دفتر شعر پروانه زارعی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
شیدایی
لحظه ی شیدایی من در سکوت
لحظه ی بیداری دل در وجود
طره زیبا ؛ چشم گیرا؛ روی ناز
میکشد روح و روانم در نیاز
عاشق چشم خمار او شدم
تشنه ی جام وصال او شدم
او چه میدانست دلم آتش گرفت
بیتفاوت رفت و قلبم را گرفت
میروم دنبال بوی نسترن
پا به پای آن بلای دل شکن
در کنار کوچه های کاهگلی
من تلاشم در پی بی حاصلی
این چه تلخی این چه رویا بود
این چه کابوس بدی برما بود
نم نمک روحی به جانم بازگشت
خواب بود این تجربه بی بازگشت
عشق در خوابم تلافی میکند
سایه هم با روح بازی میکند…..
پایان رنج
شبی گفتی…. پایان رنج نزدیک است
و من…. دل خوش کردم به پایان دردها…
با تو ماندم… عاشقانه سر دادم
باورت کردم….
برای عشق شمعی روشن کردیم در چشمهایمان
ذوق مرگه بودن و ادامه دادن شدم
و در باد و خاک و آب…. رقصیدم…
اما…. چه کوتاه بود شبی که گفتی
پایان رنج نزدیک است…
چرا که تو از برگ قاصدک هم برای پرواز و رفتن
مشتاقتر بودی…
ماه کامل
امشب ماه کامله
اما قلم من ناقص مینویسه…
ستاره داره میخنده
میدونه قلبمم ناقص میزنه
وای از روزی که کائنات بفهمه
وای از روزی که هستی بدونه
وای از روزی که تو بفهمی
فقط تو بفهمی…
که روحی برای زیستن نذاشتی
حتی ماه کاملم به خاطر داشتنت ناقص میکنم
من؛ میان عشق و دوست داشتن
دوست داشتن داستان ساده زیباییست
که قلب را آرام و زندگی را آب روان میکند …
دوست داشتن مانند قایقی در دریاچه ای ساکن است
و تو را مانند برگی چرخان به آرامش امواج میرساند
و اما عشق…
داستان پیچیده کشندهایست که قلب را طوفانی
و زندگی را دریایی متلاطم میکند
عشق مانند کشتی بادبانی سرکشی در دریای سیاه و ناپایدار است که امواجش تورا به قعر خود میکشد…
اما ای انسان…. تو چرا عشق را انتخاب کرده ای؟؟
نفهمیدم
با دلی سرد؛ تنی درد؛ به دیدار آمدم
با سری خم؛ غمی سخت؛ به این کار آمدم
برای قضاوت به تو زانو زدم
به حکمت؛ به پایانم؛ بدهکار آمدم
به دستت تازیانه آمدن دردی داشت
نگاهت بر منه بنده تن سردی داشت
تو بخشیدی مرا اما نفهمیدم
یکی از کوله بارم بار برمیداشت
خدایا من چطور دین را نفهمیدم
که من خود کرده ام این را نفهمیدم
تو خندیدی در آغوشت مرا خواندی
تمامش عشق بود این را فقط دیدم
لیاقت
وای به روزت میارم
یه روز بخوای خطا کنی
به خاطر راه خطات
زندگیتو عطا کنی
وای به روزت میارم
دلت پیش من نباشه
برای یک روز خوشت
فقط خدا خدا کنی
تمام لحظه هایی که
عاشق و داغونت بودم
بادل خالی از زبون
بی عشق ادعا کنی
اما منم برای تو
جز قلب چیزی نبودم
کاری کنم برای عشق
شبانه روز دعا کنی…
خدایا قول دادی
خدایا وعده دادی گوش کردم
تمام دردها را نوش کردم
به من گفتند خدای تو دروغیست
من اما این سخن خاموش کردم
خدایا قول دادی سخت باشیم
به دور از جاهلیت مست باشیم
برای دیدن نور وجودت
کمی دیوانه و همدست باشیم
شفا
دلم تنگه… چه بیرنگه صدای تو…
چشام ابری… پر از خالی… نگاه تو…
در این غربت که دلگیرست… نفسگیرست هوای تو
من از آرامشم قدری برایت هدیه میذارم
الهی هدیه ام باشد شفای تو…
مبادا
مبادا در مسیر آرزویت رهگذر باشی
مبادا در ره خدمت به یارت بی ثمر باشی
برای زندگی با زنده بودن هیچ راهی نیست
مبادا در ره عشق به ذاتت کم نظر باشی
مبادا بی طرف از حق سراغ باطلی باشی
برای تک تک سالت منه بی حاصلی باشی…
دفتر شعر پروانه زارعی

35 دیدگاه
گلنار مهرانی · 2026/05/20 در
درود برشما نفهمیدم جالب بود.همیشه موفق باشید.
جلال زمانی · 2026/04/03 در
سلام
لیاقت قشنگه
مرحبا
سهیلا سعدی · 2026/02/18 در
پایان رنج قشنگ بود
سهیلا سعدی · 2026/02/18 در
قشنگ وپراحساس بود
بابک بابایی · 2025/07/24 در
درودخانم زارعی بزرگوار شعرتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید
م. محمودی · 2025/06/26 در
اشعارتان بسیار دلنشین بود، موفق باشید…
قلمتان مانا🙏🌹
(با کلیک روی نامم، از دفتر شعرم دیدن کنید)
رضابزی · 2025/05/25 در
شعر مبادا و شفا زیبا بودن موفق باشید
بابک بابایی · 2024/11/25 در
درود خانم زارعی اشعارتون زیبا و پر محتوا هستن موفق باشید
شیما نورمحمدیان · 2024/11/18 در
سلام شعراتون قشنگه،،،موفق باشین🌷
زهرا رحمانی فر · 2024/09/23 در
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز
اشعارتان زیباست
با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما