شعر « پری » – رضا اکرمی
پری
ای کزین کوی و سرا ناله کنان مــــــیگذری
روز و شب در پی او همچو خَسی دربدری
بر حذر باش، بسی در پی او حــــیرانند
گنج قارون بُوَد اَر یابی از او موی سری
گاه اینجاست به آنیّ و گهی نیســـــــت به آن
میشود ده به ده و شهر به شهر، همچو پری
بیدل و جان به کف، عشّاق، فراوان بودند
جانْ بدادند و نکردندبه رویـــــش نظری
چه فراوان پِیِ او در دل دریا رفتــــــند
مات و سرگشته شدند آخر و نآمد اَثری
کَمر همَّت خود را زپی اَش محکم بند
شاید آخر بدهی جان و نگــیری ثمری
کاروان ها پی او راهی صحرا شده اند
کاروان رفت به صـــحرا و نیامد خبری
دیدنش عقل زعشّاق ربایــــــد آنــــــــی
گر که او روی نماید به کسی در سحری
گاه بودست که او رخ بنمود است به کس
گه به یک جام مِی ای در ســـفری یا حضری
الغرض چاه زیاد است در این ره هشدار
هر قدم پیش روی، ره بنمــــــاید خطری
فقط این راه روا هســــــــت، که پا پیــــش نهد
آنکه که او را بُوَدش دل به کف و جان به سری


0 دیدگاه