان ریا کاران بپرهیز
چون آنانند غرق در بی حیایی

به عشق ایمان بیاور لیکن هرگز
محبت را مکن از کس گدایی

حاصل عاشقی

دیگه بی رمق شده پای دلم
نمی‌تونم با تو همراهی کنم

کنج عزلت میخوامو تنهایی
نقاشی رو کاغذ کاهی کنم

عمری دل با تو دویده خستس
نفسش گر چه به تو وابستس

ولی چند وقته که بی حاله دلم
باز نکن زخمی رو که سربستس

دلم از فردای تو ببخبره
خنده هامو دل تو مفت میخره

وقتیکه نیاز دارم گم میشه دل
راست بگو چرا همش در سفره

هر کجا گفتی بیا من اومدم
سرنوشت مو به تو گره زدم

حالا میخوام باز کنم این گره رو
راه باز کردنشم خوب بلدم

با غریبه ها نگفتم چیه درد
نمیگم عاشقی با دلم چه کرد

ولی میگم دل من بی رمقه
حاصل عشق من اینه رخ زرد

آهنگ قدیمی

نمیخوام مثل آهنگی قدیمی
فقط در خاطرو یاد تو باشم

به من قوت بده تاکه بتونم
گواه خنده ی شادتوباشم

برقصونم گل وگلدونو با هم
تو باغچه سرو آزاد تو باشم

بگیرم هر غبار از اکسیژن رو
مدام در حال امداد تو باشم

شبم باهرنگاه تو سحر شه
به دوراز جورو بیداد تو باشم

همه میگن که شیرینی چو شیرین
بده اذنی که فرهاد توباشم

در آبادانی کوی نگاهت
اسیر در شهر آباد تو باشم

بروبم زیر پایت را به مژگان
دلیر در رفع ایراد تو باشم

خدای آسمان میداندو بس
گناه است من فقط یاد تو باشم

هراسون

منو از عشق میترسونی اما

خودت دنبال عشقی تازه هستی
اگر ترسناکه عشق و دل سپردن

چرا عشقو تو تنها می‌پرستی

متن کامل شعر

.

بوی بارون

یادمه یه روزگاری

بتو دل بستگی داشتم
تو دیار سبز چشمات

گل عاشقی میکاشم

متن کامل شعر

.

زنجیرهای عشق

هر بار که دستان تو را

در دست می گیرم چرا
مانند آتش میشوی

میدوی در رگهای من

متن کامل شعر

.

نقش بر آب

نقشه ها نقش بر آبه دل من

بخت ما همیشه خوابه دل من

متن کامل شعر

.

نا مهربانی دل

نوازش می کنم دل را

کمی تا مهربان باشد

متن کامل شعر

.

