دفتر شعر حدیث شب آهنگ
دفتر شعر حدیث شب آهنگ

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
ماتیک
چه زیبا بودی از دور و چه وحشتناک از نزدیک
تو رفتی، جای تو مونده، شبیه رد یک ماتیک
تو رفتی و تموم شهر، الان بعد تو بیدارن
کنارِ من خیال تو، دو فنجونِ کمرباریک
هوا روشنِ بشه میری ،اتاق تاریکه اینجایی
برایِ موندنت باید بمونه این اتاق تاریک
یه زخمایی عجیب کهنه ان،نمیرن از دلم بیرون
قدیمی مثل عشق ما؛ عتیقه؟نه،بگو آنتیک
منم اینجا کنار ِ تو؛خودت جنگو تمومش کن
به این عاشق،به این آدم،نزن ضربه،نکن شلیک
کمی محجوب و آرومی،کمی شیطون و بازیگوش
برای دلبری اما تو داری بازهم تکنیک
درسته عاشقت هستن تموم آدمای شهر
ولی من رو همین حالا بکن از دیگرون تفکیک
ظریفی ،دلبری،نرمی،ولی این رو نمیدونم
منِ جون سختِ مغرور و چه جوری کشتی تو؟تبریک
این روزا
تو اصلا اینو میفهمی
که اینروزا چه غمگینم؟
که هرجایی رو میگردم
تو رو اونجا نمیبینم
نباشی این تنِ تنها
بدونت سخت میمیره
برایِ اینکه میدونه
که دستاتو نمیگیره
تو این شهری که تاریکه
تمومِ نورِ من گم شد
همه چیزی که من ساختم
تمومش سهمِ مردم شد
چشامو رو همه بستم
به جز من هرچی بود دیدی
نباید اینو میگفتم
نباید اینو میشنیدی
تو و من تا ابد هستیم
میونِ ذهنِ این خونه
که این حالو به غیر از ما
کسی هرگز نمیدونه
نگفتم؟
من گفته بودم دوستت دارم؛ نگفتم ؟
از هر کسی بد جز تو بیزارم؛ نگفتم ؟
حتی پس از مرگم همانگاهی که سردم
هرلحظه را مشتاق دیدارم؛نگفتم؟
آخر تو روزی را به دامم مینَهی پای
در خواب هم دیدم شدی یارم؛نگفتم؟
جایی نباشی همچنان یک جسم خنثی
گویی که اصلا جرزِ دیوارم؛ نگفتم؟
وقتی نباشی با خودم هم یک غریبه ام
حتی پریشانست گیتارم نگفتم؟
من گفته بودم جان من دردت به جانم
شب تا سحر با درد بیدارم ؛نگفتم؟
من دوستت دارم عزیزم آنقدر که
هم با تو هم درگیر پیکارم ؛نگفتم؟
این را نوشتم تا بگویم جانمی؛ جان
اما نگفتم باز …اینبارم نگفتم!
بن بست
تو لبخندم نبین ،هرشب
به یادت اشک و آه هستم
تو درگیرِ خودت هستی
منم درگیرِ بن بستم
تو بنبستم شدی آخر
به هرجا میرسم هستی
برایت جانِ خود دادم
چه بد شد!ساکتو بستی
به یادم آوری اصلا؟
تو فهمیدی که کی بودم؟
درونم نقش بستی ها!
شدی تارم،تنم،پودم
تو آرامش طلب کردی
ولی من در بساطم نیست
عزیزم من که آشوبم…
ز آرامش تنم خالیست
طرارّ ایمانی
من خسته ام زین هجر طولانی
از اینکه می آیی نمیمانی
از اینکه حرفم را نمیفهمی
از اینکه قدرم را نمیدانی
از اینکه من تنهایِ تنهایم
در بین این حجم از پریشانی
یکجور رفتی از کنارم که
دیگر نمانده ست در بدن جانی
دل را ببین:جان میدَهد بهرت
در من به پا کردی چه طوفانی!
هر لحظه با یادت چه آرامم
من را بکن در خود تو زندانی
بیخود مگو از زهد و از زاهد
آخر خودت طرارّ ایمانی
بیشتر
دوستت دارم ولی دیگر ندارم من توان
دوستت دارم عزیزم از خودم هم بیشتر
آخرش از ما بماند ردّ صد ها آرزو
میرسد گویا عزیزم زور این غم بیشتر
خود بگو من تا چه حدی اشک ریزم جان من؟
اشک دارد ای خدا چشمانِ آدم بیشتر ؟
مات چشمانت شدم ؛مو را که دیگر وا نکن
آنقدر جانا نکن هی کیش و ماتم بیشتر
میروم اما عزیزم ریشه در قلبم زدی
دوستت دارم تو را هر لحظه،هردم بیشتر
در دلم هستی ولی از بس که لجبازی گلم
میکنی من را تو در رفتن مُصمّم بیشتر
وقتی که موهامو زدم باید میترسیدی!
وقتی که موهامو زدم باید میترسیدی
این یعنی ذهنم داره از تو زیر و رو میشه
من خرد میشم،میشکنم ،اما در آخر سر
فکرای تازه توی ذهن من شروع میشه
فرقی ندارن که گلای مریم و نرگس
وقتی تو هرشب توی باغی مست میگردی
من خوبی تو خیلی توی این بیت ها گفتم
اما خودت بهتر میدونی که چه نامردی
اینبار اگه رفتی نه!نه!اینبار برو تنها
دیگه نمیخوام چیزی از تو،تو سرم باشه
با قطره اشکت کل این دنیا بشه برزخ
یا با یه خنده ات توی قلبم شور و غوغا شه
روزای خوبی بود؟نه،نه من خوب میدیدم
اصلا فقط ذهنم قبول داشت که تو خوب باشی
تو ماه بودی و شدم کرسی افلاکت
اما تو محو ماهی های حوض نقاشی
میخوام خوب باشم ولی انگار نمیتونم
خیلی ازت زخمای تلخی تو دلم دارم
ابری شدم،ابری که هرشب روی گل های
بالشت نمدار خودم تا صبح میبارم
دفتر شعر
حدیث شب آهنگ

17 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/05/03 در
سلام ودرود
ماتیک شعر قشنگی شده
آفرین
یعقوب اسدی · 2026/04/27 در
درود بر شما
شعر ماتیک حال م هوای جالبی داشت
خسته نباشید
رضا زنگنه · 2026/04/23 در
سلام و درود خانم شب آهنگ
قلمتان مانا تنتان سلامت 💐💐