شعر « خورشید » – محمدرضا کیقبادی
خورشید
تمنای نگاهت را
مداوم می کشم یارم
ولی پاسخ نمی بینم
تنم رنجورو تب دارم
نمی دانم نگاهم را
چرا چشمت نمی خواند؟؟
زبی تابی پریشانی
دوچشم من نمی خوابد.
بیا با گوشه ی جشمی
به آرامش تودعوت کن
درین آشفته دنیایی
بیا با ما توخلوت کن
نگاه خسته ی مرداب
نگاهی جنس دریایی
زمعشوقش به سردارد.
نگاهی گرم ورویایی
کفایت می کندای عشق
همین یک جرعه ازچشمت
که محتاجم به مینایت
نبینم دوری و خشمت
عنایت ازتو می خواهم
ببین خورشید امیدم
بتابی زنده می مانم
نتابی مرگم و دیدم

4 دیدگاه
نرگس میرشاهی · 2021/08/03 در
موفق باشید
محمدرضا کیقبادی · 2021/06/01 در
سپاس از شما خانم ارجمند
ملیحه ارجمند · 2021/05/30 در
سلام و عرض ادب درود جناب کیقبادی موفق و موید باشید
علیرضا خوشرو · 2021/09/06 در
سلام
بسیار زیبا
درود بر شما
ماشاالله