ترانه « چرخ و فلک » – زهره مفتحی
چرخ و فلک
تا به خودم اومدم رنگ رخم زرد شد
تو چی شنیدی بگو دلت ازم سرد شد
مثل یه افسانه بود اول این قصمون
آخرش اما چه تلخ حرف یه نامرد شد
تا به خودت اومدی عشق کنار تو بود
راحت و ساکت نشست یار مهار تو بود
من که تو رو باختم با غم دل ساختم
آه کشیدم برو آه نثار تو بود
کاش ببینه فقط لحظه آرامشت
عشق تو رو بایکی چشمای پر خواهشت
حالمو میفهمه خوب حتی گل و سنگ و چوب
هی بری خواهش کنی مشت تو سینش بکوب
کاشکی چرخ فلک اینطوری رفتار کنه
فقط یه بارم شده واسه دلم کار کنه
بالای بالات که برد نقطه شدم روزمین
خیلی سریع بچرخه بیاردت این پایین
تو چشم تو خیره شم بهت بگم آفرین
حالم حالا بفهم قصه تمومه همین
تا به خودم اومدم قلب من آروم بود
دست تو از دست من این دفه(دفعه) محروم بود
تا به خودت اومدی دست و دلت سرد شد
وای که عشقت ازت فارق و نامرد شد
زهره مفتحی
.

3 دیدگاه
بابک بابایی · 2025/02/21 در
درود خانم مفتحی بزرگوار اشعارتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید
ملیحه ارجمند · 2022/01/28 در
سلام و عرض ادب درود بی کران بر شما باد مانا باشید بانو. جان
سارا خوش روش · 2021/12/25 در
درود بانو مفتحی نازنین،بسیار زیبا و عالی،ماندگار باشید