رویای عشق

زمانی سرزمین عشق

چمنزاری پراز گل بود

متن کامل شعر

بهاری نو

دوباره باغبان شوری به پا کرد

بهار سبز و گلگونی بنا کرد

متن کامل شعر

توتیای چشم

دلم میخواد از آدما دور بشه

جایی بره تنها گم و گور بشه
هفت شهر عشق ودربدر بگرده

همراه با عطار نیشابور بشه

متن کامل شعر

تنگنای نفس

تنفس در این خانه مقدور نیست

بسوی عدن رفتنم دور نیست

متن کامل شعر

پس چه کند

اگر این عشق مرا بی سروسامان نکند پس چه کند

یا اسیر درقفس دردی بی درمان نکند پس چه کند

متن کامل شعر

نشانه های عشق

غزل و شعر و ترانه

گریه های بی بهانه

تا سحر بیدار نشستن

بی قرار در آشیانه

متن کامل شعر

دل سنگی

زمین و آسمان را گشتم اما

ندیدم مثل قلبت قلب سردی

متن کامل شعر

وداع تلخ

زدی آتش بجانم مهربانم

مرو تا من دراین آتش بمانم

نگه کن تا که خاکستر شوم من

ز قلب خود ولی هرگز مرانم

متن کامل شعر

سنگ صبور

با عشق تو درمون میشه دردم

سرخ میشه دوباره رخ زردم

متن کامل شعر

خواب و بیدار

نه مستم من نه هوشیارم

نه خوابم من نه بیدارم

متن کامل شعر

دنیای مجازی

زمونه قصه هاشو برده از یاد

دیگه هیچ قصه ای یادم نمیاد

متن کامل شعر

در محفل حوری وَشان

درمحفل حوری وشان

مستان مست دردی کشان

جزتو نمیبیند جرا

این دیده گان اشک فشان

متن کامل شعر

آرزوی دیدار

درآرزوی رویت خیره بدور دستم

بیخود زخود جنانکه گویند مست مستم

متن کامل شعر

گناه

آسمون وقتیکه ابره ستاره دیده نمیشه

وقتی سرما توی باغه میوه رسیده نمیشه

متن کامل شعر

دل خونین

هوای آسمون ابری و تاره

زمین سردو پراز گردوغباره

متن کامل شعر

بهار شد

گفتی بهار شد بیا دنبال من

فصل شکوفه ها بپرس حال من

متن کامل شعر

نگاه بی گناه من

نگاه بی گناه من اسیر و رام تو شده

جو کودکی بهانه جو جادوی نام تو شده

متن کامل شعر

گمگشته

ز هر کوره راهی گذر کرده ام

به هرکوجه باغی نظر کرده ام

متن کامل شعر

رنگ رخسار

نگه بررنگ رخسارم نکردی

ترحم بردل زارم نکردی

متن کامل شعر

گل یاس

عطر لطیف گل یاس و پونه

پرشده امشب همه جای خونه

متن کامل شعر

در این زمانه

هرکس دراین زمانه دارد به سر کلاهی

درحشر و نشر دنیا در سینه دارد اهی

متن کامل شعر

چتر خداوند

زمین و آسمان وشب گواهند

که من بازیجه ایی دردست اهم

متن کامل شعر

شکایت

دلو باید به خونه دعوت کنم

باید دلو کمی نصیحت کنم

متن کامل شعر

آسمون قشنگ

آسمون وقتی قشنگه تودلا غمی نباشه

میون روزمرگی ها زیادو کمی نباشه

متن کامل شعر

اکسیژن

عشق تو ماوا گرفته توی پوست واستخونم

میدونی که نمیتونم بی تومن زنده بمونم

متن کامل شعر

شب زنده دار

شبای پرازستاره دل عاشقم بیداره

همه توی خواب نازن دل من به فکره یاره

متن کامل شعر

بی بهونه

میخوام بی بهونه کنارتو باشم

بایادت بخوابم به یادتو پاشم

سحر دسته دسته گل سرخ بچینم

سرراه قلبت بشینم بپاشم

متن کامل شعر

مجنون مشهور

پرازشعرم پرازشورم

من آن مجنون مشهورم

سبکبال جون پرکاهی

پی انوارمنشورم

متن کامل شعر

حاسدان

ازتو ممنونم مرا ازخود نمی رانی دگر

گوشه جشمی نشانم داده ایی باجشم سر

متن کامل شعر

دسته‌ها: شعر و ترانه

28 دیدگاه

گلنار مهرانی · 2026/05/19 در

سلام و درود برشما.در اشعارتون کلمات و لغات آشنا در بستر جملات جدید و تازه ای قرار می گیرند که نشانه ی فکر و تامل شما هست و این باعث میشه تا انتها جذب خواندن اشعارتون بشم.همیشه موفق باشید.

یاس توکلی · 2025/12/28 در

درود جناب یگانی شعر شاعر عاشق زیباست

علیرضا نوروزیان · 2025/12/28 در

ماشالا چه پرکار و چه فعال👏👏👏

بابک بابایی · 2025/09/25 در

درودجناب یگانی بزرگوار شعر عقل ودل زیبا و عالی شده امید که همواره قلمی روان دلی جوان و افکاری پر توان داشته باشید

بابک بابایی · 2025/09/19 در

درود جناب یگانی بزرگوار شعر رها زیبا و دلنشین شده امید که همواره بدرخشید

بابک بابایی · 2025/09/11 در

درود جناب یگانی بزرگوار شعر جدیدتون زیبا و دلنشین شده احسنت و موفق باشی

زهراایران نژاد · 2025/09/07 در

اشعارتان بسیار زیبا و احساسی و شاعرانه اس

امیرعباس شهید · 2025/08/24 در

جز مهربانی
هیچ مجوزی…
گر در پی رسیدنی…
درآغوش خدایت
آرام گرفتی…
ای بیقرار
وقت قرار
*#تولدت مبارک رفیق

ایران
حصارک بالا
کرج
پلاک عشق
امیرعباس شهید
مهران مانا

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *