شعر « انکار تنهایی » – مجتبی یوسفی
انکار تنهایی
دلم تنگ بود ی روزایی، ی تنهایی با وسعت
دعا می کردم از قلبم، خدا بود و تب و وحشت
به قدر آسمونی که توی شب کرده بود عادت
سراب خستگی هام بود ی خواب سرد بی منت
سرم از گریه درد می کرد ی مرد بود و هزار تا درد
ی چشم بود و ی رود اشک و دستانی همیشه سرد
خدا اومد توی خوابم نگام کرد و کمی خندید
همه اشکام خشکیدن تو رو وقتی به من بخشید
تو از جنس حریر بودی لطیف و ساده و روشن
هزار تا غصه گم می شد توی لبخند تو در من
غم از چشم تو می ترسید شب از بودن حذر می کرد
به قدری شیشه ایی بودی به آرامی گذر می کرد
سبک تر می شدم از خواب در آغوشم که می خفتی
ی دفتر شعر نو بودم شبی که قصه می گفتی
تو بودی و من بی حسرت و انکار تنهایی
تو بودی و من بی ترس از فردای دنیایی
و من پیدا شدم ار شب تو آفتابی شدی وقتی
سراپایم غزل بارید تو از بودن که می گفتی
شدی آن اتفاقی که برایم غیرممکن بود
تو باشی مطمئن هستم که میشه تا ابد آسود
مجتبی یوسفی فتحکوهی

7 دیدگاه
مریم ملک آرا · 2023/10/26 در
درود برشما
انکار تنهایی …. شعر قشنگی بود به دلم نشست
آقای یوسفی همیشه خوب بنویسی
زهره مفتحی · 2021/10/01 در
شعر زیبایی بود به دلم نشست🌹🌹🌹
somayehafshar · 2021/09/15 در
سلام جناب یوسفی شعر بسیار زیبایی بود یه امید و آرامش خاصی تو این شعر هست که باعث شد چند بار این شعر و بخونم براتون آرزوی موفقیت دارم.
نرگس میرشاهی · 2021/09/13 در
سلام به آقای یوسفی گرامی. شعرتون رو دوست داشتم . مخصوصا اون قسمتی که نوشتید(خدا اومد توی خوابم نگام کرد و کمی خندید) خیلی زیبا بود . 🌱
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/15 در
ممنونم از حسن توجه شما
هاجر امانی · 2021/09/13 در
خدا اومد توی خوابم نگام کردو کمی خندید
بسیار عالی.لذت بردم
موفق باشید دوست گرامی
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/15 در
مرسی از لطف شما