شعر ” حاسدان ” – رضا یگانی

حاسدان ازتو ممنونم مرا ازخود نمی رانی دگر گوشه جشمی نشانم داده ایی باجشم سر ناامید بودم که شایدرفته ام ازیادتو کردطلوع خورشیدعشقم ای نگار تابنده تر باد و بارانآب و آتش سدراهم میشدند تا نیابم ازتومن حتی نشان یا یک اثر بی گنه بودم درعشقت آن گنه ازمن نبود ادامه مطلب

شعر “مجنون مشهور ” – رضا یگانی

مجنون مشهور پرازشعرم پرازشورم من آن مجنون مشهورم سبکبال جون پرکاهی پی انوارمنشورم غریبی را نمیفهمم جه معنامیدهدغربت من واین خاک یکی هستیم رساندم برتومنظورم اگرتب کرده میسوزم اگربادردمیسازم گناه نی به نیزاراست ربوده دف وطنبورم قراروبیقراری را تو آموختی نیاموختم درون قلعه جهلم کنون پابسته محصورم تورامن ارزو کردم ادامه مطلب

شعر ” زنجیرهای عشق ” – رضا یگانی

زنجیرهای عشق هر بار که دستان تو را در دست می گیرم چرا مانند آتش میشوی میدوی در رگهای من بی آنکه خود دانی مرا یک گوله آتش می کنی تا که بسوزم همچو شمع افزون شود غم‌های من باران اگر جاری کنم از دیده بر دامان تو چون سیل ادامه مطلب

شعر ” بوی بارون ” – رضا یگانی

بوی بارون یادمه یه روزگاری بتو دل بستگی داشتم تو دیار سبز چشمات گل عاشقی میکاشم امد اون روزی که رفتی بی خبر از دل زارم گفتی روزی برمیگردی ولی من باور ندارم یادگاریهاتو هرشب جلوی چشام میزارم لحظه های رفتنت رو بیاد دلم میارم یادمه قصه عشقو تو برای ادامه مطلب

شعر ” نا مهربانی دل ” – رضا یگانی

نامهربانی دل نوازش می کنم دل را کمی تا مهربان باشد طپش هایش دقیق و نرم برای حفظ جان باشد نلرزاند تنم را تا نگاهی مست میبیند نگه از روی مستی گه بلای جانمان باشد خطر کردن نمیارزد هزاران بار خطر کرده به دام افتاده وسوخته کنون باید نهان باشد ادامه مطلب

شعر ” نقش بر آب ” – رضا یگانی

نقش بر آب نقشه ها نقش بر آبه دل من بخت ما همیشه خوابه دل من راهو گم کردیم و بیراهه میریم عمق بیراهه سرابه دل من تو برای من عزیزی جونمی عزت اما چون حبابه دل من شب و مهتاب و ستاره شاهدند زمونه پر از نقابه دل من ادامه مطلب

شعر ” بهاری نو ” – رضا یگانی

بهاری نو دوباره باغبان شوری به پا کرد بهار سبز و گلگونی بنا کرد به هرسو کرد روانه قاصدک را وداع با برف وسرمای هوا کرد حیاتی تازه بخشید بر گیاهان به هر نو رسته گل عطری عطا کرد به بلبل داد اذن نغمه خوانی دل پروانه وشمع را رضا ادامه مطلب

شعر ” رویای عشق ” – رضا یگانی

رویای عشق زمانی سرزمین عشق چمنزاری پراز گل بود زلال رودی در آن جاری به رویش بسته یک پل بود به روی سبزه های سبز دل انگیز غنچه ها بودند چو تصویری خیال انگیز پر از رنگ وتجمل بود میان تپه ماهور ها دوان بودند آهوها به دور از چشم ادامه مطلب

شعر ” تنگنای نفس ” – رضا یگانی

تنگنای نفس تنفس در این خانه مقدور نیست بسوی عدن رفتنم دور نیست ندانستم آخر چرا آمدم کجا میروم چشم من کور نیست کجا خاک سرداست ماوای من همان خانه ای که در آن نورنیست هوا گرچه خشکو زمین بی براست گناه من وماست چون زور نیست خداوند زمین را ادامه مطلب

شعر ” توتیای چشم ” – رضا یگانی

توتیای چشم دلم میخواد از آدما دور بشه جایی بره تنها گم و گور بشه هفت شهر عشق ودربدر بگرده همراه با عطار نیشابور بشه دلم میخواد تو شهر عشق عطار غرق به دریایی پر از نور بشه ستاره هارو یک به یک بچینه کنار ماه همسایه با هور بشه ادامه مطلب